Archive for the ‘ادبی’ Category

مرد و نامرد

اوت 5, 2016

در این روزها که فشار افکار عامه از حکومت خواهان به خاک سپاری امیرحبیب الله خادم دین رسول الله میباشد.توجه خوانندگان را به داستان (مرد ونامرد) بقلم توانای دکتور اکرم عثمان جلب میکنم که در آن ابعاد جوانمردی وعیاری امیرحبیب الله در برخورد با استاد قاسم به تصویر کشیده شده است

h

shah amanulla

nadir

نوشته : اکرم عثمان
akram osman
ویانا- ثور1361
بازهم ورق بر گشته بود. استاد پیر دست به عصا میخواست به بار گاه امیر جدید برود، به بارگاه امیری که رهین دست بازیگر روزگار بود و زور و زر را از باد یافته بود. در آستانه، با این که همه آن استاد بزرگ وزبان گویای زمانه را میشناختند کسی سلامش نکرد وراهش نداد. حاجبان همان حاجبان قدیم بودند، همان هایی که به نرخ روز نان میخوردند و نبض زمانه را نیک میشناختند.
استاد خود سلام کرد ودر برابر نوکران تعظیم معنی دارای نمود. فرومایه ترین آنها که روزگاری در برابر استاد دولامی شد واز فرط چاپلوسی، بار ها کفشهای استاد را پیش پایش گذاشته بود با سردی پرسید:
کی ره کار داری ؟ اینجه چه میخایی؟
استاد با تواضع جواب داد:
چیزی نمی خایم، مه قاسم استم خواننده قدیمی دربار، آرزو دارم امیر جدید سلام کنم.
حاجب گفت: عجب!
قاسم گفت: چه عجب مگم سلام کردن به امیر مایه تعجب است ؟
حاجب گفت: مگم امیر هنوز خواب هستند.
با آنکه نزدیک چاشت بود وهیچ امیری نباید تا آن گاه بخوابد قاسم دم نزد وپرسید:
آیا می تانم معطل شوم ؟
حاجب مردد ماند. دیگری که کمتر بی حیا بود، خشک وخنک رو به همکارش گفت:
بمانیش که بیایه : چه میشه ؟
استاد وارد تالار بزرگی شد که سقف چراغانی، بلند و منقش گچبریهای زیبایش روی ده ها ستون مرمری استوار بود واز زیر چون «نگارستان مانی » مینمود.
کسی به استاد تکلیف نشستن نکرد . درباریان که بیشتر همان درباریان قدیم بودند، نادیده اش گرفتند، به ناچار با نفس سوخته دم در وروردی بر ستونی تکیه کرد ودم گرفت. استاد یکا یک را از نظر گذاراند:
» محب السلطنه » وزیر درباره سابق را که خدمتگزاری چالاک وحراف بود وهمواره امیر سابق را طواف میکرد و صدقه و قربان میشد.
» شجاع السطنه » وزیر جنگ سابق را که در هیچ جنگی نجنگیده بود و با فرمانی مفتخر به چنین لقبی بود.
« امین الدوله»وزیر مالیه،سابق را که گنجبری چابک و تردست بود و در روز روشن سرمه از دیده میدزدید، جیبهایش را از پول بیت المال می انباشت و در انظار به خاطر تظاهر فقر، لبهایش را به خاک میمالید.
« دبیر الدوله» وزیر هنر سابق و شاعر کژقلم را که در مدیحه سرایی و ثنا خوانی و چاپلوسی سر آمد روزگار بود و فرمانروای وقت را ظل الله و شاه شاهان میخواند.
بالاخره همه و همه کنار هم مثل هم گویی از نو به منصب رسیده اند و چون کودکان معصوم و مظلوم اند در یک ردیف پهلو به پهلو نشسته بودند.استاد سر سپید و بزرگش را می جنباند و غرق در گذشته میشود…
***
« غازی مرد» بر اورنگ شاهی نشسته است و شمشیری مرصع به کمر دارد. قندیلها و چراغها از بالا گرد طلا میریزند و صورت شاه شاهان را نورانی تر مینمایانند.
قاسم « در باری» میخواند و رودبار مواج و نواگر صدایش زیر سقف بلند تالار طنین می اندازد و گوشهای مجلسیان را مینوازد. شاه در خلسه عاشقانه فرو میرود و در باریان در جذبه دلقکانه، قاسم و امیر چون جسم و جان بودند، یکی بر دلها حکومت میراند و دیگری بر جانها.
در آن شب که هنوز فصلی از سلطنت امیر نگذشته بود « دابس » سفیر حسن نیبت امپراطوری زرد موها و سبز چشمها نیز مهمان خوان نعمت امیر بود و چنان جلوه میکرد که انگار فرادستش دستی وجود ندارد. امیر بی اعتنا به « دابس» بر شمشیر بران و دانه نشانش تکیه کرده و با سری سر شار از شور، آزادی و وارسته گی به نوای رودبار زمزمه گر صدای قاسم گوش میدهد:
قدمی که بر نهادی به وفا و عهد یاران
اگر از بلا بترسی قدمی مجاز باشد
***
گرچه گرد آلود فقرم شرم باد از همتم
گربه آب چشمه خورشید دامن ترکنم
سرشک شوق در دیده گان شاه فرهیخته دور میزند و شاه قلی های سبک مغز و تنک مایه به تقلید از امیر ، بوزینه وار سر های چرب معطر شان را با زیر و بم سرهای گونه گونه قاسم که آغازگر فصل و دورانی در مطربی و ساز بودهم آهنگ میکنند و مانند عروسکهای کوکی از حالی به حالی میشوند.
«دابس» که از دیرگاه در دری را با دهان گشاد و دره مانند و مردارش تفاله میکرد و قند پارسی را از نمامان و دلقکان و خرقه پوشان و چاکر صفتان از طریق استراق سمع و از پشت دیوارهای پست و بلند و سرگوشی با موشها و کور موشها آموخته بود از روی تصنع رو به قاسم لبخند میزند و هی هی میگوید و قاسم در پاسخ چنین میخواند:
گر افتد آن غزاله دولت به چنگ ما
از همت بلند رها میکنیم ما
می میخوریم و نعره مستاند میکشیم
با این دو روزه عمر چها میکنیم ما
« دابس » که صدای خوشی داشت و هنر دوستی را از هنر وران نیم قاره آموخته بود به خاطر اینکه چون پینه سر آستین خود را به جمع صاحبدلان پیوند بزند و خوش طبعی کند،از مسندش پایین آمد و کنار قاسم روی تشک نشست. استاد لب فرو بست و مجلسیان سراپا حیرت شدند. دابس کت کت خندیده دست به شانه قاسم گفت:
استاد شما خیلی خوب میخانید مثل استادان هندی!
استاد گفت عجب میفرمایید اما:
قدر زر زرگر بداند
قدر جوهر جوهری
قدر گل بلبل بداند
قدر قنبر را علی
«دابس» به معنی تلخ کنایه استاد رسید ولی استادانه خشمش را فرو خورد وبه رویش نیاورد.
سپس با خوشرویی پرسید:
استاد آیا به من ساز و آواز یاد میدهید؟ من در هندوستان کمی هارمونیه یاد گرفته ام .
قاسم جواب داد:
با سرو چشم ، چرانی ، شما مهمان استین ، شما سفیر حسن نیت استین !
ما حق خدا همسایه رانیک میدانیم.
« دابس» که مرد زیرکی بود پاسخ داد:
تشکر استاد ما ازین هم نزدیک تریم. ما چون شما اهل خانه می باشیم !
حرف دابس چون خنجری بر جگر خونین استاد خلید ، ولی خود را نباخت وبا خوشرویی پنجه های دابس را روی پرده های هارموینه گذاشت وسری را یادش داد و آن گاه گفت:
– جناب سفیر ، لیاقت و کاردانی و هنر دوستی و اعجاز انگشت های شما کم از کلک هنر آفرین ساحران هندی نیست . آفرین صد آفرین حالا من بیتی میخوانم وشما آن بیت را تکرار کنید تا همدل وهم صدا شویم.
دابس گفت : بسیار خوب بسیارخوب بخانید !
استاد دوباره هارمونیه را پیش کشید و در سر ( بیر می ) چنین آوا سرداد.
مکتب ماست جای استقلال
سرنمودن فدای استقلال
درس ما نکته های آزادی
سبق ما هوای استقلال
دابس گیچ وسر گشته و پشیمان و دست و پاچه و خود باخته استاد را تعقیب کرد وبا صدای لرزان و هراسان ، آن شاه فرد را که ندای تمام کوه ها و دریاها ووادی ها و ابر ها و بارانها وسیلابها و بادها و فصل ها و سالها و آدمهای این آب و خاک بود چار و ناچار خواند و آزاد مردان کف زدند و گردن افراشته دابس از مهره شکست و چهره اش که چون آفتاب کاذب امپراطوری از اشک و خون فرو دستان جهان روشن بود و هرگز رنگ نمی باخت ، نخستین بار بیرنگ و پریده رنگ شد ازآن پس آفتاب آزادی فراز قله های برفپوش «هندوکش» طلوع کرد و بادها این بشارت را از هندوکوه به گوش موجهای هیرمند رسانید و موجهای هیرمند آنرا به گوش «سیستان» و «ریگستان» بُرد و سیستان و ریگستان آنرا به «اباسین» و «سفید کوه» و «سیاه کوه» گفت. و آن گاه خبر پیروزی استاد هنر بر استاد سیاست، عالمگیر گشت.
دیگر برنده و بازنده هویدا گشت مجلسیان بعد از عرض ادب به شاه راهی خانه های شان شدند، قاسم نیز میخواست برود اما شاه شاهان که سرو سرور دلاوران بود با اشارت انگشت اجازه رفتنش نداد. وقتی تنها شدند شاه حقشناس و سخندان متین و شاد و خندان از تخت فرود آمد و به قاسم نزدیک شد. قاسم بی درنگ و با تمام وجود دست به سینه به احترام برخاست امیر قاسم را در آغوش کشید و سر و صورتش را غرق بوسه کرد، قاسم خواست دست شاه را ببوسد ولی امیر به سرعت دستش را پس کشید و با کمی عتاب گفت:
نی این چه کاریست که میکنی؟
قاسم جواب داد: دست فیاض، پر بار و پر برکت شاه در خور بوئیدن و بوسیدن است. مردم نان و نوا و عدل و داد را ازین دستها یافته اند از دست هایی که با شمشیر حق حافظ حقوق یتیمان و یسیران است.
شاه گفت: نی استاد، دهان گهربار تو از گنج های شاهی بر تراست. دهان تو خود گنج است، گنجی شایگان، صدای تو صدای مردم است صدای مردمی که مه خدمتگار شان استم، ازی خاطر این دهان و دندان و سینه سوزان بر مه مقدس است.
سرشک شوق و سپاس از چشم های گیرا و مردانه و جذاب و خمار آلود قاسم چون دانه های مرواریدی اصیل سرازیر می شود و گریبانش را تر می کند و شاه آن غازی مرد گوهر شناس و جوهر شناس منقلب می شود و بی درنگ با دستمال پرنیانی و نرمش آن مروارید ها را می رباید.
اما «دابس» آن مداری خوش خط و خال، چون مار آستین در مغز و روح و جیب و جامه درباری ها خانه می کند و با زهر کشنده هلاهل دربار را می آلاید. موریانه ها پایه های تخت تبار جمشید را می خورند و جام جم با شرنگی بی درمان، مکدر و آلوده میگردد، نمک خور ها نمکدان شکن می شوند و دنیا را توفان سیاهی و بی باکی و بی وفایی فرا میگیرد. شاه نمیداند تیغ کین را کدام کین توزی حواله میکند و خدنگ زهر آگین را چه تیر اندازی پرتاب می نماید اما «دابس، آن شیطان رجیم و بر سیسای» محیل بر کنگره قصرش قهقهه می خندد و باز هم در رگ و روان دبیر و وزیر خود فروخته روح پلیدش را میدمد. سرانجام شیرازه ها پاره می شوند و در ایوان کیخسرو، زاغ و زغن خانه میکند. شاه به خاطر دفع شرو به پاس مردمیکه بر سر بود و نبودش همدگر را میدردیند رخت از ورطه میکشد و در زمهریری بی مثال با دلی پر درد و جبین پر آژنگ راهی دیار غربت می شود و منزل را به منزل این بیت را زمزمه میکند:
میروم تا که نشنوی نامم
اگر از نام من تر ننگ است
«قاسم» تک تنها می ماند و قسم یاد میکند که هرگز در محضری ظاهر نشود و لب به بیت و غرل نگشاید، در «خرابات» در خلوت خانه یی کوچک مثل یک خم باده که ساهای سال با قلقل و غوغایش در خود میخروشد منزوی می شود.
به «بچه سقا» خلف روستایی و ساده دل «غازی مرد» خبر می برند که قاسم به خاطر کسی شبها گریه می کند و هوای امارت امیر را ندارد. و او هم نوکرانش را می فرستد تا قاسم را شباشب حاضر آورند. وقتی استاد به «ارگ» میرسد و او را تنهای تنها در تالاری خلوت و بزرگ رها می کنند در همان تالاری که شبی با «دابس» فرنگی مناظره داشت و «غازی مرد» مروارید های غلتان سرشکش را با دستمال حریر و معطر سترده بود. به ستونی تکیه می کند و نیرنگ روزگار را به یاد می آورد. دقایقی بعد، فشار دست سنگینی را بر شانه اش حس میکند و روبر میگرداند. «بچه سقا» موقر و آرام می پرسد: استاد بالاخره آمدی؟
