Archive for the ‘روانشناسی’ Category

عقده (( بچه ننه بودن))

سپتامبر 10, 2014

شماره(191) چهارشنبه 19 سنبله1393 / 10 سپتمبر 2014

عقده مادر

رابرت جانسون
بی‌شک «عقده‌ی مادر» (Mother Complex) سخترین مصافی است که هر فردی با آن روبرو می‌شود. عقده‌ی مادر قابلیتی است واپس‌گرایانه (Regressive) در فرد که می‌تواند سریعتر از هر عنصر دیگری در روان، زندگی او را به تباهی بکشد. برای یک فرد، تسلیم شدن به عقده‌ی مادر، یعنی شکست خوردن در نبرد زندگی. عقده‌ی مادر در فرد، یعنی آرزوی او برای بازگشت دوباره (قهقرایی) به دوران کودکی و مورد مراقبت قرار گرفتن؛ یعنی به رختخواب خزیدن و پتو را به سر کشیدن به منظور طفره رفتن از مسئولیت‌هایی که با آن روبه‌روست.

در روان‌شناسی تحلیلی، عقده‌ی مادر اصطلاحا ام‌الامراض یا مادر همه‌ی بیماری‌ها و اختلالات روانی خوانده شده است، و در نگاه نخست تقریبا نوعی از کلی گویی، چیزی شبیه یبوست در طب سنتی به نظر می‌رسد! اما اگر بخواهیم واقعا نظری تحلیلی و ژرف به این ادعا بیاندازیم و درستی یا نادرستی آن را بسنجیم به چه خواهیم رسید؟ اجازه دهید با هم نگاهی بیاندازیم.
کودک انسان از زمانی که پا به زندگی می‌گذارد به مراقبت‌های مادر (یا جایگزین) او نیازمند است. او که به تازگی زهدان نرم و گرم مادر را ترک کرده است، هنوز در وضعیتی نیست که بتواند از خود مراقبتی به عمل بیاورد. پیشتر گرما، تغذیه، دفع سموم و مراقبت را در درون مادر و به عنوان بخشی نامتمایز از او تجربه می‌کرد. اینک بندناف پاره شده و او احتیاج دارد اولین عمل ارادی برای ادامه‌ی بقاء را انجام بدهد، او باید تنفس کند. البته که گریه‌های نوزاد تازه متولد شده نشان می‌دهد این عمل برای او چالشی سخت است. ولی این تازه شروع کار است و تا زمانی که نوزاد انسان به موجودی بالغ تبدیل شود که قادر است از خودش حفظ و حراست به عمل آورده و بقاء خویش را فعالانه پیش گیرد سال‌‌های زیادی باقی است. این زمان برای انسان به نسبت دیگر پستاندارانی که در این کره‌ی خاکی زندگی می‌کنند زمانی بسیار طولانی است و در واقع دلیل اصلی وجود جامعه، فرهنگ، تعلیم و تربیت و آن‌چه اساسا تمدن می‌نامیم همین نیاز بنیادین فرزند انسان برای دریافت حمایت از دیگران در جهت رسیدن به بلوغ و یافتن توانایی بقاء و تولید مثل است. از منظر تکاملی، انسان غیراجتماعی و فردمحور قادر به ادامه‌ی بقاء نبوده است و تنها ژن‌هایی که درک و پذیرش وجود دیگری را تسهیل می‌کرده‌اند در نهایت به دلیل کمکی که به حفظ زندگی کرده‌اند به نسل بعد منتقل گشته‌اند. پس پیداست که اساس آن‌چه انسان در طول زندگی خود با آن مواجه است، یعنی مقوله‌ی «ارتباط»، پایه‌اش را در رابطه‌ی مادر و کودک یا بهتر است بگوییم کودک و مراقب خود می‌یابد.
نوزاد انسان به مرور شروع می‌کند به درک تمایزات، او کم‌کم می‌تواند میان خودش و محیط، تفاوت‌هایی را درک کند و در این میان محیط همچنان تا اندازه‌ی بسیار زیادی مادر است. در واقع هسته‌ی خود پنداره (تصوری که فردی از چیستی خود دارد) نیز در سایه‌ی ارتباط با مادر شکل می‌گیرد. دو مفهوم بنادین «من» و «دیگری» که در تمام طول زندگی، فرد را دنبال خواهند کرد در این مرحله شکل می‌پذیرند. در تحلیل نهایی می‌توان مسئله را این‌گونه بیان کرد که همه‌ی زندگی انسان، ریختن مصادیق و سوژه‌ها در درون این دو ظرف است، از جمله تصورهای مختلف از من: منِ جسمانی، منِ ذهنی، منِ هیجانی، منِ روحانی، منِ آگاه، منِ‌ناآگاه، منِ خوب یا منِ بد، و همچنین پنداشت‌های متفاوت از دیگری: دیگری طبیعت، دیگری شیء، دیگری انسان، دیگری آشنا، دیگری ناشناخته، دیگری دوست، دیگری دشمن، دیگری خودی، دیگری ناخودی، دیگری خوب یا دیگری بد.
