Archive for the ‘سینما و تئاتر’ Category

انجنیر لطیف احمدی:برای سینما باید کاری بکنیم،نعره بکشیم، صدا بکشیم

مارس 11, 2015

شماره ( 217) چهارشنبه ( 20 ) حوت ( 1393) / ( 11) مارچ ( 2014)

picture-0221
انجنیر لطیف نامیست شناخته شده در عرصه سینمای افغانستان که چهل سال در امور سینمایی مشغول بوده، چند سال رییس افغانفلم بوده و صاحب امتیاز دومین مؤسسه خصوصی فلم بنام «آریانا» فلم میباشد که در سال 1354 آنرا بدست آورد. انجنیر لطیف با 9 فلم اشتهاری در آریانا فلم و چند فلم مستند کار را آغاز نموده و فلم های «مجسمه های می خندند»، «سیاه موی جلالی» و «گناه» از کارهای مؤسسه آریانا فلم میباشند.
توجه تان را به نظریات ایشان در رابطه به فعالیت های سینمایی چهارده سال اخیر در افغانستان جلب میکنیم:

ارمغان: در چهارده سال اخیر در شرایطی که هالیوود، بالیوود، کن و تمام ساز و برگ های سینمایی دنیا به افغانستان آمد، دستآورد اینها چه بود؟
انجنیر لطیف: افغانستان از نظر موقف خود در حالتی قرار گرفت که جهان بالایش فوکس کرد و در تمام ابعاد افغانستان چه مسایل اجتماعی بود، چه مسایل سیاسی بود، چه مسایل فرهنگی اش بود توجه جهانیان به این جلب شد که خوب از این افغانستان چی ساخته میشود و بعد از سلسله جنگهای داخلی و بعد از بر آمدن روسها اینها افغانستان را الگو قرار دادند که باید یک دبی ثانی شود یا همینطور یک ایده بود ولی از آنجا که ستراتیژی های کشور های غرب چنین چیزی نبود، یک فرصت بسیار کوتاه پول را سرازیر کردند در جامعه افغانی و یک بار همه را غرق همان بازار پر زرق و برق خودشان کردند ولی متأسفانه کار بنیادی که باید در افغانستان صورت میگرفت صورت نگرفت.
ارمغان: کار باید ما میکردیم و امکانات را آنها میدادند، آیا ما کارآیی نداشتیم یا مقصر آنهاست؟
انجنیر لطیف: متأسفانه من فکر میکنم همین پولی را که خودشان دادند اختیارش را هم خودشان گرفتند، در بسیاری از پروژه ها، در بسیاری از موارد، در بسیاری از تصمیمگیری ها آنها خودشان دخیل بودند.
ارمغان: پیشنهاد ها رد شد یا اصلاً آمادگی داخلی برای پذیرش دریای کمک ها وجود نداشت؟
انجنیر لطیف: من فکر میکنم که برای حکومت ما بسیار دیکته میشد که این کارها را بکنید، این کار ها را نکنید.
ارمغان: شما از کدام خارجی درخواست کرده اید که گپ های شما را قبول نکرده باشند؟
انجنیر لطیف: صدبار، صدبار، صدبار مثلاً من رییس افغانفلم بودم از امریکا، از انگلیس، از فرانسه، از ایتالیا، از همه جا در خواست کردم.
ارمغان: مثلاً چه درخواست کردید؟
انجنیر لطیف: ما خواستیم که همین سینمای ما را از این حالت بیرون بکشید، پیشنهاد داشتیم که ما را کمک کنید، برای ما بورس ها بدهید، ما را با جهان ارتباط بدهید، برای ما پول بدهید از همین پولهای سرشاری که سرازیر میشود لطفاً برای سینمای افغانستان اختصاص بدهید ما را از نظر تجهیزات کمک کنید، یک آرشیف افغانفلم را اینها کمک نکردند که از همان حالت خود برآید، امریکا سفر کردیم، آلمان سفر کردیم، فرانسه سفر کردیم.
ارمغان: چرا از طریق حکومت این تقاضا ها را در پلان پنجسال دولت شامل نساختید، تا از بودیجه پول میگرفتید؟
انجنیر لطیف: ما بسیار زیاد این کار را کردیم ولی دولت، کدام دولت، کاری را که خودشان میخواستند میکردند کاری را که نمیخواستند به هیچ صورت آنرا انجام نمیدادند.
ارمغان: گفته میشود که کار هنر با اهل هنر است مثلاً شما مارمولک را ببینید در یک حالت یک آدم یک کاری را میکند که حکومت نمیخواهد، یا مثلاً در یک جای اناث را به استدیوم راه نمیدهند از آن سوژه یک سینماگر یک کاری را میکند بحیث یک انگیزه انفجار نفرت اجتماع که حتا حکومت هم جلو اش را گرفته نمیتواند آیا امکان نداشت که مستقل شما کارهایی بکنید؟ مثلاً در این مدت آیا کدام کاری شده که خلاف نظر دولت و طرف توجه ملت قرار گرفته باشد؟
انجنیر لطیف: کارهایی شده ولی متأسفانه که سینمای افغانستان بازهم بدست دولت بود و نهادش افغانفلم بود و افغانفلم هیچگاه بدون نظر دولت…
ارمغان: ببینید یک کسی به نام کمال تبریزی میرود در فلم ترسیم میکند یک آدم را که از بند رها میشود در لباس همان کسانی که مردم خوش ندارند در راه هیچ موتر برایش به دلیل نفرت از لباس توقف نمیکند، از این یک سر و صدا ایجاد میشود حتا حاکمیت بسیار پر قدرتی که آنجا است می لرزد من میگویم حال همین سینماگر ما چرا همینطور سوژه را پیش نکشید؟
انجنیر لطیف: خوب سینماگران ما در آن حد توان مالی نیستند که بتوانند تمام یک پروسه فلم را به عهده بگیرند و آنطور یک فلم بسازند و همچنان سینمای ما در آن حد فرهنگ قوی سینمایی یا از نظر تولید در آن حدی قرار ندارد که ما بتوانیم همچو یک کارهایی را بکنیم ولی جسته و گریخته کارهایی صورت گرفته مثلاً فلم «اسامه» جهان را تکان داد.
ارمغان: «اسامه» خواست دنیا بود، بالاتر از «اسامه» چه کردید؟
انجنیر لطیف: خوب بالاتر از آن هم بعضی کارهایی صورت گرفت مثلاً خودم یک دانه فلم ساختم بنام «سنگسار» زیر فوکس بسیار قوی قرار گرفتم که حتا برای من اخطار هایی هم دادند هدف شما را من گرفتم هدف شما یک مبارزه دسته جمعی تصویری سینما که باید آن راه اندازی میشد، متأسفانه همانطور فضا بوجود نیامده بود که ما باید همین کار را به صورت دسته جمعی یا کلکتیفی میکردیم، اگر بگویم که اتحادیه سینمای افغانستان این کار را میکرد در یک حدی ضعیف بود، اگر بگویم که افغانفلم این کار را میکرد این مربوط دولت بود که حرکاتش کنترل میشود و از همان به اصطلاح راه اندازی هایی که دولت در عرصه سیاست فرهنگی خود داشت نمیگذشت، کسانی که در بیرون قرار داشتند آنها این توانمندی های فکری و ذهنی را نداشتند که باید همچو یک حرکتی را انجام بدهند مگر جسته و گریخته فلم های کوتاهی ساخته شد که همه آن بیانگر تشنجات اجتماعی یا برخورد های بسیار بد دولت یا زمینه های بسیار نا هنجار زندگی در افغانستان بود که راه باز کردند به فستیوال های جهانی و آنجا بسیار تقدیر شدند و جوایزی هم گرفتند.
