Archive for the ‘اجتماعی’ Category

استاد پوهاند محمد فاضل صاحب زاده وارث دودمان عیاران به ابدیت پیوست

مارس 11, 2017

با دریغ و درد که استاد پوهاند محمد فاضل صاحب زاده یکی از شخصیت های علمی، اجتماعی و سیاسی کشور، استاد فاکولته های ساینس و تعلیم و تربیه پوهنتون کابل، معین اسبق وزارت معارف ، وزیر تعلیم وتربیه و شخصیت اجتماعی مبارز، فرزند جنرال محمد صدیق خان وزیر دفاع امیر حبیب الله کلکانی داعی اجل را لبیک گفت.
اناللله وانا الیه راجعون
نگارنده از استاد مرحوم خاطره یی دارم که هنگامیکه در فاکولته ساینس مضمون روانشناسی تربیتی را برای ما تدریس می نمودند، اتفاقاً در امتحانات آزمون مضمون روانشناسی تربیتی با مضمون دیگری که از سال گذشته کریدت داشتم در یک روز باید سپری می شد، بعد از شرح این مشکل به استاد مرحوم ایشان با بزرگواری و لطفی که به محصلین داشتند با نگارنده به دفتر معاون فاکولته ساینس رفته توافق شان را مبنی بر اینکه مضمون روانشناسی تربیتی یکروز بعد از تقسیم اوقات معینه امتحانات گرفته شود به معاون فاکولته ابراز داشتنند، معاون فاکولته که آقای میر حبیب الله حبیب بود به طوری افاده نمود که گویا پارچه امتحانات را به غیر از روزی که در جدول امتحانات مشخص شده نخواهد گرفت، در این حال استاد با وجد و هیجان معاون فاکولته را مخاطب قرار داده و موضوع را به طرفداری از حق یک محصل که هیچگونه شناخت خارج صنف با وی نداشت حل نمود که این خاطره هیچگاه از یاد نگارنده نخواهد رفت.
وقتی جنرال محمد صدیق خان پدر استاد مرحوم با یارانش به شهادت رسیدند، به نوشته استاد خلیل الله خلیلی در صفحه (141)کتاب «عیاری از خراسان»:
«چون خواستند پیکر به خون آغُشته وزیر دانشمند کشور شیرجان و پیکر برادرش، شجاع ترین و نخبه ترین جنرال افغانستان محمد صدیق خان را از میان کشته گان برای تدفین تسلیم شوند، مادر گیسو سپیدشان، دختر عبدالکریم خان کوهستانی، خان خانان زمان گفت: زینهار از کنار همسنگران شان جدا نکنید! کسی برای شیر در جنگل قبر نساخته و کفن ندوخته است.»
که سپاسگزاری شادروان استاد پوهاند محمد فاضل صاحب زاده هنگام به خاک سپاری امیر حبیب الله و یارانش به همت عیاران سلحشور خراسان (پس از بیش از هشتادسال )در تپه شهرآرا صدقنا بر این گفته استاد خلیل الله خلیلی میباشد و توجه خوانندگان را به سخنرانی شادروان استاد پوهاند محمد فاضل صاحبزاده در مراسم به خاکسپاری امیر حبیب الله کلکانی و یارانش جلب میکنم:
روح استاد شاد وفردوس برین جایش باد

به جزعشق وطن درسی نخواندیم
بیامرزد خدا استاد مارا
محمد داود سیاووش

لطفا برای دیدن سخنرانی شادروان استاد پوهاند محمد فاضل صاحب زاده به لینک زیر کلیک نمایید:

استاد پوهاند محمد فاضل صاحب زاده وارث دودمان عیاران به ابدیت پیوست

بمناسبت 4 فبروری زادروز » روزاپاركز » بانوي مبارزسياهپوست

فوریه 7, 2017

roza
زني كه جنبش حقوق شهروندي درآمريكارا كليد زد
سال 1955 خانمی جایش را در (سرویس) به مرد سفید پوستی نداد و جنبش حقوق شهروندی ایالات متحده کلید خورد. رهبران سیاه‌پوست جنبش بایکوت (سرویس )ها را شروع کردند و حرکت بر علیه قانون جداسازی آغاز شد. جنبش مزبور به رهبری مارتین لوترکینگ بیش از یک سال ادامه یافت و زمانی به پایان رسید که دادگاه عالی جداسازی (سرویس)ها را غیرقانونی اعلام کرد. نیم قرن بعد پارکز بعنوان سمبل ملی شأنیت مبارزه با جداسازی نژادی شناخته می‌شد.
Rosa Parks روزا پارکز (Rosa Parks) در سال 1913 در آلاباما متولد شده بود او نژادآفریقایی داشت اگرچه یکی از پدر بزرگ‌هایش ریشه اسکاتلندی و یکی از مادر بزرگ‌هایش از بردگان آفریقایی بود. دو سال بعد از تولد او، برادرش متولد شد و اندکی بعد والدینش از هم جدا شدند. مادر او یک معلم بود و خانواده به مسائل آموزشی اهمیت می داد. روزا به (مکتب) و در نهایت به دانش‌سرای تربیت معلم برای سیاه‌پوستان قدم گذاشت و 16 ساله و کلاس 11 بود که مجبور شد برای مراقبت از مادر بزرگ در حال فوتش و اندکی بعد برای مراقبت از مادر مریضش آنجا را ترک کند. در سال 1932، در سن 19 سالگی با «ریموند پارکز» ازدواج بود. او از روزا حماین کرد….
ریشه‌های فعالیت مدنی
ریموند و روزا که اکنون بعنوان خیاط کار می‌کرد بعنوان اعضاء جامعه آفریقایی-آمریکایی مونتگومری مورد احترام بودند. همزیستی با مردم سفیدپوست در شهری که تحت قوانین جدایی نژادی (قانون جیم کرو) اداره می‌شد شکست و سرخوردگی‌ دائم بهمراه داشت: ‌سیاهان باید فقط در مدارس خاص ثبت نام کنند، ‌از چشمه‌های آب خاصی آب بر دارند و کتاب مورد نیازشان را از کتابخانه سیاهان بگیرند….
.
توقیف
در سال 1955 روزا پارک در سن 42 سالگی از سر کار با (سرویس) به خانه باز می‌گشت. ساکنین سیاه پوست مونتگومری اغلب تا آنجا که می‌توانستند از سوار شدن به (سرویس)ها اجتناب می‌کردند و سیاست جداسازی اتوبوس‌ها را حقارت‌بار می‌دانستند. با این همه بیش از 70 درصد مشتریان (سرویس)ها در روز سیاهان بودند. روزا پارکز یکی از آنها بود.
جداسازی در قانون آمریکا وجود داشت. قسمت جلو (سرویس) متعلق به شهروندان سفید بود و چوکی)‌های عقب (سرویس) به سیاهان تعلق داشت. بر اساس رسم پذیرفته شده، ‌راننده (سرویس) قدرت آن را داشت که از افراد سیاه بخواهد تا جای خود را به سفیدها بدهند. قانون مونتگومری متناقض بود: از یک طرف یک قانون جداسازی سیاه و سفید را الزامی می‌دانست و قانون دیگر آن را نادیده می‌گرفت و می‌گفت اگر( چوکی) خالی دیگری نبود نمی‌توان از کسی (سیاه یا سفید) خواست که (چوکی) اش را بدهد.
روزی مرد سفیدپوستی سوار (سرویس) شد و چوکی) برای نشستن نیافت زیرا( چوکی)های بخش سفیدپوست‌نشین (سرویس) پر شده بود. راننده به مسافران ردیف اول بخش سیاه‌پوست‌نشین اتوبوس گفت برخیزند و جای خود را به سفیدها بدهند تا باین شیوه بخش سفیدپوست‌نشین (سرویس) یک ردیف بزرگ‌تر شود. سه نفر تبعیت کردند ولی پارکز از جای خود بلند نشد.
پارکز بعدها در اتوبیوگرافی خود نوشت: «مردم همیشه می‌گویند (چوکی)‌ام را نمی‌دهم زیرا خسته هستم. ولی این واقعیت ندارد. من خستگی فیزیکی نداشتم. نه. خستگی من از تسلیم شدن بود»
در نهایت دو افسر پلیس به (سرویس) متوقف‌شده نزدیک شدند و ‌وضعیت را ارزیابی و پارکز را توقیف کردند. نه ماه قبل از توقیف پارکز، یک دختر 15ساله سیاه‌پوست بدلیل رد پیشنهاد تحویل (چوکی)‌اش به یک سفیدپوست توقیف شده بود. پارکز به دفاع از او برخواسته بود. همچنین سه حادثه مشابه دیگر قبل از توقیف پارکز رخ داده بود. پارکز قبل از توقف در حادثه (سرویس) عضو شعبه مونتگومری انجمن ملی پیشرفت رنگین‌پوستان بود و از قضا در زمان توقیف منشی شعبه محلی آن در مونتگومری بود و تابستان گذشته کارگاهی در زمینه عدالت اجتماعی و اقتصادی در یکی از دبیرستان‌های تنسی برگزار کرده بود. فعالیت سیاسی او در جنبش تحریم (سرویس) و بقیه زندگی او نقش مهمی داشت.
از طرفی پارکز قبلاً برخوردهایی با راننده (سرویس) که به او دستور داده بود جایش را به سفیدپوست بدهد داشت. جمیز بلیک راننده (سرویس) در سال 1943 پارکز را از(سرویس) خود بیرون انداخته بود زیرا قبول نکرده بود از درب عقب (سرویس) سوار شود. بعدها با منسوخ شدن قانون جداسازی نژادی در(سرویس)، ‌پارکز تصاویر تبلیغاتی خود را در(سرویس) که بلیک رانندگی می‌کرد تبلیغ می‌نمود..