واضح است که کیفیت رابطه‌ی مادر و کودک و در شکل کامل‌تر آن کودک و مراقبین (که معمولا پدر و مادر را شامل می‌شود) تکلیف نگرش‌های بنیادین فرد را مشخص کرده او را برای یک زندگی توام با پذیرش خود و دیگری و یا یک زندگی توام با تعارض میان خود و دیگری آماده می‌کند. اما آن‌چه از همه مهمتر است برداشت کلی فرد از جهان هستی و رابطه‌ی «من»ِ متمایز گشته‌اش در فرایند شناخت خود با آن است. آیا هستی جای امنی‌ست که می‌توانم خود را بی‌هیچ واهمه‌ای از آسیب و گزند در آن آزاد بگذارم و یا دشمنی‌ست که باید هر لحظه از او پنهان شده و در برابرش تمهیداتی دفاعی جهت حفظ و حراست از خود بیاندیشم؟ از نظر من این دو پنداره هسته‌ی اصلی سلامت و بیماری هستند. واضح است که واقعیت چیزی ما بیین این دو است: طبیعت هم روزهای آفتابی و گرم دارد و هم شب‌‌های مه‌گرفته و سرد و برای زیستن باید چالش‌های پیش‌رو را فعالانه پشت سر گذاشت. زمان‌هایی هست که مادر در دسترس است و زمان‌هایی که باید تلاش کرد تا توجه او را به دست آورد. اگر فرد بتواند این دو چهره‌ی به ظاهر متضاد هستی را به شکلی وحدت‌یافته درک کند ره به سلامت خواهد پوئید و اگر این تلاش به هر دلیلی به شکست بیانجامد تمام زندگی فرد به حل کردن تعارض میان خود و دیگری، دوست و دشمن، و خوب و بد سپری خواهد شد و اضطراب و سرگشتگی که از این عقده ناشی می‌شود ریشه‌ی انواع اختلالات روانی و همچنین بیماری‌های جسمی خواهد شد.
فرد ممکن است خود را بد پنداشته و مادر (دیگری) را خوب، منفعل گشته و خود را در برابر آن کوچک و ناچیز بیانگارد. چنین فردی جسارت ورود به زندگی بزرگسالی و پذیرش مسئولیت را ندارد و اصطلاحا در بند مادر گرفتار است. مادر یا جانشین او -که می‌تواند قبیله، سازمان، دولت، مذهب یا عقیده باشد- منبع کسب اجازه و تکلیف است و اساسا فرد اراده‌ی آزاد را تجربه نمی‌کند. این عدم بلوغ می‌تواند در زمینه‌های مختلف مالی، عاطفی، ذهنی و روانی و یا معنوی باشد. برای مثال پسری ممکن است وارد جامعه شود، درس بخواند، شغلی داشته باشد، ولی برای انتخاب شریک زندگی نیازمند تایید مادر یا فردی جایگزین او باشد. یا ممکن است باورهایش را به تمامی از هسته‌ی اصلی خانواده و فرهنگ وام گرفته باشد و هرگز در آن‌ها به شکلی انتقادی نیاندیشیده باشد. چنین شخصی بی‌شک در رویای دیگران زندگی می‌کند و زمینی را شخم می‌زند که در آن بذر خود را نمی‌کارد، بلکه مطابق ارزش‌های دیگران عمل کرده و محصول مورد نظر ایشان را برداشت می‌کند. ممکن است وابستگی‌ها در سطح خانوادگی، قومی، ملی یا منطقه‌ای تجربه شوند و فرد خود را به الگوی‌ای که خوب می‌انگارد و به او احساس امنیت می‌دهد بچسباند تا احساس خوب بودن داشته باشد و طبیعتا دیگریِ بد به دورتر فرافکنی خواهد شد و گریبان همسایه را خواهد گرفت: او که از خانوداده‌ای دیگر می‌آید، گویش یا زبان دیگری دارد، رنگ پوستی متفاوت دارد، دین و آئینی دگر دارد، از سطح رفاه مالی متفاوتی برخوردار است و …