ارمغان: شما از پیشکسوتان سینمای افغانستان استید، بیاد دارید که در دهه دموکراسی یک فلمی بنام «اسپارتاکوس» در سینمای آریانا به نمایش گذاشته شد، در پارک زرنگار جوانان جمع شدند و شعار دادند که زنده باد اسپارتاکوس بالاخره حکومت متوجه شد نمایش آن فلم را قطع کرد، آیا ما نمیتوانستم شعور مدنی و سیاسی مردم را توسط بعضی کارهایی که حتا از خودمان هم نبود، از طریق چند سینما یا از طریق همین سریال هایی که در تلویزیون ها بود یا کسانی که تلویزیون سینما دارند طوری آماده سازیم که مردم برای ترقی، برای انکشاف و برای پیش رفت و برای شکستن تابو ها سر بلند میکردند؟
انجنیر لطیف: ببینید شرایط برای هر موضوع بسیار زیاد مهم است، همان وقت که شما فلم «اسپارتاکوس» را گفتید جامعه آبستن یک انقلاب بود، جامعه آبستن بسیار گپ هایی در تضاد با حکومت و دولت بود، شرایط طوری بود که مظاهرات در هر گوشه و کنار افغانستان بصورت گسترده حتا مظاهرات خیابانی راه اندازی میشد، یعنی یک حالت پذیرش ذهنی مردم وجود داشت که وقتی فلم «اسپارتاکوس» آمد، بعنوان یک قهرمان، بعنوان یک مبارز در فلم ظهور کرد و در میان مردم در جامعه بسیار زیاد تأثیر خود را داشت، خواستند که همان را الگو قرار داده از آن استفاده های بسیار عمیق اجتماعی و سیاسی خود را داشته باشند.
ارمغان: اما ما میتوانستیم حداقل یک «زاپاتا» بسازیم در همین شرایط موجود؟
انجنیر لطیف: بلی، ولی ببینیم که این شرایط چه کرد، این شرایط آنقدر ذهنیت ها را افسرده ساخت و آنقدر مردم را افسرده و ذهنیت ها را به حالت عقب مانی و در یک حالت فرسایشی قرار داد که این سینه به سینه آرام آرام از دوران کودتای هفت ثور همینطور ادامه دارد که ذهنیت ها و مردم کوبیده شد و ذهنیت ها و متفرق شد مردم و شرایط هم فرق کرده بود برای این کار دیگر تشکلی که باید برای یک سازماندهی کاری همانطوری که شما گفتید به آنصورت، دیگر متأسفانه آنرا دیگر در گلو خفه ساختند، در اذهان خفه ساختند اگر نه در این سیزده سال که آزادی بیان هم شعار خود را بلند کرده این یک نعمتی است که ما از آن نصیب شدیم اما نتوانستیم که از این آزادی بیان استفاده دقیق ببریم.
ارمغان: در یک صحنه «زاپاتا» اگر یادتان باشد وقتی مردم از زمامدار زمین های شان را میخواهند و زمامدار میگوید زمین های دیگران را به آنان داده نمیتواند «زاپاتا» میگوید ما زمین های مان را میگیریم و از همینجا مردم رهبرشان را بر میگزینند و حق شان را میگیرد، آیا در شرایط چور و چپاول زمین ها و دارایی های مردم ما نمی توانستید یک سوژه را اینچنین در اذهان القاء کنیم؟
انجنیر لطیف: میتوانستیم درست است، دقیق است گپ تان میتوانستیم ولی ببینید این زمین از طرف کی غصب شد، در این کی دخیل است همان دولت که شما میگویید که امروز نام هایشان افشأ نمیشود نه از طرف حقوق بشر نه از طرف نهاد هایی که این را بررسی و در جستجویش استند امروز کسی جرأت این را ندارد که به تلویزیون ها بگویند که این است غاصب زمین در حالیکه بارها گفته شد زمینها غصب شده، توسط زورمندان غصب شده، توسط تفنگداران غصب شده، توسط قوماندان ها غصب شده ولی هیچکس جرأت این را کرده نتوانست که در تلویزیون بگوید این آمر، این قوماندان، این نفر، این ها استند که زمینهای شما را غصب کرده اند و پا به گلوی شما مانده اند، هیچکس نتوانست بخاطر چه بخاطر اینکه امروز نفوذ را همان تفنگدار دارد همان آدمی را که سر بلند کند در مابین خانه اش به قتل میرساند، شرایط شرایط بسیار بسیار اختناق است، شرایط کشت و کشتار و خون و آتش است که همینقدر تأثیر خود را سر از آن مردم دارد که کسی نتوانست که امروز بگوید که…
ارمغان: در چنین شرایط نقش مدنی سینما چه شد؟ سینما باید مردم را آماده قربانی بسازد، مثلاً وقتی فرمانده میگوید «اسپارتاکوس» را شما نشان بدهید ما شما را ما رها میکنیم، تمام برده ها بر می خیزند و هر یک صدا میزند که من «اسپارتاکوس» استیم، اسپارتاکوس خودش از آن نیرو متعجب میشود، یا مثلاً وقتی زمامدار می پرسد نامت چیست میگوید «زاپاتا» و نام آن آدم را حتا زمامدار یادداشت میگیرد سینمای ما باید همین الهام را بدهد و مردم را آماده بسازد.
انجنیر لطیف: ببینید شرایط کشور ما با دیگر جهان بسیار زیاد فرق میکند، دیگر جهان یک ملت استند، یکصدا استند، یک مفکوره استند، اما در کشور ما و شما ببینید که این کشور چندین ملیتی یا چندین قومی هیچ جور نمی آیند، هیچ، یکصدا شده نمیتوانند، ببینید وقتی روس از این کشور می برآید تنها کابل در 9 تنظیم تقسیم میشود که می بینیم این تنظیم ها چگونه قربانی میدهند فقط بخاطر ملیت گرایی، فقط برای قومگرایی خودشان ما وقتی یک ملت نشویم صدای ما هیچوقت همگون و یکصدا نخواهد بود، به آن خاطر برای ما بسیار زیاد دشوار است که ما برای مبارزه در عرصه سینما یکه تاز باشیم ولی حرف شما هم درست است که ما برای سینما باید کاری بکنیم، نعره بکشیم، صدا بکشیم خوب همین فلم هایی که ساخته شده تا به حالی پیام خود را داشته، پیام ضد طالبی خودرا، پیام ضد جنگ خودرا، پیام ضد جنگسالار خودرا، بسیاری پیام هایی را که در اجتماع قابل پذیرش نبوده این پیام های خود را داشته ولی شما آن نعره یی را که از «اسپارتاکوس» مردم داشت می خواهید و آن نعره یی را که «زاپاتا» داشت میخواهید من فکر میکنم که حالا آن شرایط در افغانستان برای ما بسیار زیاد بسته شد بخاطریکه امروز یک حرکت شما میکنید کمره تان را ببرید پولیس می آید که این کمره را برای چی در اینجا مانده ای، بیاور اجازه نامه ات را، تو چی میکنی؟ تو کی استی؟ بخاطریکه ما باور های خود را در این جامعه از دست داده ایم ما بسیار زیاد به اصطلاح خارجی ها دیسکریدت شده ایم در این جامعه، دیگر باور کردن بسیار زیاد سخت است من برای شما بگویم که در دوران همین کودتای هفت ثور ببینید در ده سالی که روس ها در همینجا بودند ما هر آنچه خواستیم گفتیم، من در فلم «فرار» خود گفتم که مغزهای دانش از این کشور فرار میکنند بخاطریکه با رژیم ساخته نمیتوانند، مثلاً من گفتم که قوای مسلح افغانستان آنقدر بیچاره شده که در عسکر گیری زیر سن هژده را کش میکنند، در موتر ها می اندازند و می برند، من در فلم «پرنده های مهاجر» گفتم که در کشور ما هیچوقت نمیتواند سیاست های روبنایی بر فرهنگ ما تأثیر بسیار زیاد به سزای خود را داشته باشد. این گپ هایی بود که ما در آن دوران گفتیم و همان دوران ما میدانستیم که همان فضایی را داریم که میتوانیم بگوییم اما شما باور بکنید که امروز کسانی که اعلان میکنند که ما حامی آزادی بیان استیم همین فضا را برای ما نمیدهند که همین کار را بکنیم.