استاد سلام می کند و منتظر فرمان می نشیند اما بچه سقا به رغم تصور قاسم میگوید:
استاد کار دنیا همی قسم است. دیروز دگی پاچا بود امروز مه، دنیا وفا نداره، بیا که بریم ده دربار غم غلط کنیم.»
سپس بچه سقا وقاسم وارد تالار دگری میشوند که در آن درباریان دست به سینه منتظر ورود فرمانروا بودند . بچه سقا بعد از جلوس با لحن و لهجه خاصی از قاسم میپرسد : شنیدم که شوها گریه میکنی هه؟
قاسم با تواضع جواب میدهد : بلی قربان .
بچه سقا میپرسد: پشت کی ؟
قاسم جواب میدهد : پشت امیر.
بچه سقا میپرسد : همو دشمن مره میگی ؟
قاسم میگوید : نخیرهمو دوست خوده .
بچه سقا استفهام آمیز می گوید: خو خی خوب شد مالوم شد، تو ام دشمن است؟
قاسم با فروتنی پاسخ میدهد: مه؟ نخیر، صاحب مه و دشمنی از هم دور استیم.
بچه سقا میپرسد: چطور؟
قاسم جواب میدهد: بر ازی که مه دشمنی را یاد ندارم.
بچه سقا با شک و تردید می گوید: چه میفامم خدا بهتر می دانه!
قاسم می گوید: استغفرالله، مه دروغه یاد ندارم.
بچه سقا می گوید: عجب، هیچ دروغ نمیگی؟
قاسم جواب میدهد: هیچوقت.
بچه سقا میگوید: نی، شد نداره، دنیا قلب شده زمانه پر از دروغ شده، باورم نمیشه.
قاسم با صداقت تمام میگوید: اگر دروغ بگویم دگه صدایم می شینه، دگه خانده نمی تانم.
بچه سقا میپرسد: دشمنی چه، آیا دشمنی رام یاد نداری؟
قاسم جواب میدهد: بلی صاحب، اگه دشمنی کنم دگه دلم چرک میشه بی سوز میشه.
بچه سقا می گوید: شوه که شد پروا نداره چه نقص میکنی؟
قاسم جواب میدهد: چرا صاحب سینه که بی سوز شد صدایم بی سوز میشه ،او وخت ساز از دستم میره، هیچ میشم، خانه خراب میشم.
بال و پر بچه سقا می پژمرد و دقایقی به چرت میرود. از آن به بعد بی آنکه سرش را بردارد می گوید:
خوب چه یاد داری بخان که دلم دق است.
قاسم با کمی استرحام می پرسد: صاحب بی ساز؟
بچه سقا می گوید: راست میگی، دست خالی آمدی؟
قاسم پاسخ می بدهد: بلی صاحب مه گمان میکدم که مره بری کشتن میبرن.
بچه سقا میپرسد: خوب چیته بیارن، کتی چی میخانی؟
قاسم جواب میدهد:
قربان کتی دستیم، کتی رفیقایم از یک دست هیچوقت صدای نمیایه. بچه سقا با جنباندی سر تصدیق می کند و آن وقت نوکران امیر، دسته استاد را حاضر میکنند و قاسم بی کینه و بی دروغ و بی حقد و حسد در مقام «بیرمی» مثل یک عاشق صادق می خواند:
گلستان وفا بوی تو داره
شقایق لاله روی تو داره
هموماهیکه از قبله زند سر
چو آیینه عکس از روی تو داره
***
تبسم صبحدم بوی تو داره
شمیم هر دو گیسوی تو داره
سر عاشق هوای سجده یی چند
به محراب دو ابروی تو داره
«بچه سقا» آهسته آهسته از مجلس جدا می شود و به دشت ها می رود و به وادی های «شمالی» استاد باز ناله سر میدهد:
«شمالی لاله زار باشه به ما چی!»
اما بچه سقا قبل از اینکه استاد مصراع دوم را بخواند مثل اسپند نیم سوخته از جا می جهد و بر آشفته میپرسد:
هه چی گفتی استاد؟ «شمالی لاله زار باشه به ما چی؟» چرا چی!؟ پنجه های استاد روی پرده های هارمونیه کرخت می شود. طبله چی دق میماند و سر انگشت ربابنواز روی زه های رباب میمیرد. درباری های کاسه لیس و چاپلوس و پله بین با چشمانی پاره تر استاد را زیر نظر میگیرند و منتظر فرمان اند تا آن دهان مشکبیر و عنبربیز و در افشان را پاره کنند.
«دبیر الدوله» وزیر هنر پیشین نرادی نردباز و حقه باز و تردست که با نرادی از دربار «غازی مرد» به دربار بچه سقا راه گشوده بود از جا می جهد و پا پیش قبض بران و براقی نهیب میزند.
بچه سقا می پرسد: خیریت است آغا بچه؟
دبیرالدوله می گوید: قربان خیریت، مثلی که زبانش از بریدن اس؟
بچه سقا باز میپرسد: زبان کی؟
«دبیر الدوله» جواب میدهد: حضور، زبان «خلیفه قاسم».
بچه سقا میپرسد: برای چی؟
دبیرالدوله جواب میدهد: برای ازی که زبان درازی کد.
بچه سقا میگوید: بسیار خوب، زبانشه می بریم، بسم الله بخی!
«دبیرالدوله» آماده انجام خدمت می شود و خطاب به قاسم جیغ میزند: بی معرفت بی ادب بکش زبانته!
استا به به چشمان جلادک چموش خیره میشود، به چشم های لق، موذی و شیادش که سالها تظاهر به شیفتگی سرو و صدای استاد میکرد و خود را بیش از دیگران فریفته و شیفته نشان میداد.
استاد خونسرد و آرام می گوید: آغا زاده، ای زبان دروغ نگفته ای زبان بازی نداده و چپ و راست نرقصیده، این زبان فحش و دشنام نداده، ای زبان دو پشت و دورو نبوده، ای زبان صادق است مثل صبح صادق، ای زبان صد ها بلا ره دفع و صد ها سره از کشتن نجات داده. یک زبان پاک نباید با تیغ ناپاک بریده شوه ،خوب است امیر صاحب، ای امره به یک مرد بته، به یک مرد که دستش به تیغ بیرزه.
تیغ در دست درباری میلرزد و بچه سقا در دلش میگوید که زبان این مرد کم از تیغ تیز نیست.
سپس با لحنی آرام از چاکر چموش و رنگ و رو باخته میپرسد:
خوب نگفتی اگه زبان استاده ببریم کی عوضش میخانه؟
دبیرالدوله جواب میدهد: حضور امیر صاحب، سازنده زیاد است. هر جت و جولا و دم و دلاک ای کاره کده میتانه.
بچه سقا میپرسد: ده کجا، ده اینجا، ده دربار؟
دبیرالدوله جواب میدهد:
حضور امیر صاحب مقصدم ایست که او از ما نمیشه او «لاتی» است.
بچه سقا میپرسد: منظورت از لاتی کیست؟
دبیرالدوله رندانه با لبخندی جواب میدهد: قربان امان الله ره میگم.
بچه سقا استفهام آمیز می پرسد: مگم تو چی؟ تو نوکرش نبودی؟
دبیرالدوله در می ماند و با اضطراب جواب میدهد:
صاحب ما بودیم. مگم توبه کدیم.
بچه سقا میگوید: توبه؟ چرا؟ مرد هیچوقت از گپ خود نمیگرده.
دبیرالدوله جواب میدهد: صاحب از دین گشته بود.
بچه سقا جواب میدهد: غازی مرد از دین بر میگردد؟ عجب! خی بری چی غزا کد؟
«دبیرالدوله» لا جواب می ماند و بچه سقا می گوید:
مه پوست دوستای بی غیرت و بی وفا ره در چرمگری می شناسم.
مه مرد، او مرد، تو سگه چی؟
«دبیرالدوله» به لکنت می افتد و چیزهای نامفهوم می گوید
بچه سقا می گوید:
بشی نامرد، تو کجا و «غازی مرد» کجا، تو کجا و استاد کجا، استاد مرد خداست مرد حق است.
چراغ دربار است، چراغ شار کابل است، چراغ کل شارا، اگه استاد بره دگه ای ملک سالای سال بی استاد میشه، مگم پاچا ماچا و وزیر و وکیل و سگ و سگر و مسقره و مشله هیچوقت کم نیست، میفامی هه؟
دبیرالدوله با سری افگنده جواب میدهد: بلی صاحب و مثل موش به گوشه یی می خزد.
آن وقت رو به قاسم میپرسد: خوب استاد بخان، دگیشه بخان چی بود. شمالی لاله زار باشه به ما چی؟
استاد گلو صاف می کند و از چشمه سار سینه شفافش این سرود به بالا میخیزد:
شمالی لاله زار باشه به ما چی
زمستانش بهار باشه به ما چی
شبم در گریه و روزم به زاری
که یارجان انتظار باشه به ما چی
«بچه سقا» آرامشش را باز می یابد و پنجه های سحر آفرین استاد بار دیگر روی پرده ها می دود و از دل ساز نواهای سوزانی بر میکشد و حجاب تزویر و ریا را میدرد. انگار سرپنجه یی از غیب حایل ها و پرده را پس زند، بچه سقا از دیوار بلند ارگ شاهی از برج و باروهای شهر کابل بال می کشد و چون پاره ابری اشک آلود فراز «شمالی» سرشک می بارید.
درباری ها حیرت می کنند چه هر گز نم اشکی، چشم بچه سقا را نیازرده بود. بچه سقا پس دست سنگینش را به چشمان میمالد «شمالی» را برابر چشمش می بیند. باغهای انگور را، رودخانه های نقره یی رنگ را، کوچه باغهای خلوت و تنگ را، دیوار های پخسه یی و پرچالها و پرچین های پست را.
دختران روستایش «کلکان» را می بیند که چون لاله های باران شسته میان گندمزار ها می چمند و دزدکی برویش لبخند میزنند.
قاسم ادامه میدهد:
همیشه یاد رویت می کنم گل
گلاب استی مه بویت می کنم گل
اگر صد یار جانی داشته باشم
فدای تار مویت میکنم گل
«امیر» بیتاب می شود. از بیخودی به خود می پیچد، تاب از کف میدهد و سر شوریده و بیباکش را عاشقانه می جنباند.
قاسم باز کردکی وار مثل عاشقان پاکباز شمالی نوا سر میدهد:
ترا از دور می بینم چی حاصل
به پهلویت نمی شینم چی حاصل
درخت حسن تو گلزار باشه
از آن گل ها نمی چینم چی حاصل
و بچه سقا با خود میگوید: چه حاصل! چه حاصل! چه فایده!
و استاد باز در دل بچه سقا غوغا بر پا می کند:
بهار و ابر و باران دلفریب اس
نهال نورس من جامه زیب اس
برای عاشق دلداده از کف
رخت باغ و زنخدان تو سیب اس
و بچه سقا غرق در شبهای مهتابی میشود، غرق در چرت هایی که از آن شبهای مهتابی در دلش جوانه زده و بیخ و ریشه کرده اند.
عشق و عاشقی یادش می آید، وفا و صفای … که بوی خوش میداد و از تنش عطر جوانی می تراوید و دق دل آدم را وا میکرد.
شرشر آبها به گوشش می رسد شرشر آبهایی که چون استاد «مطرب صاحبدل» خوش می سرودند و گوش های آدم را پر از زمزمه خوب آور میکردند. تکک بیلش به یادش می آید که زیر نور مهتاب برق میزد و بر شانه سطبرش کمی سنگینی میکرد و شور جوانی و نشاط کار را در رگهایش جاری میکرد. کردهای خرد و کلان پلوانک های گلی و آبگیر های کوچک و مرغابی ها و قاز ها و جویک جاری و پاره ابرهای فراری و با غریوهای بابه غرغری در گستره اثیری و ملایم و رقیق نور ماه چار ده، مقابل دیدگانش دامن میگشایند و او را چون قطره یی در خود جذب می کنند پوستینچه اش را پس میزند کمرش را باز میکند و بیخودانه صدا می زند:
اخ، اخ سوختم، استاد الهی زنده باشی!
استاد با لبخند مهر آمیزی صدای دل بچه سقا را بدرقه کرده دوام میدهد:
نمی مانه به تو ای حسن گلگون
نمی مانه به من ای قلب پر خون
نشو مغرور ده ای چار روزه دنیا
نماند تخت با سلیمان گنج به قارون
و بچه سقا جواب میدهد:
راست میگی، چه استادی! چه غازی مردی! حق داری گریه کنی ،باز ام گریه کو. لپ لپ گریه کو، راستی که غازی مرد مرد بود. مرد و نامرد از روی دوست و رفیقش شناخته میشن. میگم استاد هوشت باشه که کتی هر کس و ناکس نشینی، دنیا ره چغل گرفته، میترسم نامردا تره سر مه ضایع کنن، او وخت دنیا بی استاد میشه و پشیمانی فایده نداره.
***
«دبیر الدوله » وزیر هنر سابق را که از دربار بچه سقا به دربار جدید با صد چم و خم و چال وفن راهی برایش کشوده بود سرفه می گیرد واستاد بار دیگر به تالار بر میگردد. نگاه های آن دو در یک لحظه تمام آن گذشته ها و تمام آن سالها را باز گو می کنند و مرد و نامرد آشکار میشود.
درین اثنا مصاحب خاص سر می رسد و بیخ گوش استاد میگوید:
حضور امیر هنوز هم استراحتند ممکن است دیر شوه و شما باز ام معطل بمانین، آیا بهتر نیست یک وخت دگه یک روز دگه مشرف شوین؟
و استاد آن زبان بی ترس و گویای زمانه شکر میکند. حاجب با تعجب علت شکرش را می پرسد و استاد از زبان «سعدی» شیرین سخن میگوید:
ظالمی را خفته دیدم نیم روز
گفتم این فتنه است خوابش برده به!
تا حاجب میخواهد ندای مخالفت بلند کند استاد باز هم از زبان سعدی میگوید:
ذوالفقار علی در نیام و زبان سعدی در کام به!
خدا حافظ جناب حاجب.