جنبش عدم اطاعت پارکز، از قبل برنامه‌ریزی نشده بود. با وجود اینکه پارکز می‌دانست که انجمن پیشرفت رنگین‌پوست‌ها بدنبال دادخواستی برای آزمایش قانون «جیم کراو» بود و برنامه‌ریزی نکرده بود در (سرویس) توقیف شود. به قول خودش او آن روز بقدری سرش شلوغ بود که نتوانسته بود بفهمد راننده (سرویس) بلیک است: «اگر متوجه آن بودم حتی سوار آن (سرویس) نمی‌شدم»
روزا پارک و جنبش بایکوت (سرویس شهری) در مونتگومری
با وجود اینکه پارکز توانست با شوهرش تماس بگیرد ولی حادثه توقیف او بسرعت سر زبان‌ها افتاد و نیکسون غروب همان روز به قید وثیقه آزادش کرد. نیکسون سال‌ها بدنبال سیاه‌پوست شجاع و با‌اعتمادی می‌گشت تا بتواند برای آزمون اعتبار قوانین جداسازی، ‌ادعانامه‌ای تنظیم کند. او، پارکز و شوهر و مادرش را متقاعد کرد: «پارکز همان ادعانامه بود». همزمان ایده دیگری نیز شکل گرفت:‌ سیاهان مونتگومری باید در روز دادگاه پارکز، اتوبوس‌های مونتگومری را تحریم کنند. تا نیمه‌های شب آن روز بیش از 35 هزار نسخه پلی‌کپی تکثیر شد تا به بچه‌های سیاه‌پوست داده شود تا والدین شان را از برنامه بایکوت خبر کنند..
در روز موعود، ‌پارکز در دادگاه بعلت نقض قانون جداسازی محکوم شناخته شد و به یک مجازات تعلیقی و پرداخت 10 دلار جریمه بهمراه 4 دلار هزینه‌های دادگاه محکوم شد. در ضمن مشارکت سیاهان در بایکوت بمراتب بیش از آن بود که حتی خوش‌بین‌ترین افراد جامعه گمان می‌برد. نیکسون و اطرافیانش تصمیم گرفتند که از امتیاز این حرکت استفاده کرده و یک «انجمن پیشرفت مونتگومری» را برای مدیریت بایکوت راه بیاندازند. این گونه بود که دکتر «مارتین لوتر کینگ» برگزیده شد. فردی که در مونتگومری ناشناس و 26 سال سن داشت، رئیس انجمن مزبور شد..
بموازات ادامه جریان استیناف‌ها و دادخواهی‌های مربوطه در دادگاه، ‌تمام راه‌ها به سمت دادگاه عالی کشور ختم می‌شد. جمعیت سفیدپوست مونتگومری در نتیجه بایکوت سیاهان عصبانی بود. شورش‌هایی رخ داده و خانه نیکسون و لوتر کینگ بمب‌گذاری شده بود. این خشونت‌ها، تحریم‌کنندگان و رهبران آنها را مرعوب نساخت و وضعیت آرام در مونتگومری ادامه یافت و توجه رسانه‌های ملی و بین‌المللی را به خود جلب کرد. در نوامبر سال 1956 دادگاه عالی اعلام نمود که جداسازی (سرویس)ها غیرقانونی است. فردای روزی که دادگاه بصورت رسمی دستور خود را نوشت، تحریم (سرویس) برداشته شد. پارکز که شغل خود را از دست داده و در تمام سال بدبختی‌هایی را تجربه کرده بود بعنوان «مادر جنبش حقوق شهروندی» شناخته شد. اعتراض پارکز و بایکوت (سرویس)‌ها بعدها سمبل مهم «جنبش حقوق شهروندی» شدند و خود او تبدیل به آیکون بین‌المللی از مقاومت در برابر «جدایی‌ نژادی» گردید.
بعد از بایکوت
با وجود اینکه در سال‌های بعد از جنبش بایکوت با احترام از او یاد می‌شود ولی از عواقب کارهایش همچنان در معرض رنج و تهدید بود. او کارش را از دست داده و مدتی خیاطی می‌کرد و سال‌ها تهدید به مرگ می‌شد. پارکز برای مقابله با این آزار‌ها و تهدیدها همراه با شوهر و مادرش به دیترویت نقل مکان کردند. برادر پارکز در این شهر زندگی می‌کرد و پارکز در این شهر در دفتر یک نماینده مجلس کنگره (آمریکایی آفریقایی‌تبار) بعنوان همکار اجرایی مشغول به کار شد و تا سال 1988 و بازنشستگی در همین شغل باقی بود. شوهر او، ‌برادر و مادرش بین سال‌های 1977 تا 1979 در اثر سرطان مردند. در سال 1987 او «انستیتو روزا و ریموند پارک برای خودیاری» را بنیاد نهاد تا به جوانان دیترویت خدمت کند. همچنین از اعضاء فعال «جنبش قدرت سیاهان» بود و از زندانیان سیاسی آمریکا حمایت میکرد.
در سال‌های پس از بازنشستگی او به سفر میرفت و حمایت خود را از حوادث و مشکلات حقوق شهروندی دنبال می‌کرد. در همین سال‌ها اتوبیوگرافی خود را تحت عنوان «روزا پارک: داستان من» نوشت. در سال 1999 روزا «مدال طلای کنگره» را دریافت کرد که بالاترین نشان افتخار کشور برای یک شهروند بود. «جرج واشنگتنن»، «‌توماس ادیسون» و «بتی فورد» و «مادر تزرا» دیگر افرادی بودند که این جایزه را دریافت کردند. او مدال‌های دیگری از جمله «مدال آزادی رئیس جمهوری» را دریافت کرد و وقتی در اکتبر 2005 در سن 92 سالگی فوت کرد، اولین زنی بود که در تاریخ آمریکا در ساختمان کنگره بخاک سپرده شد.
منبع : دانستني هاي انساني