ارمغان: در گذشته سریال های هندی در تلویزیون ها زیاد بود، یکتعداد محافلی بر خواستند علیه آن و گفتند که این سریال ارزشهای ما را مدنظر نمیگیرد به هر حال آن سریال ها رفتند و سریال های ترکی آمدند، شما رفتن آن (سریال های هندی) را و آمدن این (سریال های ترکی) را چگونه ارزیابی میکنید؟
انجنیر لطیف: من فکر میکنم که هر فرهنگ بیگانه یی که در کشور ما می آید و رایج میشود خواه مخواه سر ذهنیت های عامه تأثیر بسزای خود را دارد مخصوصاً سریال ها که یکی از ویژگی های سریال ها اینست که این سریال ها مردم را در یک حالتی قرار بدهد که باش صبح چی میشود، باش دیگر صبح چی میشود، یعنی سریال اینقدر عظمت و قدرت خود را دارد. یک مدتی که سریال های هندی آمد، آن کسی که سریال می سازد برای من نمی سازد، برای ملت من نمی سازد، برای مردم ما نمی سازد، برای مردم خود میسازد، برای فرهنگ خود میسازد ولی این من هستم که احتیاج این را دارم که سریالش را بخرم و به تلویزیون خود به نمایش بگذارم، اینکه همین سریالش بالای ملت من چه تأثیری را میگذارد این گپ جداگانه است، این کاملاً سوال جداگانه است بخاطریکه ما کسی را محکوم ساخته نمیتوانیم که تو فرهنگ ات را سریال نساز که باز یک روز بالای مردم من تأثیر بد میکند، میگوید آقا من سریال خود را برای مردم خود ساخته ام، من سریال خود را از فرهنگ خود گرفته ساخته ام.
ارمغان: اما در مقابل سریال هندی با سریال ترکی بنام «وادی گرگها» در شرایطی معاوضه میشود که محتوای آن قاچاق است، فساد است، و هر روز در آنجا یک دسیسه تازه به نمایش گذاشته میشود، خبر دارید که بنام «پولاد علمدار» اطفال یکدیگر خود را به تفنگچه زده و کشته، این را چگونه ارزیابی میکنید؟
انجنیر لطیف: بلی خبر دارم، ببینید که وقتیکه آزادی بیان می آید وقتیکه نهاد ها آزاد می شود و همین رسانه ها بسیار به صورت گسترده کار میکنند حالا دیگر رسانه ها دنبال این نمیگردند که ما چی فرهنگ و تربیه را باید از طریق فلم ها و سریال ها برای مردم بدهیم آنها فکر میکنند که ما چگونه میتوانیم که توجه مردم را به طرف تلویزیون های خود جلب بکنیم که تلویزیون های ما در قدم اول بیاید.
ارمغان: این مربوط به بخش خصوصی است که مالک تلویزیون هر چی دلش میخواهد میکند، الترناتیف همین سینماگران ما، جامعه مدنی، همین حکومت و همین نهادها در برابر آن چیست؟
انجنیر لطیف: متأسفانه وزارت اطلاعات و فرهنگ آنقدر در برابر این مردم لنگش کرد و آنقدر کرنش کرد که بسیاری از قوانین و لوایح خود را طوری که آنها هر چی خواستند به دلشان کردند، بدیل هم نداشتیم از من بار ها پرسان کردند حتا از من شخصاً شورا پرسان کرد، من برای بخش فرهنگی ولسی جرگه گفتم که خی شما که میگویید که این سریال ها نباشد، چه باشد این خو باید برای خود بدیل داشته باشد شما حکومت را وادار به این بسازید که سر سریال های افغانی کار بکند، پول بدهد، پول مصرف کند، شما تا وقتی که در برابرش با بدیل فلم مبارزه نکنید، با هیچ چیز دیگر مبارزه کرده نمیتوانید.
ارمغان: بدیل اگر ما ساخته نمیتوانیم لا اقل میتوانیم مانند سریال های گذشته «شیر ببی»، «کمیسار کیلر»، «هفده لحظه بهار»، «کمیسار کتانی» و غیره که در تلویزیون افغانستان به نشر میرسید و با استفاده از دستآورد های امروزی غرب در برابر این سریال های مستهجن مقابله میکردیم سریال هایی که در غرب ساخته شده به مراتب از امروز و حتا فردا این سریال ها کرده بهتر است، چرا از آنها نیاوردند؟
انجنیر لطیف: قانون رسانه های همگانی را حتماً شما خوانده اید، یعنی دست و پای ما را بسته، وقتیکه ما در افغانفلم بودیم تمام همین گپها مربوط افغانفلم بود، تمامش مربوط لوایح و مقررات افغانفلم بود، هیچ سریالی، هیچ فلمی بدون نظر افغانفلم وارد کشور نمیشد، اما یکبار وقتی قانون رسانه های همگانی ساخته میشود در آنجا تصریح میشود که شما هیچ چیزی را سانسور کرده نمیتوانید حتا این تفتیش عقاید است و ما در قانون آزادی بیان تفتیش را کاملاً لغو کرده ایم و نباید وجود داشته باشد.
ارمغان: سینما ها و تلویزیون ها هر چه میکنند بگذار بکنند ولی شما سریال های درجه اول انتباهی را میآوردید از طریق شبکه های رسمی و یا در برابر پول از شبکه های خصوصی با محتوای بهتر نمایش میدادند کی دست تان را گرفته بود؟
انجنیر لطیف: بسیار خوب، دقیق است، گپ تان دقیق است، حالا سریالی که از طریق دولت آورده میشود دولت باید بالای آن سرمایه گذاری بکند، باید یکمقدار پول در اختیار قرار بدهد در حالیکه دولت در همین سیزده سال یک دالر هم در رابطه به همین موضوعات سرمایه گذاری نکرده، میفهمید چرا، بخاطریکه ما وقتی از بازار آزاد گپ می زنیم، در بازار آزاد فرهنگ جا ندارد، ما همرای آقای کرزی نشستیم چهل نفر بودیم، همرایش صحبت کردیم، گفت بگذارید سینما را برای بازار آزاد، بگذارید برای مردم، خودشان هر چه کردند سینما را بسازند، خوب ساختند، خراب ساختند همانها باید بسازند، ما بسیار مخالفت کردیم، که این کاملاً غیر مسوولانه است، وقتیکه شما فرهنگ را برای بازار آزاد بگذارید، تولیدش فرهنگ بازاری است، تولیدش شی بازاری است حالا شما نمیتوانید که ادعا بکنید چرا این اینطور است، وقتیکه یک رییس جمهور میگوید این را بگذارید به بازار آزاد که بازار آزاد هرچی کرد راه خود را باز پیدا میکند، دیگر ما چطور میتوانیم برای رشد و بالندگی فرهنگ یک هدف داشته باشیم یک راهکار داشته باشیم که من بسیار زیاد در این قسمت هم متأسف استم هم بسیار زیاد افسرده استم، می فهمید در همین طول سیزده سال من به دهها سریال نوشته شدگی دارم، شاید شما یک سریال را به نام «حسن غمکش» شنیده باشید، که آن حسن غمکش کابل خود را دوست دارد،در هر بُعدی از نارسایی ها و ناتوانی ها میرود سهم میگیرد و به قدر توان خود زحمت می کشد و جلو میگیرد اما متأسفانه همین را بار ها به وزیر صاحب اطلاعات و فرهنگ گفتیم که برادر همین رقم سریال است همین را لا اقل از طریق تلویزیون بگذار ساخته شود، شاید سهم خود را آنها هم بگیرند یا گرفته باشند را سریال هایی که وارد این کشور میشوند.
