Archive for the ‘سیاسی’ Category

نگاهی به اعترافات زلمی خلیلزاد در کتاب «فرستاده» -قسمت چهارم

اوت 26, 2016

قسمت چهارم
تتبع و نگارش داود سیاووش
بوش خطاب به زلمی خلیلزاد: «زل من از تو میخواهم که کرزی را به سیاستمداری بزرگ تبدیل کنی»
با خوانش جمله فوق به خوبی درک میشود که چرا حالا حامد کرزی پس از حکمروایی در دوره های انتقالی، مؤقت و دو دوره انتخابی از رهبر ملی گفتن خوشش می آید و نام تاریخی کابل را از میدان هوایی پایتخت حذف نموده نام خود را به زور اشرف غنی بر بالای آن نوشت و خلف اش دکتر غنی در سالگرد حشمت خلیل کرزی برایش گفت :اگر یکبار رییس جمهور گفتی چندبار برایت رهبر ملی گفتم.
خلیلزاد می نویسد:
«رییس جمهور در میان سخنانم گفت «زل من از تو میخواهم که کرزی را به سیاستمداری بزرگ تبدیل کنی» او از من خواست که کرزی را به سراسر کشور ببرم در برابر نیاز های مردم حرف بزنم و دولت افغانستان را سازمان دهم تا نتایجی بدست آید. رییس جمهوری گفت که کرزی ظرفیت بزرگی برای تبدیل شدن به رهبر ملی دارد اما وظیفه من است که به او کمک کنم تا موفق شود.» (ص 191)
احتمالاً به همین علت بود که کرزی از بوش خواست خلیلزاد را در مرحله بعدی به صفت سفیر امریکا در افغانستان بفرستد.
خلیلزاد می نویسد:
«رییس جمهور بوش… در میان شگفتی من پرسید آیا مایلم به عنوان سفیر بعدی به افغانستان بروم… به شوخی پاسخ دادم آقای رییس جمهور من در واقع افغانستان را ترک کردم که اینجا زندگی کنم چرا میخواهید مرا دوباره بفرستید؟ رییس جمهور خندید و به من گفت فکر میکند افغانستان به توجه بیشتری نیاز دارد، کرزی از او خواسته بود که مرا دوباره بفرستد باید می پذیرفتم… در دولت بوش هنوز اختلاف نظر وجود داشت که امریکا تا چه حدی باید در دولت سازی و ملت سازی در افغانستان دخیل باشد.» (ص 187)
نزدیکی کرزی به سازمان سیا:
خلیلزاد می نویسد:
«طی مدت سفارتم با دو رییس محلی سیا کار کردم،… رییس دومی دوشادوش کرزی در زمانیکه برای سرنگونی طالبان به سوی کندهار پیشرفت میکرد کار کرده بود، او همان فردی بود که با پریدن روی رییس جمهوری افغانستان برای حفاظتش از یک بمب بی هدف زندگی کرزی را نجات داده بود، دو نفر چنان نزدیک بودند که کرزی بعداً در پایان مأموریت من رییس محلی سیا را به جاگزینی من سفارش کرد.» (ص 203)

خلیلزاد تیم همکاران مبارزه با ترور را به سازندگان، خرابکاران و فرصت طلبان تقسیم می کند:
خلیلزاد می نویسد:
«من دریافتم که اساساً سه دسته بازیگر در افغانستان وجود دارند سازندگان، خرابکاران و فرصت طلبان، سازندگان هدف مشترک با ما در توسعه کشور داشتند، خرابکاران جنگسالاران، قاچاقچیان مواد مخدر و ارتش پاکستان افغانستان را بی ثبات می کردند، فرصت طلبان هم و غم بقای خود را داشتند و با ارزیابی موازنه قدرت میتوانستند در هر یک از دو جهت قرار گیرند.» (ص 211)

کرزی مهمترین سازنده از نظر خلیلزاد:
خلیلزاد می نویسد:
«مهمترین سازنده کرزی بود، او مدیر ورزیده یا نهاد ساز نبود از اینرو من ترغیب اش کردم که یک تیم قوی استخدام کند، این یک چالش بود چون جنگهای طولانی در کشور تکنوکرات ها را به خارج رانده بود، شماری از تبعید شدگان به وطن بازگشتند تا به کشور کمک کنند از جمله داود صبا، نادر نادری، افضل فضل، همایون قیومی و اکلیل حکیمی… من بیش از همه در تیم کرزی شیفته غنی بودم که مدت درازی بود او را می شناختم… غنی بد خلق و بی حوصله بود اما دستآوردهایش گویای توانایی او بود… امین فاطمی برنامه بهداشتی ملی تدوین کرد… حنیف اتمر رهبری وزارت بازسازی و توسعه روستایی را بدوش داشت، برنامه همبستگی ملی را ایجاد کرد… علی احمد جلالی نقش حیاتی در ساختن نیروی پولیس ملی را بازی کرد، در بخش خصوصی احسان بیات سرمایه گذار و بشردوست افغان تجارت مخابرات موبایل را راه انداخت… شریف فایض به حمایت امریکا حامی بزرگ افغانها برای تأسیس دانشگاه امریکایی در افغانستان بود… سیما ثمر و نادر نادری در ساختن کمیسیون حقوق بشر نقش کلیدی ایفا کردند.» (ص 212)

عصبانیت های کرزی به دوستم و اسماعیل خان به حمایت خلیلزاد:
خلیلزاد می نویسد:
«هیچ جنگسالاری کرزی را به اندازه دوستم عصبانی نکرده بود، کرزی بار ها عهد کرد او را دستگیر کند من به کرزی مشورت دادم توازن قدرت شمال را در نظر گیرد و به احتیاط عمل کند، دوستم نمیگذاشت شبه نظامیانش خلع سلاح شوند…
عطا بزرگترین رقیب تاجک دوستم در شمال بود وقتی از عطا پرسیدم چی میتوانم انجام دهم که زد و خورد های مداوم او با دوستم پایان یابد دو گزینه پیشنهاد داد بین ما توافقی زمینه سازی شود یا هر دوی ما به کابل منتقل شویم…
اولین تماس تیلفونی من با دوستم چندان ثمر نداشت… دوستم مرتب تهدید میکرد که امریکایی ها را با بوجی به کشورشان می فرستد… تماس دومی هم چندان مؤثر نبود من هشدار دادم که حمله بر واحد های ارتش ملی که با امریکایی ها هستند حمله بر نیروهای امریکایی است اگر به آنها حمله کنی از پلی می گذری که دیگر راه بازگشت ندارد هیاهوی دوستم بدون کم و کاست همچنان ادامه داشت، بدتر از ویتنام خواهد شد، بدتر از عراق خواهد بود اگر فکر میکنی آنها بد بودند صبر کن و ببین که من در افغانستان چه روزی بر سر تان می آورم… دیروقت همان شب یک جفت بمب افگن بی یک از دیگو گارسیا به حرکت در آورده شدند، یک بمب صوتی درست در آسمان بالای خانه دوستم به غرش درآمد، یکی از بی یک ها وقت عبور از قصر دوستم بمب صوتی را منفجر کرد… فردایش دوستم در پشت خط تیلفون خشمگین بود پرسید شما اینجا چه جنگی را انداخته اید، بخاطر هواپیمای بمب افگن تان خواب از چشم بچه هایمان پریده است، بمب افگن بی یک و بمب صوتی اش او را هوشیار کرده بود….
دوستم و عطا در مذاکرات بعدی توافق کردند شبه نظامیان خود را خلع سلاح کنند. (ص 215-217)
پیروزی کرزی بر اسماعیل خان به حمایت خلیلزاد:
خلیلزاد می نویسد:
«وقتی من به دیدنش (اسماعیل خان) به هرات رفتم حاضر نشد فرماندهان و جنگجویانش را خلع سلاح کند، او ادعا کرد که چنین حرکتی هرات را بی ثبات خواهد کرد… در جولای 2004 اسماعیل خان به حمله مستقیم به ارتش ملی دستور داد و روشن کرد که قصد همکاری ندارد… به اسماعیل خان تیلفون زدم او رک و راست رد کرد که نمیخواهد به افرادش دستور دهد که دست بردارند، کابینه کرزی در مورد برخورد با اسماعیل خان دو دسته شده بود، رهبران ائتلاف شمال از جمله فهیم، قانونی و عبدالله به دنبال سازش با متحد قبلی خود بودند، غنی و جلالی خواهان برکناری فوری او بودند… در جلسه یک به یک سعی اسماعیل خان سعی کرد بر سر معامله یی مذاکره کند که بتواند وزیر داخله شود… اما من این پیام کرزی را به اسماعیل خان ارایه کردم که میخواهد به احترام نقش او در مقاومت علیه شوروی ها و طالبان او را به عنوان وزیر انرژی و آب تعین کند، در ماههای آتی نیروهای اسماعیل خان سلاح های سبک و سنگین خود را تحویل دادند و به روند خلع سلاح و خروج از حالت بسیج و ادغام مجدد پیوستند.» (ص 218)

مقاله خلیلزاد در وال ستریت ژورنال در رابطه به شکستن کمر جنگسالاران:
خلیلزاد می نویسد:
«من تا اکتوبر 2004 توانستم در وال ستریت ژورنال بنویسم که کمر جنگسالاری را می شکنیم اما من نگران آن بودم که واشنگتن از موفقیت در برابر جنگسالاران درس های نادرستی گیرد.» (ص 219)

مخالفت رامسفیلد با مقاله شکستن کمر جنگسالارن در والستریت ژورنال:
خلیلزاد می نویسد:
«رامسفیلد اخم کرده بود که نکند طرح ما در باره جنگسالاران افغانستان باعث جنگ داخلی شود، او تصمیم گرفت آن بخش متن طرح موفقیت شتابنده را که به نیروهای ائتلاف اجازه میداد با جنگسالاران برخورد کند لغو کند. بعد از آنکه من اعتراض کردم توافق کردیم که استفاده از نیرو به عنوان یک گزینه بماند اما در چنین حالات باید هر مورد به صورت جدا گانه تائید شود.» (ص 219)

در این بخش به وضاحت دیده میشود طرح خلیلزاد وکرزی که در مقاله والستریت ژورنال انعکاس یافت مورد حمایت پنتاگون و امریکایی ها (با وجود خوشبینی بوش به کرزی) نبوده از آن حمایت نمیکردند واین فقط طرح خلیلزاد وکرزی بود.
بقیه در آینده

نگاهی به اعترافات زلمی خلیلزاد در کتاب «فرستاده» – قسمت سوم

اوت 25, 2016

تتبع ونگارش : داود سیاووش
قسمت سوم
مطالعه کتاب «فرستاده» قبل از هر کس برای دولتمردان امریکا ضروری میباشد چون در این کتاب خواننده متوجه میشود که یک محصل افغانی چگونه میتواند از ارکان ثلاثه قدرت امریکا نزد رییس جمهور بوش سبقت جسته در تصامیم اساسی چرخ سیاست امریکا را مطابق نظریات خود در افغانستان به حرکت بیاورد.
در حالیکه شاید در امریکا مؤسسات تحقیقی وجود داشته باشد که دانشمندان به اندازه طول عمر خلیلزاد در آن فقط پیرامون تاریخ افغانستان تحقیق و تتبع کرده باشند و یا سیاستمداران و دانشمندانی باشد که شاید به اندازه وزن خلیلزاد پیرامون سیاست امریکا در افغانستان کتاب نوشته باشند، اینکه رییس جمهور امریکا تا آن حد شیفتۀ یک محصل افغانی میشود که آنرا «افغان دلخواه بوش» لقب میدهند جای سوال دارد وبا این حال اگر در تمثیل دموکراسی اداره بوش در افغانستان روند به قدرت رسیدن کرزی واجراات بعدی آن یک شهکار قصرسفید باشد کپ قهرمانی و مدال آن را به گردن خلیلزاد باید آویخت واگر فاجعه وتراژیدی باشد باید پای خلیلزاد را به دادستانی ودادگاه سیاسی کشید.
خلیلزاد در رابطه به توجه بوش به خودش می نویسد:
«زمانیکه دولت از مرحله مدیریت بحران به مرحله توسعه ستراتیژیک بلند مدت برای منطقه عبور کرد رییس جمهور مشورت با من را در مقیاس گسترده تر شروع کرد، برخی در رسانه ها مرا (افغان دلخواه بوش) توصیف کردند، حتا با اشاره به نوشته های پیشین من در باره افغانستان پیشقراول سرزمینی خواندند که در سرخط سیاست ایالات متحده قرار داشت.» (ص 112)
رهبر تراشی (افغان دلخواه بوش):
ربانی تاجک مانع
خلیلزاد می نویسد:
«وقتی در اوایل اکتوبر شاه میزبان گردهمایی بود که در آن چهره های کلیدی ائتلاف شمال از جمله احمد ضیا مسعود برادر مسعود حضور داشتند من تشویق شدم، اپوزیسیون آن زمان شورای مشترک گروههای ضد طالبان را تشکیل داده بودند اما یکی از موانع در برابر طرح دولت فراگیر ما ربانی بود، او از تاجک های شمال افغانستان بود… وقتی ائتلاف شمال کابل را پس گرفت ربانی دوباره به کاخ ریاست جمهوری جابجا شد.» (ص 121)
سخت ترین چالش (افغان دلخواه بوش):
خلیلزاد می نویسد:
«سخت ترین چالش در کنفرانس بن دست یافتن به توافق میان چار گروه افغان بود ائتلاف شمال، گروه روم، گروه قبرس و گروه پیشاور از میان این چارتا ائتلاف شمال و گروه روم مهمترین ها بودند، ائتلاف شمال نیروهای زیادی در میدان داشتند و از تاجک ها، ازبک ها و هزاره ها نمایندگی میکردند، گروه روم نماینده پشتون ها بود.» (ص 123)
رضایت عبدالله به ریاست کرزی به عوض ربانی:
خلیلزاد می نویسد:
«چالش دیگر تعین رییس دولت مؤقت بود وقتی به کنفرانس میرفتیم فرض کردیم که کرزی به راحتی چنین عنوانی خواهد داشت، او تنها چهره یی بود که از حمایت فراگیر در داخل و خارج کشور برخوردار بود، عبدالله در پروازی از تاشکند به کابل پیش از کنفرانس بن به دابنز گفته بود که کرزی مناسب ترین رهبر پشتونی است که مورد قبول ائتلاف شمال است.» (ص 126)
نتیجه انتخابات:
خلیلزاد می نویسد:
«اما وقتی زمان نامزدی رهبر مؤقت فرا رسید گروه روم ستار سیرت را در یک رأی گیری 9 در برابر 2 به عوض کرزی برگزید.» (ص 126)
مخالفت ائتلاف شمال با سیرت:
خلیلزاد می نویسد:
«نمایندگان ائتلاف شمال اصرار کردند که من هر چه من در توان دارم انجام دهم تا مانع نامزدی سیرت شوم، قانونی توضیح داد که حتا اگر در بن اعتراضی نشود فرماندهان ائتلاف شمال احتمالاً اقتدار سیرت را در میدان عمل نخواهند پذیرفت . او در ضمن فکر میکرد که ربانی به نفع سیرت کناره گیری نخواهد کرد… من ملاحظه کردم که اگر دابنز یا من سیرت را تحت فشار قرار دهیم که کناره گیری کند شاید مداخله بیرونی به نظر برسد قانونی این مسوولیت را پذیرفت اما اعتراف کرد که او احساس خوبی ندارد که از حق ویتو استفاده کند چون سیرت برادر زنش است.» (ص 126)
باطل نمودن فیصله اکثریت اجلاس بن:
خلیلزاد صادقانه می نویسد که چگونه فیصله اکثریت را با مراجعه به شاه باطل ساخته زمینه به قدرت رسیدن کرزی را مساعد نمود:
«من سپس دوباره به ظاهر شاه زنگ زدم و مسأله را توضیح دادم سخنانم را به همدردی شنید و توضیح داد که گزینه او هم سیرت نبوده است با من همنظر بود که گروه روم غیر منطقی بوده و پیشنهاد داد که با برخی از پیروان خود تماس تیلفونی بگیرد، او مرا تشویق کرد که با نوه اش مصطفی ظاهر یکی از نمایندگان از نزدیک مشورت کنم سرانجام زیر فشار شاه گروه روم دوباره جلسه کرد و به کرزی رأی داد.» (ص 127)
ایقاظ دوستم و اسماعیل خان:
خلیلزاد می نویسد:
«وقتی تماسم با دوستم برقرار شد… دوستم را تشویق کردم که از کنفرانس حمایت کند… دوستم هم قول داد ربانی را ترغیب کند که فهرستی ارایه دهد…
سپس به اسماعیل خان که در ولایت غربی هرات قدرت را تحکیم بخشیده بود زنگ زدم با اسماعیل خان هم مانند دوستم به منافع شخصی اش اشاره کردم… هشدار دادم که اگر با روند انتقال سیاسی همکاری نکند نمیتواند بر سر حمایت دوامدار امریکا حساب باز کند، به من اطمینان داد که تلاش بن را حمایت و ربانی را به دادن فهرست نامزد های ائتلاف شمال تشویق کند.» (ص 128)
تماس دابنز با فهیم و عبدالله:
خلیلزاد می نویسد:
«دابنز با فهیم و عبدالله تماس گرفت هر دو حمایت خود را از روند بن تکرار کردند.» (ص 128)
ایقاظ ربانی:
خلیلزاد می نویسد:
«من با لحن کمتر آشتی جویانه نسبت به گفتگوهای گذشته به ربانی قول هایش را برای همکاری با روند بن یادآوری کردم، او اصرار کرد که همچنان تمایل دارد که ریاست جمهوری را ترک کند اما فکر میکند که بهتر است کنفرانس معلق شود و برای توافق نهایی دوباره در کابل برگزار شود… من گفتم این پذیرفتنی نیست… به عنوان شانس خوب فردای آنروز یک هواپیمای امریکایی به صورت تصادفی موشکی به سوی نزدیکی خانه ربانی شلیک کرد، هیچکس در حمله مجروح نشد اما ربانی نتیجه گرفت که ما به او علامت میفرستیم.» (ص 129)
تهدید روس ها به ائتلاف شمال:
خلیلزاد می نویسد:
«روس ها کمک کردند تهدید کنند که اگر فهرستی فرستاده نشود کمک خود به ائتلاف شمال را قطع خواهند کرد سرانجام آنوقت بود که ربانی تن در داد.» (ص 129)
ایقاظ یونس قانونی:
خلیلزاد می نویسد:
«دابنز جلسه یی با ابراهیمی در حضور دپلمات های ارشد هند، روسیه، ایران و آلمان برگزار کرد، آنها قانونی را احضار کردند گرچه او تا حدی مسوول این بن بست بود… گفتگوها تا ساعت چهار صبح ادامه یافت… ظریف بلند شد قانونی را به گوشه یی فرا خواند و چیزی به او به صورت زیرگوشی گفت… قانونی که به میز بازگشت اعلام کرد درست است منصرف میشوم، او پیشنهاد داد که دو وزارتخانه را ترک میکند و به کنترل سه وزارتخانه دیگر راضی میشود معنای این پیشنهاد آن بود که شانزده وزارتخانه از 29 وزارتخانه اداره مؤقت به دست ائتلاف شمال خواهد بود. از نظر قومی پشتون های صاحب 11 مقام شدند، تاجک ها 8 کرسی، هزاره ها 5 کرسی و ازبک ها 3 مقام و 2 مقام دیگر هم به گروه های کوچک تر قومی تعلق گرفت اما ائتلاف شمال کنترل وزارتخانه های دفاع، داخله و خارجه را بدست گرفت.» (ص 130)
تا اینجا به وضاحت دیده میشود که از دموکراسی تیوریک غربی نوشته شده در درسنامه های الفبای دموکراسی متاسفانه خبری نیست وبرعکس معامله و تخویف اصول کاری (افغان دلخواه بوش ) را در تعین کرزی به صفت رییس اداره موقت تشکیل میدهد.
بقیه در آینده