این‌جا شاهد یک چرخش ظریف در الگوی خوبی و بدی هستیم، یک دفاع روانی، یعنی فرد حس حقارت خود در برابر «مادر-هستی»ِ عظیم و سرکوب‌گر را پوشانده و خودِ خوب و دیگریِ بد را در ذهن‌اش قالب می‌گیرد. چنین افرادی در زندگی وسواس کنترل خواهند داشت و مدام می‌خواهند که همه‌چیز را در انقیاد خود در آورند. رابطه‌ی آن‌ها با همه‌ی جلوه‌های هستی رابطه‌ی شیء است، یعنی میل و اراده‌ی آن‌ها بر خشک کردن پویایی و خودانگیختگی جلوه‌های حیات قرار می‌گیرد. عطش سیری‌ناپذیر تمدن ما برای قدرت، خود نشان می‌دهد که وضعیت روانی اکثر انسان‌های این عصر در این حالت، یعنی بدل من خوب نیستم و حس حقارت با تو خوب نیستی و جبران آن با خودبزرگ‌بینی است. سرکوب از خود شروع می‌شود، همه‌ی جلوه‌هایی که به نظر مایه‌ی ضعف و شرم است را در بر گرفته و به همه‌ی جلوه‌های «دیگری» از جمله طبیعت تعمیم می‌یابد و نتیجه‌ی انقراض گونه‌‌ها، آلودگی منابع، نسل‌کشی، جنگ و خون‌ریزی را به ارمغان می‌آورد.
نوع سوم این نگرش، یک یاس و دلسردی عمیق است که از پنداشت «منِ بد و دیگری بد» حاصل می‌شود. این یک پوچی و بی‌معنایی کامل است که در حادترین شکل‌اش خود ویرانگری یا همان خودکشی را منجر می‌شود. افسردگی شکل خفیف‌تر آن یکی از شایع‌ترین بیماری‌های عصر حاضر است.
در نهایت باز می‌گردیم به تنها الگوی سالم یعنی «منِ خوب و دیگری خوب»؛ وقتی معنای واژه‌ی دوست را به خوبی بررسی می‌کنیم متوجه نوعی احساس عمیق تعلق به دیگری‌ای می‌شویم که در عین تمایز و جدا ادارک کردن‌اش از خود نوعی پیوستگی و محرمیت عمیق با او را تجربه می‌کنیم. دوست اساسا کسی‌ست که او را از خود می‌دانیم، ژرف‌ترین سطوح وجود خویش را برایش می‌گشاییم و حتی بخش‌هایی از خود را در انعکاس دیدگاه او باز می‌شناسیم. کسی که «مادر- هستی» را دوست یافته است، در واقع در وحدت زندگی می‌کند. تمایز که لازمه‌ی رشد و توسعه‌ی فرایند خودآگاهی و شکل‌گیری شخصیت است، همراه و توام با ترکیب و پیوستگی با موضوع مورد شناخت این تجربه را میسر می‌سازد. چنین فردی رابطه‌ی خود با تمام جلوه‌های هستی را رابطه‌‌ای از نوع رابطه‌ی یک سلول با ارگانیزمی تمامیت‌یافته و متحد می‌بیند؛ خوب و بد، خودی و ناخودی برایش رنگ می‌بازد و نسبت به همه‌ی جلوه‌های ناشناخته‌ی این وجود یکپارچه (از درون و برون) باز و پذیراست. او مسئولیت خویش را به تمامی پذیرفته و از دایره‌ی فرافکنی خیر و شر به این و آن رهاست.
با این‌که مادر، پدر، و فرهنگ به طور کلی در شکل‌گیری این نگرش‌های بنیادین در وجود فرد تاثیری انکارناپذیر و حیاتی دارند، اما هر شخصی قادر است تا در سنین رشد و بلوغ جسمانی و عقلانی خود بازنگری متعهدانه‌ای نسبت به تاثیرات سال‌های کودکی بر روان‌اش داشته باشد و یک بازآرایی را تجربه کند. در این روند روان‌شناسی می‌تواند کمک موثری باشد، ولی هرگز کافی نیست. همان‌طور که از تعریف وضعیت «من خوبم، تو خوبی» بر می‌آید، این حالتی عمیق از معناداری زندگی است، تجربه‌ای که در طول تاریخ توسط عرفا و حکما شرح و توضیح شده است. در واقع فرد می‌بایست با هسته‌ی وجودی خود، یعنی خویشتنِ خویش (Self) که آن را به زبان‌های مختلف خدا خوانده‌اند ارتباط برقرار کند. و تا زمانی که این رابطه به شکلی بلاواسطه و حقیقی در جهان پدیداری فرد رخ نداده است هر تلاشی برای درک و زندگی وضعیت «من خوبم، تو خوبی» یک خودفریبی است. روان‌شناسی قادر است تا کمک کند فرد درگاه این تجربه را پاک سازد، ولی خودش هرگز نمی‌تواند جایگزین این تجربه گردد. روان‌شناسی در شکل محدود (علمی‌اش)، فقط می‌تواند بخشی از حقیقت آدمی را ببیند، یعنی به همان میزانی که بر مبنای روش علمی قابل مشاهده باشد. برای کشف مابقی پارادایمی متفاوت نیاز است. و این پارادایم خودِ فرد است، بلاواسطه‌ترین تجربه‌ی وجودی‌اش که هرگز قابل انتقال به غیر نیست.Ÿ