ارمغان: در هر جامعه دو نوع فرهنگ وجود دارد یکی فرهنگ خوب و دیگری فرهنگ بد، فرهنگ غرب هم بهترین دستآورد ها را در عرصه سینما دارد آیا ما به حیث کسانی که با غرب رابطه داشتیم نمیتوانستیم بخش های مثبتش را بیاوریم؟
انجنیر لطیف: میتوانستیم، کاملاً میتوانستیم اما همین را کی می آورد، این را رییس های رسانه های تصویری نمی آورد این را باید دولت بیاورد، ببینید تا به امروز وزارت اطلاعات و فرهنگ یک ستراتیژی فرهنگی برای خود ندارد، وقتیکه یک دولت یک ستراتیژی فرهنگی برای خود ندارد همین انارشیسم و همین الیگارشی در عرصه فرهنگ بار می آید نمی فهمند که چه باید بکنند ما هم فرهنگ بد داریم ولی ما نباید فرهنگ بد خود را به رُخ بکشیم همیشه بالای همان محاسن کار خود باید کار بکنیم ولی در غرب همانطوریکه شما گفتید که دو فرهنگ دارد فرهنگ خوب و فرهنگ بد دقیق است که ما باید فرهنگ خوب آنها را بگیریم، بعضی چیز هایی است که به گفته شما باید آن بصورت همگانی به تمام کشور ها یک الگو است، مثلیکه «اسپارتاکوس» را شما گفتید، همان فلم ها را پیدا کردنش و آوردنش کار دولت است مطالبی را که شما میگویید جالب است، بسیار خوب که شما از «هفده لحظه بهار» صحبت کردید، از «اسپارتاکوس» گفتید، از بسیار فلم های مقبول دیگر یادآور شدید مثلاً از فلم «اختاپوت» یک دولت بود بالاخره یک سیتسم وجود داشت، حالا سیستم وجود ندارد، حالا هیچ سیستم نیست من از خانه خود می برآیم تا سر چارراهی میروم نه مصئونیت دارم نه هیچ چیزی…
ارمغان: یک نظر وجود دارد که اگر همان مقدار پولی را که بنام رفتن به کن و رفتن به کجا و کجا همین سینماگران ما مصرف کردند محاسبه شود از اداره مؤقت تا به حالا این شاید چند برابر ساختن یک مؤسسه سینمایی معاصر بسیار مدرن شود شما چه نظر دارید؟
انجنیر لطیف: اول من باید برایت بگویم که دولت در راستای رفتن به کن، رفتن به جشنواره های بین المللی، رفتن به بعضی از نشست های بین المللی سینمایی یک درهم و یک دینار هم نداده، هیچ دولت مصرف نکرده، مؤسسات خارجی هم اگر داده صرفاً کرایه طیاره داده مثل دیگر مردم های جهان خرچ و خوراک و هوتل را اگر داده باشد.
ارمغان: همین پولهایی که از حساب جهان آمده همین اگر حساب شود یک مؤسسه بزرگ سینمایی ساخته نمیشد؟
انجنیر لطیف: نه، این رقم برداشت را زیاد قبول کرده نمیتوانیم این سفر ها، سفر های لازمی است، مثلیکه یک رییس جمهور یک جایی میرود، مثلیکه یک وزیر یک جای میرود، مثلیکه در یک نشست جهانی میروند، مثلیکه در کنفرانس های بین المللی میروند، این هم جزئی از همان گپ ها بود، اگر ما بخواهیم بنیاد یک سینمای قوی را در افغانستان بگذاریم یا غرب باید کمک مان بکند یا دولت افغانستان باید کمک مان بکند، که آقای اشرف غنی احمدزی این وعده را برای ما داده که سینمای افغانستان را از این حالت بیرون میکشد از این منجلاب بیرون میکشد شخصاً خود من را گفته و ما امیدوار به همین استیم.
ارمغان: شما چه میخواهید از آقای غنی؟
انجنیر لطیف: ما از آقای غنی میخواهیم که همین افغانفلم کوچکی را که وجود دارد به عنوان یک نهاد دولتی آنقدر تقویه بکند که این بتواند سیستم هایی را به وجود بیاورد که نخبه ترین سینماگران را دور خود جمع بکند، برایشان پول بدهد برایشان هدایت بدهد که فلم بسازید، اما کدام فلم؟ آن فلم هایی که از دیدگاه یک بورد مسلکی بسیار قوی همانطوری که شما پیشتر مطرح کردید، خواست های ملت است، خواست های فرهنگ افغانستان است برای همانها پول بدهد که همانطور فلم ها، همانطور سریال ها باید ساخته شود و وقتیکه سینما جایگاه خود را گرفت در آن جایگاه سینماگر ما باز پول کار ندارد از دولت خود، برای اینکه وی شناخته میشود و پیوند میخورد به جشنواره های بین المللی، به پرودیوسر ها و به دونرهای بین المللی باز آنوقت پیسه خودش میآید.
ارمغان: بعضی نظریات وجود دارد که به دلیل سناریو های ضعیف در گذشته دونر ها و مؤسسات بین المللی در سینمای افغانستان سرمایه گذاری نکرده اند؟
انجنیر لطیف: این گپ هم میتواند دقیق باشد، بخاطر اینکه حالا چیزی که ما در کشور خود کم داریم آن سناریست است، چیزیکه ما در کشور خود داریم درامه نویس است، چیزی که ما شکر زیاد در کشور خود داریم نویسنده است که متأسفانه سینماگر ما هیچگاه با نویسنده ما یک رابطه تنگاتنگ ندارد، در گذشته داشته اما حالا ندارد، وقتی که سناریو ها را از دل خود فرمایش میدهید سناریو فن است و آن فن یک علم است، آن را که نتوانید بفهمید هر چیزی را خو نمیشود پیوند بزند و نامش را سناریو بگذارد و پیشکش بکند و روان بکند، شاید یکی از علت ها هم همین باشد که سناریو ها ضعیف بوده و طرح ها بسیار زیاد ضعیف بوده ولی من برای شما میگویم وقتیکه این آقا زاده آمد وقتیکه میلیارد ها دالر اینجا به مصرف رساند، اگر میخواست سینمای افغانستان را از اینحالت بیرون بکشد در سیستم خود یک کمیته یی را ایجاد میکرد که آن کمیته تمام کار های سینمایی را منج میکرد، ارزیابی میکرد، برایش طرح میکرد، تا میفهمید که پوتانسیل کاری در اینجا وجود دارد ولی تنظیمش را باید او میکرد. Ÿ