درفراق زغال

فوریه 5, 2017

16425917_1336273719751995_4127626091982205617_n
در این روز برف باران وشدت سرمای زمستان ، آخرین آرزوی یک خانواده بینوا ، در رسیدن به زغال وصندلی گرم ، از قلم توانای استاد بیتاب خدمت خوانندگان با احساس پیشکش میشود. بگذار چوکی پرستان وقدرت طلبان در هوای قدرت فرعونی شان گرم باشند واین دود دل مظلومان ومحرومان وبینوایان سرما خورده پایتخت را نخوانند.
چندیست که در کلبۀ ویرانه نیایی
معشوق سیه جرده ام انگشت کجایی
چون خوردنی امروز نیابیم سراغت
از برف و یخ و لای مگر پا به حنایی
آن خاکه ات امروز کم از سرمه نباشد
ای کاش میداشت کمی دیده درایی
بیچاره زغالی ز غمت خاک نشین شد
برروز سیاهش زچه رحمی ننمایی
با روی سیه ناز پسندیده نباشد
آن به که کمی از سر این شیوه فرایی
سرما رود رو سیهی بهر تو ماند
با خسته دلان برسر بیداد چرایی
امسال ز هر سال فشار تو فزون است
یارب که زمستان روی و باز نیایی
از سردی ایام فزون سردی مهر است
کس را ندهد گلخنی آتش به گدایی
بیتاب شود کاش برای تو میسر
یک صندلی گرم که تا حلق درایی
(استاد بیتاب)

30 ویژگی جامعه زنده

دسامبر 17, 2016

v

در این یادداشت نویسنده مظاهر ومعیارهایی را برای یک جامعه زنده مطرح نموده. بیایید ببینیم درجامعه ما چند مظهر این موازین به چشم میخورد وما در چه نوع جامعه با همین معیار های حداقلی زیست مینماییم
به نوشته دکتر سریع القلم، جامعه ای زنده است:
1. که در عرصه های اقتصاد، هنر، علم، سیاست، میان شهروندان رقابت قاعده مند وجود داشته باشد
2. که آموزش اخلاق و مسئولیت اجتماعی در دوره دبستان تمام شده باشد
3. که تعداد رسانه های غیر دولتی حداقل دو برابر دولتی باشد
4. که در جاده های آن در هر صدکیلومتر برای شهروندان، استراحتگاه ساخته شده باشد
5. که شهروندان آن به وفور به هم اعتماد کنند
6. که حداکثر هزینه های غذا و مسکن، 35 درصد درآمد شهروندان باشد
7. که در فرودگاه های آن، حداقل از 70 ملیت و 70 شرکت هواپیمایی خارجی تردد کنند
8. که شهروندان آن وقتی به چهار راهها می رسند، اتومبیل خود را کاملاً متوقف کنند
9. که نرخ تورم در آن یک رقمی باشد
10. که اساتید دانشگاه آن به کار دانشگاهی صرفاً به عنوان شغل نگاه نکنند بلکه برای خود، مسؤولیت و رسالت اجتماعی قایل باشند
11. که شهروندان آن به انجام کارهای صحیح و منظم توام با سلامتی مالی عادت کرده باشند
12. که تکمیل پیچیده ترین طرح های «عمرانی» در آن، حداکثر 3 سال به طول انجامد
13. که دانمارک از شهروندان آن برای سفر، درخواست ویزا نکند
14. که مجموعه جامعه و سیستم از مرحله امنیت و بقا عبور کرده باشد
15. که شهروندان آن پس از تصادف رانندگی که پیش می آید،
حتی یک واژه ناپسند نسبت به طرف مقابل استفاده نکنند
16. که مدیریت آن جامعه مبتنی بر سعی و خطا نباشد
17. که شهروندان نظافت محیط عمومی، خیابان ها، جاده ها
و سواحل را با نظافت محل سکونت و اتومبیل خود مساوی بدانند
18. که حداقل سه و نیم درصد نرخ رشد اقتصادی داشته باشد
19. که شهروندان آن نگران آینده خود نباشند
20. که دستگاه های اجرایی آن با fact تحلیل کنند و نه با تخیل
21. که در آن فرهنگ مکتوب بر فرهنگ شفاهی غالب باشد
22. که شهروندان آن از اخلاقی بودن و رعایت حریم های اجتماعی ، لذت ببرند
23. که شان و احترام و منزلت تولیدکننده از صاحب سمت بالاتر باشد
24. واژه های «ببخشید «، «عذر می خواهم» و «اشتباه کردم»
به وفور در میان شهروندان رواج داشته باشد
25. که شهروندان آن، دندان های سالم داشته باشند
26. که انتقاد از اندیشه ها و سیاست گذاریها در آن، پی آمدی نداشته باشد
27. که سیاست مداران آن با هم قطاران خود در محیط بین المللی مرتب در تعامل باشند
28. که وقتی پلیس راهنمایی، اتومبیلی را به خاطر تخلف رانندگی متوقف می کند،
پلیس سراغ راننده برود نه بالعکس
29. که حفظ تعالی، شکوفایی وطن و کشور بر هر امر دیگری اولویت داشته باشد
30. که در آن شهروندان علاقه ای به داشتن سمت دولتی نداشته باشند
بلکه با فکر ، همت و توانایی های خود زندگی کنند.