Advertisements

خلاقیت بخشی از دیوانگی

ژوئن 25, 2013

شماره 130/ سه شنبه 4 سرطان 1392/ 25 جون 2013
میشل رابرتز
بنا بر نتایج پژوهشی که بر روی یک میلیون نفر در جهان صورت گرفته، خلاقیت بخشی از بیماری‌های روانی است که به ویژه نویسندگان مستعد آنند.
بر اساس پژوهشی که موسسه سوئدی کارولینسکا انجام داده، نویسندگان معمولا بیشتر از سایرین در معرض ابتلا به اختلالات روانی چون اضطراب، اختلال دو قطبی (شیدایی – افسردگی)، اسکیزوفرنیا و وابستگی به مواد اعتیادآور هستند.
احتمال خودکشی در میان نویسندگان تقریبا دو برابر مردم عادی است.
پس از نویسندگان،… و عکاس‌ها در رتبه بعدی ابتلا به اختلال دو قطبی (شیدایی – افسردگی) قرار دارند.
با این حال، اگر افراد فعال در مشاغل خلاق را به صورت یک گروه فرض کنیم، آنها نسبت به گروه‌های دیگر جامعه در میزان ابتلا به اختلالات روانپزشکی تفاوت چشمگیری ندارند.
اگرچه بنابر نتایج تحقیقی که در ژورنال پژوهش‌های روانپزشکی منتشر شده احتمال آنکه این گروه از افراد به بیماریهایی چون بی اشتهایی مزمن و اوتیسم مبتلا شوند بیشتر از دیگران است.
دکتر سایمون کیاگا سرپرست این تیم تحقیقاتی می گوید که یافته های جدید می توانند نحوه نگرش به این بیماریها را تغییر دهند و به تشخیص نشانه های چنین بیماریهایی کمک کنند.
برای مثال، در خود فرورفتگی و علایق خاص یک بیمار اوتیسم یا کسی که با تکانش شیدایی (Manic Drive) ناشی از اختلال دو قطبی (شیدایی – افسردگی) مواجه شده، می تواند برای تمرکز بر خلق یک اثر یا ممارست لازم برای آفرینش یک اثر هنری ضروری تلقی شود.
به طور مشابهی ممکن است آنچه افکار پریشان و بدون قاعده در بیماران اسکیزوفرنیک نامیده می شود، در حقیقت همان جرقه های اصلی شکل دهنده یک شاهکار هنری باشد.
دکتر کیاگا می گوید: «اگر بتوان به نشانگان و خلق و خوی ویژه یک بیمار روانی از نظرگاه سودمندی آنها نگریست، آنوقت رویکردی جدیدی به درمان پدید خواهد آمد. در این صورت، بیمار و درمانگر باید بر سر آنچه قرار است ‹درمان› شود و بهایی که در این راه باید پرداخت شود به توافق برسند.»
به گفته او رویکردهای فعلی به بیماریهای روانی معمولا به این اختلالات سیاه و سفید نگاه می کنند و بر اساس چنین دیدگاهی درمان عبارت است از حذف امراض و نشانگان بیماری.
بتث مورفی، رئیس بخش اطلاعات مرکز تحقیقاتی مایند Mind) هم می گوید ویژگی های شخصیتی کسانی که اختلال دوقطبی (شیدایی – افسردگی) دارند می تواند به آنها در انتخاب شغلی که در آن شانس موفقیت بیشتری دارند کمک کند.
با این حال بتث مورفی می گوید که نباید همه کسانی که به اختلالات روانشناختی مبتلا هستند را نوابغ خلاقی که با مشکلات روحی – روانی دست و پنجه نرم می کنند تصور کرد.
به گفته این پژوهشگر آنچه اهمیت دارد این است که درمانگران و مراکز درمانی اطمینان یابند اطلاعات و خدماتی که شایسته مراجعان است به آنها ارایه دهند.Ÿ