دُر سُفته های حضرت مولانا

نوامبر 24, 2015

شماره ( 254) چهارشنبه (4) قوس ( 1394) / ( 25) نوامبر( 2015)

Jalaluddin_Rumi

حيبب عجمي از عبادتگاه خود بنزد عيال باز آمدي و فرزندگان همه روز منتظر بوده كه شبانگاه پدر در آيد و ما را چيزكي آرد. راست چون حبيب نماز شام در آمدي، دست تهي عرق خجالت بر جبين او نشسته، انگشت تشوير بدندان گرفته با زن و فرزند چه عذر گويم؟ عيال گفتي: هيچ آورده اي؟ حبيب گفتي كه: كار فرمايم و استاد كارم سيم حواله به روز آدينه كرده است. آن يك هفته عيال و فرزندان منتظر مي ماندند. چون روز آدينه آمد و خورشيد رخشان سر از برج قيرگون خود برزد، حبيب از خجالت كنجي رفت و ميناليد و ميگفت: اي دستگير درماندگان حبيب را خجل مگردان. ملك- جل جلاله- بزرگي را به خواب نمود و از واقعه او خبر داد كه حبيب با عيال، هفته اي است كه به اميد كرم ما وعده به روز آدينه مي دهد. آن بزرگ چنداني زر و گندم و گوسفندان و تختهاي جامه و غير آن بخانه حبيب فرستاد كه در خانه نميگنجيد همسايگان و خلق حيران ماندند كه اين از كجاست؟ آرندگان گفتند كه كارفرماي حبيب عذر ميخواهد كه اين ماحضري را خرج مي كنيد تا ديگر رسيدن. گفتند: سبحان ا لله حبيب، مزدوري و خدمت كدام كريم كرده است كه چندين خزينه و نعمت مي كشيدند؟ آن اندازه كرم آدميان نيست، مگر خدمت حق ميكرده است كه اكرم الاكرمين است؟
شعر
لطفت به كدام ذره پيوست دمي
كان ذره به از هزار خورشيد نشد؟
شبانگاه حبيب از عبادتگاه خود به هزار شرم بازگشت كه امروز چه عذر گويم؟ بهانه اي مي انديشيد چون به نزديک خانه آمد در اين انديشه فرزندان و عيال در پيش دويدند، در دست و پاي او مي افتادند و همسايگان سجده ميكردند، زهي كريمي كه تو خدمت او گزيدي و مزدوري او كردي، زهي بخشنده، زهي بخشاينده كه خانه مارا همچو انار پر گوهر كرد. خانه، مال و نعمت را بر نمي تابد. تدبير خانه ديگر ميبايد كرد. ايشان از اين ها بر ميشمردند و حبيب ميپندارد كه برو افسوس مي كنند و تسخر مي زنند كه هفته اي است كه مارا به آدينه وعده مي دهد چون آدينه آمد، گريختني اين ساعت مي آيي، خواست گفتن مرا افسوس مداريد، از گوشه يي گوشه آواز آمد، آوازي كه آوازهاي همه عالم از آدمي و پري و فرشته خروشانند و نعره زنانند و ربنا گويانند. در آن آواز اين بود كه اي حبيب ما آن كرامت و عطاي ملك قدوس است نه استهزا و افسوس است آن همه زرها و گوهرها و تخته جامها گوسفندان و شمع كه ايشانرا فرستاديم مزد خدمت تو نيست، حاشا از كرم ما. آن استخوانيست كه انداختيم پيش سگان نفس ايشان، آن نفس خصومت گر بيشين طلب بدگمان ايشان انداختيم تا بدان استخوان مشغول شوند عيال و فرزندان، ترا بتقاضاي سخت از نماز و حضور ما برنياورند.Ÿ
مکتوبات و مجالس سبعه
صفحه 86 الي 88

اشتباه مونا

اکتبر 27, 2015

شماره 250 چهارشنبه 6 عقرب 1394 / 28 اکتوبر 2015

نویسنده : انوپا لال
مترجم : ذبیح ا لله آسمایی

یک روز پیش وختیکه مونا به خانه امد ، دید که مادرش با یک مهمان نشسته. مادرش گفت :
بچیم ، بیا و با خاله ات آشنا شو. او ترا در سرینگر ، وختیکه خورد بودی ، دیده”.”
مونا دستهای خود را به رسم احترام جمع کرده با لبخند مودبانه در مقابل یک زن کلان و موی سپید ایستاده شده ، گفت:
“سلام خاله جان”
“سلام بچیم ، نام خدا کلان شدی. برادرت کجاس؟ او هم باید کلان شده باشه.”
مونا گفت :
“خاله جان ، مه بیادر ندارم.”
“اوه ، مره ببخش بچیم. تو بیادر نداری. مه چیقه ساده شدیم. راستی به خدا ، حافظه خود را از دست دادیم.”
درین وخت زن یک کمی ناراحت معلوم میشد. مادر مونا به آرامی گفت:
“چطور ده یادت مانده باشه، وخت خیلی زیاد تیرشده. مونا مه چای تیار میکنم.”
مونا گفت:
“مه چای تیار میکنم. تو فقط به مه قطی چایه نشان بتی.”
مونا در گوش مادر گفت:
“مادر ، اوزن کیست؟”
مادر گفت :
“تواورا به یادت نداری.”
و باز علاوه کرد:
“ده گوش مه گپ نزن ، ما او را یک وخت ده سرینگر دیده بودیم. او آمده که ده مورد مشکلی مشوره پدرته بگیره.
مونا به آرامی پرسید :
“مگر تو یقین داری که ده سرینگر اورا شناختی؟”
“مه چهره شه دقیق به یاد ندارم ؛ مگر چیزی که او میگه یکدیگر خوده میشناسیم. اوه مونا بسیار بد اس ، مه باید پیش او بروم. تو چایه با کیک یکجا بیار.”
مونا سرش را تکان داد و با خود گفت که این زن هر کسی که باشد، چند لحظه بعد پدر می آید و حسابش را یکطرفه خواهد ساخت. مونا پطنوس چای را گرفته نزد مهمان رفت و باز چند گپ دیگر به وقوع پیوست.
تیلفون زنگ زد. او خواست که تیلفون را جواب گوید ؛ مگر با خاله رینو تصادم کرده ، دستکول او به زمین افتاد و همه اشیای آن به زمین ریخت. تیلفون از زنگ زدن باز ماند. مونا دستش را بالای گوشی تیلفون گذاشت و به طرف ماد ر و خاله رینو میدید که چگونه اشیای دستکول را جمع میکند. در دستکول یک قلم، یک پنسل ، یک کتابچه ، چند دانه تابلیت ، یک بکسک پیسه ، یک دستمال و یک مجسمه کوچک نقره یی کرشنا بود. مجسمه مذکور به مجسمه کرشنا که در خانه مونا بود ، شباهت داشت و در جایی که همیشه گذاشته شده بود وجود نداشت. تیلفون باز به صدا در آمد. پدرمونا بود و به مونا گفت :” مونا ، مه ده یک مجلس استم و به خانه نا وخت می آیم. به مادرت بگو ، خداحافظ.”
مادر پرسید :
“پدرت بود؟”
درحالیکه قلب مونا به تپش آمده بود، گفت :
“اوبه خانه نا وخت می آیه. او ده مجلس مصروف اس.”
دراین وخت خاله رینو گفت :
“فکر میکنم که کدام روز دیگه بیایم. اگرچه وخت شما را گرفتم ؛ مگر بسیار خوش شدم که بعد از وقت زیاد شما را ملاقات کدم. لطفا بیادر جان مره بگویین که ده آخر هفته اوره زحمت خات دادم.”
مادر درحالیکه خنده بر لب داشت، گفت :
“هیچ پروا نداره ، اگه او شماره بیبینه خوش خات شد.”
مگر مونا در حالیکه قیافه تندی را به خود گرفته بود ، باخود گفت :
“اگه پدرم بفامه که مجسمه ره دزدی کدی ، هیچ خوش نه خات شد. مادر هم خبر نداره که خاله رینو مجسمه را کتی خود میبره ؛ مگم مه اجازه نه خات دادم.”
دراین وخت خاله رینو پرسید که تشناب کجا ست و مادر آنرا برایش نشان داد. آنها هر دو از خانه بر آمدند و مونا دستکول را باز کرد و مجسمه را از آن گرفته در زیر بالشت پنهان کرد.
چند دقیقه بعد خاله رینو خانه را ترک کرد و مونا با خاطر آسوده بر چوکی نشسته ، گفت :
“مادر ، تو بسیار ساده استی! یک آدم به خانیت میآیه و از ده سال گذشته کتت گپ میزنه. وختیکه به آشپزخانه میری ، او مجسمه نقره یی را دزدی میکنه.”
مادر ، درحالیکه گیچ شده بود ، جواب داد :
“ده مورد کدام مجسمه نقره یی گپ میزنی؟”
مونا مثل اینکه شاهکار کرده باشد ، گفت :
“همو مجسمه کرشنا. هیچ سرش فکر نه کو ، مه اورا وختیکه تشناب رفت از دستکولش گرفتم.”
مادر گفت :
“او خو از خودش بود. ازما ده الماری آشپزخانه مانده. مه اورا به خاطر پالش دادن اونجه برده بودم.”
مونا گفت :
“او خدا !”
وباز طرف آشپزخانه دوید. بلی ، مجسمه را از الماری گرفته ، پشت خاله رینو دوید. هنوز هم خاله رینو دور نه رفته بود و دیده میشد. وختیکه مونا نزد خاله رینو رسید ، نفسک میزد.
“اینه مجسمه شما ، از دستکول تان افتیده بود.”
خاله رینو حیران ماده بود، آنرا گرفت و با مهربانی گفت:
“تشکر بچیم”
خاله رینو راهش را گرفت و رفت و باز آنها او را ندید. بنا بر گفته پدر مونا ، شاید مشکل اورا کسی دیگری حل کرده باشد و یا شاید او نخواست بار دیگر خطری را بپذیرد که از دستکولش چیزی گم شود.Ÿ
پایان