شهری که گریه میکرد

اکتبر 22, 2016

f
کوه بچه
در یک نیمروز آفتابی از خانه برآمده بسوی شهر روان شدم تصور نکنید که مانند شما به طرف دریا یا پارک سرسبز و چمنها و دمنها، نه ،هرگز نه، بطرف فضای آلوده به گرد و غبار و مزبله دل آزار شهر کابل رفتم. شهری که از هر گوشه آن فریاد خاموش یک ناراحتی به هوا بالاست، به کتابفروشی های پل باغ عمومی رفتم. کتابفروشان با داد و واویلا و آه و ناله هرکجا فریاد میزدند که آخرمسولان چرابا لگد کتابهایشان را از روی پیاده رو جمع میکنند و نمی گذارند کتاب ها را طوری که دل شان میخواهد در اطراف کتاره ها بگذارند. به کتابخانه یکی از چاپخانه ها رفتم و دیدم که در مقابل چاپخانه بر در کتابخانه قفل بزرگی آویزان بود، به کتابفروشی های بابر سنتر رفتم. در داخل مرکز فروش موتر آخرین مدل بد هیبت و دراز ترسناک وسیاه رنگی ایستاده بود که تاکنون مثل و مانند آن را ندیده بودم. از زینه ها بالا رفتم و دیدم که بر دروازه اکثر کتابفروشی ها قفل های بزرگی از دور نمایان بود و تنها یک کتابفروش دم دروازه بابر سنتر نشسته باشخصی گرم صحبت بود. به کتابفروشی های جوی شیر رفتم. که غرفه دوکانهای کانتینری و کتابهایش کاریکاتوری از بازار قصه خوانی پیشاور بود و اصلا کتاب جدی و قابل مطالعه در آنجا ندیدم . کتاب ها از کتابفروشان و کتابفروشان از کتابها خسته تر و افسرده تر به نظر میرسیدند که با حالت خاک آلود و پریشان در کنار هم نشسته بودند. به طرف ایستگاه سرویس های مکروریان اول یا به گفته مردم مکروریان کهنه رفتم . ایستگاه مکروریان کهنه را در مقابل مسجد پل خشتی و در جوار دریای کابل معین کرده اند. از داخل شدن به فضای بویناک که در یک سو معتادان در زیر خیمه ها و در داخل دریا هر چند نفر در زیر چادر ها به دود کردن هیرویین مصروف بودند و اینطرف در داخل سرک بچه های جوان با لپتاپ ها در روی زانو فریاد میزدند : بیاید ضبط کنید! هر چه دلتان میخواهد ضبط کنید! که معلوم نشد چه را ضبط میکردند و آن طرف تر بازار انواع موبایل ها به جیب و دست و سبد موبایل فروشان که باز هم معلوم نبود آن موبایل ها را از کجا بدست آورده بودند و هیاهوی بزرگی بین خریداران و فروشندگان بالا بود به مشکل موتر( کاشتری) را پیدا کردم که بسوی مکروریان کهنه میرفت با بالا شدن به موتر دریافتم که اکثر شیشه های آن موتر شکسته و دریور قصد ندارد تا موترش پایه دان کشال نشده از آنجا حرکت کند. آنطرف تر در جوار پل خشتی ترکاری فروشی را دیدم که با شخصی مشت ویخن شده وسروروی ودهن ودندان هردو خون آلود شده ومردم به خلاص گری وکش وکوب آنان مصروف بودند. با عبور از کنار دریا ، موتر به مشکل از میان ازدحام مردم رد شد و بطرف مسجد پل خشتی و آبده میوند براه افتاد. یکی از اولین ضربه های روحی که هوش از سرم برد دیدن تعمیر مضحکی بود که در چته اول بازار مشهور و ویرانه چهار چته به شکل خنده آوری بنا یافته بود. در فاصله چند قدمی آن، در سر چوک تعمیردیگری بر خرابه های تعمیرات جاده بنا شده بود که باز هم خیلی محقر و تکان دهنده بود. به همین ترتیب هر کس به ذوق و توان خود بر خرابه های جاده تعمیرات و آپارتمان هایی بنا کرده بودند که تعمیرات اصلی و ویرانه از دیدن آن با زبان حال خون گریه میکرد. در اطراف چهارراهی چنان ازدحام بود که مدتی موتر در میان مردم متوقف ماند و من که قرار بود گریه های شهر کهنه را بشنوم و ببینم ،دیدم که در آن ازدحام از رادیو ها و تیپهای کهنه تا تلویزیون های از یاد رفته و تا غولک و تلک موش و موبایل های مستعمل و جواری و مرغ و پلو تولکی و بازار کباب جگر روی جاده و کشمش آب و نیشکر و فرش و لحاف و چپن و چایجوش های کهنه و چیزهایی که تا آن وقت به چشم ندیده بودم در میان ازدحام مردم به روی جاده هموار و مشتریان به دورش قطار بودند. از دور دست های کوچه ها صدای گریه و نوحه گنبد کوتوالی، چهارچته، دروازه لاهوری ، کوچه خرابات، تخته پل ، مراد خانی، باغ علیمردان،شور بازار ، کوچه آهنگران، خانقاه بابا خودی ،سرچوک و…را میشنیدم که از آوازه های سر چوک آن روزگاری مردم سر نوشت سیاسی کشور را تحلیل میکردند. اما امروز همه غمین و پریشان حال به خاک افتاده به گزارش هایی گوش میدهند که ششصد تا هفتصد میلیون دالررا از بودیجه مملکت رییس جمهور پیشین بخاطر ایجاد اردوگاه های دهشت افگنان درچند ولایت مصرف نموده و هشتصد میلیون دالر در شورای صلح به مصرف رسیده و هزاران مکتب خیالی و سر باز و افسر خیالی در گزارشات روی کاغذ گنجانیده شده و از همه مهمتر یکصد و چهار میلیارد دالر جهان به بازسازی افغانستان کمک کرده است و اما اینکه در کجا ؟ معلوم نیست. با این حال فریاد:
نفرین بر زمامداران ضعیف و چپاول گران مافیایی!
از پهنه ویرانه های به خاک افتاده یی که در فاصله پنجصد متری ارگ و قصر سفیدار قرار دارند به هوا بالا بود و از دامنه های کوه ها ی شیر دروازه و برج و بارو های رتبیل شاه و زنبیل شاه و زنبورک شاه خطاب به شاه قلی های قرن 21 در وادی آن کوه ها میپیچید .