نگاهی به اعترافات زلمی خلیلزاد در کتاب «فرستاده»

اوت 23, 2016

فرستاده

نوشته داود سیاووش
حتا یکروز پیش از مطالعه کتاب «فرستاده» نوشته زلمی خلیلزاد ،نماینده و سفیر پیشین ایالات متحده در افغانستان ،نگارنده چنان تصور میکرد که پس از حمله 11 سپتمبر بربرج های تجارت جهانی، سیاست های امریکا در رابطه به افغانستان را شاید بورد یا بیورویی مشتمل بر کارشناسان ارشد و سیاستمداران کار کشته امریکا منجمله رؤسای جمهور بازنشسته چون فورد، کارتر،ریگن، کلینتون، بوش پدر و وزرای خارجه با تجربه و بازنشسته یی چون هنری کسینجر، شولتز، مادلین اولبرایت و… همآهنگ ساخته توسط وزارت خارجه و شورای امنیت امریکا به منصه اجرا گذاشته میشود؛ اما مطالعه کتاب «فرستاده» اصلاً نظر و دیدگاه نگارنده را در رابطه به سیاست خارجی شانزده سال اخیر امریکا تغییر داد که شواهد آن به اعتراف خود خلیلزاد قرار ذیل است:
1- خلیلزاد علاقمند امیر عبدالرحمن خان معمار معمار دموکراسی در افغانستان:
زلمی خلیلزاد در این کتاب در حالیکه به معمار دهه دموکراسی ظاهر شاه باری در صفحات کتاب به عنوان پتره گر اشاره میکند در باب رهبر مورد علاقه سیاسی خود می نویسد که: «من به دو رهبر افغانستان معاصر علاقمند بودم یکی عبدالرحمن خان که امیر آهنین خوانده میشد، او بین سالهای 1880 تا 1901 یک دولت مدرن را بنا گذاشت، عبدالرحمن خان به نیروی اراده و قدرت فزیکی یک دولت متمرکز از بالا به پایین ایجاد کرد.» (ص 16)
تعین شخصی با چنین افکار به عنوان معمار دموکراسی و راوی سیاست خارجی امریکا در افغانستان در واقع تمام رشته افکار خواننده را نسبت به نیت ایالات متحده در افغانستان و تعهد آن کشور در زمینه تحقق دموکراسی، آزادی بیان و مردمسالاری دچار شک و تردید میسازد.
2- علاقمندی جنرال ضیاالحق به خلیلزاد:
تصحیح سیاست امریکا توسط خلیلزاد مبنی بر تشویق آن کشور به فروش طیارات اف 16 به پاکستان بار دیگر نگرانی خواننده را نسبت به سمپتی خلیلزاد به پاکستان افزایش میبخشد، خلیلزاد می نویسد:
«فکر کردم امریکا باید پیشنهاد ضیا مبنی بر کمک امنیتی ایالات متحده از جمله فروش جیت های جنگنده اف 16 به پاکستان در ازای همکاری آن کشور برای رساندن کمک امریکا به مقاومت افغانستان را بپذیرد، من این دیدگاه را به کمیته روابط خارجی کنگره ارایه کردم. بعد از اظهار نظر در کمیته یادداشتی از جنرال اعجاز اعظم سفیر پاکستان در امریکا دریافت کردم او گفت که ضیا با اظهار نظر من خشنود شده و میخواهد من به پاکستان سفر کنم.» (ص 49)؛
خلیلزاد در ادامه می نویسد:
«ضیا همچنان میخواست که منازعه تاریخی مرزی با افغانستان را یکسره کند عناصر اسلام گرای مقاومت بجای تحکیم یک دولت ملت در باره تشکیل خلافت متحد اسلامی صحبت میکردند. این ایده به دیدگاه ضیا مبنی بر تشکیل کنفدراسیون متحد مشتمل بر قلمرو های پاکستان افغانستان و آسیای مرکزی نزدیکتر بود.» (ص 50)
3- تمایل خلیلزاد به نزدیک ساختن بخشی از بنیادگرایان با ملاحظات قومی به امریکا:
در کشور کثیرالاقوامی چون افغانستان وقتی یک قدرت بزرگ چون امریکا نماینده خود را از یک قوم بر می گزیند در حالیکه تمایل موصوف به آن قوم در وجود عبدالرحمن خان و اداره آهنین آن از نوشته خودش مبرهن است به طور طبیعی تحقق سیاست امریکا در افغانستان متمایل به یک قوم بوده، سایر اقوام خود را منزوی احساس می کنند. چنانکه از میان رهبران مجاهدین در اقوام پشتون، تاجک، هزاره و… خلیلزاد این نزاکت ها و حساسیت ها را در نزدیکی امریکا به رهبران مجاهدین با رؤسای جمهور امریکا مطرح نکرد و به گلبدین و یونس خالص که به قوم و تبار و تمایل خودش نزدیک بود بدون هشدار به تبعات و پس لرزه های بعدی تمایل رؤسای جمهور امریکا با این رهبران در میان سایر رهبران مجاهدین رضایت نشان داد و به همین علت دشمنان و مخالفان حکمتیار و یونس خالص (که از یک قوم و یک حزب بودند )از سیاست امریکا دور شده برهان الدین ربانی و احمدشاه مسعود به فرانسه و عبدالعلی مزاری به ایران نزدیک شدند.
خلیلزاد می نویسد:
«اکتوبر 1985 بود من به درخواست والت ریموند رییس ارشد شورای امنیت ملی با حکمتیار در باره اهمیت دیدار با رییس جمهور ریگن تماس گرفتم. او پرسید:«چرا از من میخواهید که به کاخ سفید بیایم تا با رییس جمهوری ایالات متحده عکس بیندازم؟ این مرا در سرتاسر جهان اسلام خورد خواهد کرد» وقتی دانستم که گفتگوی ما به جایی نمیرسد پیشنهاد سفری به نیویارک را مطرح کردم حکمتیار آنرا هم رد کرد. سخنان جدی من در مورد اینکه جاذبه های شهر از کیفیت فرهنگی و آموزشی بالایی برخوردار است به گوش ناشنوا نرفت حکمتیار اصرار کرد که در اینجا هیچ چیز وجود ندارد جز (فاحشه خانه ها).» (ص 53)
خلیلزاد در ادامه می نویسد:
«رهبری دوره مجاهدین در سال 1987 به یک بنیاد گرای دیگر یونس خالص رسید ،باز هم فرصتی برای دیدار با رییس جمهوری امریکا فراهم شد دست کم خالص موافقت کرد اما دو روز پیش از آن لحظه بزرگ او را در وضعیت عصبانی دیدم. او از اضطراب و ناراحتی دستانش را تقریباً پیچانده و چیزی را که تا کنون در دل خود نگهداشته بود بیان کرد. بلی بنیادگرایان همراهش میان رهبران مقاومت توافق کرده بودند که او میتواند با رییس جمهور امریکا ملاقات کند ،اما آنها یک شرط وضع کرده بودند ،خالص باید پیام اسلام را به ریگن ببرد وقتی این موضوع را به من گفت یاد آور این نکته بود که طبق سنت اسلامی حضرت محمد هم پیک هایی به پایتخت های غیر مسلمان فرستاده بود تا آنها را به اسلام دعوت کند… خالص نگران واکنش ریگن بود… بی درنگ با کاخ سفید تماس گرفتم شنیدم که رییس جمهور ریگن میخواهد دیدار طبق برنامه پیش برود خالص آزاد است که طبق دستور خود عمل کند.» (ص 54)
حالا برای هر کس به وضاحت هویدا می باشد که نزدیکی امریکا به حکمتیار و خالص به معنای دوری از مسعود و ربانی و عبدالعلی مزاری در آن شرایط می انجامید، در حالیکه خلیلزاد این حساسیت های قومی را برای قصر سفید هشدار نداده بود.
4- خلیلزاد با طرح دولت امریکا در رابطه به اقدامات پس از خروج قوای شوروی مخالفت کرد:
خلیلزاد می نویسد:
«ایالات متحده موافقت کرده بود که بر اساس طرح سازمان ملل متحد ضمانت نماید که به محض شروع خروج نیروهای شوروی از افغانستان واشنگتن رژیم کمونیستی را در کابل به رسمیت بشناسد .موافقتنامه (بین وزارت خارجه و مسکو) همچنان از امریکا و پاکستان خواسته بود که حتا پیش از خروج شوروی کمک های خود به مقاومت را بی درنگ قطع کنند . در جریان این مدت شوروی ها اجازه دارند که کمک های مداومی برای وابستگان خود به کابل فراهم کنند…
من فکر کردم که این معامله (موافقتنامه) خیلی به سود شوروی ها است وقتی نگرانی خود را مطرح کردم حامیان موافقتنامه پرسیدند که چرا اصلاً من با تحلیل آنها (وقت تلف میکنم) آنها ادعا کردند که امریکا میتواند شرایط سخاوتمندانه یی بر شوروی بدهد رویهمرفته اجماع نظر در وزارت خارجه و سیا این بود که شوروی ها در واقعیت امر هرگز خارج نخواهد شد وقتیکه شوروی این معامله سخاوتمندانه را رد کند ایالات متحده با نشان دادن اینکه اتحاد شوروی سرکش است به نمره تبلیغاتی بیشتری دست خواهد یافت…
تا اواخر 1987 من از نظری حمایت میکردم که طرفدارانش در دولت ریگن در اقلیت بودم خوشبخانه رییس جمهور خود با من همنظر بود پس از بررسی پیشنویس توافقنامه از امضای آن خودداری کرد.» (ص 58-59)
حالا برای هر تحلیلگر و مفسر در هر سطحی به وضاحت معلوم می شود که در چنین لحظۀ تاریخی یک نماینده افغان متمایل به پاکستان و مخالف شوروی چگونه سیاست امریکا را با تکانه حداقل از هدف منحرف میسازد، اگر این نماینده یک امریکایی میبود شاید ما امروز شاهد تحولات دیگری در افغانستان می بودیم. خلیلزاد که با موضعگیری های ضد شوروی در پوهنتون امریکایی بیروت به مخالفت های خود به مقابل جنید شریف محصل افغانی آن پوهنتون در کتاب اشاراتی دارد نشان میدهد که در قبال شوروی تا چه حد نفرت و پیشداوری در مقایسه به پاکستان داشته است.
5- علاقه خلیلزاد، کرزی و خاندان گیلانی به طالبان:
خلیلزاد می نویسد:
«من مثل بسیاری نسبت به طالبان خوشبین بودم . من میدانستم که هرج و مرج و خشونت فراگیر مردم افغانستان را غارت کرده است جنگسالاران مردم افغانستان را آزار میدادند…
طالبان حرف دل مردم را میزدند وعده دادند که نظم می آورند، لویه جرگه برگزار میکنند و شاه سابق را بر میگردانند تا به انتقال سیاسی نظارت کند .کرزی هم مانند دیگر افغانها طالبان را وسیله یی برای گریز از فاجعه یی که کشور را در خود غرق کرده بود میدانست . خاندان گیلانی… در خرید کت و شلوار و کیف برای بازگشت شاه همکاری کرد…
وزارت داخله پاکستان و آی اس آی به زودی تمویل، تجهیز و آموزش طالبان را شروع کردند. طالبان مورد حمایه آی اس آی پیکار نظامی خود را شدت بخشید و اواسط 1996 کابل را تسخیر کرد…
آی اس آی از پیشرفت طالبان خشنود بود. طالبان که شهر غربی هرات را گرفتند یک مشاور همراه آی اس آی با طالبان به نام سرهنگ امام گویا اعلام کرد (امروز هرات فردا تاشکند)…
بعد از ترک پنتاگون در سال 1992 من ارتباط خود را با رهبران اپوزیسیون طالبان حفظ کردم در این دوره من و کرزی توانستیم یکدیگر را بهتر بشناسیم، کرزی مانند بسیاری افغانها ابتدا از طالبان به عنوان نیرویی برای پایان دادن جنگ و مبارزه با جنگسالاران استقبال کرد. در واقع او در اجتماعات اولیه طالبان سهم گرفت و به نحوی در سازمان دادن این گروه نقش سازنده داشت….
وقتی من و کرزی در واشنگتن دیدار کردیم او از رازی پرده برداشت که طالبان در نظر دارند او را به نمایندگی خود در سازمان ملل تعین کنند، از من مشورت خواست.» (ص 84-86)
روشن تر از این اعترافی نیست که به موازات آن مردم را حق دهیم که با برداشت های آفاقی در آستانه پیشروی طالبان در افغانستان پیشگویی میکردند که گویا طالبان گماشته امریکا میباشد؛ اگر قرار باشد که خوشبینی خلیلزاد را به طالبان در چوکات سیاست خارجی ایالات متحده از زبان نماینده اش ارزیابی کنیم واقعاً به مردم باید حق داد که بگویند طالبان را امریکا به افغانستان آورد، چون واقعاً طالبان به حمایت خلیلزاد به عنوان چشم و چراغ شان حرکت می کردند و حامد کرزی قرار بود نماینده شان در سازمان ملل گماشته شود.
بقیه در آینده

ازشکستن قلم نماینده یوناما کی باید خجالت بکشد؟

اوت 9, 2016

نوشته : محمد داود سیاووش

وقتی نماینده یوناما از غصه وخشم فساد حاکم برافغانستان تا آن حد احساساتی میشود که در جلسه قلمش را میشکند ، حال باید دولتمردان افغانستان سر به گریبان برده از جا تکان بخورند که کی هستند وچه کاره هستند واگر رییس جمهور غنی و عبدالله ریگی به کفش خود ندارند باید یخن خود را پاره کنند ویا اجازه دهند مردم یخن شان را پاره کند.