چشم دیدهای یک قصاب

اکتبر 20, 2015

شماره ( 249) چهارشنبه (29 ) میزان ( 1394) / ( 21) اکتوبر ( 2015 )

12108200_964169773605542_6731252456824867685_n

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید. کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود «لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین». ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت.
سگ هم کیسه را گرفت و رفت.
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و به دنبال سگ راه افتاد.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.
قصاب به دنبالش راه افتاد.
سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد.
قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.
اتوبوس امد، سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت. صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره آنرا چک کرد. اتوبوس درست بود سوار شد.
قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود و سگ منظره بیرون را تماشا می کرد. پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد. قصاب هم به دنبالش.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید. گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید. این کار را باز هم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.
مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد.
قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد: چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است. این باهوش ترین سگی هست که من تا به حال دیدم.
مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت: تو به این میگی باهوش؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه
پائولو کوئلیو
نتیجه اخلاقی: اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود. و دوم اینکه چیزی که شما آنرا بی ارزش می دانید، بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است. سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است. پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهم تر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم.Ÿ
زندگی مبهم صادق هدایت

کاریکلماتور، گونه ای از نثر معاصر فارسی

اکتبر 20, 2015

شماره ( 249) چهارشنبه (29 ) میزان ( 1394) / ( 21) اکتوبر ( 2015 )

cariclamatur_parvizshahpur

عاطفه اسدی / شکوه‌السادات تابش

کاریکلماتور گونه ای از نثر معاصر است که برخی از ادیبان آن را به عنوان یک نوع ادبی پذیرفته اند. این واژه را که از دو کلمه ی «کاریکاتور» و «کلمه» مشتق شده است، نخستین بار احمد شاملو در مجله ی خوشه، سال ۱۳۴۷ پیشنهاد كرد و با وجود مخالفت های برخی افراد به علت ساختار جعل شده ی این ترکیب، جای خود را در ادبیات امروز… باز کرد. کاریکلماتور گونه ای از طنز ترسیمی و کاریکاتوری است که با واژه ها بیان می شود و انواع گوناگون و موضوع های متنوع اخلاقی، اجتماعی، عاشقانه و… را دربرمی گیرد. پرویز شاپور (۱۳۰۲ـ ۱۳۷۸) پیشگام این نوع ادبی… بوده است و کم کم افراد دیگری نیز در این شیوه قلم زدند که به تفصیل در اصل مقاله به آن خواهیم پرداخت:
پرویز شاپور در اسفند سال ۱۳۰۲ به دنیا آمد. وی لیسانس اقتصاد از دانشگاه تهران داشت. نخستین نوشته ‌های او در یكی از روزنامه‌‌ های محلّی اهواز به ‌نام «فریاد خوزستان» به چاپ می ‌رسید؛ پس از آن مطالب خود را با نام مستعار«مهدخت» و «كامیار» برای روزنامه ی «توفیق» (به سرپرستی حسین توفیق) می فرستاد؛ این نوشته‌ ها در صفحه‌ های «سبدیات» و «دارالمجانین» چاپ می ‌شد.
شاپور از بنیاد‌گذاران مكتب تازه‌ای در طنز است كه شاملو در مجله ی «خوشه» (سال ۱۳۴۷) برای نخستین بار عنوان كاریكلماتور را برای این نوع نوشته‌ ها پیش‌نهاد كرد و بعدها مورد پذیرش واقع شد. بیژن اسدی ‌پور عنوان «لطیفه ی مصور» را به این نوشته‌ها اطلاق كرده است؛ اما امروز عنوان كاریكلماتور،عنوان شناخته شده‌ ای است كه هم ‌چون یك نوع ادبی معرفی شده است (۱) و پیروان زیادی دارد كه به این شیوه قلم می ‌زنند. پرویز شاپور، پدر كاریكلماتور‌نویسی…، در ۱۵ مرداد ۱۳۷۸ چشم از جهان فرو بست.
واژه ی كاریكلماتور از دو واژه ی كاریكاتور و كلمه مشتق شده و گونه ‌ای از طنز ترسیمی به ‌شمار می ‌رود. کاریکلماتور، کاریکاتوری است كه با واژه‌ ها بیان می ‌شود و به ‌گفته ی پرویز شاپور، كاریكاتوری است كه نوشته می‌ شود.
بنا‌بر تعریف خواجه نصیر از شعر (كلام موزون و مخیل)، می ‌توان كاریكلماتور را فراتر از تعریف یاد‌شده دانست؛ زیرا كاریكلماتور نوعی موسیقی درونی دارد و عنصر تخیل هم در آن موج می ‌زند. (۲)
انواع کاریکلماتور
هدف از خلق كاریكلماتور، تنها خنداندن مخاطب نیست؛ گاهی كاملن جدّی است؛ از این ‌رو، می ‌توان كاریكلماتور را به دو نوع فكاهی و جدّی تقسیم كرد. از نمونه‌ های كاریكلماتورهای جدّی «سكوت عاشق شنیدن است.» و از نمونه ‌های فكاهی «موش،غذای متحرك گربه است.» را می توان نام برد.
نوع جدی كاریكلماتور به چند دسته تقسیم می ‌شود:
۱- شاعرانه:وقتی تصویر گل محمدی در آب افتاد،ماهی ‌ها صلوات فرستادند»؛ ۲- در‌بردارنده ی مضمونی اجتماعی:«سایه ی چهار نژاد، یك رنگ است»؛ ۳- در‌بردارنده ی موضوعی بدیهی: «زمان حاصل جمع گذشته و آینده است»؛ ۴- گاه بیان ‌كننده ی تصویری ساده است:«پاییز بر فراز بهار، گل پرپر شده نثار می ‌كند.» با این همه؛ وجه مشترك گونه ‌های گوناگون كاریكلماتور، مضمون‌سازی است. (۳) و (۴)
ساختار کاریکلماتور
نویسنده ی این نوع ادبی،از همه ی امكانات و شگردهای ادبی و شاعرانه استفاده می‌ كند كه از جمله ی آن‌ها می ‌توان به این موارد اشاره كرد (۵):
۱-تشبیه: «تا چشمت را نبندی، پرنده ی نگاهم به آشیانه باز‌نمی گردد»؛ ۲-استعاره ی مكنیه: «ستاره‌ ها دكمه‌ های تن‌پوش سیاه شبند»؛ ۳- استعاره ی عنادیه: «دكتر معالج، یك جلسه را صرف صحبت كردن با عزراییل و منصرف نمودن او از گرفتن جانم نمود»؛ ۴- تشخیص: «آب تنبل به دنبال چاله می ‌گردد»؛ ۵-ایهام: «روی قـبرم سنگِ تمام گذاشتم»؛ ٦- آشنایی زدایی: «از همه چیز سیر شدم به‌استثنای صبحانه و نهار و شام»؛ ۷- ضرب المثل: «صورت سیب را با سیلی سرخ نگه می ‌دارم»؛ ۸-كنایه: «حتی مهربان ترین قلب‌ها هم خون ‌آشامند.» ۹- حسن تعلیل: «پرنده آن ‌چنان عاشق دیدن آسمان است كه روی آشیانه ‌اش سقف نمی ‌سازد.»
و هم‌چنین امكانات ادبی چون:
۱ـ بازی با كلمات؛ كه در این شیوه، نویسنده از معانی گوناگون یك كلمه برای ساختن تصاویر چند ‌معنی استفاده می كند:«فوّاره یك عمر نشست و برخاست می ‌كند»؛شاید این مهم‌ ترین شیوه در نگارش كاریكلماتور باشد كه گاه شاپور،به‌ عنوان سردم دار كاریكلماتور‌نویسی،چنان در آن افراط كرده كه جملات وی صرفن شكل ‌گرا و بی ‌معنی شده است؛ مثلن: «نور چراغ قوه را كج كردم»؛ ۲ـ تصویر‌سازی فیلسوفانه و فراواقعی؛ شاپور با این شیوه، به‌ گونه ‌ای نو از طنز می ‌رسد كه سبك او را با دیگران متفاوت می ‌كند تا آن‌ جا كه اگر در مورد مسایل جزیی بنویسد، باز در پسِ كلماتش تلقی فیلسوفانه‌ ای از هستی نهان كرده است؛ مثلن: «بشر در شبانه‌ روز زندانی است»؛ ۳ـ انتقاد از رفتار و وضعیت؛ «تكان نخوردن مجسمه ی آزادی مرا به شك انداخته است كه نكند آزاد نباشد.»
کارکرد کاریکلماتور
خواننده ی کاریکلماتور باید در مطالعه ی این نوع ادبی درصدد كنار زدن پوسته‌ ای كه محافظ اصلی جمله است،باشد تا نتیجه ی لازم را از صرف وقت خود بگیرد.برای فهمیدن جمله‌ های كاریكلماتور باید به افكار و تخیلات اجازه داد كه بعد از مرور هر جمله، به دنیای بكر كاریكلماتور پرواز كنند. در‌واقع، هر جمله ی كاریكلماتور خواننده را به تفكر در شیوه ‌ای خاص و تجربه‌ نشده‌ وادار می ‌كند؛ این جمله ها در جای ‌جای زندگی ما وجود دارند؛ اما یا فاقد ارزش هستند یا مشغله ی ذهنی، اجازه ی توجه به آن‌ ها را نمی‌ دهد.كاریكلماتور هم‌چون درختی است كه هر روز آن را گذرا می ‌بینم؛ ولی توجهی به آن نداریم؛ هم‌ چون واقعیتی است كه به آن عادت كرده ‌ایم و در نظرمان كوچك است.
كلمات در بستر كاریكلماتور پیوسته از این پهلو به آن پهلو می ‌شوند تا خواننده خوابش نبرد و برخلاف سبك‌ های ادبی دیگر كه معانی در لغات نهفته ‌اند، در این سبك، معانی نقاب‌ هایی هستند كه واژه‌ ها به صورت خود گذاشته ‌اند و با آن برای خواننده شكلك در‌می ‌آورند؛ گویا لغات عامیانه به لغات رسمی متلك می گویند و سعی در بی‌رنگی رسمیت دارند (٦). در این شیوه كلمات چنان خود را جمع ‌و‌ جور می ‌كنند که دست و پایشان از جمله بیرون نرود. كاریكلماتورها باعث می ‌شوند كه ذهن ‌هایی كه در بستر باورها و اعتقادات محدود خویش اسیرند، ترك تعصب گویند تا واژه‌ها را از مفاهیم مورد علاقه ‌شان جدا كرده، به نوعی تداعی جدید از هستی برسند (۷).
تفاوت کاریکلماتور با مَثَل و جملات قصار
در نگاه نخست،ممكن است كاریكلماتور شبیه مَثَل‌ یا جملات قصار به ‌نظر بیاید؛اما باید گفت تفاوت ‌هایی میان آن‌ ها وجود دارد. جملات قصار، كه اغلب از آنِ بزرگانی چون كنفوسیوس و سقرات و … است، به صورت جداگانه نگاشته نشده؛ بلکه از خلال مقالات و سخنان این بزرگان استخراج شده اند؛ مَثَل ‌ها هم اغلب داستانی داشته ‌اند كه بدان پایان می‌ یافته ‌اند و در ‌طی زمان‌ داستان آن ‌ها حذف شده، مَثَل‌ ها باقی مانده‌ اند. می‌ توان گفت كه چون كاریكلماتور به ‌صورت جمله یا عبارت مستقل خلق شده و از متن داستان یا مقاله‌ ای استخراج نشده است، با سخنان بزرگان و مَثَل ‌ها متفاوت است؛ دیگر آن ‌كه، جملات قصار و سخنان بزرگان، اغلب زندگی بهتر را آموزش می ‌دهند و جنبه ی اندرز و نصیحت دارند؛ در ‌حالی ‌كه كاریكلماتور اغلب به فكاهه (۸) و در مواردی هم به طنز شباهت دارد؛ به همین دلیل می ‌توان گفت كه كاریكلماتور از این وجه با مَثَل‌ و سخنان قصار متفاوت است؛ ولی شباهت ظاهری آن را نمی ‌توان نادیده گرفت؛ تا ‌جایی كه جملاتی از كاریكلماتور به‌اندازه ی كلمات قصار تكان ‌دهنده و پند ‌دهنده هستند.(۹)
بررسی کاریکلماتور پرویز شاپور
پرویز شاپور دنیایی از ذهنیت ‌های تصویری و گاه ادیبانه درباره ی جهان هستی دارد. كاریكلماتورهای او گاه شبیه هایكوهای (۱۰) كوچك است.جملات وی شخصیت دارد؛شخصیتی برخاسته از نویسنده و نشان ‌گر حضور دایمی او در اثرش.نوشته‌ های او توجه ما را به محیط اطراف و پدیده‌ های بی‌اهمیت آن،مثل سنجاق،گربه،‌ماهی و… جلب می ‌كند و متوجه می ‌شویم كه این پدیده ‌ها چه ‌قدر حرف برای گرفتن دارند.دنیای او معمولن سیاه و تاریك است؛دنیایی كه ولادتش نشان از مرگ دارد. «تنهایی» و «مرگ» مضمون های اصلی نوشته‌ های او را تشكیل می دهند؛ مثال: «مرگ به فاجعه ی تولدم خاتمه داد.» او بارها از مرگ و خودكشی یاد كرده است. «زمان» نیز یكی از مسایل بسیار مهم نزد شاپور است. «ساعت» در كاریكلماتورهای وی بسامد بالایی دارد. او مرتبن امید و روزنه ی امیدواری را به تمسخر می ‌كشد. دنیای او دنیایی وارونه است كه در آن هیچ چیز سر جایش نیست؛ دنیایی پر از آسانسور، گل كاغذی، زباله دانی… . حرف‌ های او گاه به نقاشی ‌های سالوادور دالی (۱۱) می ‌ماند.«اشك» در جملات او بسامد بالایی دارد.به ‌طور كلی،می‌ توان گفت كه او یك قالب ثابت در نثر دارد كه همان جملات كوتاه و تصویری است.ذهنیت دوگانه ی شاپور حرکتی مستمر میان تصویر و نوشته دارد؛گاهی پا را از مرز تخیل فراتر می ‌گذارد و به وهم نزدیك می‌ شود:«درخت از گربه پایین می‌آید.»كاریكلماتورهای شاپور وقفه ‌ای در تصوّر و درك خواننده ایجاد کرده، قاعده های ذهنی او را دچار تناقض می ‌کنند و نخستین تصویری كه به ذهنش می ‌آورَد،خاطره ‌هایی است كه با چشمش دیده است:«گربه از درخت بالا می ‌رود»و نه برعكس؛آن‌گاه تصویر بعدی كه كاملن ذهنی است،پیش می‌ آید؛حالا اگر به‌عكس معمول،درخت از گربه پایین بیاید چه؟پرویز شاپور با علم به آن‌ كه قدرت تصویر و نوشته به‌ تنهایی چه ‌قدر است،از تلفیق آن ها پدیده ‌ای پدید می ‌آورد كه در آن ـ‌ با رعایت خصلت ‌ها ـ هر دو عنصر اولیه(تصویر و نوشته)كنشی دیالكتیك دارد.او با استفاده از كلماتی كه در كلام و گفتار جایگاه متفاوتی دارند، در كنار یك‌دیگر موقعیتی كمیك و گذرا خلق می ‌كند:«خیاط كاركشته ما را از ماست بیرون می ‌كشد و سوزن را با آن نخ می ‌كند.»
كاریكلماتورهای شاپور زبان ‌گراست و در آن نویسنده قصد انتقال مفهوم ویژه به مخاطب را ندارد؛ بلکه به دنبال راهی برای شگفتی خواننده است:«در ایام پیری سایه ‌ام سفید می شود.»ساده‌ نویسی او در نوشته ‌هایش به ‌معنای ساده ‌انگاری مخاطب نیست؛او ساده بودن را هم ‌چون روشی برای برقراری ارتباط برگزیده است؛ ارتباطی بی‌ هیچ واسطه ی ماورایی. برای درك آثار او به مطالعه ی تخصصی در ادبیات و هنر نیازی نیست؛ كافی است تفاوت میان پدیده‌ های ساده ‌ای چون گربه، ماهی و سایر عناصر مكرّر را در نوشته هایش درك كرد. (۱۲) Ÿ
بقیه در آینده