درشهری که همه بدون تبعیض خنک خوردند

فوریه 17, 2016

نوشته: داود سیاووش
قطع سه هفته ی جریان برق به پایتخت با استفاده از تفاهم نامه دند غوری منجر به بیداری شعور مدنی و ارتقای درک شهروند ی مردم پایتخت شد. در این روزهای سرد چله زمستان و شب های یخبندان مردم کابل به وضاحت درک کردند که غوغا سالاری قومی که از طرف گروهی از افراد و زمامداران صدر دولت دامن زده میشود به مثابه اشک تمساح و خنده بر اطفال بینوا و مریض همه اقوام ساکن در کابل اعم از پشتون،تاجک،ازبک، هزاره،بلوچ، نورستانی،پشه یی، ترکمن، ایماق، عرب،قرغیز، قزلباش،براهوی وسایر باشندگان این شهر بوده هیچ طفل غریب هیچ قوم از هیچ طفل غریب قوم دیگر کمتر خنک نخورده است. در حالیکه خانه اشرف غنی، گلاب منگل، ستانکزی ،علومی،اندرابی وسایر زمامداران ملکی و نظامی در این سه هفته چراغان و فرزندان شان در شرایط هوای گرم به راحتی در بستر های ناز شب را به سحر بردند.
وااسفا به حال آنکسی که به هر ملاحظه یی از تاریکی پایتخت و لرزه بر اندام اطفال غریب و بیچاره پشتون،تاجک،ازبک،هزاره،بلوچ،نورستانی،براهو ی،ایماق،گجرو… خوش باشد. در این پرده درامه سیاسی صحنه کاملا به ضرر کسانی بود که از تاریکی و سرماو خنک و شدت سردی هوای شهر خوش بودند. مردم با این سرماو تاریکی به نحویی به مرحله شهروندی رسیدند ودریافتند که در شعور مدنی شهروندی جایی برای تعصب و بزنس قومی وجود ندارد. در پرده دوم این نمایشنامه تراژیدی- کمیدی اگر بازهم کسانی بخواهند دربدل تامین امنیت پایه های برق در دند شهاب الدین باج بپردازند باید در نظر داشته باشند که این باج از کرانه دریای آمو تا داخل شدن پایه برق به شهر کابل پرداخته خواهد شد. در غیر آن در مناطق صعب العبور سالنگ شمالی و جنوبی،تنگی تاشقرغان،رباطک،جبل السراج و کوهدامن هرلحظه تکرار سناریوی صحنه اول ممکن خواهد بود. آنچه از این تاریکی و سردی شهر کابل نصیب مردم این شهر شد آنست که در این شهر پنج میلیونی اولا همه مردم غریب بدون تعصب توسط زمستان خنک خورند. دوم همه زمامداران و قلدران در بدترین شرایطی که مردم از خنک میلرزند در خانه های گرم و چراغانی زندگی کردند و سوم آنکه هیچ یک از کسانیکه از مرکز قدرت در عقد تفاهمنامه دندغوری اشتراک داشتند خنک نخوردند و مشکل کسانی را که از نام آنان تجارت میکردند در سرمای چله زمستان درک نکردند