جشن پایکوبی بر خرابه های کابل ننداری و تیاتر پغمان

اکتبر 29, 2014

شماره( 198 ) چهارشنبه 7 عقرب 1393 / 29 اکتوبر 2014

کاووس سیاووش

theatr paghman

تیاترکابل2

اگر از پول جشنواره های تیاتر سیزده ساله تعمیرات ویرانه و به خاک نشستۀ کابل ننداری و تیاتر پغمان بازسازی میشد، اکنون پس از خروج قوای بین المللی از افغانستان دو کانون آبرومند استمرار تربیه نسلی از هنرمندان و جایگاهی برای اجرای نمایشات تیاتری در افغانستان میداشتیم؛ اما دریغ و درد که به روال کار های یکبار مصرف جامعه جهانی از آن جشنواره های سیزده سال اخیر به غیر از چند عکس برای گزارشدهی چیزی باقی نمانده و همه پولهای جامعه جهانی در آتش سیاست یکبار مصرف جامعه جهانی و دولت افغانستان طوری سوخت که مانند آتش سوزی پارچه های کاغذ هیچ قوغ و پارچه یی برای گرم نگهداشتن دیگدان تیاتر کشور از خود بجا نگذاشت.Ÿ

سلام سنگی و طاهر شباب هنرمندان شهیر سینما و موسیقی افغانستان

سپتامبر 3, 2014

شماره (190) چهارشنبه 12 سنبله 1393 / 3 سپتمبر 2014

salam

پدر تیاتر افغانستان با جهان وداع گفت

دسامبر 8, 2013

شماره 153/ یکشنبه 17 قوس 1392/ 8 دسمبر 2013
abdul qayoum besid
کاووس سیاووش
استاد عبدالقیوم بیسد پدر تیاتر افغانستان با تأسف روز 14 قوس سال جاری به اثر بیماری که عاید حالش بود با جهان وداع گفت.
استاد بیسد به سال 1302 خورشیدی در ده افغانان کابل دیده به جهان گشوده و پس از فراغت از لیسه استقلال در پوهنی ننداری ریاست مستقل مطبوعات به کار آغاز نمود. استاد بیسد با اجرای نقش میرزای کم سواد در نمایشنامه میراث نوشته استاد رشید لطیفی وارد دنیای هنر تیاتر شد و در بیشتر از سه صد نمایشنامه از نمایشنامه نویسان شرق و غرب نقش ایفا نمود، که از نمایشنامه های سوفوکل، شکسپیر، هوگو، چخوف، برشت، استاد توفیق الحکیم مصری، در خارج و از نمایشنامه های استاد رشید لطیفی، استاد برشنا، عبدالرحمن پژواک و دیگران در داخل میتوان نام برد.
در رادیو استاد بیسد سالهای متمادی در نقش کاکا مینجانی پارچه های رادیویی به شنوندگان تقدیم نمود. استاد بیسد در نمایشنامه های او پدرم نیست، سمبول قانونیت، مفتش، آدمک ها، شب و شلاق، زمین، پلنگ در سایه ملنگ، خسیس و غیره درخشش بینظیری در ستیژ تیاتر افغانستان داشت.
استاد بیسد در سیمای هنرپیشه و کارگردان رسمی تیاتر رادیو تلویزیون افغانستان به صفت مدیر مسوول پوهنی ننداری و شهری ننداری، کارگردان افتخاری لیسه های ملالی، رابعه بلخی، زرغونه و موسسه نسوان و کودکستان ها و لیسه های استقلال و امانی، سناتور در شورای ملی، استاد هنر های دانشکدۀ هنرهای دانشگاه کابل، معین و سرپرست کمیتۀ دولتی کلتور و مشاور وزیر اطلاعات و کلتور وقت به وطن خدمت نموده اند، اما افسوس که غرب وقتی از سرزمین مولیر، شکسپیر، سوفوکل، ویکتور هوگو پس از سال 2001 به افغانستان آمد، این سیمای با عظمت چون کوه هنر تیاتر را ندیده میلیون ها دالر را به دست کسانی در عرصۀ هنر تیاتر داد که استاد بیسد حتا به صفت شاگرد صنف تیاتر نیز آنها را به رسمیت نمی شناخت و این یک مردستان مرد تیاتر در عالم آواره گی در شهر با پای پیاده سرگردان و واویلان میگشت، در مقابل کسانیکه حتا شاگرد مبتدی ایشان به حساب نمی رفتند از لندن به پاریس و از پاریس به بن و از بن به واشنگتن و از واشنگتن به روم در سیر و سفر بودند و بنام تیاتر جهیز گری میکردند.
وای به حال جهان غرب و دولت افغانستان که چنین چهرۀ اصیل و بی بدیل را در طی حضور بیش از یک دهه در افغانستان نشناختند و از کنارش بی پروا گذشتند.Ÿ
روح استاد بیسد شاد و فردوس برین جایش باد!

مصطفی حیدری: از مردم توقع دارم قدر هنر و هنرمند را بدانند

سپتامبر 12, 2013

شماره 141/ پنجشنبه 21 سنبله 1392/ 12 سپتمبر 2013
MV5BMTcwODk3MzQxN15BMl5BanBnXkFtZTcwMzk4Njc5OQ@@._V1._SY314_CR18,0,214,314_
مصطفی حیدری به سال 1364 هـ ش در یک فامیل روشنفکر در شهر کابل چشم به دنیا گشود. دروس ابتدایه را در مکتب متوسطه وزیر محمد اکبر خان کابل و باقی دروس خویش را تا صنف دوازدهم در لیسه عالی نادریه شهر کابل به اتمام رسانید .

بعد از فراغت از لیسه عالی نادریه بنابر شوق وعلاقه که به هنر داشت، تحصیلات عالی خود را در پوهنحی هنرهای زیبای پوهنتون کابل در بخش تمثیل و کارگردانی در سال 1384 به پایان رسانید. مصطفی علاوه بر زبان مادری اش دری و پشتو به چندین لسان خارجی چون انگلیسی، اردو، هندی و عربی تکلم مینماید.

کارکرد های مصطفی حیدری :

تحصیلات مصطفی حیدری بعد از این که به پایه اکمال رسید ، اولین کار خود را با دفتر یا انجوی بنام AWARD که برای خانمها کار میکرد به حیث مدرس زبان انگلیسی در سال 2002 م آغاز نمود، و بعدا در در سال 2003 م در دفتر UNAMA در بخش انتخابات ریاست جمهوری ایفای وظیفه نمود. سپس در سال 2004 م در بخش فرهنگی بنیاد فرهنگ و جامعه مدنی به حیث مسوول نمایشگاه ها کارش را ادامه داد. مصطفی بنا بر لیاقت، استعداد کاری وهمچنان حاکمیت به لسان انگلیسی که داشت، توانست کار خود را با کمپنی DREAM WORKS امریکائی که به خاطر انتخاب هنرپیشه های افغانی برای فلم ( کاغذ پران باز ) به کابل آمده بودند، در سال 2006 م شروع نمود. کتاب کاغذ پران باز که نوشته از خالد حسینی افغان امریکایی است که یکی از پر فروش ترین کتابهای 2003 درامریکا بشمار میرفت. مصطفی حیدری کار خود را به حیث معاون کارگردان انتخاب چهره برای فلم کاغذ پران باز در کابل آغاز نمود. باوجود مشکلات زیاد و کاغذ پرانی های که در ادارات دولتی وجود داشت، مصطفی همراه با خانم (کیت داود) کارگردان انتخاب چهره به دنبال انتخاب هنرپیشه های افغان برای نقش آفرینی در فلم کاغذ پران باز، در کابل مشغول شد. بعد از 2 ماه جستجو ایشان توانستند 16 تن از هنرپیشه های افغان را انتخاب نمایند.بعداً مصطفی به صفت مسوول خریداری لوازم و اشیای افغانی برای فلم کاغذ پران باز به کار گماشته شد و سپس دوباره توسط کمپنی DREAM WORKS امریکایی به حیث مشاور فرهنگی و مترجم برای فلم در کشور چین به کار استخدام گردید. مصطفی مسوول شانزده تن از هنرپیشه های افغانی بود که برای فلم از کابل انتخاب شده بودند و آنها را به کشور چین نیز همراهی نمود. او خود نیز یکی از هنرپیشه های فلم کاغذ پران بازThe Kite Runner است.