خطـــر نویســــندگی

اکتبر 13, 2015

شماره 248 چهارشنبه 22 میزان 1394 / 14 اکتوبر 2015

12107227_10208168457073942_902501041552939012_n
هانریش بل
به بهانه روز هنر

هفت سال پيش به ملا قات سردبير يكي از مجلا ت معروف رفتم تا يك نسخه از يكي از کتابهايم را به او بدهم. موقعي که مرا پيش او بردند، من کتابم را به او دادم. ولي او اصلاً اعتنائي به نوشتة من نكرد و کتاب مرا روي نوشته هاي ديگري که تمام ميزتحريرش را پوشانده بودند ، پرت کرد . دستور داد تا منشي اش يك استكان قهوه براي من بياورد و خودش يك ليوان آب نوشيد وگفت: من نوشتة شما را بعداً خواهم خواند. شايد چند ماه ديگر. همانطور که ملاحظه مي فرمائيد، من بايد تمام اين نوشته ها را بخوانم. ولي لطفاً به يك سؤال من جواب بدهيد، سؤالي که ديگران هنوز نتوانسته‌اند به آن جواب بدهند؛ با وجوديكه امروزهفت نفر اينجا بودند.
سؤال من اين است: چرا ما اينقدر نابغه داريم ( بدون شوخي و مضحكه) و در عوض مدير کم داريم . مثلاً کسي مانند من. من مجله ام را دوست دارم ولي بطور قطع نخواهم مرد ، اگر به کار سابقم برگردم. شغل سابق من رياست تبليغات در يك شرکت سازندة تيغ صورت تراشي بود. در جوار اين کار منتقد تئاتر هم بودم. زيرا که از اين کار لذت مي برم. شغل شما چيست؟
من در حال حاضر کارمند ادارة آمار هستم.
– آيا شما از اين شغل متنفريد؟ فكر مي کنيد که اگر در اين سمت اشتغال داشته باشيد به شخصيت شما لطمه خواهد خورد؟
– نه. من از اين شغل متنفر نيستم و فكر هم نمي کنم که اشتغال به اين شغل به شخصيتم لطمه بزند. من فعلاً دارم از طريق همين شغل نان زن و بچه ام را در مي آورم ، گرچه با زحمت زياد.
– ولي شما اين احساس را داريد که با اين چند صفحه اي که نوشته ايد ، گرچه اشتباهات زيادي دارد و مرتب هم نيست، از اين مجله به آن مجله برويد يا نوشته تان را از طريق پست به آنها بفرستيد و اگر همة آنها برگشتند، دوباره همة آنها را تصحيح کرده و ازنو بنويسيد؟
من در جواب گفتم : بله ، همينطوره.
چرا اين کار را مي کنيد ؟ خوب فكر کنيد و بعد جواب بدهيد. زيرا که جواب شما ، جواب سؤالي است که من قبلاً هم از شما پرسيده بودم .
تا حالا کسي از من چنين سؤالي را نپرسيده بود. همانطور که داشتم به اين سؤال فكر مي کردم، سردبير هم شروع به خواندن مقالة من کرد .
بالا خره در جوابش گفتم: من چارة ديگري نداشتم .
سردبير سرش را از روي نوشته برداشت ، نگاهي به من کرد و ابروانش را در هم کشيد و گفت: اين حرف ، حرف بزرگي است. . اين حرف را يك بار يك سارق بانك هم بر زبان آورده است. موقعي که قاضي دادگاه از اين سارق پرسيد : چرا اين سرقت را طراحي و نهايتاً آن را عملي کرده است؟ سارق بانك در جواب قاضي مي گويد : من چارة ديگري نداشتم..
شايد حق به جانب سارق بانك بوده باشد . ولي اين نمي تواند مانع از آن گردد که حق به جانب من نباشد.
سردبير خاموش بود و نوشتة مرا مي خواند . اين نوشته چهار صفحه بود و سردبير براي خواندن آن به ده دقيقه وقت نياز داشت.
در اين مدت من باز هم به حرف ايشان فكر مي کردم و مي انديشيدم که جواب بهتري براي آن بيابم. ولي جواب بهتري نيافتم .
من قهوه ام را نوشيدم و سيگاري کشيدم . براي من خوش آيند نبود که سردبير نوشتة مرا در حضور خودم بخواند. ولي بالا خره کارش تمام شد. من سيگار دوم را تازه روشن کرده بودم که سردبير گفت: جوابي که به سؤال من داديد، خوب بود ولي نوشته تان متأسفانه اصلاً خوب نيست. نوشتة ديگري نداريد؟
چرا دارم . دستم را به کيفم برده و از ميان پنج نوشته اي که در درون کيفم داشتم ، داستان کوتاهي را بيرون کشيده و به او دادم و اضافه کردم: بهتر است که من در اين اثنا بيرون باشم.
سردبير جواب داد: نه ، اصلاً. بهتر است که شما همين جا بمانيد.
داستان دوم کوتاه تر بود و شامل سه صفحه مي‌شد. موقعي که سردبير داستان را مي خواند، من سيگار ديگري را آتش زدم.
سردبير بالا خره گفت: اين داستان، داستان خوبي است. آنقدر خوب است که من نمي توانم قبول کنم که هر دو داستان را يك نفر نوشته است.
ولي باور بفرمائيد که هر دو داستان را خودم نوشته ام.
سردبير گفت : من نمي فهمم. قبول آن براي من مشكل است . داستان اول، داستاني است که از خرت و پرت هاي اجتماعی به شمار مي رود. ولي داستان دوم عالي است. بدون اينكه از شما تعريف و تمجيد بي‌جائي کرده باشم . اين تضاد را چگونه توضيح مي دهيد؟
من توضيحي براي او نداشتم و تا به امروز هم توضيحي براي اين تضاد نيافته ام . ولي واقعاً نويسنده‌ها را مي توان با همان سارق بانك مقايسه کرد. سارقي که با زحمت زياد طرحي مي ريزد و در تنهائي مرگ آور، شبانه به سراغ گاو صندوق مي رود تا در آن را باز کند ، بدون اينكه بداند در درون اين گاوصندوق چيست؟ پول؟ جواهرات؟ چه مقدار؟
اين سارق اگر بدام افتد، بايد ٢٠ سال حبس را تحمل کند . بيگاري و جريمه و غيره. بدون اينكه بداند در درون اين گاو صندوق چيست؟
نويسندگان و شعرا، به عقيدة من با هر کار جديدي که شروع مي کنند، تمام آنچه را که تا کنون نوشته‌اند، به خطر مي اندازند. اين خطر هم براي آنها وجود دارد که گاوصندوق خالي باشد. که آنها دستگير شوند و هر چه تا آن موقع کسب کرده اند، يكجا از دستشان قاپيده شود.
اين درست است که هر نويسنده اي سبك و سياق خاصي دارد . شيوه و روش معيني دارد ، که کارش را از کار بقية نويسندگان جدا مي کند، مانند مهري که بر نوشته اي زده باشند. ولي به محض اينكه ديگران، يعني خوانندگان ، منقدين و منتقدين، کارشان را شروع کردند، کار واقعي نويسنده هم؛ تازه شروع مي شود. ديگر نويسنده در جواب اين سؤال که چرا مي نويسد، نمي‌تواند بگويد براي اينكه چارة ديگري نداشتم . اينجا ديگر کار بر روي غلطك افتاده و روزمره شده است. کار روزمره اي که مهر استادي زيرش خورده باشد. همانطور که براي يك سارق بانك يا يك بوکسور با سابقه، هر سرقت يا مبارزه اي، سخت تر و خطرناك تر از قبلي ها مي گردد، زيرا که پرده بكارت ديگر از بين رفته و به جاي آن دانش نشسته است. يك نفرنويسنده هم بايد همينطور باشد. و من مطمئن هستم که براي خيلي‌ها چنين نيز هست. با وجوديكه دانشنامة آنها با مهر سنديكا در کتابخانه‌شان آويزان است.
براي هنرمند راه‌هاي زيادي وجود دارد، فقط يك راه به روي آنها مسدود است : بازنشستگي.
و واژه اي به نام تعطيل يا خاتمة کار . و کلمة بزرگ ديگري به نام ارزش که حسادت ايجاد مي کند. او اين کلمه را نمي شناسد. مگر اينكه کار و هنرش براي هميشه يا لا اقل براي مدتي به بن بست رسيده باشد. آن موقع اين هنرمند، اين واقعيت را مي پذيرد و از اين لحظه به بعد او ديگر هنرمند نيست. و اين براي من قابل تصور نيست .
روزي در کتابي که اسم نويسنده اش را فراموش کرده ام ، خواندم که : «ما نمي توانيم بگوييم که ما کمي حامله هستيم» . هنرمند بودن هم به همين ترتيب است. ما نمي توانيم کمي هنرمند باشيم.
من در جواب اين سؤال که چرا مي نويسم؟ گفتم : چونكه چارة ديگري نداشتم . و تا به امروز هم جواب بهتري براي آن پيدا نكرده ام . هنر يكي از معدود امكانات ماست، تا بدينوسيله زندگي را درك کنيم و زندگي را زنده نگه داريم . هم براي هنرمند و هم براي هنردوست .