به گزارش بی بی سی مارک هارتمن یکی از مسوولان دفتر هییات نمایندگی سازمان ملل در افغانستان (یوناما) در مراسمی به ارتباط اصلاحات ادارای وزارت عدلیه با انتقاد از فساد در دستگاه دولت افغانستان به حدی به خشم آمد که قلمش را شکست و در اوج احساسات گفت:
تا حال هیچ وزیر و حتا معاون وزیر فعلی یا پیشین به دلیل دست داشتن در فساد به دادگاه کشانیده نشده است.
این مقام سازمان ملل گفت: حکومت افغانستان قانون دسترسی به اطلاعات را تصویب نموده ،اما در عمل اگر فردی برای گرفتن اطلاعات به یک اداراه حکومتی برود ماموران او را مسخره و از اداراه بیرون خواهند کرد.
در ادامه سخنان انتقادی نماینده یوناما، خان جان الکوزی معاون اتاق تجارت در این جلسه گفت: در گذشته پرداخت رشوه از طریق حساب های بانکی صورت میگرفت اما حالا رشوه به صورت نقدی و آشکار در داخل اداره پرداخته میشود.
افغانستان در ردیف فاسد ترین حکومت های جهان به شمار میرود و سازمان شفافیت بین المللی این کشور را در ردیف سومین کشور فاسد جهان درجه بندی کرده است.
با توجه به افتضاح لاینحل کابل بانک و حتی متهم شدن افرادی به دریافت پول از این بانک در کمپاین انتخاباتی دوره دوم حامد کرزی، لا ینحل ماندن ماجرای شهرک هوشمند، افتضاح کرایه طیارات انتقال حجاج در سال گذشته که عملا در این سه ماجرا پای سه مشاور رییس جمهور کشیده شد و سر به مهر ماند و با توجه به رسوایی مکاتب خیالی و مصرف یکصد و چهار میلیارد دالر در بازسازی که گزارشات تکان دهنده یی از فساد و حیف و میل این پولها توسط اداره سیگارمنتشر شد و با درنظر داشت ادعایی که جنرال دوستم معاون اول رییس جمهور در زمینه تقسیم پولهای سیاه میان رییس جمهور و رییس اجراییه مطرح نمود و سر به مهر ماند ، به نظر نمی رسد دست کسی به یخن کدام فاسد در ارکان عالی قدرت برسد و تا آنجا که به تشکیل دادگاه ویژه مبارزه با فساد ارتباط میگیرد این اقدام بیشتر سمبولیک بوده و برای مصرف در گزارش کنفرانس وارسا طور تحفه لفظی برای اشتراک کننده گان مطرح شد، در حالی که از کنفرانس وارسا تا کنون هیچ اقدام عملی در زمینه صورت نگرفته است.
مردم میگویند : وقتی یک نمایند سازمان ملل از وضعیت فساد در افغانستان آنقدر نا راحت واحساساتی میشود.برای دولتمردانی با غرور وخاطر آرام بر کرسی ها تکیه زده با تبختر بر مردم فخر میفروشند چه عنوان میتوان داد. افغانستان از شانزده سال به اینسو توسط تیمی رهبری میشود که تعدادشان از پنجصد نفر تجاوز نمیکند و با شناخت وتعاملاتی که با جامعه جهانی دارند پای اکثریت قریب به اتفاق شان در این رسوایی وآبروریزی کشور دخیل است.

آقایان غنی و عبدالله ! لطفا به اخبار گوش کنید و تاریخ بخوانید

اوت 4, 2016

نوشته : محمد داود سیاووش
اگر شما به اخبار رسانه ها گوش میدادید، حتما میفهمیدید که در خوست به گزارش بی بی سی قبرستان عربهای قرار دارد که در جنگ با نیروهای امریکایی و حکومت دیروز و امروز شما کشته شده اند.
اگر باز هم به اخبار رسانه ها گوش میدادید حتما حالا میفهمیدید که جسد ملااختر منصور رهبر طالبان در قبرستان سپین بولدک در ساحه تحت حاکمیت حکومت شما دفن شده است.
اگر بیشتر از این به اخبار گوش میدادید شاید میدانستید که به اعتراف یک وزیر پیشین طالبان ملاعمر رهبر گروه طالبان در بخشهای مرزی خاک افغانستان به خاک سپرده شده است.
خیلی خوب !
حتما شما به جواب میگویید که ما از همه این حوادث خبر داریم ،همانطوریکه رییس جمهور از پیام مرده ملاعمر تشکر کرد و بعد رییس اجراییه با گردن افراشته گفت: ما از پیش میدانستیم که ملاعمر مرده است.
به هر حال، هر گاه شما حتا اکنون نیزاعتراف کنید که از حوادث فوق واقف میباشید به آگاهیتان از اوضاع کشور شاد باش میگویم و از همین زاویه اعتراف تان از شما میپرسم که:
وقتی قبرستان القاعده، قبر ملااختر منصور و قبر ملاعمر را در خاک افغانستان تحمل میکنید چرا به دفن نمودن امیر حبیب الله خادم دین رسول الله که در یک برهه از زمان در افغانستان رسما و علنا حکومت کرده و از خود سکه و نام و نشان و دوره مشخصی از کارنامه دارد رضایت نشان نمی دهید؟
اینکه آن پادشاه یعنی امیر حبیب الله را چگونه کشتند؟چگونه سرزمین شمالی را تاراج و مردمش را بی عزت کردند؟ در حال حاضر موضوع بحث نیست و قضاوت آن به تاریخ تعلق دارد ولی آنچه را شمایان باید بدانید این است که با دفن مجدد امیر حبیب الله مرده اش چوکی هیچ یک از شما را نخواهد گرفت و حداقل به صفت یک انسان از نظر شرعی و بشری این حق را دارد که در زمین خدا دفن شود و( گور ) داشته باشد.
دلتان را به چاپلوسان ، موزه پاکان و پیزار بردارانی که از نام قوم تاجک به خاطر مقام و چوکی در اطرافتان پرسه میزنند خوش نکنید. برادران امان الله خان نیز در دربار امیر حبیب الله کلکانی احترام میشدند و حتی یکی از برادرانش در حضور امیر حبیب الله میخواست زبان استاد قاسم را به خاطر اشک ریختن پنهانی در فراق امان الله خان ببرد. اصل مساله آنست که داکتر عبدالله کندهاری را مردم شمالی و تنظیم جمعیت و شورای نظار تاجکتبار به مقام حکومتداری قصر سفیدار رسانده و داکتر غنی را جنرال دوستم و قوم ازبک و هزاره به ریاست حکومت وحدت ملی رسانده است که با این حال حتی اگر بخاطر حفظ چوکی های لرزان تان هم شده ازین ماجرا جویی دست بردارید و اجازه دهید امیر حبیب الله کلکانی در مقام یک پادشاه ولو شما آن را خوش نداشته باشید و یا حتی بد ببیند دفن شود ورنه با این ممانعت شما زخم دیرینه دشمنی پارینه را تازه میسازید.
در گذشته های نه چندان دور وقتی مردم کوهدامن( بخاطر شکایت از مسدود ساختن راه شمالی توسط دولت) نزد داکتر نجیب آمدند نجیب در جریان صحبت با مردم شمالی به سوالی روبه رو شد که گویا مردم از این کار وی چیز دیگر میفهمند و در جواب با شدت لهجه و قهر و غضب موضوع را باز نموده پشت سوال را خوانده گفت: یعنی مردم میگویند نجیب دشمنی شمالی و جنوبی را زنده ساخته است و با همان شدت لهجه و صدای بلند از قوماندانان مجاهدین نام گرفت که در شمالی به قوم به اصطلاح خودش ارتباط داشتند و در کوهدامن قوماندان مجاهدین بودند.
این شدت لهجه و سخنان تحریک آمیز به حدی مردم را حساس ساخت که ناقوس مرگ و پایان رژیم را در ساختار قوای مسلح کشوری که 500 هزار مرد کمر بسته مسلح در پشت سرش ایستاده بود به صدا آورد و به طور گروهی نیروهای مسلح از مجاهدین اعلام پشتیبانی کردند. این صفحه تاریخ و آن اخبار روز:
هرکه ناموخت از گذشت روزگار
هیچ ناموزد زهیچ آموزگار
وما علیناالاالبلاغ المبین