مصطفی نه تنها در فلم کاغذ پران باز نقش آفرینی نموده، بلکه در چندین فلمهای دیگر بشمول فلم بچه کابلی یا (Kabuli Kid) که یکی از ساخته های برمک اکرم است، در نقش خبرنگار رادیو نیز روی پرده سینما ظاهر شده است.

مصطفی حیدری فعلا در شهر (لاس انجلس کالفرونیا- ایالات متحده امریکا زندگی میکند و در رشته کمپیوتر ساینس در کالج Santa Monica در لاس انجلس مصروف تحصیل میباشد.

کارهای هنری وی :

کارهای هنری مصطفی حیدری شامل بخش تیاتر و سینما میباشد که از آنجمله پارچه تیاتر بنام (من جنس دوم نیستم) که به کارگردانی مرحوم احمد نجیب اعطا برای روز زن (8 مارچ) در سال 1385 در تالار لسیه اسقلال به نمایش درآمد.

اثر دوم تیاتر وی عشق از دست رفته یا (Love’s Labour’s Lost) است که نقش پیام رسان را دارد. این پارچه یکی از اثار ویلیم شکسپیر نویسنده معتبر بریتانیائی است که به لسان دری ترجمه و توسط ممثلین افغان بشمول (شاه محمد نوری، نبی تنها، فیصل عزیزی، مصطفی حیدری، عارف باهنر کبیر رحیمی، صبا سحر، برشنا بهار، مارینا گلبهاری، لیلا همگام، و پروین مشتعل) با کارگردانی خانم فرانسوی (کرین جابر) در کابل، هرات، مزار شریف و دیگر ولایات افغانستان به نمایش گذاشته شد.

مصطفی برعلاوه تمثیل در این دو پارچه، در چندین پارچه های تیاتر دیگر که در پوهنحی هنرهای زیبای پوهنتون کابل کارگردانی و در فیستیوال تیاتر افغانستان به نمایش گذاشته شده نقش آفرینی نموده است.

کارهای هنری وی در بخش فلم و تلویزیون مشمول میشود بر:

( کاغذ پران باز- The Kite Runner، بچه کابلی- Kabuli kid،

سی صفر تاریک – Zero Dark ، تنها بازمانده- Lone Survivor،

دختر جدید – New Girl، سه دریا- Three Rivers ،

تابیدن به جلو Flash Forward, ، روانشناس – The Mentalist،

فاتح- Victorious، مرگبارترین جنگجو- Deadliest Warrior و قلبها و ذهن ها – Hearts and Minds میباشد.

اهداف مصطفی حیدری:

او بسیار علاقه دارد که دوباره پس به افغانستان برگردد و آرزو میکند که روزی باشد که سینمای افغانستان نیز تولیدات بیشتر و فلم های بهتر با معیارات جهانی تهیه و برای مردم ما بنمایش گذاشته شود تا باشد که از گسترش فرهنگ های بیگانه جلوگیری گردد. ولی مهم اینست که هنرمندان و سینما گران مورد حمایت مالی دولت وتشویق مردم افغانستان قرار گیرند تا بتوانند تولیدات بهتر به مردم تقدیم نمایند. او اطمینان دارد که سینمای افغانستان روزی به افتخارات و دست آوردهای جهانی قسمی که هالیود و بالیود امروزی رسیده است خواهد رسید. باوجود که فعلا سینمای افغانستان امکانات خوبی را در دست ندارد، مگر باز هم یکتعداد از فلم های افغانی در بزرگترین جشنواره ها کاندید میشوند. از آنجمله فلم اسامه به کارگردانی صدیق برمک کارگردان مطرح کشور، و یا فلمهای دیگری بنام خاک و خاکستر و سنگ صبور که ساخته های از عتیق رحیمی کارگردان با استعداد افغان و همچنان فلم بچه کابلی و وژمه ساخته های برمک اکرم میباشد. و این جای افتخار است برای هنرپیشه های افغان, که با هیچ خود به دست آورد های بزرگ میرسند.

مصطفی حیدری از مردم خود توقع دارد که قدر هنر و هنرمند را بدانند چون هنر مجموعه از آثار و دست آورد های انسان است که در جهت اثرگذاری بر عواطف، احساسات, هوش انسانی و یا به منظور انتقال یک معنی یا مفهوم خلق می شود. بناءً هر هنری که باشد به تشویق و حمایت هموطنان و دلسوزان کشور ضرورت دارند تا باشد افتخار آفرین آینده کشور گردد.

هدف و افکار مصطفی اینست که افغانستان را در بخش فلم، تیاتر، سینما با کوشش های فراوان به بلندی های تاریخ برساند. او آرزو میکند صلح و آرامش در کشور عزیزش برقرار گردد تا همه افغانها دوباره به وطن عزیز خود برگشته باهم زندگی نمایند و برای آبادی کشور خود دست به دست هم داده این ممالک ویران خود را دوباره آباد و امکانات آموزش و کار را برای جاوانان خود محیاء نمایند. به آرزوی خوشبختی و پیروزی همهء افغانهای عزیز در هرکجائی دنيا که هستند.Ÿ

پولاد علمدار به مردم چه می آموزد؟

سپتامبر 5, 2013

شماره 140/ پنجشنبه 14 سنبله 1392/ 5 سپتمبر 2013

kurtlar vadisi

در حالیکه کشور از نظر فساد اداری در صدر جدول جهانی قرار گرفته و از نظر کشت، تولید و قاچاق مواد مخدر یکی از بدنام ترین کشور های جهان گردیده و رشوه از مردم به شکل علنی در ادارات مطالبه میشود و دوسیه های سردمداران رژیم در ادارات مبارزه با فساد و سایر مراجع در جریان است، کابل بانک با یک ماجرای مافیایی سقوط داده شد و ارزش افغانی در مقابل دالر بنابر مداخلات مافیایی در حال پایین آمدن است، نمایش سریال وادی گرگ ها آنهم با سوژه وحشتناک اختطاف، ترور و قاچاق مواد مخدر، تسلط بر ادارات دولتی تا سطح صدر اعظم به مفهوم آنست که در ما تحت الشعور مردم بالای آتش بنزین ریخته می شود.
سریال که در آن هر دو دقیقه یک ماجرای وحشتناکی از فساد، قاچاق، زورگویی، قانون شکنی به نمایش گذاشته میشود، به حدی روان مردم را تحت تأثیر آورده که در بازار لباس هایی با تصاویر پولاد علمدار، مماتی و عبدالحی که از چهره های اصلی ماجرا های مخوف این سریال اند عرضه میشود و خانواده ها نا آگاهانه به اطفال شان آن لباس ها را با قیمت بلند خریداری میکنند.
جوانان با بد آموزی از نمایش این سریال در شکل کرکتر های منفی همدیگر را به نام های پولاد علمدار، مماتی، عبدالحی، اسکندر، جواد اکارسو و غیره صدا میزنند.
مسأله وقتی جدیت کسب میکند که از زبان خاص و عام مردم شنیده میشود که گویا این سریال واقعیت های جامعه افغانی را بازگو مینماید و در بعضی رادیو های خصوصی گویندگان نا آگاهانه از کرکتر های منفی این سریال به شکل مطایبه یاد میکنند.
آنچه قشر صاحبنظر جامعه را ناراحت میسازد آنست که ضرورت نمایش چنین سریال در چنین شرایطی که فساد و قاچاق دامنگیر کشور میباشد چیست؟ و آیا با نمایش این سریال مردم بد آموز و گروپ های مافیایی جسور تر نمیشوند؟
در افغانستان از قدیم داستانهای دنباله دار رادیو و سریال های تلویزیونی از طریق رادیو و تلویزیون به نشر میرسید و سریال هایی چون کمیسار کتانی، شیر بی بی، کمیسار کیلر، هفده لحظه ی بهار و غیره را مردم به یاد دارند و جنبه های انتباهی آن را هنوز مورد بحث قرار میدهند. آنچه قابل تذکر است اینکه هدف از نمایش سریال ها باید کمک به نظم، قانون، اداره، اخلاق، آداب، کرکتر و ارتقاء آگاهی تاریخی، اجتماعی، سیاسی باشد لا غیر.Ÿ

هنر برتر از گوهر آمد پدید

اوت 15, 2013

شماره 137/پنجشنبه 24 اسد 1392/ 15 اگست 2013

لحظه یی با محمد موسی رادمنش مسوول انجمن سینماگران جوان

???????????????????????????????