شخصیت تان را تست کنید؛ کی هستید و چی هستید؟

ژانویه 30, 2011

شماره 79/دوشنبه 11 دلو 1389/31 جنوری 2011
به این تست شک نکنید. این آخرین و استانداردترین تست شخصیت شناسى است که این روزها در اروپا بین روانشناسان در جریان است. پاسخهایش هم اصلاً کار دشوارى نیست. کافى است کمى به خودتان رجوع کنید. یک کاغذ و قلم هم کنار دستتان باشد و جوابی را که انتخاب می کنید یادداشت کنید که بتوانید امتیازهایى که گرفته اید جمع بزنید.
حاضرید؟
پس شروع کنید:
1) چه موقع از روز بهترین و آرام ترین احساس را دارید؟
الف- صبح،
ب – عصر و غروب،
ج – شب
۲) معمولاً چگونه راه مى روید؟
الف- نسبتاً سریع، با قدم هاى بلند،
ب – نسبتاً سریع، با قدمهاى کوتاه ولى تند و پشت سر هم،
ج – آهسته تر، با سرى صاف روبرو،
د – آهسته و سربه زیر،
ه – خیلى آهسته
۳) وقتى با دیگران صحبت مى کنید؛
الف- مى ایستید و دست به سینه حرف مى زنید،
ب – دستها را در هم قلاب مى کنید،
ج – یک یا هر دو دست را در پهلو مى گذارید،
د – دست به شخصى که با او صحبت مى کنید، مى زنید،
و – با گوش خود بازى مى کنید، به چانه تان دست مى زنید یا موهایتان را صاف میکنید
۴) وقتى آرام هستید، چگونه مى نشینید؟
الف- زانوها خم و پاها تقریباً کنار هم،
ب – چهارزانو،
ج – پاى صاف و دراز به بیرون،
د – یک پا زیر دیگرى خم
۵) وقتى چیزى واقعاً براى شما جالب است، چگونه واکنش نشان مى دهید؟
الف- خنده اى بلند که نشان دهد چقدر موضوع جالب بوده،
ب – خنده، اما نه بلند،
ج – با پوزخند کوچک،
د – لبخند بزرگ،
ه – لبخند کوچک
۶) وقتى وارد یک میهمانى یا جمع مى شوید؛
الف- با صداى بلند سلام و حرکتى که همه متوجه شما شوند، وارد مى شوید
ب – با صداى آرامتر سلام مى کنید و سریع به دنبال شخصى که مى شناسید، مى گردید
ج – در حد امکان آرام وارد مى شوید، سعى مى کنید به نظر سایرین نیایید
۷) سخت مشغول کارى هستید، بر آن تمرکز دارید، اما ناگهان دلیلى یا شخصى آن را قطع مى کند؛
الف- از وقفه ایجاد شده راضى هستید و از آن استقبال مى کنید
ب – بسختى ناراحت مى شوید
ج – حالتى بینابین این ۲ حالت ایجاد مى شود
۸) کدامیک از مجموعه رنگ هاى زیر را بیشتر دوست دارید؟
الف- قرمز یا نارنجى
ب – سیاه
ج – زرد یا آبى کمرنگ
د – سبز
ه – آبى تیره یا ارغوانى
و – سفید
ز – قهوه اى، خاکسترى، بنفش
۹) وقتى در رختخواب هستید (در شب) در آخرین لحظات پیش از خواب، در چه حالتى دراز مى کشید؟
الف- به پشت
ب – روى شکم (دمر)
ج – به پهلو و کمى خم و دایره اى
د – سر بر روى یک دست
ه – سر زیر پتو یا ملافه…
۱۰) آیا شما غالباً خواب مى بینید که:
الف- از جایى مى افتید
ب – مشغول جنگ و دعوا هستید.
ج – به دنبال کسى یا چیزى هستید.
د – پرواز مى کنید یا در آب غوطه ورید.
ه – اصلاً خواب نمى بینید.
و – معمولاً خواب هاى خوش مى بینید
امتیازات:
سؤال اول:
الف(۲)، ب (۴)، ج (۶)
سؤال دوم:
الف (۶)، ب (۴)، ج (۷)، د (۲)، ه (۱)
سؤال سوم:
الف (۴)، ب (۲)، ج (۵)، د (۷)، ه (۶)
سؤال چهارم:
الف (۴)، ب (۶)، ج (۲)، د (۱)
سؤال پنجم:
الف (۶)، ب (۴)، ج (۳)، د (۵)، ه (۲ ا متیاز)
سؤال ششم:
الف (۶)، ب (۴)، ج (۲)
سؤال هفتم:
الف (۶)، ب (۲)، ج (۴)
سؤال هشتم:
الف (۶)، ب (۷)، ج (۵)، د (۴)، ه (۳) و (۲)، ز (۱)
سؤال نهم:
الف (۷)، ب (۶)، ج (۴)، د (۲)، ه (۱)
سؤال دهم:
الف (۴)، ب (۲)، ج (۳)، د (۵)، ه (۶)، و (۱)
خوب، امتیازهایتان را جمع زدید. عدد به دست آمده را با جدول مقابل مقایسه کنید و شخصیت خودتان را بشناسید.
نتیجه گیرى:
اگر شما بالاى ۶۰ است:
دیگران در ارتباط و رفتار با شما شدیداً مراقب و هوشیار هستند آنها شما را مغرور، خودمحور و بى نهایت سلطه جو مى دانند، گرچه شما را تحسین مى کنند و به ظاهر مى گویند«کاش من جاى تو بودم!!» اما معمولاً به شما اعتماد ندارند و نسبت به ایجاد رابطه اى عمیق و دوستانه بى میل و فرارى هستند.
اگر از ۵۱ تا ۶۰ دارید:
بدانید دوستان شما را تحریک پذیر مى دانند، بدون فکر عمل مى کنیدو سریع از موضوعات ناخوشایند برآشفته مى شوید ، علاقه مند به رهبرى جمع و تصمیم گیریهاى سریع دارید (هرچند اغلب درست از کار درنمى آیند!) دیگران شما را جسور و اهل مخاطره مى دانند. کسى که همه چیز را تجربه و امتحان مى کند، از ماجراجویى لذت مى برد و در مجموع به دلیل ایجاد شرایط و بستر
هیجانات توسط شما، از همراهى تان لذت مى برند.
گر از ۴۱ تا ۵۰ به دست آوردید:
به خود امیدوار باشید ، دیگران شما را بانشاط، سرزنده، سرگرم کننده و جالب و جذاب مى بینند. شما دائماً مرکز توجه جمع هستید و از تعادل رفتارى خوبى بهره مند هستید. فردى مهربان، ملاحظه کار و فهمیده به نظر مى رسید. قادر هستید به موقع باعث شادى و خوشى دوستانتان شوید و اسباب هلهله و خنده آنها را فراهم کنید و در همان شرایط و در صورت لزوم بهترین کمک بر اعضاى گروه هستید.
اگر ۳۱ تا ۴۰ نصیب شما شد:
بدانید در نظر سایرین معقول، هوشیار، دقیق ، ملاحظه کار و اهل عمل هستید. همه مى دانند شما باهوش و با استعداد هستید اما مهمتر از همه فروتن و متواضع هستید. به سرعت و سادگى با دیگران باب دوستى را باز نمى کنید. اما اگر با کسى دوست شوید صادق، باوفا و وظیفه شناس هستید. اما انتظار بازگشت این صداقت و صمیمیت از طرف دوستانتان را دارید گرچه سخت دوست مى شوید اما سخت تر دوستى ها را رها مى کنید.
از ۲۱ تا ۳۰ :
در نظر سایرین فردى زحمت کش هستید اما متأسفانه گاهى اوقات ایرادگیر هستید. شما بسیار بسیار محتاط و بى نهایت ملاحظه کار به نظر مى رسید. زحمتکشى که در کمال آرامش و با صرف زمان زیاد در جمع بار دیگران را بردوش مى کشد و بدون فکر و براساس تحریک لحظه اى و آنى هرگز نظر نمى دهد. دیگران مى دانند شما همیشه تمام جوانب کارها را مى سنجید و سپس تصمیم مى گیرید.
و اگر کمتر از ۲۱ داشتید:
دیگران شما را خجالتى، عصبى و آدمى شکاک و دودل مى دانند شخصى که همیشه سایرین به عوض او فکر مى کنند، برایش تصمیم مى گیرند و از او مراقبت مى کنند. کسى که اصلاً تمایل به درگیرشدن در کارهاى گروهى و ارتباط با افراد دیگر را ندارد.Ÿ