هر وقت که تولد و مرگ و هر آنچه در ميان اين دو است، روزمره و عادي گشت ، به همان مقدار هم هنر روزمره و عادي مي گردد.. البته هستند کساني که زندگيشان يكنواخت و عادي است، با اين تفاوت که اين افراد ديگر زندگي نمي کنند . اساتيد و هنرمنداني هم وجود دارند که زندگيشان يكنواخت و عادي است، بدون اينكه آنها اين امر را براي خود و ديگران روشن کرده باشند. و آنها مدتهاست که ديگر هنرمند نيستند. ما موقعي ديگر هنرمند نيستيم که از ريسك کردن بترسيم ، نه موقعي که اثري ناشايست خلق کنيم.Ÿ

ده قاعده برای داستان نویسی

سپتامبر 21, 2015

شماره ( 245) سه شنبه ( 31) سنبله ( 1394) / ( 22) سپتمبر ( 2015)

از نگاه نویسندگان مختلف

سارا واترز
بر گردان : گیل آوایی

یک اشاره:
آنچه می خوانید، نظرات سی نویسندۀ انگلیسی زبان در رابطه با چرایی و چگونگیِ داستان نویسی ست که گاردین آن را در دو بخش منتشر کرده است. آن را به فارسی برگردانده ام با این نگاه که آشنایی با نظرات نویسندگان حرفه ایِ غیر فارسی زبان، می تواند برای دوستداران و علاقمندانِ به داستان و داستان نویسی مفید و حتی الهام بخش باشد. اینبار نیز به روال همیشگی ام متن انگلیسی را با ترجمه فارسی همراه کرده ام که هم امکان انطباق فراهم باشد و هم مورد استفادۀ احتمالیِ علاقمندان زبان انگلیسی قرار گیرد. اینکه چه از آب در آمده باشد، به شما خوانندگان گرامی وا می گذارم اگر چه ترجمه از سوی این قلم را بحساب وسوسه های هر ازگاهی ای بگذارید که مرا با خواندن متنی به ترجمۀ آن می کشاند وگرنه هیچ انگیزه وُ خواست وُ هدفی برای اسم وُ رسم وُ ترجمه وُ مترجمی یا هر اتیکت و عنوانی به این معنا در من نیست.
گیل آوایی

***

1- مثل یک دیوانه بخوان اما سعی کن این کار را تجزیه و تحلیل گرانه انجام دهی که می تواند دشوار باشد چون هرچه یک داستان بهتر و اجباری تر باشد، نسبت به تمهیدات کمتر هوشیار خواهی بود. به این می ارزد که از این تمهیدات سر در بیاوری. هرچند این تمهیدات ممکن است در کار خودت مفید واقع شوند. می فهمم که تماشای فیلمها هم آموزنده اند. تقریبا هر فیلم مدرن هالیوودی بشکل مایوس کننده ای طولانی و بیهوده بزرگ است. در صورت تلاش برای نمایشی کردنِ فیلمهای بهتر با چند برشهای جدی کار کارستانی در هنرِ داستان گویی می شده است. که مرا می برد به………
2- مثل یک دیوانه ببُر. کم، زیاد است. من اغلب نسخه های خطی از جمله از خودم را می خوانم – چیزی که باید بگویم، فصل دوم و فکر کرده ام: » این قسمتی از داستان در واقع باید می شد که آغاز داستان باشد.» مقدار زیادی از اطلاعات درباره شخصیت و پیشنه شخصیت داستان می تواند با جزییات کوچکی منتقل شود. پیوستهای احساسی ای که به صحنه یا فصلی از آن حس می کنی از بین خواهد رفت همچنانکه به داستان دیگری می پردازی. در مورد آن معامله گرانه باش. در حقیقت……..
3- با نوشتن به عنوانِ یک شغل برخورد کن. منظم باش. بسیاری از نویسندگان در این رابطه دچار اختلال حواس هستند. گراهام گرینز مشهور است که هر روز 500کلمه می نوشت. ژان پلیدلی توانست 5000 کلمه پیش از نهار بنویسد. سپس بعد از ظهر را به پیام ایمیلی هوادارانش پاسخ می داد. کمترلغتی که من در روز نوشتم 1000 تاست چیزی که راحت است به آن برسم و چیزی ست، صریح بگویم، مانند… است اما خود را وا می دارم پشت میزکارم تا آنکه به آن برسم، بمانم چون می دانم که با انجام آن دارم کتاب را ذره ذره پیش می برم. آن هزار کلمه شاید آشغال باشند – اغلب هستند اما بعد همیشه بازگشتن به کلمات آشغال در تاریخی دیگر آسان تر است و آنها را به شکل بهتری در می آورد.
4- نوشتنِ داستان بیان خود یا درمان نیست. داستانها برای خوانندگانند و نوشتن آنها به معنی مهارت، شکیبایی، بدونِ خود بنای تاثیر ساختن است. فکر می کنم داستانهای من همچون بودن چیزی مثل زمینِ نمایشِ سواریکاریست: کارِ من، خواننده را به بند کشیدن در ماشینشان برای شروع فصلِ یک است بعد چرخاندن و غژغژ انداختنشان از میان صحنه ها و شگفتی ها بر نفشه ای بدقت برنامه ریزی شده و در پایان قطعه ای مهندسی شده است.
5- به شخصیتهای داستانت حتی ناچیزترهای آن را احترام بگذار. در هنر، مانند زندگی، هر کسی در داستان خاص خود یک قهرمان است. می ارزد که شخصیتهای کوچک داستانها باشند حتی آنهایی که فقط بطور جزئی با شخصیت اصلی( پیشکسوت – م) تلاقی می کنند. در همان وقت…….
6- روایت را بیش ازحد شلوغ نکن. شخصیتها باید منفرد اما کارا مثل فیگورهایی در نقاشی باشند. ساختگی مسیح ، فکرِ هایرونیموس بوش در درد کشیدن صبورانه عیسی مسیح به چهارمرد تهدید کننده ای ست که دورش کرده اند. هر یک از شخصیتها منحصر بفرد است و هنوز هر کدام نمونه ای را ارائه می کنند و گزینه وار روایت گونه ای تشکیل می دهند که در کنار هم بودن چنان فشرده و حسابگرانه ساخته شدن، چنان قدرتمندترند. در مایه ای مشابه……
7- رونویسی نکن. از عبارات با حاشیه، صفتهای ویرانگر، قیدهای غیرضروری پرهیز کن. مبتدی ها بخصوص بنظر می آید فکر می کنند که نوشتن داستان به نوعی نثر گل افشان کاملا بی شباهت به هر نوع زبانی دارد که ممکن است با زندگی روزانه تقابل داشته باشند. این یک سوء برداشت درباره چگونگی تاثیر داستان را سبب می شود و می تواند با پیروی از قاعدۀ نخست زدوده شود. مثلا خواندن برخی از کارهای کالم توبین یا کورمک مک کارتی می توان کشف کرد که چه مقدار یک فرهنگ لغت محدود می تواند انباشت خیره کننده ای از یک سری احساسات را ایجاد کند.
8- آهسته وموزون پیش رفتن حیاتی ست. خوب نوشتن کافی نیست. شاگردان فراگیری نوشتن می توانند در خلق یک صفحۀ تکی از نثر خوب خیره کننده باشند. چیزی که آنها گاهی در رابطه با توان اینکه خواننده را به یک سفری با همه تغییرِ زمینه، سرعت و حال و هوایی که یک سفر طولانی مطرح است، بکشانند. دوباره من می فهمم که نگاه کردن به فیلم کمک می کند. بیشتر داستانها می خواهند به شیوۀ فیلمها نزدیک شوند، درنگ کنند، به عقب و جلو بروند.
9- دستپاچه نشو. در میانه نوشتن یک داستان، من معمولا لحظاتِ وحشت دلپیچه ای تجربه کرده ام همچنانکه به بیهوده گویی فیلم در برابر من فکر می کنم و دیدن ورای ان برای یک جایگزینی سریع، مرور استهزاء آمیز، خجالت دوستان، شکست کاری، کاهش درآمد، مالکیت دوبارۀ خانۀ، طلاق…… سرسختانه کار کردن از میان بحرانهایی مثل اینهاست، اگر چه همیشه مرا تا به آخر می برد، کنار کشیدن از میز کار می تواند کمک کند. از مشکلات حرف زدن می تواند به یادآوری چیزی که سعی می کردم پیش از شکست به من کمک کند. رفتن برای یک قدم زدن طولانی تقریبا همیشه مرا به فکر کردن درباره دست نوشته ها به یک راه تازه ای می کشاند. و اگر همه چیز، کاری از پیش نبرد، نیایش به سنت فرانسیس سالس ؛ قدیسِ حامی نویسندگان هست که اغلب به من در برون رفت از بحران کمک کرده است. اگر می خواهی تورِ خودت را وسیع تر بگسترانی می توانی به کالیوپ ، موش حماسه شعری نیز پناه ببری.
10- استعداد همه را مغلوب می کند. اگر نویسندۀ واقعا خوبی هستی، هیچ یک از قواعد لازم نیست. اگر جیمز بالدوین حس کرده بود که به ضرب تازیانه باید آرام و موزون پیش رفت، او هرگز نمی توانست به دستاورد شعریِ نیرومند جیئوانی ی روم برسد. بدون بازنویسی نثر، هیچکدام از باروری زبانِ دیکنز یا یک آنجلا کارتر نداشتیم. اگر هر کسی مقتصدانه با شخصیتهاشان بودند، گذر گرگ برای بقیه ما وجود نداشت. هرچند اهمیت قواعد سرجایش است و اساسن فقط با درک چیزی از این قواعد برای چگونگی کاربردشان است که می توانیم تجربۀ شکستن این قواعد را آغاز کنیم.Ÿ