ارمغان: هدف از ایجاد انجمن سینماگران جوان چیست؟

رادمنش: هدف از ایجاد انجمن سینماگران جوان، متشکل ساختن جوانان علاقمند به سینما بدور یک مرکز آموزشی به رشته سینما، سواد سینمایی، اخلاق سینمایی، طرز تهیه و تولید ساختار ها برای راهیان جوان است.

ارمغان: آقای رادمنش خدمات و شایستگی کارکرد های شما برای نسل نوپا آشکارا است، شما در یکی از بحث های تان اظهار داشتید (هنر برتر از گوهر آمد پدید) این بحث جالب است، اگر اندکی عزیز خوانندگان ما را نیز با آن شریک سازید…

رادمنش(با تبسم حاکی از متانت): کسانیکه خودپسند و متزلزل اند، گاه گاهی به هنر و هنرمند تهمت می بندند تا خود را چیز فهم جا داده، هنر و هنرمند را اهانت نمایند، غافل از اینکه هنر مقدس و تجلی تفکر است و هنرمند شخصیت والا صفت که جوهر اندیشه و آمال خوب و بد را با توانایی و خلاقیت منعکس میسازد.

ارمغان: پس معنای هنر و هنرمند چیست؟

رادمنش(در حالیکه به کنج لبش خنده نمودار بود گفت): برای خودپسندانیکه نمیدانند، بدانند، هنر حقیقت است و پرتوش حق را نشان میدهد، پس هر کذب و دروغی هنر نیست. هنر مؤثر، پیشرو و تحول زاست و هر آنچه بی تأثیر باشد، واپسگرا باشد و تحول ایجاد نکند هنر نیست، هنر مقدس، محترم و ارزشمند است و آنچه فاقد این صفات باشد هنر نیست، هنر خلاقیت است و تجلی تفکر است که از افراد خلاق صادر میشود و از امور عامه یی که همه توانایی آن را داشته باشند نیست، پس آن چیزیکه فاقد خلاقیت، ابتکار و نو آوری باشد هنر نیست، هنر از روح و جان نشأت میگیرد ولی آنچه که از حال و روان سر چشمه میگیرد هنر نیست، هنر متعهد است و فریاد تعهد و مسوولیت در آن متجلی است، هنر محبت و عشق است، عشق به زیبایی ها، لذا در هنر جز عشق و زیبایی نمی بینید، هنر کمال است و به سوی کمال هدایت می کند، آنچه به کمال هدایت نکند هنر نیست، هنر عمیق و ریشه دار است و امور سطحی و بی ریشه هنر نیست، هنر ماندگار است و همواره جاودانگی را تداعی میکند، آنچه جاودانه و ماندگار نیست هنر نیست، هنر اصالت دارد، هویت دارد و فرهنگ ساز است، آنچه در قبال جامعه، تاریخ و انسانیت بی مسوولیت باشد، اصالت ندارد. هنر دروازه ایست که بر این ویژگی ها گشوده شده است و آفرینندگان آن واجد این خصوصیات میباشند. نباید به هر چیز هنر و به هر کس هنرمند نام بگذاریم، باید دقت کنیم این واژگان در جای حقیقی و واقعی خود استعمال شوند که اگر چنین نباشد هر هرزه نویسی و مبتذل سازی و هر مستهجن سرایی خود را هنرمند می نامد، این علاوه بر اینکه جفا به هنر و هنرمند است، جامعه یی را هم منحرف خواهد ساخت، پس الزاماً به تعریف و شناخت هنرمند بپردازیم:

بلی!

هنرمند کیست؟

هنرمند کسی است که وحدت نگاه خود را، بر کثرت نگاه ما منطبق میکند، اجزای پراگنده حسن و اندیشه و نسبیت زیبایی شناسانه را به زندگی ما در پدیده یی چند بعدی به گونه یی متحد و متشکل، به ما می نمایاند.

دقیقاً بر این اساس، با اینکه هنرمند با همین زندگی و از همین زندگی می جوشد، آنچه به ما ارائه می دهد، متفاوت از آن چیزیست که خود دیده و یا رسیده و دریافته ایم.

هنرمند آدمیست مثل آدم های دیگر، اما سعی میکند بیشتر بداند، جهان پیرامون را دیده کاوش کند و آنگاه یافته های خویش را سوار بر کشتی حسن بر انگیز و خیال پروری که رو به سوی هدف و منظوری دارد به دریای وجود ما بیاندازد.

هنرمند همان وجدان نا آرام و نا آرام و بیدار، عقل جستجوگر و حس شریف است، ستاره یی است که در شب تاریک میدرخشد، همان نقطه کانونیست که ما را متوجه آنچه بدان توجهی نداریم، می کند. در یک کلام او جراح زندگی است و هم آفرینشگر جنبه های هنر آن.

ارمغان: پس هنر برتر از گوهر آمد پدید چه؟

رادمنش(چشمش به نقطه یی دوخته شده بلادرنگ بمن نگاهی کرده اظهار داشت): هنر پدیده ییست والا و هنرمند شخصیتیست که آنرا پدید آورده نمایان می سازد، این کمال و توانایی برای دیگران میسر نیست که خود، بد، زشت، سیاه و سپید را با شیوه ها و فرآورد ها و آثار بکر و ناب انعکاس دهد، قدرت توانایی هنرمندست که عمری را گذشتانده و تجربه یی اندوخته، کسب هنر کرده و با زیبایی ها متفکرانه، خردمندانه و هنرمندانه آثارش را جهت تنویر اذهان مردم از طریق نمایش (تیاتر) نوار (سینما)، تابلو های نقاشی و سایر ژانر های هنری به نمایش میگذارد.

یقیناً زمانیکه هنر چهره میگشاید، هنرمند به آن چهره شادابی، طراوت، معنا و نفس تازه می بخشد، میتوان قبول کرد و باورمند شد که هنر برتر از گوهر آمد پدید… و با جلایش و تابندگی هنر بوسیله هنرمند به تاریکی ها، ظلم و ظلمت غلبه کنیم و با استواری و خجستگی دست بدست هم داده ارمغان آور روزهای بارانی و آفتابی برای سعادت همگانی توأم با مهرورزی عاشقانه در اقلیم سرزمین مان بوده باشیم.Ÿ

نجیب عطا هنرمند تیاتر و فعال جامعه مدنی در جوزا 1385 در سالنگ از دنیا رفت

ژوئن 12, 2013

شماره 128/چهارشنبه 22 جوزا 1392/ 12 جون 2013

DSC01875

هویدا در سینما، رادیو و تلویزیون

آوریل 17, 2013

zahir h2
شماره 120/ چهارشنبه 28 حمل 1392/ 17 اپریل 2013

ظاهر هویدا از همان آغاز فعالیتهای سینمایی در افغانستان با سینما در پیوند بوده است. اولین بار در فلمی از فیض محمد خیرزاده به نام «مانند عقاب» در سال 1343 خورشیدی نقش بازی کرد.