حکومت نباید از نافرمانی های مدنی بترسد

اوت 2, 2016

تتبع ونگارش: محمد داود سیاووش
در شرایطی که در پیشانی نافرمانی های مدنی نوشته شده (عدم خشونت ) حکومت از فریادهای عدالتخواهانه معترضانی که با دست های خالی در خیابان ها فریاد می کشند به هراس افتاده است.
در حالیکه خون جوانان جنبش روشنایی بر جاده دهمزنگ هنوز نخشکیده و تقاضاهای مکرر شهروندان در توزیع شناسنامه برقی، تعریف دشمن و دوست، توسعه و تحکیم قدرت دولتی ، تصفیه ستون پنجم و اشتراک عادلانه مردم در حیات سیاسی بی جواب و به صفت عقده های حل ناشونده در دل های شان به زخم های ناسور مبدل شده ، حکومت به دفن یکی از پادشاهان افغانستان که در تاریخ مسجل و در برهه یی از تاریخ در کشور زمامداری داشته با بی اعتنایی رسمی برخورد میکند.
اعتراضات مدنی خیابانی که حق قانونی مردم است برای مدتی ممنوع میگردد و به تقاضاهای عدالتخواهانه قومی چار اطراف کشور جواب رد و یا سکوت داده میشود. دو حادثه بخاک و خون کشیدن حرکت مدنی روشنایی در خیابان دهمزنگ و عدم پاسخ واضح به مراسم دفن امیر حبیب الله کلکانی در پسمنظر تاریخ صحنه های خطرناکی را به یاد می آورند.
یکی باری که در مخالفت با نافرمانی مدنی محصلین در داخل شدن به تالار شورا (غرض استماع بیانیه رأی اعتماد صدر اعظم )با استعمال گاز اشک آور و فیر بر محصلین جواب داده شد وبه استعفای صدراعظم و سر بلند نمودن نیروهای جوان پس از 3 عقرب منجر شد و اینک با عدم تأمین امنیت تظاهرات 2 اسد درهمان میدان منجر به فاجعه خونین کشته شدن بیش از 80 نفر و زخمی شدن چند صد نفر گردید .
دوم ملاقات داکترنجیب با مردم شمالی با برخورد تند و یادآوری خاطرات تلخ دشمنی های شمالی و جنوبی به جواب یک جوان کلکانی که مانند تیزاب صفوف حزب و دولت را ذوب و نابود کرده حکومتی را که پنجصد هزار نیروی مسلح کمر بسته داشت به سقوط کشاند و اینک در صحنه دوم مخالفت علنی با تقاضای حداقل به خاک سپردن امیر حبیب الله کلکانی (که در این حال صرفنظر از پادشاه بودن و یا نبودن )به صفت یک انسان حق شرعی ومدنی به خاک سپردن را دارد و از آن انکار میشود. که با این کار از نظر کارشناسان در واقع آخرین میخ بر تابوت حکومت وحدت ملی کوبیده خواهد شد.
در حالیکه حکومت وحدت ملی حتا از مرده امیر حبیب الله کلکانی میترسد کسانی به نام قوم تاجک بر کرسی های دولت جا خوش کرده اند که هر روز دهها بار به نام سقاوی و سقا، پنجرمین و کلینر از طرف مخالفان امیر حبیب الله کلکانی و احمدشاه مسعود توهین میشوند و در حالیکه به گوشهای شان پخته گذاشته اند به قول معروف از آن ضرب المثل استفاده میکنند که یک جو دانه از مردی کم کن و به زندگی آرام در ویلاها و قصر ها ادامه بده.
تبعات این حوادث مانند آتش زدن در انبار باروت بوده و نباید با آن سطحی برخورد نمود . هر چند محاسبه سرمداران حکومت آنست که با گنجانیدن لیدران و لیدر نمایان اقوام هزاره و تاجک در چوکی های تشریفاتی بر این غایله غلبه خواهند کرد، اما تجربه نشان داده که پس از احمدشاه مسعود و عبدالعلی مزاری در میان اقوام تاجک و هزاره رهبر و لیدری که بتواند صفوف پا برهنه ها را در اعتراضات مدنی بدنبال خود از رفتن به مبارزات مدنی متوقف سازد وجود ندارد و این دو قوم یتیم اند. سر نوشت قوم پشتون به مراتب وخیم تر از اقوام تاجک و هزاره میباشد که با اختلافات اقوام سدوزی و محمد زی و بارکزی و پوپلزی و اقوام ساکن در کندهار، جنوبی و مشرقی لیدرشیپ واحدی در آن به نظر نمی رسد و تنها نکته یی که بر آن میتوان توجه نمود قدرت تعامل پذیری کندهاری ها در سیاست میباشد. تنها قومی که در حال حاضرتحت یک لیدرشیپ واحد حرکت میکند اقوام ازبک و ترکمن میباشند که این وحدت را جنرال دوستم به بهای ترک قصر مرمرین و نشستن در پوسته های گلین در قرا و روستا ها در دفاع از مردمش حفظ کرده است ،اما تعاملات مغلق دیگری که در آن شخص انتقاد کننده بر عملیات جنرال دوستم در فاریاب در کنار ترکتباران دری زبان در مجلس ایشان نشسته و در تایید به سخنانشان سر میجنباند معمای مغلقی را در اذهان تداعی میکند.
زمامدارانی که از شنیدن صدای اعتراضات مدنی این لایه های مدنی اجتماعی اقوام و گروه های اتنیکی- سیاسی میترسند ،حالا در یک فورمول مغلق از مخالفت خود شان و عمال انفجاری و انتحاری با این اعتراضات و نافرمانی های مدنی ضد حکومت استفاده کرده میخواهند این امواج خروشان مردمی را خفه سازند . با توجه به اینکه چگونه در این برهه زمان صدای کسانیکه در مخالفت با حکومت خود را انفجار و انتحار میکنند با صدای حکومت در مخالفت با کسانیکه بر ضد حکومت با دست خالی شعار میدهند هم آهنگ شده باید جانب احتیاط را رعایت نموده و با توجه به اینکه میان زمامداران دولتی و عما ل انتحاری چگونه همصدایی در خموش کردن این اعتراضات به وجود آمده باید به این موضوع اندشید که راه پیمایی خیابانی یگانه راه نافرمانی مدنی نیست، بنابران برای رعایت جانب احتیاط و جلوگیری از تلفات باید به اشکال جدید نافرمانی مدنی فکر کرد.
از نظر کارشناسان برای حکومت خیلی بهای این راه پیمایی های خیابانی ارزان بود که با چند فریاد مدنی و گلو پاره کردن های خیابانی در فرجام هر کس پی کارش میرفت ، ولی با خفه ساختن این صدا ها امکان انفجار و ترکش بزرگ اجتماعی در روان خفقان ودلتنگ مردم به حدی خطرناک است که شاید هیچکس آنرا مهار کرده نتواند.
بیایید ببنیم سایر اشکال نافرمانی های مدنی که میتوان از آن استفاده کردکدام هاست:
یکی از نخستین درس ها آنست که نافرمانی مدنی الزاماً در راهپیمایی خیابانی خلاصه نمیشود و با سیمای تازه یی که در نام دوم طالب به داعش داده شده و در شرایطیکه رسانه های مخالف این حرکت مدنی به صراحت از زبان سخنگوی وزارت دفاع تبلیغ میکنند که داعش میخواست به کابل نفوذ کند این شیوه و راهکار اهمیت دیروزی خود را از دست داده و بغیر از خطر کشته شدن تظاهر کنندگان پیامدی در قبال ندارد، بنابران باید از راهکار های دیگری استفاده شود که برخی از آنها را با استفاده از نظریات پژوهشگران در ذیل بر میشماریم:
در بنگلادش
تاریخچه‌ی پیدایش روز جهانی زبان مادری به حرکتهای دانشجویان دانشگاههای بنگلادش در سال ۱۹۵۲ برمی گردد. زمانی که تعداد زیادی از دانشجویان بنگالی در اعتراض به تحمیل زبان اردو به عنوان زبان رسمی و دیوانی در بنگلادش (پاکستان شرقی آن زمان) توسط دولت پاکستان در محوطه دانشگاه داکا توسط ماموران دولت پاکستان به رگبار بسته شدند. دانشجویان با هدف به رسمیت شناساندن زبان مادری مردم سرزمین شان یعنی زبان «بنگلا» یا «بنگالی» اقدام به تظاهرات وسیع نمودند. زبان رسمی که در مدارس و دانشگاههای بنگلادش در آن زمان تدریس می شد. زبان پاکستانی (اردو) بود. تظاهرات گسترده دانشجویان و اساتید دانشگاه داکا در روزهای ۲۱ و ۲۲ فبروری سال ۱۹۵۲ اتفاق افتاد و ماموران دولت پاکستان در تیراندازی به دانشجویان و اساتید دانشگاه تعدادی از آنان از جمله ابوالبرکت استاد دانشگاه داکا، رفیع الدین احمد دانشجو، شوفیر رحمان کارمند عالیرتبه دادگاه عالی بنگلادش را کشتند؛ اما ایستادگی و مقاومت دانشجویان، اساتید دانشگاهها و فعالان فرهنگی بنگلادش باعث شد که در سال ۱۹۵۶ مجدداً زبان بنگالی به رسمیت شناخته شود. تداوم مبارزات مردم و فعال سیاسی و فرهنگی باعث شد که در سال ۱۹۷۱ بنگلادش از پاکستان جدا و استقلال پیدا کند.
پس از استقلال، مراسم روز ملی زبان مادری در بنگلادش همه ساله در ۲۱ فبروری با شکوه خاص برگزار می شد تا اینکه در ۱۷ نوامبر ۱۹۹۹ سازمان آموزشی، علمی و فرهنگی ملل متحد (یونسکو) پیشنهاد رسمی کشور بنگلادش برای اعلام ۲۱ فبروری به عنوان «روز جهانی زبان مادری» را پذیرفت و ۱۸۸ کشور عضو یونسکو به آن رای داده و آنرا تائید کردند. پس از آن برای اولین بار مراسم روز جهانی زبان مادری در فبروری سال ۲۰۰۰ در پاریس با حضور نمایندگان کشورهای مختلف جهان، زبان شناسان و دبیر کل سازمان یونسکو برگزار شد.
1- اعتصاب:
اعتصاب یکی از رایج ترین روش های نافرمانی مدنی و مبارزه عدم خشونت بود کـه گـانـدی از آن اسـتـفـاده کـرد. وی بارها از مردم هندوستان خواست که دست به اعتصاب بـزنـنـد و آنـهـا نـیز چنین کردند؛ به عنوان مثال : قضات وکلای دادگستری و کارگران کـارخـانـجات اعتصاب کرده و از گاندی خواستند که رهبری اعتصابات آنها را بپذیرد. او بـه شـرطـی کـه دسـت بـه هیچ اقدام خشونت آمیزی نزنند، معترض اعتصاب شکنان نشوند، پولی قبول نکنند و در خواسته های خود ثابت قدم بمانند، رهبری آنها را پذیرفت و آنهم به نتیجه رسید.
2- عدم قبول مشاغل اداری:
گاندی از مردم دعوت نمود که از پذیرش هر گونه عناوین اداری ، نـظـامـی و افـتـخـاری اجتناب ورزند و در صورت تصدی مقامی آن را ترک کنند. او ابـتـدا خـود در ایـن راه پیشقدم شد و و همه مدالها و نشان هایی را که در گذشته به خاطر خدماتش به دولت انگلستان در جنگ های آفریقای جنوبی ….
3- تحریم کالاهای دشمن:
گـانـدی در سال 1920 میلادی اعلام کرد که مردم از پوشیدن لباسهای خارجی بخصوص انگلیسی ، خـودداری کـنـنـد و آنـهـا را بـه نـشـانـه اعـتـراض ، در خـیـابـانـهـا بـسـوزانـنـد. بـه هـمین دلیـل ، در سـراسـر هـنـدوسـتـان جـشـن هـای پارچه سوزی آغاز شد. گاندی خود از آن پس تـصمیم گرفت تنها با لنگی که با دست خود بافته بود، خود را بپوشاند و این تنها پـوشـشـی بـود کـه تـا آخـر عـمـر از آن اسـتفاده می کرد. او به مردم هند نیز آموخت که با استفاده از چرخ های نخ ریسی ، صنعت کهن و دیرپای هند را نجات دهند تا هم درآمدی برای خود آنها باشد و هم به کارخانه های پارچه انگلیس در هند ضرر و زیان وارد کنند. از آن پـس چـرخ نـخ ریـسـی تـبـدیـل بـه نـمـادی از اسـتـقـلال هـنـد شـد و حـتـی پـس از استقلال تصویر آن بر پرچم ملی این کشور، جای گرفت.
شیوه های مبارزه شهروندی:
مهمترین هدف مبارزات مسالمت آمیز شهروندی اعمال فشار بر سیاست مداران و کارگزاران حکومت ها درتصویب و اجرای قوانینی است که سطح زندگی مادی و معنوی شهروندان را بدون درنظر گرفتن تفاوت‌های فردی و اجتماعی آنان بهتر کند. به این معنی تمام اقشار مردم از هر تیپ و دسته ، قومیت ، دین و جنسیت دربرابر قانون از حقوق برابر برخوردارند. اعمال فشار بر دستگاه دولتی و سیاسی به اشکال گوناگونی بروز می‌کند. و اغلب درجه اهمیت موضوع مورد مناقشه، نوع برخورد و روشهایی را که افراد برای اصلاح قانون یا تدوین سیاست جدید در ذهن دارند را تعیین می کند. بدیهی است که تمام مسائل در جامعه از اولویت یکسان برخوردار نیستند و یک شبه و تنها با مصوبات قانونی حل نمی شوند. از سوی دیگر برای پیشرفت اصلاحات اجتماعی فرهنگ سازی و نهادینه کردن ارزش‌های جدید فکری هم ضروری اند. فرهنگ سازی نیز یک شبه انجام نمی گیرد. برای پیشبرد امور اجتماعی و دموکراتیک کردن هرچه بیشتر قوانین باید بتوان اعتراض های مردمی را هدایت و تقویت کرد. و هم آگاهانه از رواج روشهای خشونت آمیز و تخریب اموال عمومی خودداری کرد.
برای مثال دراغلب جنبش های شهری چالش با قدرت رسمی با مقابله منفی، خودداری از همکاری و اطاعت از سیاست‌های رسمی و عرف جامعه به موازات فعالیت‌های هدف مند اعتراضی به پیش می روند. بنابراین ترکیبی از روش‌های گوناگون همواره مورد نیاز است. تجربه عملی در کشورهای مختلف نشان می‌دهد که می‌توان درمبارزه مسالمت آمیز راهکارهای متفاوتی را برگزید و هم بایکدیگر ترکیب کرد.
اهرم‌های فشار گزینه ای در برابر روش‌های خشنونت آمیز
جین شارپ محقق سرشناس درزمینه مبارزات مدنی با بررسی و مطالعه عمیق جنبشهای اجتماعی دهه های اخیر،در مورد چگونگی ابداع و پیشبرد راهکارهای موسوم به اهرم‌های فشار برپایه تجربه عملی درکشورهای مختلف آنها را دسته بندی می کند.
شارپ از گسترش اعتراض، پرهیز از همکاری و نافرمانی مدنی، دخالت درامور جاری بدون به کارگیری خشونت، نام می برد. این روش‌ها در بیشتر مبارزات مدنی مرسوم و با تاثیر از پشتوانه فرهنگی و سنت‌های مردم شکل می گیرند. برای مثال:
استفاده از نماد ها:
مبارزات و اعتراض برای نشان دادن مخالفت فرد یا جمع با استفاد از نمادها و سمبل ها. راه پیمایی ها، نقاشی روی دیوار، چسباندن پوسترها و پخش اعلامیه، تحصن و غیره از جمله روشهایی هستند که درسراسر دنیا به کار گرفته می شوند.
خودداری از همکاری با حاکمیت سیاسی:
–اغلب شاهدیم که مردم ناراضی با عدم شرکت خود در مراسم رسمی، جشنهای حکومتی، و یا انتخابات از همراهی با دولت مردان حاکم خوداری می کنند. شهروندان ناراضی به این ترتیب علیه تبلیغات دولتی و یا جنجال های رسانه‌های حکومتی به میدان می آیند. در رژیم های سرکوبگر تبلیغات و رسانه‌های دولتی برای تحکیم قدرت، ادعای حقانیت و مشروعیت به طور وسیعی به کار گرفته می شود، بنابراین مبارزه منفی مردم در افشای سیاست‌های دروغین بسیار موثر است. در زمان ما برای نشان دادن عدم استقبال مردم از انتخابات و تحریم آن، نقش رسانه‌های اجتماعی مانند فیس بوک و غیره بسیار تعیین کننده است. این رسانه‌ها در جنبشهای اعتراضی موسوم به بهار عربی و یا در جنبش مردمی سبز پس از آخرین انتخابات ریاست جمهوری درایران اعتراضات به حق را به خوبی منعکس و تبلیغات دولتی را خنثی کردند.
اعتصابات فلج کننده:
– شکل دیگر عدم همکاری دست کشیدن از کار و اعتصاب کردن است. مبارزات کارگری اغلب با اعتصاب همراه است. در جنبشهای مدنی صلح آمیز اعتصاب های طولانی می توانند فلج شدن مراکز اقتصادی، فراگیر شدن اعتراض عمومی و سرانجام سرنگونی قدرت مندان حاکم را درپی داشته باشند. مبارزات کارگران لهستانی در دهه هشتاد قرن بیستم برای آزادی اتحادیه های صنفی درنهایت به جنبش عظیم سیاسی و فروپاشی حاکمیت کمونیست‌ها دراین کشور و به تبع آن در بخش‌های دیگر اروپای شرقی در دهه 90 منجرشد.