شانس ها ودشواری های تیز هوشان درجامعه

سپتامبر 16, 2008

شماره36 تاریخ 26 سنبله 1387 15 سپتامبر 2008

شبنم نوریان

«درصد قابل توجهى‌از آدم‌هاى بسيار تيزهوش، برخلاف آنچه تصور مى‌شود آدم‌هاى متفاوتى‌نيستند. آدم ريزنقشی پشت ميزى مملو از كتابهاى قطور. عينك ته استكانى. نگاهى گيج و مبهوت. رفتار غيرعادى.»

فكر مى‌كنيد ضريب هوشى‌تان چقدر است؟ ياد نمرات درسى ‌و مدرسه افتاديد! مى‌دانيد ضريب هوشى ربط چندانى به نمره امتحان و استعداد در رياضيات ندارد. در بسيارى از جوامع، تيزهوشان نه تنها به جايى نمى‌رسند، كه حتى گاه از درس و مدرسه هم مى‌مانند. آغاز هفته جارى، همايشى در شهر كلن آلمان برگزار شد به نام همايش تيزهوشان. ۳۵۰ آدم بسيار با استعداد‌، از بيست كشور عضو اتحاديه اروپا، در اين همايش شركت كردند. آدم‌هاى معمولى‌مثل ما و شما.

اگر بين آدم‌هاى تيزهوشى كه اينطور تعريفشان مى‌كنند برویم و بپرسیم: «نخبه بودن يعنى چه»؟ پاسخ آن‌ها چه خواهد بود؟

خانم جوانى مى‌گويد: «یعنى اينكه آدم كنجكاوه. فورى مطلب رو مى‌گيره. بعضى‌وقتها هم تعجب مى‌كنه كه چرا بقيه اينقدر كند هستند و يك مطلب را بايد چند مرتبه برايشان توضيح داد.»

و مرد تقريبأ ميانسالى كه كمى آنطرفتر ايستاده معتقد است: «خيلى چيز خاصى نيست. چون من خودم اينطور هستم.»

يوليان، پسربچه‌اى‌كه دست مادرش را گرفته و تاب مى‌دهد مى‌گويد:» خيلى با استعداد يعنى آدم خيلى باهوش… يك كمى باهوش، من هم هستم.»

يوليان هشت ساله هم يكى از اعضاى انجمن تيزهوشان است. اين انجمن آغاز هفته جارى كنگره‌اى در شهر كلن برگزار كرد. در اين كنگره ۳۵۰ نفر از بيست كشور اروپايى حضور داشتند. كسانى كه ضريب هوشى بالاتر از حد معمول دارند.

اعضاى شركت كننده در اين سمينار، همگى در تستى به نام تست آى كيو IQ شركت كرده‌‌اند. در اين تست ۳۰۰ امتيازى، آدم‌هايى كه ضريب هوش معمولى دارند، تا حدود صد امتياز كسب مى‌كنند. از صد وچهل امتياز به بالا، شركت كننده جزو آدم‌هاى «بسيار باهوش» محسوب مى‌شود.

مشکل یک تیزهوش در مدرسه

مادر يوليان با اينكه خيلى زود متوجه تیزهوشی  پسرش شده است، از مشكلاتش مى‌گويد:» هنوز دو هفته از شروع مدرسه نگذشته بود كه ديدم كلافه است. حوصله مدرسه رفتن نداشت و مى‌گفت چرا مدرسه اينقدر خسته كننده است. من كه همه چيز رو بلدم.»

معلم كلاس اول معتقد بود كه يوليان را بايد مرتب كنترل كرد، چون زيادى پرجنب و جوش است. بچه ناآرمى كه با كلاس درس و مدرسه جور درنمى‌ياد. مادر يوليان از مسئولين تربيتى مدرسه مى‌خواهند كه از پسرش تست هوش گرفته شود.

نتيجه نشان مى‌دهد كه حق با مادر بچه است. چون كلاس اول براى اين بچه بااستعداد كم است، حوصله‌اش سرمى‌رود و بى‌قرارى مى‌كند. مادر يوليان ادامه مى‌دهد:  « از وقتى كه او به جاى كلاس اول به كلاس دوم فرستاده شده، مدرسه را دوست دارد و دست از بى‌قرارى برداشته است».