دلتنگی های پناهجویی

دسامبر 28, 2015

شماره ( 258) سه شنبه ( 8) جدی ( 1394)/ ( 29) دسمبر (2015)

pic-9228-1438410651
کوه بچه
خانه مادر يك دهكده دور افتاده بود، رود خروشان از كنار ده ميگذشت و نغمه هاي بلبلان دريايي و كوكوي پرندگان مهاجر نوازش بخش روح و روان ما بود. تركاري از زمين زراعتي، ميوه از باغ، گوشت و روغن از گوسفندان چاري و ششك و بره هاي سال گردان و ماست و شير و پنير و مسكه و قيماق از گاو شيري ميگرفتیم.
مردم دهكده از بام تا شام مصروف آبياري زمين و بيل و قلبه و ماله و درو و جغل محصولات زراعتي گندم و جواري بودند. قضارا آنتن ماهواره به بازار ده آمد، يك آنتن خريدم و به كمك برقي كه از آبشار خانه ما به دست مي آمد تلويزيون را روشن و ماهواره را فعال نمودم.كانال هاي پورنو و مخالف موازین اخلاقي را حذف نمودم و شبكه هاي خبري و رسمي كشور هاي غربي را در ماهواره عيار ساختم. ديدن اپارتمان هاي قشنگ، خيابان هاي پاك و تميز، فضاي سر سبز و موتر هاي رنگارنگ و ميدان هاي هوايي و رفت و آمد و حال و هواي مردم اروپا با چهر ه های بشاش، لباس هاي رنگارنگ و حالت صحتمند، مشاهده مغازه هاي لوكس و فروشگاه هاي كه حتا فروشندگان شان ربات ها بودند عقل از سرم ربود و من كه حتا پايتخت كشورم را نديده بودم چنان ذوق زده رفتن به آن سرزمين رويايي شدم که زمینی را كه از حاصلات زراعتي آن قوت لايموت و سد جوع ميکرديم گرو نمودم و هی میدان طي ميدان به همکاری قاچاقبران از كشور خارج شد ه از راه هاي ناشناخته و جنگلات انبوه به سوي اروپا راه افتادم. قاچاقبران مرا در جنگل رها نموده گفتند : همين اروپاست. حال كه پول ندارم با جيب خالي و شكم گرسنه جنگل به جنگل سر گردانم و از پشيماني نالان و گريانم.
حالا عقل به سرم آمده كه آخر همه انسان ها دو پا دودست، دو چشم يك بيني و دو گوش و یك خرده عقل متفاوت از هم دارند.
زمين زراعتي ما بهتر از زمين هاي اينجاست . درياهاي ما خروشان تر از درياهاي اينجاست. نيروي كار به مراتب بيشتر از اينجا در وطن داريم.
معادن ما بيشتر از اينجا میباشد… اما اينكه ما دست زیر الاشه نشسته و در آرزوي رسيدن به نان مفت اينجا آمده ايم آن حكايت سعدي را به يادم مي آورد كه شخصي روباهي را ديد كه از شكار شير تغذيه ميكند و تلاش براي پيدا كردن روزي نمي نماید از ديدن آن منظره به اين نتیجه رسید كه چون روزي هر كس حواله ميباشد نبايد به خاطر پيداكردن آن زحمت و رنج را متحمل شد بنابر آن در گوشه دراز كشيد تا روزي برايش از غيب بيايد. چند روز با شكم گرسنه در انتظار روزي بود كه ناگهان هاتف صدا كرد:
برو شير درنده باش اي دغل
مياند از خود را چو روباه شل
و با صداي هاتف از جابر خاسته به تلاش روزي حلال مصروف شد، من هم به همين وضعیت روحي قرار گرفته ام و باز مرا حكايت چرچرك و مورچه سعدي آزار ميدهد كه مورچه در تابستان شب و روز تلاش ميكرد و آذوقه ذخيره مينمود اما چرچرك آواز ميخواند تا اينكه فصل سرما رسيد و برف و باران راه پيدا كردن آسان آذوقه را به رخش بست. چرچرك چند روز تحمل نمود اما فشار گرسنگي سر انجام اورا مجبور ساخت كه نزد مورچه رفته قدري غذا گدايي كند و اما مورچه در جواب برايش گفت: از اينكه در تابستان به عوض زحمتكشي و پيدانمودن آذوقه آواز میخواندي حالا وقت آنست كه در لانه فاقد غذا رقص كني تا گرم شوي و گرسنگي را احساس نكني. اين حكايت سعدي مرا به ياد همسايه ما مي افگند كه زمين خود را كشت نميكرد و به چمن زار كبل مبدل شده بود اما هر روز نزد ما مراجعه ميكرد و پياز و بادنجان رومي و مرچ و تركاري ميخواست:
من حالا از همين جنگل ناشناخته دور افتاده ميگويم:
اگر ما زمين زراعتي خود را كشت كنيم معادن خود را استخراج كنيم، درياهای خود را مهار كنيم، و دشت هاي بایر و لامزرع خود را سیراب کنیم شايد زندگي كه ما در دره ها و مناطق خوش آب و هواي وطن خود بسازيم به مراتب بهتر از رويايی باشد كه امروز در حسرت آن آواره وبي پناه ودر به در و خاك به سر شده ايم.Ÿ