برخورد انتقادی نباید تنها از سوی روشنفکران ورسانه ها صورت گیرد:
برخورد آگاهانه در انتقاد از مسئولان و رهبران یا به معنای دیگر دخالت فعالانه در اوضاع جاری روش مؤثر دیگری در مبارزات شهروندی است. برخورد انتقادی نباید تنها از سوی روشنفکران و روزنامه نگاران انجام شود. اعتراضات مکتوب شهروندان، انتقاد آن‌ها از قوانین و یا عملکرد دستگاه‌های اجرایی درسطح وسیع می‌تواند در گسترش مبارزات شهروندی بسیار مؤثر باشد. برای نمونه نوشتن نامه‌های اعتراضی و جمع آوری امضا علیه زندانی بودن فعالان اجتماعی و مدافعان حقوق بشر که یکی از روش‌های متداول است. یا نوشتن نامه سرگشاده به رهبران جامعه از طرف افراد سرشناس که در برانگیختن مردم، ایجاد احساس مسئولیت و کاهش ترس از اعتراض کردن و هم در افشای فساد و بی‌عدالتی بسیار مؤثر است. نقش افراد مشهور و موردعلاقه مردم یعنی هنرمندان و یا نویسندگان در پشتیبانی از کارزارهای اجتماعی درجلب آنان به مبارزات شهروندی مؤثر است.
مثال‌های دیگر درمورد روش دخالت فعالانه:
اعتصاب غذا
، تجمع در مراکز اداری
، سازمان دهی اعتراضات جمعی و غیره هستند که بسته به شرایط و زمان اشکال متفاوتی پیدا می کنند.
خلاقیت، ابتکارعمل و پشتکار در شیوه‌های مبارزات شهروندی به همراه صبوری و اعتقاد به مؤثر بودن اعتراضات حتی در شرایط سخت و غیر قابل تحمل ازجمله نکات مهم دیگر دراین بحث هستند. پیشبرد مبارزات شهروندی در شرایط سخت همواره در ابتدا امری غیر ممکن و دشوار به نظر می آید. اما تجربه عملی در دنیای ما نشان می‌دهد که این مبارزات در دراز مدت اغلب ثمربخش بوده و موثر واقع شده اند.
الگوی متفاوت از خشونت پرهیزی نلسون ماندلا:
ماندلا نهایتا توانست در سال ۱۹۶۱ رهبران کنگره ملی آفریقا را قانع کند که شاخه نظامی کنگره را تشکیل دهد و در نتیجه مشی مبارزه را از روشهای مقاومت مدنی مسالمت‏ آمیز به روشهای قهرآمیز تغییر داد. با این وجود اما شیوه مبارزه او هرگز «خشونت محور» و بر مبنای ترویج خشونت کور نبود. ماندلا در دفاعیه تاریخی خود در دادگاه که با عنوان «من برای مرگ آماده هستم» شهرت یافت، از سیر روش مبارزاتی خود اینگونه دفاع می کند:
«… قانون‏گذاران همه راههای قانونی را برای بیان مخالفت مسدود می‏کردند و ما خود را در شرایطی می‏دیدیم که یا باید وضعیت دائمی تحقیر را می‏پذیرفتیم یا در قبال بی‏عدالتی حکومت مقاومت می‏کردیم. ما سرپیچی از قانون را انتخاب کردیم اما بدون توسل به خشونت. فقط بعد از وضع قوانین جدید علیه روشهای ما و به‏دنبال تظاهرات قدرت‏مدارانه از طرف حکومت برای نابود کردن همه مخالفان سیاسی بود که تصمیم گرفتیم، جواب خشونت را با خشونت بدهیم. لیکن خشونتی که ما انتخاب و اتخاذ کردیم، شبیه «تروریسم» نیست. همگی ما که گروه «نیزه ملت» را تاسیس کرده بودیم، عضو کنگره ملی افریقا بودیم و برای حل کشمکش سیاسی بر اصول بدون خشونت و برپایه مذاکره تکیه می‏کردیم … اما پنجاه سال بدون خشونت هیچ چیزی برای مردم افریقا به بار نیاورده بود، مگر قوانین بیش از پیش سرکوبگرانه و حقوق هر چه کمتر… از میان همه طرح‏ها، چهار شیوه را مطرح کردیم؛ خرابکاری، جنگ چریکی، تروریسم و نافرمانی آشکار. سپس اولین گزینه را انتخاب کردیم و مطمئن از انجام آن بودیم، بدون اینکه به روش دیگری متوسل شویم. با مشخص بودن پیشینه سیاسی ما، این انتخابی منطقی بود. خرابکاری با تباه‏کردن زندگی انسانها متفاوت بود و از آن جلوگیری می‏کرد و آینده روابط نژادی امیدبخش را نابود نمی‏کرد …»
درحالیکه بسیاری بر این باور بودند که شاید ماندلا و دیگر هم رزمانش به اعدام محکوم شوند، اما در اثر فشارهای بین المللی دادگاه در ۱۹۶۴ آنها را به حبس ابد محکوم کرد. ماندلا به همراه دیگر مبارزان ضد تبعیض نژادی مدت ۲۷ سال را در زندان گذراند و البته در زندان نیز دست از مبارزه نکشید و به مقاومتی فعال در آنجا ادامه داد. نهایتا ادامه مبارزات و فشارهای وارده از داخل و خارج کشور، نظام آپارتاید را به استیصال کشاند و باعث شد تا ماندلا در سال ۱۹۹۰ از زندان آزاد شود و پای در مرحله جدیدی از «راه دشوار آزادی» بگذارد.
اما آنچه که نلسون ماندلا را از بسیاری دیگر رهبران انقلابی و مبارز جهان متمایز می کند، شیوه او در «خشونت پرهیزی پس از پیروزی» است. الگوی منحصر بفرد ماندلا در همین رفتار صلح طلبانه اوست: او اگر چه بعنوان آخرین اقدام و به اقتضای شرایط در راهبرد مبارزه اش «خشونت کنترل شده» را بکار گرفت اما از «خشونت پس از پیروزی» بطور مطلق خودداری کرد و پس از بدست گرفتن قدرت، اقدام به حذف رقیبان و دگراندیشان نکرد. این مهمترین آموزه و میراث نلسون ماندلا برای تاریخ مبارزات مدنی و فهم مشی خشونت پرهیزی اوست. آنچه که از ماندلا میتوان آموخت این است که پیوند خشونت پرهیزی و مبارزه مدنی بیش از آنکه وابسته به عدم استفاده مطلق از خشونت «پیش از پیروزی» باشد، به نفی مطلق خشونت «پس از پیروزی» وابسته است.
روحیه صلح جویانه ماندلا، توانست کشتی طوفان‏زده‏ی آفریقای جنوبی را بدون آنکه به چرخه مهارنشدنی خشونت و انتقام دچار شود، به ساحل دموکراسی و برابری نژادی برساند. ماندلا در نطق پذیرش جایزه‏ی صلح نوبل می‏گوید:
«بدین‌سان ما سعادتمندانه خواهیم زیست، چرا که جامعه‌ای خلق کرده‌ایم که در آن انسان‌ها برابر به دنیا می‌آیند و از آزادی، کامیابی، حقوق بشر و حکومتگری خوب، سهمی برابر می‌برند. چنین جامعه‌ای هرگز اجازه نخواهد داد که کسی به دلیل پاسخ دادن به ندای وجدان خود، به زندان بیافتد و یا حقوق عضوی از اعضای جامعه نقض شود. در این جامعه هرگز نباید راه‌های مسالمت‌آمیز تغییر و تحول توسط غاصبانی مسدود شود که تنها در پی ربودن قدرت از مردمند…»
آفریقای جنوبی با مرگ نلسون ماندلا پدری را از دست داد که سالها رنج کشید تا فرزندانش را از موهبت آزادی و عدالت برخوردار کند. جهان با مرگ نلسون ماندلا آموزگاری الهام بخش را از دست داد که به انسانها درس ایستادگی و آزادگی آموخت و به رهبران سیاسی یاد داد که بزرگی و جاودانگی یک رهبر، در نشستن دایمی بر مسند قدرت نیست. او وقتی فروتنانه از پله های اریکه قدرت پایین آمد، بر سریر نرم قلبهای مردم نشست و جاودانه در آنجا جای گرفت.
مبارزه مدنی در شکل سازش با دیکتاتور ها ممکن نیست:
سکوت یا خشم فروخورده
طبیعی است که برای هر جامعه شناس و روانشناس و هر آن کسی که حتی اندکی با خلق و خوی انسان امروز آشنا باشد، سکوت مردم در مقابل بیدادگری ها و خشونت افسار گسیخته ی دیکتاتوری نمی تواند به معنای قبول و یا تسلیم گرفته شود چرا که انسان امروز، در هر گوشه ای از دنیا که باشد و در هر سرزمین توسعه نیافته و یا دیکتاتور زده ای که زندگی کند و هر اندازه که زیر سانسور خبرها قرار گرفته باشد، باز به دلیل ارتباط های گريزناپذيرش با دنیای پیش رونده، با حداقل حقوق انسانی خویش آشناست. او را نمی توان به راحتی وادار به قبول ناحقی و بی عدالتی و تبعیض کرد، به خصوص که مردمان آزادی خواه و حق طلب در این سرزمین ها همیشه از قشر جوان و با سواد بوده و به خوبی با حقوق خویش آشنا هستند.
به همه ی این دلایل به نظر می آید که سکوت کنونی نمی تواند جز به خشمی خاموش، یا خشمی فروخورده، تعبير شود. این را حتی می توان از نوشته ها و يادداشت هایی دریافت که به طور روزمره در رسانه های همگانی غیر مجاز و یا وبلاگ ها منتشر می شوند.

از نظر پژوهشگران این نوع سکوت یا خشم دو شکل دارد: یا توفانی است که در گلوگاه دریا منتظر لحظه ی حرکت ایستاده، و یا نوعی هوشیاری ملی است، بر اين اساس که وقتی در جایی امکان رویارویی و چالشی هموزن با دشمن سراپا مسلح نیست، بهتر آن است که فعلا خشم را فرو خورد و در سکوت منتظر لحظه ای شد که حکومت ضعیف و ناتوان شود؛ یعنی لحظه ای که او بتواند با مبارزه ای مدنی و هزینه ای کمتر از شر این هیولای نیمه مرده اما همچنان خطرناک نجات پیدا کند.
هیچ جامعه شناس و سیاستمداری نمی تواند قاطعانه پیش بینی کند که کار سکوت مردم به توفانی شدن (انقلاب يا کودتا) می رسد و یا با حساب و کتابی مدنی به خاتمه ی حکومت می انجامد. طبیعی است که همیشه انقلاب ها و کودتاها سریع تر می توانند بساط دیکتاتوری را برچینند اما ـ همانگونه که توفان ـ انقلاب نیز می تواند در مسير خود خانه های بسياری را خراب و مردمان بی گناهی را در خود غرق کند. و همانگونه که توفان تفاوت بین بد و خوب و زشت و زیبا را نمی شناسد، انقلاب و کودتا نیز می توانند ضایعات جبران ناپذیری داشته باشند. علاوه بر این، انقلاب و کودتا (آن گونه که تا به حال در تاریخ دیده ایم) لزوماً با اين تضمین همراه نيستند که بلافاصله دموکراسی و مردم سالاری را جانشین دیکتاتوری کنند و اتفاقاً در بسياری موارد دیکتاتوری سخت تری را بر مردمان تحمیل می کنند. در مقابل اما مبارزان مدنی اگر هوشیارانه و به درستی عمل کنند نه تنها خشونت و هزینه ی کمتری بهمراه دارند بلکه در پی پيروزی شان امکان جایگزین کردن دیکتاتوری با حکومتی دموکرات و مبتنی بر اعلامیه حقوق بشر بسیار بیشتر است.
معنای وارونه مبارزه ی مدنی:
متاسفانه برخی از تئوریسین ها و اهل سیاست، به عمد یا به سهو، اين نوع مبارزه را وارونه به مردم معرفی کرده اند. حتی برخی شان تا جایی پیش رفته اند که زیر نام «مبارزه ی مدنی» یا «مبارزه ی بی خشونت» نسخه ی سازش و یا حل شدن در حکومت دیکتاتوری را، با پیشنهاد عقب نشینی و یا شرکت در انتخابات زیر کنترل حکومت، می نویسند. در حالی که مبارزه ی مدنی به هیچ وجه به معنای سازش با دیکتاتوری نیست، و همیشه آنجایی به پیروزی رسیده و راه را به آزادی گشوده که از ابتدا تا انتهایش و به شکلی روزمره به ضعیف کردن طرف مقابل (اعم از حکومت اشغالگر، یا دیکتاتوری، و یا قوانین تبعیض آلود) پرداخته باشد.
نمونه های روشن و زیبای اين واقعيت را می توان در مبارزات استقلال طلبانه ی مردم هند در زمان گاندی و مبارزات رفع تبیعض نژادی در زمان مارتین لوترکینگ، و در مبارزات برابری خواهانه ی زنان در کشورهای اروپایی و آمریکا دید. در این نوع مبارزات هیچ گاه مبارزان مددرسان «دشمن آزادی» خویش نشده اند، کنارشان نایستاده اند، و مداوماً از خواسته های خود (که برخلاف خواست های دشمن آزادی شان بوده) گفته و آن ها را تبلیغ کرده اند.
مبارزان مدنی همیشه وقتی در جریانی حضور يافته، یا احیاناً تن به مذاکره داده اند، که امکان پیروزی را دريافته و یا توانسته اند از جایگاهی محکم نیروهای مبارز خود را به رخ ديگرانی بکشند که می توانند به نفع آن ها وارد عمل شوند.
گذشته از این همه، به راستی مبارزه ای مدنی را وجود ندارد که کارش فربه تر کردن «دشمن آزادی» بوده و یا، به بهانه ی نقب زدن به آزادی، به میان دشمن برود و بخواهد «از درون!» آن ها را شکست دهد ـ همان کاری که اتفاقاً در کودتا های خونریز بیشتر دیده شده تا در مبارازت مدنی. مبارزه ی مدنی مبارزه ای است با دست های باز و روشی روشن در مقابل مردم، به خصوص در آنجا که ماهيت و چهره ی دشمن بخاطر سلب مسلحانه ی کلیه ی آزادی های مدنی و قانونی برای مردم کاملاً معلوم باشد.
شرکت در نمایش های انتخاباتی:
در واقع، یکی از عواملی که در یک مبارزه ی مدنی به ضعیف تر شدن سریع حکومت های دیکتاتوری می انجامد بر هم زدن نمایش های انتخاباتی آن هاست. حضور هر چه بیشتر مردم یا اپوزیسیون در این گونه انتخابات، چه به خاطر نشان دادن عظمت و بزرگی بخشی از اپوزیسیون باشد و چه به دلیل گرفتن جایگاهی در حکومت، جز مجهز کردن این حکومت به حقانیت مدرنی که از درون صندوق های رأی (حتی از طريق تقلب و نمايش) بر می خيزد و تضعیف هرچه بیشتر مردم چیز دیگری با خود ندارد.
هر کسی حق دارد که هر نوع تبلیغی را برای دعوت مردم به شرکت در انتخابات این «گروه خشن» انجام دهد اما حق ندارد اين عمل خود را با عنوان «مبارزه ی بدون خشونت» یا «مبارزه ی مدنی» به خورد مردم دهد. چنين کاری نه تنها نادرست و غیر واقعی است بلکه کاملا به زیان مردم است.
مبارزان واقعی مدنی وقتی می توانند مطمئن باشند که حضور در انتخابات به نفع دیکتاتوری تمام نمی شود و به نفع مردم و سرزمین شان خواهد بود که به وسیله ی سازمان های بین المللی، رضایت رسمی و علنی حاکمان دبکتاتور را برای حضور و نظارت این سازمان ها را، و همچنین حضور همه ی گروه های اپوزیسیون در جریان تبلیغات انتخاباتی را حداقل برای یک سال، گرفته و شرایط آن را مهیا و رسماً اعلام کرده باشند.
باید قبول کنیم که در حال حاضر مردم بسیار تنها هستند و به دارای اپوزیسیونی قابل اتکا و کارآمد نیستند.

راه حل چیست؟
ناظرین اوضاع به این باور اند که اگر جنبش روشنایی، طرفداران به خاک سپاری امیر حبیب الله کلکانی، طرفداران اصلاح نظام انتخاباتی و به محاکمه کشانیدن تقلب کاران انتخابات ریاست جمهوری، مخالفان فعالیت خارج دوره قانون اساسی ولسی جرگه ، مخالفان وضع محدودیت بر آزادی های مدنی و آزادی بیان، طرفداران تحقق عدالت اجتماعی در تطبیق پروژه ها در بودیجه سال مالی ملی، طرفداران مبارزه با کشت تولید و قاچاق مواد مخدر، فعالان طرفدار مبارزه با فساد، فعالان طرفدار مبارزه با الیگارشی فاسد قدرت، هواداران و فعالان محیط زیست، مخالفان تشکیلات فرمایشی نهاد های معاش خور مدنی و سازمان های اجتماعی ، طرفداران حل دیموکراتیک مساله ملی، طرفداران پایان دوره خارج از تعریف قانون حکومت وحدت ملی و روند های خود جوش مدنی جوانان،زنان و اصناف و اقشار مختلف اجتماعی با کنار گذاشتن اختلافات جزیی دست به دست هم داده صدای واحد و مدنی شان را از کلیه اشکال و شیوه های مدنی و بدون خشونت از حنجره واحد بلند کنند، ستون فقرات وهسته زورگویان ، قلدران، معامله گران،قانون شکننان و… خواهد شکست.
مشکل اساسی لحظه جاری در کجاست؟
مشکل اصلی لحظه جاری کشور بر میگردد به شبه روشنفکران ،کهنه روشنفکران و تابوهایی که قدرت را در گروگان گرفته اند.
شبه روشنفکران و کهنه روشنفکرانی که اسیر و مسحور قدرت و عاشق رسیدن به وزارت و ریاست و سفارت و ولایت و… اند.
شبه روشنفکران وکهنه روشنفکرانی که گویی هپنوتیزم شده اند و قدرت اندیشدن جدا از قدرت را ندارند و همه لاف و گزاف شان تا رسیدن به زیر چنار های ارگ و قصر سفیدار میباشد.
شبه روشنفکران و کهنه روشنفکرانی که ضرورت روند تکامل اجتماع را در ارتقا خود و زوال دیگران می بینند.
شبه روشنفکران و کهنه روشنفکرانی که آزادی بیان را در تایید ارگ و قصر سفیدار و تکذیب انتقاد کنندگان آنان می بینند.
شبه روشنفکران و کهنه روشنفکرانی که از میان همه مکتب های سیاسی فقط مکتب منفعت خود را به رسمیت میشناسند.
شبه روشنفکران و کهنه روشنفکرانی که ایدال ها و دورنما های اصلاح بنیان اقتصادی کشور را درزیستن خانواده خود در کاخ خلیفه و ویلاهای بند قرغه و وزیر اکبر خان و هند واروپا وامریکا می بینند.
شبه روشنفکران و کهنه روشنفکرانی که از 40 سال به این سو با جویدن افکار دیگران بر شانه مردم سوار و بر حکومتها حکم رانده و با گرگ گوشت خورده و با چوپان نوحه کرده تغییر سیاست را با تغییر دریشی و لباسشان تجلیل کرده اند.
شبه روشنفکران و کهنه روشنفکرانی که در هر مرحله از حکم رانی انتقاده کننده دوره یک روز قبل حکمرانی خود و مداح مرحله فعلی زمامداری شان بوده اند.
با این حال باید اولا خط روشنفکران واقعی از شبه روشنفکران و کهنه روشنفکران و تابو های معامله گر جدا گردد. آنانیکه لمیدن در هوای سرد ایرکندیش را در تابستان و بخاری گرم در زمستان را به هرچه فکر تغییر نافرمانی مدنی است ترجیح میدهند.
آنانیکه خودشان در کرسی های رهبری دولت و مقامات وزارت و سفارت و ولایت و ریاست و… و خانواده هایشان در کشور های پیشرفته جهان زیست میکنند و در دفاتر کارشان در زیر میزکار بکسی پر از دالر و ویزه اقامت دایمی فلان کشور غربی را با تاپه در پاسپورت شان همزمان جابه جا کرده و هر لحظه به پاسپورت،بکس دالر،ویزه اقامت و صدای طیاره فکر میکنند. تا وقتی این مشکل حل نشود و چهره های واقعی نترس،مبارز، بادست پاک و دارای ایدال های واقعی ملی و وطنی از چهار گوشه کشور دست به دست هم ندهند و به مبارزه مدنی وارد میدان نشوند بیرون رفت از این بحران انحصار اولیگارشی معامله گران فساد و قاچاق ناممکن است.