فصل انتشار کتابهای تازه در فرانسه آغاز شد

سپتامبر 1, 2015

شماره (242) چهارشنبه (11) سنبله (1394) / (2) سپتمبر (2015)

rfi

فصل انتشار کتاب‌های تازه به ویژه «رمان» در فرانسه آغاز شده و تا اواسط ماه اکتبر ادامه دارد. در این فصل، کتابفروشی‌ها بار دیگر رونق می‌گیرد و رسانه‌ها نیز به معرفی و نقد آثار تازه منتشر شده می‌پردازند.Ÿ
انترنت

ناراحتی یک معلم

اوت 17, 2015

شماره (240) سه شنبه ( 27) اسد (1394) / (18) اگست (2015)

نویسنده: انوپا لال
مترجم: ذبیح ا لله آسمایی
مونا بکس کتابهایش را بالای تخت خوابش انداخته به طرف مادرش دید و گفت:
«مادر ، حدس بزن ، او دوباره آمد.»
مادر گفت:
«خبر خوش اس. مه همیشه فکر میکردم که بسیار نادرست اس که معلم ورزیده مانند آقای وایوک درم راج که برای یک مدت شما را انگلیسی درس میداد ، مکتب را ترک کنه.»
مونا گفت:
«او به خاطر درس خواندن برای مدت یکسال رفت ، مگر مادر، چطور فامیدی که مه در مورد وایوک درم راج گپ میزنم.»
مادر ، درحالیکه برایش چشمک زد ، گفت:
«مه بسیار گپهایی را که ده کله تو میگرده ، میفامم.»
مونا خنده نیشداری کرده ، گفت:
«راستی ؟ مه ای گپه قبول نمیکنم.»
واز جایش برخاست و از اتاق خارج شد.
یکی دو هفته بعد مونا چندان خوب معلوم نمیشد. او به مادرش گفت:
«چیزی به وایوک درم راج اتفاق افتاده ، اوهیچ سر حال نیس. مادر تو میفامی که مه چی فکر میکنم.»
موناو مادر هردو با یک صدا گفتند:
«او عاشق شده»
مونا باز پیشد ستی کرده اظهار داشت :
«کاملا درست ؛ مگر گپهایی وجوددارد. شاید آنها با هم مناقشه داشته باشند و یا شاید هم دختر خوشبخت نتواند
بداند که او چقدر خوشبخت اس»
مادر سرش را تکان داده گفت :
«وایوک درم راچ یک آدم دوست داشتنی اس. به خاطر داشته باش که او مارا چطور از گیر پولیس نجات داد.»
مونا گفت:
«البته که مه به خاطردارم و تو با پاشیدن گل و لای تو سط موتر خود از او تشکر کدی. »
مادر خندید و گفت:
«مه امیدوار استم که او به زودی خوش شوه»
مگرنا راحتی وایوک درم راج ادامه داشت. اگرچی درسهای او مانند همیشه خوب بود ؛ مگر شکست خورده معلوم میشد.
یک روز صبح هنگامیکه مونا از کنار تیلفون عمومی در مکتب میگذشت ، یک بسته کتابها را با خود گرفته بود و از دستش به زمین افتید. هنگامیکه مونا برای گرفتن کتابها خم شد ، صدای وایوک درم راج را شنید. او میخواست کدام جایی تیلفون کند. مونا شنید که میگوید:
بلی ! ای خانه ویجی مهتا اس؟ اجازه اس که با سوناندا گپ بزنم، لطفا»
بلی ، سوناندا ، صدای مره میشنوی؟ برای شام امروز دو تکت گرفتیم تا نمایشنامه ژول سزار را تماشا کنیم. نزدیک خانه شماس. مطمین باش به خانه ناوخت نمیرسی. او چی بود؟ مطمین استی؟ بسیار خوب، سرش فکر نکو ، شاید دفه دیگه……»
او گوشی تیلفون را به جایش گذاشت و قبل از آنکه رویش را دوردهد، مونا رفته بود. بلی ، مونا اکنون یک سلسله گپها را دانست. اکنون او نام دختری را فهمید که در زنده گی وایواک درم راج جا گرفته بود. هنگامیکه مونا با موتر به خانه خود میرفت، حقایقی را که به گوشش شنیده بود، به خاطر می آورد.
نام دختر : سوناندا مهتا
نام پدر: آقای ویجی مهتاادرس: نزدیک تیاتر نهرو ، جاییکه نمایشنامه ژول سزار به نمایش گداشته میشود.
مونا با خود فکر میکرد که امید واراست سوناندا را ملاقات کند و دریابد که او چرا آقای وایواک درم راج را ناراحت ساخته بود. مگر از همه اولتر باید خانه اورا نشانی میکرد ، به هر حال البته این کار آسانی بود. مونا راسا به طرف رهنمان تیلفون رفت. در آن شش نفر به نام ویجی مهتا ثبت شده بود. از جمله سه تن آنها آن طرف محله زنده گی میکردند. مونا به خانه های سه تن دیگر تیلفون کرد که آخرین آن خانه سوناندا بود. مونا نخواست تا با گپهای دروغ خود را به او معرفی کند؛ ولی دانست که در نزدیکی خانه کامینی که دوست او بود ، زنده گی میکند. برعلاوه مونا با خود فکر کرد و مادرش را گفت :
«باد از ای که از خانه آمدم ، سر بایسکل به خانه کمینی میرم و اونجه خانه سوناندا را میبینم.»
مادرش پرسید:«اونجه که رفتی ، چی میکنی.»
مونا گفت:
«درست نمیفامم مگم کاری را خات کدم.»
فردا بعد از چاشت ، مونا خانه سوناندا را دید و برای پنج دقیقه از دروازه مقابل به آن خانه نگاه کرد. کوشش میکرد تا جرأت آنرا دریابد که زنگ خانه را فشار دهد. وقتیکه صدای پای کسی را شنید ، ناگهان برگشت و پایش برسنگی خورد. او در حالیکه یک دختر زیبایی را دید ، برزمین افتاد.
دختر گفت :
«اوه ، اوگار شدی؟»
مونا جواب داد:«نه خیر»
باز مونا برایش گفت :
«تو سوناندا تریویدی استی؟ مه برای تو پیامی دارم.»
دختر گفت:
«مه سوناندا مهتا استم. فکر میکنم که درمحله ما خانواده تریویدی هم زنده گی میکنه ؛ اما مه درست نمی فامم که ده کجا اس. چرا داخل خانه نمیایی؟ ما ادرسه از طریق رهنمای تیلفون پیدا خات کدیم.»
سوناندا دختر مهربان ، مهمان نواز و زیبایی بود. مونا با خود می اندیشید که ، باکی ندارد اگر وایوک درم راج نیز آنجا بیاید. بعد از مونا پرسید که کجا درس میخوانید؟ از شنیدن جواب رنگ سوناندا سرخ گشت و باز از او پرسید ؛
«مکتب خوب اس؟ معلمای خوب داره؟»
«بعضی از آنها مثل معلم انگلیسی ما آدمهای خوبی استن.»
سوناندا در حالیکه گونه هایش چون آتش سرخ شده بود، گفت:
«راستی؟»
مونا گفت:
«بلی ، وقتیکه او به درس دادن می آید، همه یی ما شیفته او میشیم.»
مونا در مورد معلمانش تقریبا نیم ساعت گپ زد و سوناندا بود که کاملا به او گوش گرفته بود.
بعد وقتیکه مونا به مادرش قصه کرد ، چنین گفت:
«مه نمیفامم که بین اونا چی اتفاق افتیده بود. شاید کدام سوء تفاهمی بود که سوناندرا از خجالت همیشه سرخ میشد.»
مادر ، درحالیکه از مونا تقدیر میکرد ، گفت:
«کار خوبی کدی. فکر کنم که بالاخره ما دین خوده در برابر معلم انگلیسی ادا کدیم.»
چند روز بعد وایوک درم راج کاملا به حال خود برگشت. البته این موضوع را مونا اظهار داشت. باز چند هفته بعد مونا او را با سوناندرا در دکان کتابفروشی دید. همه چیز درست شده بود. مونا با خود فکر میکرد که باید به زودی به خانه برود و جریان را به مادرش قصه کند.Ÿ
پایان

سه چرخه شین

اوت 17, 2015

شماره (240) سه شنبه ( 27) اسد (1394) / (18) اگست (2015)

Shin’s Tricycle/A true story from Japan/Written by Tatsuharu Kodama/Illustrated by Noriuki Ando
ترجمۀ پروین پژواک/کانادا/۲۳ اپریل ۲۰۰۹
داستان حقیقی از جاپان