حسین آیت احمد، یکی از پدران استقلال الجزایر در گذشت

دسامبر 28, 2015

شماره ( 258) سه شنبه ( 8) جدی ( 1394)/ ( 29) دسمبر (2015)

پدراستقلال الجزایر
حسین آیت احمد، از بنیانگذاران استقلال الجزایر و نیز مخالفان تاریخی رژیمی که خود در بر آمدن آن شرکت کرده بود، ، روز چهارشنبه ٢٣ دسامبر ٢٠١٥، در پی یک دورۀ طولانی بیماری، در سن ٨٩ سالگی در بیمارستانی در شهر لوزان در سوئیس در گذشت.
حسین آیت احمد، آخرین بازماندۀ گروه ٩ نفره ای بود که طرح شورش مسلحانه و جنگ علیه فرانسه را که قدرت استعمارگر در الجزایر محسوب می شد، در اول نوامبر ١٩٥٤ تدوین و به اجرا گذاشت. Ÿ
انترنت

راوی حماسه های مردم شمالی به ابدیت پیوست

دسامبر 22, 2015

شماره (257 )سه شنبه (1) جدی ( 1394)/ ( 22) دسمبر ( 2015)

نعیم رباطی

راوی حماسه های مردم شمالی به عمر 112 ساله گی به سفر جاودانه گی رفت.
جناب رحیل دولت شاهی در صفحه فیسبوک خویش از سفر آخرت صوفی نعیم رباطی خبر داد. بهشت برین جایش باد.
نعیم رباطی از عمده ترین راویان حماسه های مردم کوهدامن و کوهستان بود. داستان های یاغی ها و کاکه های پروان و کاپیسا و کارنامه های شان گنجینه بزرگ و گرانبهایی بود که صوفی نعیم در حافظه داشت ولی دردا که کسی همت نکرد آنها را از وی شنیده، روی کاغذ آورد. او هرگز به رادیو برای ثبت و پخش آوازش مراجعه نکرد ولی در مجالس سرور مردم منطقه ی خویش همیشه حضور داشت و در پهلوی شاد ساختن مردم آهنگ های حماسی نیز می خواهد تا مردم از عنعنه ی جوانمردی و کارنامه های جوانمردان منطقه ی خود بی خبر نباشند. نگارنده سی و اندی سال پیش او را در یک محفل عروسی در کورک دانه ی بگرام دیده بود و داستان عنایت بایانی، ستار و کاکه های شمالی را برروی کاغذ منقل ساخت ولی دردا که دیدار دیگر هرگز نصیب نگردید تا ترانه های «سید آغا سید چاریکاری» که در کارنامه های سیدحسین سروده شده بود، داستان علام حضرت کلکانی، داستان مجید کلکانی، داستان کارنامه ی حبیب ا لله کلکانی و امثال اینها را به ثبت برساند. نمی دانم کست های او که همه ثبت خانه گی بودند اکنون نزد علاقمندانش محفوظ مانده است و یا خیر؟ اگر کسی ثبت این داستان ها را داشته ولی آن را طریق انترنت به نشر نمی رساند کارش گناه بزرگی شمرده خواهد شد.Ÿ
از برگه فیسبوک استاد دکتور اسدا لله شعور

همه چیز در مبارزه مدنی سیاه پوستان امریکا از موتر سرویس آغاز شد

دسامبر 8, 2015

شماره 256 چهارشنبه 18 قوس 1394/ 9 دسمبر 2015

13930908000554_PhotoL

سرویس

شصت سال از زمانی که رُزا پارکس رنگین پوست از دادن صندلی اش در سرویس به یک مرد سفید پوست امتناع کرد می گذرد.
اول دسامبر ۱۹۵۵ بود که این شیر زن، بر خلاف قانون وقت شهر مونتگمری ایالت آلاباما از دادن جایش در سرویس به یک مرد سفیدپوست خودداری کرد. سپس بازداشت و برای این کار خود جریمه شد.
پارکس نخستین افریقایی تباری نبود که علیه تبعیض نژادی به پا خواسته بود ولی او بود که جرقه اعتراض را در بین سیاهان امریکا روشن کرد. تحریم شبکه حمل و نقل عمومی و متعاقب آن مبارزه ای طولانی که سرانجام به تصویب قانون مدنی سال ۱۹۶۴ انجامید؛ قانونی که هرگونه تبعیض نژادی در امریکا را ممنوع می کرد.
رزا پارکس بعدها به عنوان مادر جنبش آزادی و «بانوی اول جنبش حقوق مدنی» امریکا شناخته شد و در سال ۱۹۹۶ از دستان بیل کلینتون، رییس جمهوری وقت این کشور مدال آزادی گرفت.
رُزا پارکس در تاریخ ۲۴ اکتبر ۲۰۰۵ در۹۲ سالگی در میشیگان درگذشت.Ÿ
Euronews