محکومین به زندگی

ژوئیه 25, 2016

نوشته: محمد داود سیاووش
این تیتر را با عنوان کتاب( محکومین به زندگی) جک لندن اشتباه نکنید و همانطوری که گورکی زحمتکده ها و آتشکده های فقر، بیچارگی،دربه دری و آوارگی خود را (دانشکده های من) نامید من هم از اعماق یک زندگی از هم پاشیده پریش مرگ موسوم به زندگی مان را زندگی نامیده از محکوم شدن به این مرگ موسوم به زندگی با شما سخن میگویم.
ما در کشوری زندگی میکنیم که در وضعیت کنونی از شاه تا گدا، از والی تا جوالی و از کارگر تا رهبر آن در یک اتموسفیر کاذب (به جان هم زدن) و دروغ زیست میکنند. از شانزده سال به این سو از جامعه مدنی و آزادی بیان داد زدیم اما در پایان شانزده کتابخانه پیرامون مفهوم جامعه مدنی و آزادی بیان نداریم. در چهارده سال این شانزده سال هر سال 110 میلیارد دالر جهان در این کشور به مصرف رسید اما در پایان کار حداقل یک فابریکه ذوب آهن و یک پالایشگاه نفت و گاز نداریم. از شانزده سال به این سو از قانون اساسی حرف زدیم اما در همان قانون هفتاد بار جعلکاری کردیم، صد ها کمیسیون بررسی پرونده بزرگ دولتمردان را ترتیب کردیم اما حتا یکی از آنها را به منصه اجرا نگذاشتیم و اینک بر میگردم به مفهوم محکوم به زندگی بودن ما .
ما محکوم به زندگیی استیم که اکثریت ما از گوشت و غذای مقوی استفاده نکنیم.
ما محکوم به زندگیی استیم که اکثریت ما باید خانه به دوش باشیم.
ما محکوم به زندگیی استیم که اکثریت جوانان ما باید بیکار باشیم.
ما محکوم به زندگیی استیم که اکثریت جوانان ما باید مهاجر و آواره باشیم.
ما محکوم به زندگیی استیم که اکثر یت فارغان بکلوریا ما باید به موسسات تحصیلات عالی راه نیابیم.
مامحکوم به زندگیی استیم که در شهر هوای پاک تنفس نکنیم.
ما محکوم به زندگیی استیم که چند میلیون باشنده پایتخت فقط باید از یک پارک بنام بندقرغه استفاده کنیم.
ما محکوم به زندگیی استیم که سالون تیاتر ما در پغمان از یک قرن به این سو ویران و خود ما باید از هنر و تیاتر گریزان باشیم .
ما محکوم به زندگیی استیم که برای چند میلیون شهروند پایتخت فقط باید یک کتابخانه کوچک (که برای چند صد هزار نفر مد نظر گرفته شده بود) داشته باشیم.
ما محکوم به زندگیی استیم که حتی در کوه های پایتخت ما باید کسی یک نهال غرس نکند.
ما محکوم به زندگیی استیم که در تمام شهر ما حتی یک خیابان معیاری برای گشت و گذار نداریم و در سرکهایی که چند دهه قبل برای هفتاد هزار موتر مدنظر گرفته شده بود اکنون چند صد هزار موتر در بندش راه ها سرگردان اند نفس زنان درحرکت اند.
ما محکوم به زندگیی استیم که حتی یک پارک برای تفریح خانواده ها درآن وجود ندارد و سالی دوازده ماه خانواده ها در خانه هایشان زندانی میباشند.
ما محکوم به زندگیی استیم که در جنوب کشور قاچاقبران مواد مخدر زمین های ما را قبل از کشت اجاره میگیرند.
ما محکوم به زندگیی استیم که برای تحویلی ده افغانی به حساب دولت باید بیست روز به دفاتر سرگردان و ده ها امضا به ورقه تحویلی بگیریم.
ما محکوم به زندگیی استیم که اگر فریاد مدنی کشیدیم باید در آن از لیمت ها و خط قرمز های تابو ها تجاوز نکرده فقط به ساز آنان آواز بلند کنیم.
ما محکوم به زندگیی استیم که اگر چند صد نفر در جاده دهمزنگ به خاک و خون غلتید باید رسانه های آزاد تا لحظه انفجار آن را انعکاس ندهند در حالیکه پس از انفجار حتی تصویر لحظه انفجار را نیز به نمایش میگذارند.
ما محکوم به زندگیی استیم که اگر کارشناس رسانه ها شدیم جواز نامه خود را باید از حلقات اطراف ارگ و قصر سفیدار به پیشانی خود نصب کنیم تا از دور معلومدار باشد.
ما محکوم به زندگیی استیم که اگر در رسانه ها حرف میزنیم باید قواعد بازی مدعی و مدعی علیه مطرح و حاضر در صحنه را در آزادی بیان رعایت نموده پای مان را از گلیم محدودیت های آنان دراز نکنیم .
ما محکوم به زندگیی استیم که دریا های ما به سرزمین های بیگانه میریزند، زمین های ما خشک و لم یزرع اند و آرد و روغن و چای و بوره و تیل و نمک و مرچ وزرچوبه ما از خارج کشور وارد میشود.
ما محکوم به زندگیی استیم که قالین بافان ما به کشور های همسایه قالین میبافند و به نام آنان قالین ما را به جهان صادر میکنند.
ما محکوم به زندگیی استیم در روزی که چند صد نفر از هموطنان ما در جاده دهمزنگ به اثر انفجار و انتحار به خاک و خون غلتید به عوض گریه و فغان بر اجساد مرده آنان، بیرق های پیروزی اردوغان را بر کودتاگردان در خیابان ها به اهتزاز می آوریم.
ما محکوم به زندگیی استیم که پای سیاستمداراولی ما به پای شیخ عرب ،پای سیاستمدار دومی ما به پای مفتی پنجابی، دست سیاستمدارسومی ما به دست سیاستمدار روس ، شانه سیاستمدار چهارمی ما چسپیده به شانه سیاستمدار ایران و دست سیاستمدار پنجمی ما به کف زدن در جشن اردوغان میباشد.
ما محکوم به زندگیی استیم که فقط چند نفر محدود از بطن دولت با عقد یک سند میتوانند جریان برق پایتخت را در چله زمستان برای مدت طولانی قطع کنند.
ما محکوم به زندگیی استیم که با وجود ادعای پنجاه هزار بست خالی در ادارات دولت، جوانان ما از بیکاری به جنگلهای یونان و فرانسه پناه برده اند.
ما محکوم به زندگیی استیم که در پایتخت ما تعداد موتر های قراضه به مراتب بیشتر از بایسکل در حرکت اند.
ما محکوم به زندگیی استیم که محاسبه دخل و خرچ خانواده ها در تادیه حقوق و امتیازات کارمندان دولت مدنظر نبوده، کسی که ده هزار افغانی ماهانه کرایه منزل میپردازد به شکل معجزه آسا در بدل هشت هزار افغانی ماهانه در دفاتر مشغول کار میباشد.
ما محکوم به زندگیی استیم که در شهر ما یک الیگارشی مالی قدرت از فشار خون در عذاب اند و اکثریت مردم از کمخونی و لاغری در لب گور در فغان اند.
ما محکوم به زندگیی استیم که خانواده های رهبران و دولتمردان در خارج از کشور و لاف و گزاف حکمرانی شان بر مردم در داخل کشور میباشد.
ما محکوم به زندگیی استیم که در کشور ما تعداد رهبران احزاب از تعداد پیروان و صفوف آنان بیشتر است.
ما محکوم به زندگیی استیم که رییس بزرگترین تخلف انتخاباتی جهان به مقام سفارت ارتقا میکند.
ما محکوم به زندگیی استیم که ولسی جرگه فرمانی، فرمان کسی را که خودش به فرمان او فعالیت مینماید رد میکند.
ما محکوم به زندگیی استیم که در کشور ما فعال مدنی جایش را به مامور مدنی، قلم به دست جایش را به قلم به دوش و روشنفکر جایش را به معامله گر داده است.
ما محکوم به زندگیی استیم که مکاتب مارکسیزم، اکستریمیزم ، فوندامیندالیزم و رادیکالیزم و دموکراسی را به خاک دفن کرده و در پایان دفتر حزب بنیاد گرای ما در کشور های سکولار، آشنای طالب ما مسکو و بیجنگ و محل زیست دو آتشه ترین چپ ما جوار قصر ملکه انگلیس و زیر دیوار قصر سفید میباشد.
ما محکوم به زندگیی استیم که از شبه روشنفکر تا کهنه روشنفکر و از بنیادگرا تا مفتی انفجار و انتحار ،بالا تر از منافع شخصی خود حرفی برای گفتن ندارد.
واز همینجاست که باید سند محکومیت این وضعیتی را که طول و عرض و ضخامت نظریات آن از رسیدن به چوکی لرزان تا معامله عریان به خاطر آن، تجاوز نمی کند باید نوشت و چهار تکبیر بر هر چه رسانه گوش به فرمان آزاد و روشنفکر بی برنامه مازاد و مامور مدنی معاش بگیر خارج تشکیل و اضافات است باید خواند
و:
عالمی از نو بباید ساخت از نو آدمی

با نمایش لباس شان دولتمردان به جهان چه میخواهند بگویند؟

ژوئیه 22, 2016

نوشته : داودسیاووش
هرچند ظاهر شدن ونمایش لباس را نمیتوان معرف پیشرفت یا عقب ماندگی یک کشور صدفیصد به شمار آورد اما در برخی حالات رهبرا نی چون قذافی خواسته اند از آن به مثابه انعکاس فرهنگ بدوی بربرها استفاده کنند بنا بران ظاهر شدن در انظار عامه ملی وبین المللی واستفاده افزاری و سمبولیک از لباس میتواند دربعضی حالات به مفهوم انعکاس بدویت و عقب ماندگی کشورنیز درک شود.
وقتی فارغ التحصیل پوهنتون سمله دریشی و نکتایی خود را پنهان کرده و در مقام صدر کشور پیراهن وتنبان گیبی را در بزرگترین محافل و گردهمایی های جهان با کلاه قره قل محمد علی جناح و چپن صفحات شمال کشور به بر میکند، وقتی فارغ پوهنتون امریکایی بیروت مفلر و نکتایی و بو و شبوی دوره تحصیل را که در کاریدور های دانشگاه با آن به دیگران فخر می فروخت فراموش نموده در مقام صدر کشوربا کنار گذاشتن کلاه قره قل و چپن رهبر پیشین لنگته و قدیفه را به پیراهن و تنبان می افزاید و هر کجا در انظار عامه ملی وبین المللی ظاهر میشود برای آنانیکه در سه ربع قرن 20 و سالهای روان قرن 21 با فرهنگ رسمی و پیشرفت های مدنی افغانستان آشنایی دارند سوال بر انگیز بوده می پرسند هدف این زمامداران از این شو و نمایش لباس چیست؟ و دولتمردان با این حرکات به مردم افغانستان و جهان چه میخواهند بگویند؟
مردم آرزو دارند رهبران شان با لباس معیاری در انظار عامه جهان ظاهر شوند، اما در عوض عدالت را در کشورتأمین کنند، توجه خوانندگان را به عکس هایی از گوشه های مختلف زندگی اجتماعی ،اقتصادی، سیاسی وفرهنگی مردم افغانستان جلب میکنیم تا دیده شود که رهبران با این لباس ها اصلاً جامعه و تحولات و انکشافات افغانستان را میخواهند نادیده گرفته ،به مردم جهان افغانستان را از زاویه فرهنگ صحرانوردی و بدوی معرفی کنند درحالیکه رییس اجراییه این نظامی که مردم نان خشک برای خوردن ندارند چنان درک کرده که دولتمرد فهمیده یعنی کسیکه دریشی آن از دریشی اوباما وکامرون لوکس تر باشد بنابران از وی که نو به دولت رسیده گله نیست.دیدن گوشه های مختلف زندگی مردم افغانستان درگذشته شاید این سوال را نزد حامیان ولابی های دولتمردان شانزده سال اخیر زنده سازد که اگر درسالهای دهه 90 ودوره طالبان بنا بر تقلید از مدارس پاکستان راه ورسم بدویت دوری ازچوکی ودریشی ولباس کار در دفاتر را برگزیده بودند این قدیفه ولنگوته ویخن های پاکستان وایران را رهبران پرورده دامان دموکراسی برای چه وچرا برگزیده اند؟:

1

4

5

6

7

8

9

10

12

14

15

17

18

19

20

21

22

23

24

25

26

27

28

29

30

31

32

33

34

36

37

42

43

44

47

49

50

53

54

55

56

57

58

59

61

62

64

نافرمانی مدنی راچگونه فریاد بکشیم

ژوئیه 16, 2016

تتبع ونگارش: محمد داود سیاووش
وقتی سر دمداران و گردانندگان نظام سیاسی از تعهدات روز اول شان عقب نشینی میکنند، وقتی زمامداران از نردبان ارزش های مدنی به عنوان یک افزار بالارفتن به کرسی ها استفاده و بعد به آن پشت پا میزنند، وقتی دولتمردان به خواسته های مردم نه گفته به نام (به انزوا میرود به انزوا میرود ) آنان را از خود میرانند و در نهایت مردم به عنوان جمع در مقابلشان قد برافراشته و خود دولتمردان در انزوا میمانند، وقتی دولتمردان در تعاملات با جهان به قاره شان ، در تعامل با قاره به کشورشان ، در تعامل با کشور به ولایتشان ، در تعامل با ولایت به ولسوالی شان ، در تعامل با ولسوالی به قریه شان ، در تعامل با قریه به (اودور) زاده گان شان ، در تعامل به (اودور) زادگان به برادرشان ، در تعامل به برادر به فرزندانشان ، و در تعامل به فرزندان به خودشان می اندیشند آن هم در شرایطی که در راس اداره قرار میگیرند و شعار میدهند (زنده باد خودم ) . در چنین حال واحوال است که اشباح یک دیکتاتور از خم دموکراسی در جامعه سربلندمیکند و در همین حال است که با تناسخ از سازمان های اجتماعی و جامعه مدنی، دفاتر و رسانه ها و کلیه تربیون های بر خاسته از نام مردم ، عناصر ضد جامعه مدنی، ضد سازمان های اجتماعی، ضد آزادی بیان و ضد مردمسالاری و دموکراسی عرض اندام نموده ، از تریبیون آزادی بیان بر ضد آزادی بیان، از تریبیون جامعه مدنی بر ضد جامعه مدنی و از تربیون مردمسالاری بر ضد مردم سالاری زبان دراز نموده بر نوشتار و گفتار و پندار مردم مهر سکوت وسانسورکوبیده ، به جای مردم یک گروه الیگارشی فکر میکند ، از نام مردم حرف میزند و به عوض مردم تصمیم میگیرد. در همین حال است که طراح بزرگترین تقلب انتخاباتی جهان جایزه احراز کرسی سفارت را نصیب میشودو منشی تقلب را حامیانش بابا خطاب میکنند. وقتی حکومت نمی تواند از بطن یک انتخابات شفاف سر بلند نمایده تا یک تیم منتخب اقتدار را برای یک دوره معین بدست گیرد، وقتی ولسی جرگه خلاف ارزشهای قانون اساسی پس از اتمام دوره پنج ساله در سال ششم با فرمان افتتاح میشود، وقتی در هفتاد مورد قانون اساسی کشور جعل کاری میشود، وقتی یک دهشت افگن خود را انفجار میدهد و دهشت افگن دیگر از داخل نظام عمل انتحاری آن را تبریک میدهد، وقتی از داخل نظام یکی از ارکان قدرت به فاتحه رهبر گروه دهشت افگن در پایتخت موافقت نشان میدهد، وقتی ستون پنجم به نفع کشور همسایه در داخل نظام در مقامات رهبری در صدر کرسی ها تکیه میزند، وقتی پروتوکول استخباراتی با کشور همسایه به دور از انظار مردم عقد میشود و بعد با کنار گذاشتن معاون امنیت از آن انکار میشود، وقتی عمال انفجار و انتحار در بطن نظام میتوانند حتی افسران محافظ رجال برجسته را به خاک و خون کشیده و افسران فارغ کورس پولیس را نارسیده به وظیفه نابود سازند، وقتی مسوول استخبارات یک گروه دهشت افگن پس از مجروح شدن در جنگ توسط موتر قوماندان پولیس یک ولایت به پایتخت غرض تداوی انتقال داده میشود، مردم حق دارند بپرسند که:
– مسوول نفوذی دشمن در دولت در حادثه حمله برریاست ده کی بود؟
– مسوول سقوط کندز کی بود؟
– مسوول مکاتب خیالی کی بود؟
– پیسه سیاه از کجا میان رییس جمهور و رییس اجراییه تقسیم میشود؟