سه چرخه
معلومات کوتاه:
شین تیتسوتانی دوهفته قبل از سالروز چهارسالگی اش به قتل رسید هنگامی که بم اتومی بالای هیروشیما* فرو ریخت. با آنکه عمر او بسیار کوتاه بود، پیامی بزرگ داشت. هر سال ۱.۵ میلیون نفر از سراسر جهان از موزیم صلح هیروشیما و نمایشگاه زندگی شین دیدن میکند. بقایای سه چرخۀ زنگ زدۀ او به یاد آورندۀ تمام قربانیان خوردسال آن روز نهایت غم انگیز و نمادی از شادی و معصومیتی است که دوران کودکی باید از آن برخوردار باشد. داستان شین ما را وادار میکند تا برای صلح جهانی و پایدار بکوشیم تا حادثۀ دهشتناک ۶ اگست سال ۱۹۴۵ هرگز تکرار نگردد.
***
هر ماه اگست من با عین خاطره ضربه میبینم. من پسرم شین را میبینم که سه چرخه ای را که آرزو داشت در سالگرد تولد خود هدیه بگیرد، میراند. اما این تصویر شاد در پشت ابری از دود و خاکستر ناپدید میگردد. قلبم را اندوهی تاریک فرا میگیرد وقتی به روزی از ماه اگست میاندیشم که به همه خیالات ما پایان بخشید.
پنجاه سال قبل هنگامی که شین سه سال داشت، ما در خانه ای کوچک نزدیک دریایی آرام زندگی میکردیم که به امتداد شهر هیروشیما در جاپان جریان داشت. شین دو خواهر داشت، میچیکو و یوکو. اما بهترین دوست او کیمی دخترک در به دیوار خانۀ ما بود. هرروز آنها با هم بازی میکردند و با هم کتابهای مصور را می دیدند. بخصوص کتابی را که دارای تصویر سه چرخه بود، سه چرخه ایکه شین بسیار میخواست آن را داشته باشد، هر چند میدانست که این آرزویی ناممکن است.
تقریبا در تمام جاپان سه چرخه وجود نداشت! در سال ۱۹۴۱، جاپان به امریکا و چند مملکت دیگر حمله کرد. چهارسال بعد از جنگ بایسکلها، زنگ معابد، حتی دیگها و تخم پزی ها ذوب شده بود تا در عوض تانک و وسایل جنگ ساخته شود. بازیچۀ نو در هیچ جا وجود نداشت.
اما شین به قدری سه چرخه را میخواست که روزی هیچ غذا نخورد. او با عذر و زاری درخواست کرد: پدر، تو برای من یک سه چرخه خواهی خرید، نخواهی خرید؟ لطفاً، پدر، لطفاً!
مادر شین بر شانۀ او به آرامی دست کشید و گفت: ما متاسف هستیم شین. تو باید یاد بگیری که صبور باشی. در این روزها ما همه باید بدون اشیایی که میخواهیم زندگی کنیم.
شین دلشکسته گشت ولی او میدانست که مادرش حق به جانب است.
سپس، روزی مامای شین که ملاح نیروی بحری جاپان بود، به دیدن ما آمد.
او صدا کرد: شین! اینجا بیا. من برای تو چیزی دارم.
شین همانگونه که چشمان کنجکاوش به بستۀ کلان زیر بازوی مامایش خیره شده بود، با هیجان پرسید: چه است این چیز؟
مامایش گفت: حدس بزن! این چیزی است که تو به راستی آن را بسیار بسیار بسیار میخواستی.
با گفتن این جمله مامای شین بستۀ کلان را در پشت سرش پنهان کرد. شین به قدری هیجانزده شد که به دورادور او خیزک میزد تا مگر دستش به آن تحفه برسد. اما مامایش در حالیکه میخندید، تحفه را از او بلندتر نگهمیداشت. در همین وقت شین چشمش به دستۀ کوچک سرخرنگ افتاد که از کاغذ بسته بندی بیرون سر زده بود. شین در حالیکه به چشمانش باور نمیکرد، با صدای نازک جیغ زد: این سه چرخه است!
او وقتی که کاغذهای تحفه اش را پاره میکرد، با چشمان پر از اشک گفت: تشکر ماما جان! تشکر بسیار زیاد. این را از کجا یافتی؟
مامای او گفت: من این را در پشت الماری لباسم یافتم. من پیش از روز تولد تو باید به ماموریتم بروم، از این سبب خواستم آن را پیشاپیش به تو هدیه بدهم.
شین با یک خیز بالای سه چرخه نشست، با افتخار به من دید و گفت: ببین پدر! آرزوی من پوره شد.
صبح شش اگست سال ۱۹۴۵، روزی زیبا بود. هوا از صدای چرچرک های که در میان درختان پاهای خویش را به هم میمالیدند، لبریز شده بود.
اما سکوت صبح با حملۀ ناگهانی زنگ خطر بمباران هوایی نیروهای امریکایی درهم شکست. هنگامی که صدای زنگ خطر خاموش شد، شین و کیمی به حویلی دویدند و در حالیکه با نفسهای بریده میخندیدند و گپ میزدند، با سه چرخه دورادور حویلی راندند.
گروهی از سربازان که سرک پیشروی خانه را ترمیم میکردند، با دیدن سه چرخۀ سرخ که با سرعت مانند چراغ میدرخشید، خندیدند.
من نیز در حالیکه میخندیدم، دوباره داخل خانه رفتم تا برای رفتن به کار آمادگی بگیرم و سپس… فکر نکردنی اتفاق افتاد!
انفجاری چنان هولناک، تشعشعی چنان کورکننده که من گمان کردم جهان به اتمام رسید، سپس با همان سرعت همه چیز سیاه شد.
هنگامی که به هوش آمدم، تاریکی مرا احاطه کرده بود و من نمیتوانستم حرکت کنم. من بند مانده بودم، اما در کجا؟
سپس متوجه نوری ضعیف شدم که از سوراخی خورد بر بالای سر من میتابید. من آهسته دستهایم را تکان دادم و احساس کردم که ستونهای چوبی عمارت مرا در میان گرفته اند. من دستم را دراز کردم و چیزی هموار را دست کشیدم. آن سقف خانۀ ما بود! تمام خانه بالای من ویران شده بود!
به آهستگی به سوی نور خزیدم و بر بالای بام رسیدم. ایستادم و به باد سوزنده و سیاه چشم دوختم. به چشمانم باور نمیتوانستم. هیچ چیز باقی نمانده بود. نه خانۀ کیمی دخترک همسایۀ ما، نه معبد، نه مردم، نه شهر هیروشیما.
من در میان باد فریاد زدم: آیا کسی در اینجا است؟
«کمک!»
من صدای مادر فرزندانم را شنیدم: مرا کمک کن، نوبو!
من با زحمت و مشکل بالای خانۀ ویران ما به راه افتادم و زنم را یافتم که خشت پاره ها را میکاوید. در آنجا شین زیر ستون چوبی بزرگ بر زمین میخکوب شده بود.
من با عجله ستون چوبی سنگین را بلند کردم و مادرش او را از زیر آن با ملایمت بیرون کشید. صورت او خون آلود و پندیده بود. او ضعیفتر از آن بود که گپ بزند ولی هنوز دستۀ سرخ سه چرخه را میان دستش داشت. دوست او کیمی جایی زیر خانه ناپدید گشته بود.
آنگاه من متوجه دو لبۀ پیراهنهای شدم که زیر بام به دام افتیده بود. در عقب بام دیواری از آتش به سوی خانۀ ما می خزید.
من ناگهان نام دخترانم را چیغ زدم: میچیکو! یوکو! من می آیم!
من با تمام قوتم کوشیدم که چوبهای سقف را بلند کنم، اما نتوانستم. آتش بسیار نزدیک شده بود و چنان داغ بود که میترسیدم لباسهایم در بگیرد. دفعتاً ستون چوبی بالای میچیکو و یوکو شعله ور شد.
– میچیکو! یوکو!
من با وحشت فریاد زدم. من درمانده بودم از اینکه دخترانم را نجات بدهم. هیچکاری نمیتوانستم. ولی شین هنوز چانس حیات را داشت، من و مادرش با عجله او را از مسیر آتش پیشرونده سوی دریا بردیم.
آنهایی که زنده مانده بودند، همه رو به ساحل دریا آورده بودند. منظره ای وحشتناک بود. پوست همه سوخته بود و همه گریه میکردند، مینالیدند و برای نوشیدن آب زار میزدند.
شین با صدای آهسته نالید: آب، من آب میخواهم.
من بسیار میخواستم او را کمک کنم، ولی در چهارطرف ما مردم پس از نوشیدن آب میمُردند و من یارای نوشاندن آب را به او نداشتم.
«پدر…»
شین چنان آهسته زمزمه کرد که من به مشکل توانستم او را بشنوم: س… سه… من…
من دست او را که هنوز دستۀ سرخ پلاستیکی را در دستش داشت، فشردم و گفتم: شین، ببین تو هنوز دستۀ سه چرخه را میان دستت داری.
چنان به نظرم آمد که صورت پندیدۀ او با لبخندی کوچک و زودگذر روشن شد. ولی آن شب او جان سپرد، ده روز پیش از آنکه به سالگرد چهارمین خویش برسد.
فردای آن روز من به محل خانۀ ما رفتم. در آنجا من استخوانهای خوردترک میچیکو و یوکو را در کنار همدیگر یافتم. من از گریه ترکیدم: مرا ببخشید، عشق های من، لطفاً مرا ببخشید.
پس از آنکه آنها را دفن کردم، برای مدت طولانی گریستم چه بیاد آوردم که آنها همین دیروز چقدر شاد بودند.
شام فردای آن روز باورنکردنی من در حویلی پشت خانۀ ما قبری را برای شین کندم. ولی پیش از آنکه او را دفن کنم، مادر کیمی در حالیکه جسد دخترش را در آغوش داشت، پیش آمد و با صدای غمگین گفت: آنها چقدر دوستان خوب بودند، ما باید آنها را با هم دفن کنیم، نوبو.
پس ما کیمی و شین را در کنار هم دست به دست همراه با گنجینۀ شین، که ما آن را میان خرابه ها یافتیم، به خاک سپردیم.
هر شام بعد از آن ما در کنار دریا میایستادیم و نامهای فرزندان خویش را صدا میزدیم: شین! میچیکو! یوکو!
چهل سال گذشت از روزی که انفجار بم اتومی، شهر هیروشیما را به دشت مبدل ساخت. زندگی نو در شهر جریان یافت. مردم پریشان بودند که دیگر هیچگاه هیچ چیز در آنجا سبز نخواهد شد. ولی درختان و سبزه ها همه جا سر زد. اطفال در میان پارکها خندیدند و به بازی پرداختند.
من خاطرۀ لبخند فرزندانم را به خاطر میآوردم و قلبم هنوز از آن خاطرات تیر میکشید.
برای سالها من و مادر فرزندانم خود را تسلی میدادیم از اینکه فرزندان ما در نزدیک ما قرار دارند. ولی ما همیشه خیال داشتیم که روزی برای فرزندان خویش مراسم تدفین شایسته را در آرامگاه به جا کنیم. روزی تصمیم گرفتیم که زمان آن فرا رسیده است، تا آنها را از حویلی به آرامگاه انتقال بدهیم. ما در حویلی پشت به کاویدن زمین پرداختیم و مادر کیمی نیز به ما پیوست.
پس از چند دقیقه کاویدن، من شی فلزی را احساس کردم. از نزدیک دیدم. لولۀ زنگزده و خاک آلود بود. «ببین، این سه چرخه است! من فراموش کرده بودم که این اینجاست.»
قبل از آنکه بدانم به گریه افتادم و از سه چرخه رو گرفتم. من نمیتوانستم به آن ببینم.
مادر فرزندانم گفت: ببین، اینجا چیزی سفید است.
ما هر سه به استخوانهای کوچک و سفید شین و کیمی خیره شدیم. آنها دست در دست هم داشتند، همان گونه که آنها را به خاک سپرده بودیم.
جنگ همیشه درنده است. مهم نیست که چه کسی آن را شروع کند، همیشه انسانهای معصوم به قتل میرسند، اطفالی مانند شین.
با چشمان اشکبار با ملایمت سه چرخۀ شین را از خاک برداشتم و گفتم: این حادثه هرگز نباید دوباره برای هیچ کودکی اتفاق بیفتد. شاید اگر مردم سه چرخۀ شین را ببینند، آنها به خاطر بیاورند که زمین باید مکانی صلح آمیز باشد که در آن اطفال بتوانند بازی کنند و بخندند.
فردای آن روز من سه چرخه را به موزیم صلح هیروشیما بردم. اکنون سه چرخۀ شین کمک میکند تا آرزوی صلح برای اطفال در سرتاسر زمین زنده بماند.Ÿ