شانس کم بچه‌های تیزهوش

در بسيارى از كشورهاى دنيا، بچه‌هاى باهوش و پرجنب و جوش، شانسى مثل یولیان ندارند. بچه‌هايى كه نه در خانه و نه در مدرسه كسى تشخيص نمى‌دهد ضريب هوشى بالاتر از حد معمول دارند و بايد با آنها به گونه ديگرى برخورد شود. تعداد زيادى از اين بچه‌ها، نه تنها وارد مدرسه تيزهوشان نمى‌شوند، كه درس و مدرسه را هم رها مى‌كنند، چون خلق‌شان از پشت ميز نشستن سر مى‌رود.

ميشاييلا، خانم جوانى كه مشاور يكى از شركت‌هاى تجارى موفق در شهر مونيخ است مى‌گويد: «من كه تكليف خانه را هيچ وقت انجام نمى‌دادم! هميشه جایی مى‌نشستم كه كمتر به چشم مى‌آمد و كتابم را طورى مى‌گرفتم كه ديده نشوم. اما تمرين‌هاى رياضى را به سرعت حل مى‌‌كردم».

البته همه آدم‌هاى باهوش استعداد رياضى ندارند. كريستينه وارليز مدير انجمن تيزهوشان در آلمان معتقد است: «اين بزرگترين پيش‌داورى است كه گفته مى‌شود آنهايى كه در رياضى يا فيزيك استعداد دارند یا برنامه نويس كامپيوتر هستند، تيزهوشند. شايد اينطور باشد، اما هر كه در رياضى استعداد نداشته باشد بى‌استعداد نيست. اينجاست كه خيلى از خانم‌ها خودشان را دست‌كم مى‌گيرند و پيش خودشان فكر مى‌كنند چون استعداد رياضى ندارند، تيزهوش نيستند. من كه خلاف اين پيش داورى را زياد ديده‌ام».

عكاس، نقاش، كارمند بانك يا استاد دانشگاه فرقى‌نمى‌كند، براى عضويت در انجمن تيزهوشان آلمان، تنها يك قدم بايد برداشت. آن هم شركت در تست هوش است.

شركت كنندگان با كسب حداقل ۱۳۰ امتياز به عضويت انجمن تيزهوشان پذيرفته خواهند شد.  كيت خانم بيست و پنج ساله‌اى كه ساكن شهر هامبورگ است، سال گذشته كاملأ تصادفى در اين تست شركت كرد‌.  او مى‌گويد: «فكر كردم كه امتحان جالبى است و به تجربه كردنش مى‌ارزد. بعد از امتحان هم حس خوبى داشتم. يك هفته بعد، نامه‌اى برايم فرستاده شد كه پذيرفته‌شده‌ام. من هم به هر كه مى‌شناختم زنگ زدم و گفتم كه من تيزهوشم!»

كيت در زمره آدم‌هاى معاشرتى حساب مى‌‌شود  كه نه فقط در مدرسه سرحال و بانشاط بوده، بلكه سر كار هم از كارى كه مى‌كند لذت مى‌برد.

چند متر آنطرفتر از كيت، خانم ديگرى ايستاده است. خانمى كه آنطور كه خودش مى‌گويد از نظر روانشناسى دچار نوعى ‌اختلال شخصيتى است. بيمارى كه از نشانه‌هاى آن خجالتى بودن بيش از حد و گوشه گيرى از جمع است. 

اين خانم كه نيكل نام دارد ادامه مى‌دهد: «در مورد مسائلى مثل موضوغات علمى خيلى خوب مى‌توانيم مدت طولانى با هم گفتگو كنيم. اما پاى صحبت‌روزمره كه که می رسیم، مثل: امروز چه هواى خوبى است و احوال مادربزگت چطور است و چه مى‌كنى، من نيستم. نمى‌‌توانم ادامه دهم ». 

با وجود اين، نيكل هم در اين كنفرانس شركت كرده است. در این جمع، هر كس آنطور كه هست پذيرفته مى‌شود. دليلى ندارد كسى خود را مجبور كند كه با سايرين هماهنگ باشد.

آنچه براى اين انسان‌ها ساده نيست، اين است كه راه خود را پيدا كنند. اين آدم‌ها آنقدر استعداد و در زمينه‌هاى مختلفى توانايى پيشرفت دارند كه اغلب نمى‌دانند از كجا بايد شروع كنندŸ.

روانشناسان دروغگویی سیاستمداران را بر ملا میکنند

ژوئن 5, 2008

روانشناسان میگویند سیاستمداران نمی توانند ماهرانه دروغ بگویند زیرا حالات و حرکات بدنشان آنها را افشا میکند.

هیچ آموزشی هم نمی تواند به سیاستمداران راه های غلبه کامل بر حرکات و حالات دست و صورت (Body language)  در مواجهه با روزنامه نگاران را یاد دهد تا بتوانند حقایق را بطور کامل پنهان کنند.

گزیدن لب، بالا بردن ابرو یا شیوه راه رفتن انها روی فرش قرمز برای شرکت در یک مراسم رسمی میتواند آشکار کننده افکار و احساسات سیاستمداران باشد.