مسوول عدم جلوگیری از وقوع حمله بر تلویزیون طلوع کی بود؟
– مدافعان طالبان در حمله برتلویزیون طلوع در داخل دولت کی ها استند؟
– مسوول جعل کاری در قانون اساسی افغانستان کیست؟
– مسوول تقلب انتخابات ریاست جمهوری کی بود؟
– مسوول عدم توزیع شناسنامه یا تذکره برقی کیست؟
– مسوول عدم اصلاح نظام انتخاباتی و کمسیون های انتخابات و شکایات انتخاباتی کیست؟
– والی پکتیکا چرا پس از افشا گری از وظیفه سبکدوش شد؟
– در باره (سی دی )که ظاهر قدیر ادعا میکرد چرا تحقیق صورت نگرفت؟
– چرا معاون والی هلمند پس از افشاگری اوضاع آن ولایت از وظیفه سبکدوش شد؟
– چرا ادعای کریم خلیلی مبنی بر سرنوشت مبهم 800 میلیون دالر در شورای صلح مورد بررسی قرار نگرفت؟
– به کدام اساس ولسی جرگه پس از اول سرطان سال پنجم فعالیت مینماید و حقوق و امتیازات وکلا اجرا میشود؟
– چگونه چند سال با چشم پوشی از مرگ ملاعمر هییات افغانستان به پاکستان رفت و آمد میکرد؟
– مسوول رهایی هزاران طالب از زندانها کیست که اکنون بسیاری از آنها در جبهات بر ضد دولت میجنگند؟
– عامل انتحاری حمله بر لیسه استقلال را کی از حبس رها نمود؟
– عامل حمله انتحاری بر شاه شهید را کی از حبس رها نمود؟
– مانع بسته شدن سرای نعیم کوچی در جوار ریاست ده کی شد؟
– چگونه یک سرباز اسیر امریکایی با چند عضو رهبری گروه طالبان معاوضه و تبادله شد؟
– چگونه بخاطر رهایی فراهی چند میلیون دالر پرداخته شد؟
– کی نام دولت افغانستان را در صدر فاسد ترین کشورهای جهان قرار داد؟
– کیها افغانستان را در صدر بزرگترین تولید کننده مواد مخدر جهان قرار دادند؟
– چگونه بار اول در دم دروازه اکادمی پولیس و بار دوم در انتقال فارغان کورس پولیس از میدان وردک به شهر کابل حمله انتحاری و انفجاری صورت گرفت؟
– چرا ادعا های حشمت غنی احمد زی بر برادرش جدی گرفته نمی شود؟
– چرا رییس اجراییه در روز عید به عوض رفتن به پوسته های سر بازان و احوالپرسی از آنان به هندوستان غرض سپری نمودن رخصتی عید نزد خانواده اش میرود؟
– چرا دولت افغانستان بخاطرعدم پرداخت بیست هزار دالر کرایه سه اتاق در پاریس دفتر نماینده افغانستان در یونسکو را بست؟
– کار پرونده کابل بانک به کجا کشید؟
– کار پرونده شهرک هوشمند به کجا کشید؟
– ماجرای سر وصدای امضای تفاهم نامه ریاست امنیت ملی با( ای اس ای )چرا با کنار گذاشتن معاون امنیت ملی سر به مهر گذاشته شد؟
– چرا ادعای فاروق وردک مبنی بر اخذ رشوه چند میلیون دالری در امضای تفاهم نامه با (ای اس ای )مورد بررسی قرار نگرفت؟
– چرا داود شاه صبا، نور الحق علومی و رحمت الله نبیل تا آن حد تحت فشار قرار گرفتند که وظیفه را ترک کنند؟
– تفاهمنامه دند غوری را کی امضا کرد و پاکستانی ها را در بلنداژ های دهنه غوری و دند شهاب الدین کی جابه جا نمود؟
– کار پرونده فرخنده به کجا کشید؟
– چرا به طور مضحک بنا بر بی اطلاعی از پیام مرده ملاعمر تشکر شد؟
– مسوول حمله بر پارلمان کی بود؟
– مسوول سر بریدن مسافران در شاهراه کابل کندهار کی بود؟
– چرا در چند ماه اول حکومت وحدت ملی کابینه تشکیل نشد؟

چرا بیشترین مدت زمان کار حکومت وحدت ملی وزارت دفاع و ریاست امنیت ملی و سارنوالی با سر پرست اداره شدند؟
– چرا شاروالی یا شهرداری با کنار گذاشتن شاروال مدت ها چون دیگ بی سرپوش در فساد میجوشد؟
– چرا سفارت افغانستان در مسکو در گروگان عمو های روءسای جمهور قرار میگیرد آن هم در شرایط کهنسالی ایشان ، چه اسراری وجود دارد؟
چرا قدرت دولت مانند شرکت سهامی بین دوشخص تقسیم شود،

مردم حق دارند چیغ بزنند، فریاد بکشند ، هوار بکشند و از وضعیت آشفته یک نظام فرورفته در منجلاب فساد و قاچاق اعتراض کنند اما اینکه خشم و اعتراض شان را به کدام شیوه ابراز نمایند دو راه وجود دارد: یکی راه کسانی که به کودتا و جنگ و خونریزی باور دارند و دوم راه معقول کسانی که برای تغییر و دگرگونی چنین وضعیت آشفته سیاسی نافرمانی مدنی را تجویز مینمایند.
نافرمانی مدنی چیست؟
نافرمانی مدنی به معنی سرباز زدن فعالانه از پذیرش قوانین، تقاضا ها یا دساتیر معینی از سوی حکومت میباشد که مهمترین الگو های آنرا میتوان در شیوه مبارزاتی مهاتما گاندی در هند، در انقلاب مخملی چکو سلواکیا و آلمان شرقی ، درمبارزات مدنی نلسون ماندلا در افریقای جنوبی ، درمبارزات جنبش حقوق مدنی امریکا به رهبری مارتین لوترکینگ و در جنبش های مبارزات مدنی مشهور به جنبش آواز خوانی کشور های کرانه بالتیک و انقلاب نارنجی اوکراین مشاهده نمود. ضرورتنافرمانی مدنی از این جا نشات میگیرد که انسان لازم نیست به لحاظ فیزیکی به مبارزه بپردازد ،بلکه کافی است ازآنچه که از او خواسته میشود تبعیت نکند، هنگامیکه حکومت در برابر خیلی عظیم مردمانی قرار گیرد که ساکت بر جای خود نشسته اند ولی با کم کاری ، عدم تبعیت از قوانین حکومت و … دستگاه حکومت را فلج میکنند وکاری برای واداشتن شان از دست حکومت بر نمی آید.
نمونه های از نافرمانی مدنی
1 – نافرمانی در بنگله دیش
در سال 1971 رهبر ملی گرای بنگله دیش شیخ مجیب الرحمان و حزب او عوامی لیگ جنبش تاریخی ( عدم همکاری) با دستگاه سیاسی و نظامی پاکستان شرقی را اعلام کردند تا دولت پاکستان را وادار کنند که انتخابات سال 1970 را که طی آن حزب عوامی لیگ برنده شده بود بپذیرند. این جنبش باعث تعطیلی کامل تمام ادارات دولتی و شبه دولتی حمل و نقل عمومی، تجارت،مدارس و دانشگاه ها شد. پاکستان شرقی یا همان بنگله دیش بعدی از پرداخت مالیات به دولت پاکستان خودداری کرد و تمام داد و ستد های مالی بین پاکستان شرقی و غربی بطور کامل متوقف شد. تمام ارتباطات به صورت تیلفون وتیلگراف با پاکستان غربی قطع شد. رهبری عوامی لیگ به مدت 18 روز بصورت حکومت واقعی در پاکستان شرقی در آمد و این امر مرکزیت دولت پاکستان را به لرزه انداخت.
2- نافرمانی مدنی در کیوبا
در این نافرمانی مدنی جنبشی با عنوان ( من با دیکتاتورهمکاری نمیکنم) شکل گرفت. شعار اصلی این جنبش ( من خواستار تغییر هستم ) در ذیل این شعار شش شعار دیگر وجود داشت.( من سر پیچی میکنم،من کمک نمیکنم، من خبرچینی نمیکنم،من پیروی نمیکنم، من همکاری نمیکنم، من سرکوب نمیکنم) . به علاوه ،اعضای این جنبش برای نشان دادن عدم همکاری خود با رژیم دستان خود را به صورت مخصوص روی سینه قرار میدادند. بانوان سفید پوش گروهی از همسران، مادران و خواهران ناراضیان کیوبایی بودند که برای آزادی خویشاوندانشان در این نافرمانی مدنی شرکت کردند.
3- انقلاب آواز خوانان پری بالتیک
این جنبش 4 سال طول کشید و طی آن اعتراضات مختلفی بروز کرد. دولت شوروی در سال 1991 کوشید با استفاده ازتانک جلو فعالیت این جنبش را که در صدد استقلال کشورهای این حوزه و به ویژه استونی بود بگیرد. شورای عالی استونی به همراه کنگره استونی دولت مستقل استونی رااعلام کردند و از قوانین شوروی سر پیچی نمودند. مردم به صورت موانع و پناهگاهای انسانی در مقابل تانک های شوروی ایستادند تا مانع از اشغال تلویزیون شوند. با این اقدامات استونی توانست به استقلال دست یابد.
ویژگی های نافرمانی مدنی را :شرافتمندانه بودن آن، ارتباط گیرانه بودن آن و عدم خشونت یا مسالمت آمیزبودن آن میدانند
هنری دیوید ثورو فیلسوف امریکایی را واضع نظریه نافرمانی مدنی میدانند. او در جزوه ی مشهور خود ( نافرمانی مدنی) نگاه خویش را در باره حکومت، قانون وسیاست های دولت امریکا بیان میدارد و چرایی و چگونگی سر پییچی از قانون نا عادلانه را با ذکر مثال ها در جامعه خویش شرح میدهد و خصوصیات آن را بر میشمارد.
در جمع بندی نظرات ثورو میتوان ویژگی های زیررا در باره نافرمانی مدنی در اندیشه وی برشمرد:
– وجدان انسانی حقیقت و راستی مهمتر از قانون بشری
– پرداخت هزینه در راه پابندی در اجرای عدالت
– اگر قرار باشد عامل بی عدالتی باشی همان وقت قانون را زیر پا بگذار و منتظر متقاعد کردن اکثریت نباش
– وظیفه فردی و نه در انتظار جمع بودن
– نافرمانی مدنی راه پیشگیری از خشونت
– انجام وظایف شهروندی جهت نشان دادن نافرمانی مدنی بانافرمانی مجرمانه
– استفاده از افزار خشونت علیه بی عدالتی به عنوان یک حق
– نیت پاک اهمیت دارد نه وسیله رسیدن به آن
مهاتما گاندی در جمع بندی ویژگی های نافرمانی مدنی نکات ذیل را بر میشمارد:
– مقاومت مسالمت آمیز از راه تحمل رنج شخصی
– مبارزه بشکل عمل مستقیم و اقدام فعالانه
– تاکید بسیار بر عدم به کار گیری خشونت
– بی عملی در برابر بدی بدتر از خشونت
– پاک بودن ابزار مبارزه همانند هدف
– نافرمانی مدنی حق مسلم شهروندان
– نافرمانی از قوانین غیر اخلاقی بشکل صیمیمانه ، احترام آمیز و توام با خویشتنداری
-پذیرش مجازات سر پیچی از قانون
– نافرمانی عمومی و جمعی کانون و منبع قدرت
– وظیفه هر فرد عدم همکاری با حکومت نادرست
هانا آرنت فیلسوف و نظریه پرداز آلمانی – امریکایی در سال 1970 یعنی دو سال پس از ترور مارتین لوتر کینگ در مقاله ای با عنوان( نافرمانی مدنی ) در کتابی با عنوان ( بحرانهای جمهوری) به بحث در باره این موضوع پرداخت. در جمع بندی نظریات آرنت میتوان ویژگی های زیر را برای نافرمانی مدنی در اندیشه وی بر شمرد:
_ تفاوت آشکار بین نافرمانی مدنی و نافرمانی مجرمانه
_علنی بودن نافرمانی مدنی
_ الزام عدم خشونت در نافرمانی مدنی
_ نافرمانی مدنی، زاده شده از مسولیت اخلاقی شهروندان در جامعه ای مبتنی بر رضایت
_ قبول داشتن ساختار کلی و مشروعیت نظام حقوقی توسط نافرمانان
_ نافرمانی مدنی پذیرنده مجازات اما متمایز از مخالفت وجدانی
_ الزام گروهی و جمعی بودن نافرمانی مدنی
_ نافرمانی مدنی بر مبنای ( توافق اجتماعی) و نه بر مبنای ( قانون برتر ) و یا( وجدان شخصی )
_ نافرمانی مدنی آخرین شکل اعتراض پس از بی نتیجه ماندن راه های عادی تغییر
اصول و راهکار های عملی مبارزه عدم خشونت گاندی را قرار ذیل فرمول بندی نموده اند:
1 – عدم قبول مشاغل اداری
گاندی از مردم دعوت نمود که از پذیرش هرگونه عناوین اداری ، نظامی و افتخاری اجتناب ورزند و در صورت تصدی مقام آن را ترک کنند. او در این راه خودش پیشگام شد.
2- تحریم کالاهای انگلیسی:
گاندی در سال 1920 اعلام کردکه مردم از پوشیدن لباس های خارجی به خصوص انگلیسی خود داری کنند و آنها را به نشانه اعتراض در خیابان ها بسوزانند. به همین دلیل در سراسر هندوستان جشن های پارچه سوزی آغاز شد . گاندی خود از آن پس تصمیم گرفت تنها با لنگی که با دست خود بافته بود خود را بپوشاند و این تنها پوششی بود که تا آخر عمر از آن استفاده میکرد.
3 – اعتصاب
اعتصاب یکی از رایج ترین روش های نافرمانی مدنی و مبارزه منفی بود که گاندی از آن استفاده کرد. وی بارها از مردم هندوستان خواست که دست به اعتصاب بزنند.
4- تظاهرات و راهپیمایی ها
نمونه بارز و به یاد ماندنی این نوع نافرمانی راهپیمایی نمک بود که گاندی به عنوان اعتراض به قوانین ظالمانه آن را ترتیب داد.
5- اعتصاب غذایی
گاندی بارها برای مقاومت دربرابر تجاوزات و ستم متوصل به اعتصاب غذایی شد.
6- عدم استقبال از مسوولان
یکی از اقدام های گاندی تحریم یا عدم استقبال مردم از مقامهای دولتی بود. این مساله هنگامی به اوج خود رسید که ولیعهد انگلستان به هند سفر کرده وارد بمبیی شد . گاندی و حزب کنگرده از مردم خواستند که از خانه های خود خارج نشوند، مغازه ها راتعطیل و پارچه های مشکی بر فراز خانه های خود آویزان کنند.

