افسانه مرد و نا مرد

به اساس روايات تاريخي و افسانه هاي قديم، ديوار های تاریخی کابل هزاران سال قبل در زمان پادشاهي بنام (زنبورك شاه ) آباد شده است. زنبورك شاه كه فعلا يك قسمت كوه هم به نام او ياد مي شود، خواست غرض حفظ و حراست از  كابل ديواري دورادور آن اعمار كند تا از نفوذ تجاوز گران جلو گيري كرده باشد، همان بود كه  با زور و جبر با استفاده از نيروي مردان و جوانان و كار فرمايان بسيار خشن و بي رحم كه در راس كار قرار داشتند به اعمار ديوار ها پرداخت.

كار فرمايان در اجراي امر پادشاه ازقساوت كار گرفته كساني را كه در جريان كار سستي و يا تنبلي از خود نشان ميدادند زنده در لا به لاي ديوار انداخته و گل و پخسه بالايش مي ريختند چنانچه تعداد زيادي در جريان كار اعمار دیوار قرباني شدند.

گويند در ميان اين كار گران جوان نامزد داري كه از صبح تا شام با تمام قوت و نيرو و  خستگي ناپذيري كار ميكرد نيز وجود داشت، چون زمان عروسي آن جوان فرا رسيد. او که جرأت نمي كرد كه رخصت اخذ نمايد تا مراسم عروسي اش برپا شود.  نامزدش به كوه آمد و در جمع كار گران به عوض ش مشغول كار شد..

 روز ديگر (زنبورك شاه) براي تماشاي اجرای کار اعمار ديوار آمده از جريان كار باز ديد می نمود وقتی نزديك دختر جوان رسيد، همينكه پادشاه به دختر نگاه كرد، دختر چادر به رخ كشد، شاه باتعجب از او پرسید :

با مردان در اينجا كار ميكني و از من روي مي پوشاني؟

 دختر گفت:

 تنها تو مرد هستي

 و با اشاره به كار گران گفت :

 اين ها كمتر از زن استند. اگر مرد مي بودند اين همه جور و ظلم ترا پذيرا نمي شدند. اين بگفت و سنگي بر داشته  بر سينه پادشاه كوفت..

(انترنت)

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s