پژوهشگران در جریان برگزاری همایش علمی در بریتانیا چگونگی ارزیابی نشانه های  رفتاری سیاستمداران برای درک احساسات درونی شان را توضیح دادند.

داکتر پیتر کولت، استاد پیشین دانشگاه آکسفورد در جشنواره انجمن علوم بریتانیا گفت:« هیچ کس نمیتواند از دید یک روانشناس فرار کند.»

روانشناسان زبان درونی سیاستمداران را با بازیکنان پوکر مقایسه میکنند حالات غیر عمدی ولی کمتر مشهود آنها در زمان بازی میتواند نشانگر آن باشد که چه ورق هایی در دست دارند.

این حالات میتواند یک ژست، شیوه اداء کردن کلمات و حرکات دهان ویا حرکات اعضای بدن آنها باشد.

داکتر کولت توضیح می دهد که هر سیاستمداری حالت مشخص منحصر به فردی دارد که از دید یک متخصص می تواند بیانگر استرس(فشار روانی) در حین سخنرانی یا کنفرانس خبری باشد.

لبخند

تونی بلیر هرگاه در موقعیتی قرار میگیرد که دچار اضطراب میشود نا خود آگاهانه انگشت کوچک خود را تکان میدهد.

در یک جلسه تخصصی در انجمن علمی بریتانیا همچنین گفته شد که تونی بلیر وقتی احساس میکند مورد تهدید قرار میگیرد روی شکمش دست میکشد. حالتی که از زمان کودکی در او باقیمانده است.

از سوی دیگر روانشناسان میگویند جورج بوش در زمان اضطراب گونه اش را از داخل دهانش گاز میگیرد.

یک مورد مشهور برای دانشمندان در این زمینه رابطه بین تونی بلیر با گوردون براون بود که سرشار از «حالت دروغگویی» بود.

پروفیسور جفری بیتی از دانشگاه منچستر توضیح میدهد:« از یک سو براون تظاهر میکرد که از بلیر پشتیبانی میکند ولی اگر شما به لبخند او در هنگام بیان آن جملات دقت کنید احساسات درونی که در ورای این لبخند نهفته است را درک خواهید کرد. آن لبخند در واقع یک لبخند تمسخر آمیز بود.»

داکتر کولت اضافه می کند:«وقتی شما یک لبخند طبیعی را در نظر میگیرید، دهان حرکتی رو به بالا دارد و همه قسمت های آن حرکتی همنوا دارند ولی لبخند براون یک لبخند نمایشی بود.»

پرورش اندام کار

داکتر کولت همچنین توضیح میدهد که شیوۀ برقراری ارتباط بین سیاستمداران نیز با نگاه کردن آنها به یکدیگر قابل تشخیص است.

وقتی کسی در حال سخنرانی است و سیاستمدار دیگر در ان جلسه به جایی در دور دست خیره شده است، در واقع سیاستمدار نشان میدهد که سخنان آن فرد آنقدر اهمیت ندارد که شایان توجه باشد.

روانشناسان همچنین خاطر نشان میکنند که سیاستمداران حرکات غیر عمدی برای اقناع کردن مخاطبان در باره موضوع  مورد بحث دارند.

در برخی موارد سیاستمدار ممکنست نسبت به تأثیر این حالات خود آگاه باشند.

داکتر کولت برای نمونه، از بیل کلینتون نام می برد که وقتی میخواست احساسات خود را آشکار کند، لبش را میگزید.

کلینتون پانزده بار در طول دو دقیقه عذر خواهی خود از مردم امریکا برای رابطه اش با مونیکا لوینسکی در برابر تلویزیون لبش را گزید.

سایر موا رد ممکن است کمتر از پیش تدبیر شده باشد ولی در زمانی که سیاستمدار میخواهد صمیمانه یا قدرتمند جلوه کند، نمایان میشوند.

داکتر کولت میگوید جورج بوش مانند یک پرورش اندام کار راه میرود، دست هایش را از بدنش دور نگه میدارد به نظر می رسد او با اینکار میخواهد خودش را تنومند از آنچه واقعاً هست، جلوه دهد.

در حالیکه آقای بلیر وقتی میخواهد خودش را صمیمی نشان دهد با ژستی فروتنانه ابرو هایش را بالا میبرد.

روشن است که علیرغم تلاش آنها، سیاستمداران هرگز نمیتوانند کنترول کاملی بر روی علائم رفتاری خود داشته باشند.

روانشناسان میگویند وقتی یک سیاستمدار آشکارا دروغ میگوید، زبان بدنش اورا افشا میکند.

پروفیسور بیتی تأکید میکند:« شما میتوانید به سیاستمداران یاد بدهید که چطور لبخند بزنند ولی عملا لبخندی طبیعی نخواهد بود، این کار مشکلی است که بخش های مغز بر عهده دارند و شما نمیتوانید آنرا جعل کنید.»

انترنت

نوت: اینها که نمونه هایی از حرکات رهبران جهان میباشد اما اگر این روانشناسان از افغانستان میبودند و از حرکات بزرگان کشور چنین تحقیق ها انجام میدادند خدا بهتر میداند که به چه سرنوشتی دچار میشدند.—