شیوه های نافرمانی مدنی نلسون ماندلا
شیوه های نافرمانی مدنی نلسون ماندلا از شیوه های مهاتما گاندی تا حدی متفاوت است. ماندلا اگرچه ازروش مبارزاتی گاندی الهام میگرفت اما به تدریج این روش را در مبارزه با رژیم آپارتاید ناکارآمد یافت و در سال 1953 به این بدگمانی رسید که روش های اعتراض قانونی و نافرمانی مدنی به زودی ناممکن خواهد گشت. او پس از آن در سخنان و موضع گیری هایش بر ناکارآمدی عدم خشونت تاکید میکرد و خواهان استفاده از روش های مبارزه قهر آمیز بود. وی در این باره در خاطرات خود می نویسد:
در هند گاندی با یک قدرت خارجی طرف بود که در نهایت بسیار واقع گراتر و عاقبت اندیش بود.در حالی که سفید پوستان حاکم افریقای جنوبی اینگونه نبودند.مبارزه ی منفی بدور از خشونت،موقعی موثر است که نیروی مقابلتان به قواعدی که شما به آن وفادار هستید پایبند باشد. اما اگر اعتراض مسالمت آمیز با خشونت مواجه شود سودمندی آن از بین میرود. برای من عدم خشونت یک اصل اخلاقی نبود بلکه یک استراتیژی بود. هیچ خیر اخلاقی در استفاده از یک سلاح ناکار آمد وجود ندارد.
ماندلا نهایتا توانست در سال 1961 رهبران کنگره ملی افریقا را قانع کند که شاخه نظامی کنگره را تشکیل دهند و در نتیجه مشی مبارزه را از روشهای مقاومت مدنی مسالمت آمیز به روش قهر آمیز تغییر داد. با این وجود اما شیوه مبارزه او هرگز ( خشونت محور) و بر مبنای ترویج خشونت کور نبود. ماندلا در دفاعیه تاریخی خود در دادگاه با عنوان (من برای مرگ آماده هستم) شهرت یافت،از سیر روش مبارزاتی خود اینگونه دفاع میکند:
قانون گذاران همه راههای قانونی را برای بیان مخالفت مسدود میکردند و ما خود را در شرایطی میدیدیم که یا باید وضعیت… دایمی تحقیر را میپذیرفتیم یا در قبال بی عدالتی حکومت مقاومت میکردیم. ما سر پیچی از قانون را انتخاب کردیم اما بدون توسل به خشونت.فقط بعد از وضع قوانین جدید علیه روشهای ما و به دنبال تظاهرات قدرتمدارانه از طرف حکومت برای نابود کردن همه مخالفان سیاسی بود که تصمیم گرفتیم،جواب خشونت را با خشونت بدهیم. لیکن خشونتی که ما انتخاب کردیم شبیه تروریسم نیست. همگی ما که گروه (نیزه ملت) را تاسیس کرده بودیم،عضو کنگره ملی افریقا بودیم و برای حل کشمکش سیاسی بر اصول بدون خشونت و بر پایه مذاکره تکیه میکردیم … اما پنجاه سال بدون خشونت هیچ چیزی برای مردم افریقا به بار نیاورده بود، مگر قوانین بیش از پیش سر کوبگرانه و حقوق هر چه کمتر… از میان همه طرح ها، چهار شیوه را مطرح کردیم،خرابکاری،جنگ چریکی، تروریسم و نافرمانی آشکار. سپس اولین گرینه را انتخاب کردیم و مطمین از انجام آن بودیم بدون اینکه به روش دیگری متوسل شویم. با مشخص بودن پیشینه سیاسی ما، این انتخابی منطقی بود. خرابکاری با تباه کردن زندگی انسانها متفاوت بود و از آن جلوگیری میکرد و آینده روابط نژادی امید بخش را نابود نمی کرد.
آنچه که نلسون ماندلا را از بسیاری دیگر رهبران انقلابی و مبارز جهان متمایز میکند،شیوه او در (خشونت پرهیزی پس از پیروزی) است. الگوی منحصر به فرد ماندلا در همین رفتار صلح طلبانه اوست: او گرچه بعنوان آخرین اقدام و به اقتضای شرایط در راهبرد مبارزه اش ( خشونت کنترل شده)را بکار گرفت اما از ( خشونت پس از پیروزی) بطور مطلق خودداری کرد و پس از بدست گرفتن قدرت، اقدام به حذف رقیبان و دگر اندیشان نکرد. این مهمترین آموزه و میراث نلسون ماندلا برای تاریخ مبارزات مدنی و فهم مشی خشونت پرهیزی اوست. آنچه که از ماندلا میتوان آموخت این است که پیوند خشونت پرهیزی و مبارزه مدنی بیش از آنکه وابسته به عدم استفاده مطلق از خشونت «پیش از پیروزی» باشد، به نفی مطلق خشونت «پس از پیروزی» وابسته است.
روحیه صلح جویانه ماندلا، توانست کشتی طوفان زده ی آفریقای جنوبی را بدون آنکه به چرخه مهار نشدنی خشونت و انتقام دچار شود، به ساحل دموکراسی و برابری نژادی برساند.
مبارزه مدنی در سازش با دیکتاتوری
برخی از تئوریسین ها و اهل سیاست، به عمد یا به سهو، اين نوع مبارزه نافرمانی مدنی را وارونه به مردم معرفی کرده اند. حتی برخی شان تا جایی پیش رفته اند که زیر نام «مبارزه ی مدنی» یا «مبارزه ی بی خشونت» نسخه ی سازش و یا حل شدن در حکومت دیکتاتوری را، با پیشنهاد عقب نشینی و یا شرکت در انتخابات زیر کنترل حکومت، می نویسند. در حالی که مبارزه ی مدنی به هیچ وجه به معنای سازش با دیکتاتوری نیست، و همیشه آنجایی به پیروزی رسیده و راه را به آزادی گشوده که از ابتدا تا انتهایش به شکل روزمره به ضعیف کردن طرف مقابل (اعم از حکومت اشغالگر، یا دیکتاتوری، و یا قوانین تبعیض آلود) پرداخته باشد.
نمونه های روشن و زیبای اين واقعيت را می توان در مبارزات استقلال طلبانه ی مردم هند در زمان گاندی و مبارزات رفع تبعیض نژادی در زمان مارتین لوترکینگ، و در مبارزات برابری خواهانه ی زنان در کشورهای اروپایی و آمریکا دید. در این نوع مبارزات هیچگاه مبارزان مددرسان «دشمن آزادی» خویش نشده اند، کنارشان نایستاده اند، و مداوماً از خواسته های خود (که برخلاف خواست های دشمن آزادی شان بوده) گفته و آن ها را تبلیغ کرده اند.
مبارزان مدنی همیشه وقتی در جریانی حضور يافته، یا احیاناً تن به مذاکره داده اند، که امکان پیروزی را دريافته و یا توانسته اند از جایگاهی محکم نیروهای مبارز خود را به رخ ديگرانی بکشند که می توانند به نفع آن ها وارد عمل شوند.
گذشته از این همه، به راستی مبارزه ای مدنی را وجود ندارد که کارش فربه تر کردن «دشمن آزادی» بوده و یا، به بهانه ی نقب زدن به آزادی، به میان دشمن برود و بخواهد «از درون!» آن ها را شکست دهد ـ همان کاری که اتفاقاً در کودتا های خونریز بیشتر دیده شده تا در مبارازت مدنی. مبارزه ی مدنی مبارزه ای است با دست های باز و روشی روشن در مقابل مردم، به خصوص در آنجا که ماهيت و چهره ی دشمن بخاطر سلب مسلحانه ی کلیه ی آزادی های مدنی و قانونی برای مردم کاملاً معلوم باشد.
مبارزان واقعی مدنی وقتی می توانند در کارزار انتخابات اشتراک نمایند که مطمین شوند حضور شان در انتخابات به نفع دیکتاتوری تمام نمی شود و به نفع مردم و سرزمین شان خواهد بود که وبدانند که آن انتخابات به وسیله ی سازمان های بین المللی با رضایت رسمی و علنی حاکمان دیکتاتور نظارت میشود، و همچنین حضور همه ی گروه های اپوزیسیون در جریان تبلیغات انتخاباتی را حداقل برای یک سالپذیرفته و شرایط آن را مهیا و رسماً اعلام کرده باشند.
باید قبول کنیم که در حال حاضر مردم بسیار تنها هستند و به دلیل خشونت افسار گسیخته ی دیکتاتوری دارای اپوزیسیونی قابل اتکا و کارآمد نیستند.
در سالهای اخیر نافرمانی های مدنی در وجود بر افراشتن خیمه های اعتراضی، راهپیمایی ها، اعتصاب غذایی، بحث های انتقادی در میز های مدور، نوشتن مقالات، تحلیل ها و تفسیر های سیاسی، نشر کارتون ها و عکس ها، اشعار طنزی و غیره در محافل مدنی معمول گردیده، اما مشکل اصلی جامعه آنست که اولاً در طی شانزده سال سردمداران نظام تلاش ورزیده اند به گوشهای شان پخته گذاشته این صدا ها را نشنوند و یا از یک گوش شان تصادفا وارد شد از گوش دیگرشان صدای انتقاد خارج شود و یا در حالاتی هم از آن به صفت فیوز دیگ بخار احساسات مردم که هر لحظه از آتش ستم نظام در جوش است استفاده نموده تا آنجا که به دادن چند شعار، راهپیمایی، داد و فریاد و سپس باد گلو کشیدن و درپایان از خستگی به خواب رفتن ارتباط میگیرد آن را تحمل کنند؛ اما جامعه و نهادهای به ظاهر مدنی و اجتماعی و رسانه ها باید از این مرحله گذار کنند که دیگر شورای امنیتی مانند بیروی سیاسی احزاب چپ تمام نهاد های فرهنگی و رسانه های چاپی، صوتی و تصویری را تحت کنترل داشته و یا در کورس تمثیل دروغین آزادی بیان، دموکراسی، مردمسالاری و حکومت قانون با انواع قانون شکنی ها به چشم مردم خاک میپاشند.
مشکل اساسی جامعه مدنی افغانستان آن بوده که در طی شانزده سال اخیر کسانیکه به صفت نظریه پرداز حتا از دانشگاه های بسیار معتبر غرب به کشور آمدند حاضر نشدند خط رشوه، اختلاس، قاچاق، قانون شکنی، زورگویی، معامله گری را از خط مبارزه بر ضد این پدیده ها جدا سازند.
رییس جمهوری در کشور ما عنان حکومت را طی چهارده سال به عهده داشت که در ابتدای به قدرت رسیدن سه بار تکرار میکرد که «دست نشانده استم، دست نشانده استم، دست نشانده استم» اما در آخر کسی را که به اعتراف خودش او را به قدرت رسانده بود تجاوزگر میگفت و یا پس از مفتضح ترین انتخابات جهان در حالیکه در روز های اول رییس جمهور دوم با بیست و چند چیغ مشهورش فریاد میکشید که:«تقلب نه منو، نه منو، نه منو» در نهایت به رییس تقلب سالار انتخابات سفارت پیشنهاد نمود و به منشی تقلب سالار انتخابات زمینه داد تا حامیانش او را بابا بنامند. و یا در دوره اول چنان معامله گری از خط قرمز گذشت که در یک کنار آقای رییس جمهور عصر دموکراسی شاگرد مکتب فرانکفورت می نشست و در کنار دیگرش نماینده ملا محمد عمر و نماینده حزبی که به راکتباران شهر متهم بود واز افراطی ترین تا تفریطی ترین جریاناتی را که از مشت جنگی در لیلیه پوهنتون یا دانشگاه کابل تا سکات واستنگر جنگی در میدان جنگ باهم پیش رفته بودند به دور بوجی های دالری مینشاند که آن را از سازمان های استخباراتی ایران وغرب دریافت میکرد و با این حال عده یی از شبهه روشنفکران، روشنفکر نمایان و پیزار برداران را به عنوان فعالان مدنی در نهاد هایی به کرسی نشاندند که دهن شان را با دالر پر کرده از آنان به صفت مأموران مدنی بر علیه جامعه مدنی و ارزشهای مدنی استفاده کردند. سازمان های اجتماعی را به حدی ذلیل و خوار ساختند که شانزده سال پس از حاکمیتی که از مردمسالاری و جامعه مدنی سخن میگوید حالا کسی دروازه اتحادیه نویسندگان را نمی یابد که در کجاست، از یک اتحادیه ژورنالیستان دهها اتحادیه زیر چتر این و آن ساختند، اتحادیه های کارگران، دهقانان، دکتران، معلمان، پیشه وران، هنرمندان و… را به حدی خوار و ذلیل ساختند که اکنون هر یک آنها در زیر سایه یکی از قلدران سیاسی نفس می کشند، از همینجاست که میتوان گفت در افغانستان به تقصیر یک گروه شبه روشنفکر برگشته از غرب نه اپوزیسیون تشکیل شد، نه نهاد مدنی به وجود آمد و نه سازمان اجتماعی قد بر افراشت و فعالان مدنی به مأموران مدنی مبدل شدند که مهارت شان در پروپوزل نویسی و دریوزه گی به دروازه ارباب قدرت میباشد.

وارسا از کدام شهکاری حکومت وحدت ملی رضایت نشان داد؟!

ژوئیه 12, 2016

نوشته: محمد داود سیاووش
در حالیکه رییس جمهور غنی میگوید از کنفرانس وارسا با دست پر برگشته است و از پاکستان انتقاد نمود که هنوز میان تروریستان تفاوت قایل میشود، در کابل مردم با توجه به وضعیت آشفته داخلی به این ادعا با شگفتی و شک و تردید می نگرند.
با توجه به عدم تدویر انتخابات، فعالیت فرمانی ولسی جرگه، عدم توزیع شناسنامه برقی، سقوط کندز، ارقام مکاتب خیالی و پولیس خیالی، حمله بر ریاست ده، حمله بر فارغین کورس پولیس، رهایی عوامل انتحاری حادثات شاه شهید، لیسه استقلال، ریاست ده از زندان های دولت، فساد گسترده در ساختار دولت افغانستان، فراموشی کشت، تولید و قاچاق مواد مخدر از طرف دولت، فراموشی ماجرای کابل بانک، شهرک هوشمند و دهها ماجرای دیگر، هرگاه واقعاً جامعه جهانی با چشم و گوش پت و نادیده گرفتن این بحران جاری و ساری در ساختار حکومت وحدت ملی به این وضعیت رضایت نشان داده باشد در واقع این رضایت به مفهوم تائید هر روز بدتر شدن وضعیت کشور بوده و به مفهوم چهار تکبیر خواندن جهان بر برگشت اوضاع صلح آمیز در افغانستان میباشد.
دلیل دیگری که در این رابطه باعث شک و تردید مردم میگردد آنست: در حالیکه رییس جمهور غنی پاکستان را متهم مینماید که میان تروریستان تفاوت قایل میشود، مقارن کنفرانس وارسا تلویزیون یک گفت :مقامات امریکایی به این باور اند که حتا رییس جمهور غنی حاضر نیست گروه طالبان را به عنوان تروریست معرفی کند. به گفته این رسانه ، مقامات امریکایی اذعان داشتند برای اینکه اقدامات بر علیه طالبان به نتیجه برسد باید این گروه به عنوان یک گروه هراس افگن شناخته شود. مقامات امریکایی گفته اند طالبان حاضر نیستند از جنگ و درگیری دست بکشند.
با توجه به موارد فوق هرگاه جامعه جهانی به ویژه ایالات متحده( که در افغانستان به قول حنیف اتمر تا سال 2014 هر سال 110 میلیارد دالر مصرف نموده و چند هزار افسر و سرباز خود را در این جنگ کشته داده )به چنین وضعیت اظهار رضایت نموده باشد باز هم مایه شگفتی میباشد.
از نظر آگاهان در زیر پوست کنفرانس وارسا و به دور از رصد رسانه ها احتمالاً رییس جمهور غنی و عبدالله خیلی تحت فشار بوده اند و به نظر نمیرسد درچنین وضعیت دردناک سیاسی رهبران ناتو پس از تقدیم کدام لوح تقدیر با آقایان غنی و عبدالله وداع نموده باشند چون در این کنفرانس از نظر اهمیت در روز دوم برای یک ساعت برای بحث روی موضوع افغانستان وقت داده شد و بیشتر آجندای آن متمرکز به استقرار نیروهای ناتو در لهستان، استونیا و لتوانیا در برابر روسیه بود.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.