با یک فاصلۀ تقریباً سی و پنج ساله در فلم کوتاه شانزده دقیقه یی «نان» که به کارگردانی مسعود عطایی در سال 2000 میلادی در شهر هامبورگ ساخته شد نقش مرکزی را بازی نمود. پس از آن در فلمی از کریم تنویر به نام «پروفیسور» به ایفای نقش پرداخت.

پیوند هویدا با سینما مختص به آفرینش نقش نیست. او برای چندین فلم موسیقی ساخته است که اولین آن «روزهای دشوار» ساخته داکتر رفیق یحیایی می باشد. پسان تر برای فلم های «اختر مسخره» و «صبور سرباز» که هر دو از ساختههای لطیف احمدی است موسیقی ساخت. در آلمان برای فلم مستند ـ هنری از سونارام تلوار که در مورد زندگی هندوها و رسم و رواجهای شان بود وهم فلم «هجرت» از واحد نظری، موسیقی ساخته است. از فلمهای غیر افغانی فلم «دیدار» از ساخته های نورا هوپه محصول مشترک آلمان و هالند است که هویدا موسیقی آن را در سال1999 میلادی ساخته است. در نقدهای که در مورد این فلم در آلمان نوشته شد، موسیقی ملانکولیک و آواز حزین هویدا مورد توجه منتقدان قرار گرفته بود. ایجاد اولین گروه دوبلاژ و نریشن از کارهای است که او با همکاری شکریه رعد موفق به انجام آن شد. همچنان او برخی از فلم های روسی را ترجمه کرده است.

بسیار پیشتر از آن که هویدا به سینما روی آورد، پایش به تیاتر کشانده شده بود. سیزده ساله بود که در «شاری ننداری» که در زمانهای مختلف به نامهای مختلف یاد میشد و در آن روزگار به مدیریت عبدالرشید جلیا فعالیت داشت، زیر نظر سید مقدس نگاه آغاز به کار کرد. کارش با نقشهای کوچک شروع شد. «پوهنی ننداری» ایستگاه بعدی او در فعالیت های تیاتری بود که در کارهای از محمد علی رونق که برخی آثار مولیر را برگردانی مینمود نقش ایفا کرد. رفته رفته با تعداد زیادی از هنرمندان مشهور تیاتر آشنا شد و چیزهایی از آنها فراگرفت. در نمایشهای مکتب استقلال هم پس از کار در این دو تیاتر سهم گرفت. او خود اوج فعالیتهای تیاتری خویش را ایفای نقش اصلی در «طلبگار» انتوان چخوف میداند که کارگردانی آن را ستار جفایی عهده دار بود. جالب این است که طرح دیکور این نمایش از هویدا بود که طرف توجه مهربان نظروف هم قرار گرفته بود.

رادیو یکی از مراکز اصلی کار و پیکار او به شمار میرفت. داستانهای دنباله دار از برنامههای است که پایه گذاری آن در اثر تلاشهای داوود فارانی، رفیق یحیایی و ظاهر هویدا صورت گرفت.

…وقتی داوود فارانی اولین داستان دنباله دار رادیو را به نام «مراد» نوشت، هویدا نقش مراد را در آن ایفا مینمود. چون دومین داستان دنباله دار که داستان پولیسی بود نشر شد، هویدا پیشنهاد نوشتن داستان طنز را کرد. با آن که نویسندۀ اصلی داستان خودش بود ولی کسانی مثل داوود فارانی و جلال نورانی و رفیق صادق هم در نوشتن آن همکاری میکردند. همچنان در برخی از نمایشنامههای رادیویی که بر اساس زندگی مردان نام آور دانش و فرهنگ ساخته میشد هویدا نقش آنها را بازی میکرد.

هويدا در كنار هنرمندان افغانستان «نمایش رادیویی» یک برنامه طنز و فکاهی و موسیقی و از برنامههای پرشنونده رادیو بود که به ابتکار هویدا در اول سرطان 1352 آغاز به نشرات کرد. جای خالی یک برنامۀ تفریحی ـ انتقادی در رادیو احساس می شد. به همین سبب نمایش رادیویی در میان همکاران رادیو و شنوندگان انعکاس بسیار خوب کرد. هویدا در این مورد به مزاح گفته است: «پیش از کودتای داوود خان برنامه ما یک کودتا بود در رادیو!». قهرمانهای این برنامه مثل جک دل آغا، شیرآغا فریدون، گل آغا یوسف، شاه کوکوتایلر و پوهاند شاه دولا، برخی مسایل مطرح همان روزگار را با شوخ طبعی مطرح میکردند و دست به انتقاد میزدند. چندین سال اقامت در خارج از کشور، دیدن و شنیدن رادیو تلویزیونهای دیگران، ذهن هویدا را آمادۀ ساختن برنامههای پرطرفدار کرده بود. آشنایی با فریدون فرخزاد در تهران باعث شده بود که ساختن نمایشهای رادیویی و تلویزیونی را از نزدیک شاهد باشد و با اعتماد به نفس دست به ساختن برنامه بزند. از همین جا «قوطی عطار» او که چندی پس از شروع نشرات تلویزیون در افغانستان برای تلویزیون میساخت از دیدنیها و از پرطرفدارترینهای تلویزیون افغانستان بود. او را میتوان اولین برنامه گردان یا «شومن» افغانستان دانست.

از هویدا میپرسم: شما برای آهنگهای تان تصنیف هم ساخته اید؟ بدون این که مکثی کند میگوید : بلی! و اضافه میکند: متأسفانه!

بر مجموعه حدود 300 آهنگی که در افغانستان ثبت کرده در این دو دهه غربت نشینی در آلمان فقط چند تای معدود افزوده شده است. داکتر دیانا ناشر، روز گاری را به یاد میآورد که مشغول آموزش زبان چکی در جمهوریت چک بود. صبحها ساعت هفت رادیوی لیلیه که در تمام اتاقها نشر میشد، محصلین را بیدار میکرد. در تمام نه ماه آموزش زبان این آهنگ » بادا بادا، الهی مبارک بادا» از هویدا بود که هرروز درست ساعت هفت جوانانی را که از گوشههای مختلف جهان آمده بودند، صبح بخیر میگفت. آهنگهای به یاد ماندنی هویدا بسیار است. یک جدول ناتمام از آهنگهای به یاد ماندنی او چنین میتواند باشد:

آهنگ: در پیش بیدردان چرا فریاد بی حاصل کنم، آهنگساز: فضل احمد نینواز، شاعر/ تصنیف ساز: رهی معیری

آهنگ: نازم آن مشتی که فرق زورمندان بشکند، آهنگساز: فضل احمد نینواز، شاعر/تصنيف ساز: باقی قایل زاده

آهنگ: بادا بادا، الهی مبارک بادا، آهنگساز: فضل احمد نینواز، شاعر/تصنيف ساز: ــــ

آهنگ: شنیدم از اینجا سفر می کنی، آهنگساز: ظاهر هویدا، شاعر/تصنيف ساز: ــــ

آهنگ: ای پریچهره، مژگان سياه، آهنگساز: ظاهر هويدا، شاعر/تصنيف ساز: ظاهر هویدا

آهنگ: صبح دمید، روز شد،یار به این بهانه رفت، آهنگساز: ظاهر هويدا، شاعر/تصنيف ساز: شاه شجاع

آهنگ همچو نی می نالم از سودای دل، آهنگساز: ــــ، شاعر/تصنيف ساز: رهی معیری

آهنگ: از اینجا تا شمالی کار دارم، آهنگساز: ظاهر هويدا، شاعر/تصنيف ساز: ظاهر هویدا

آهنگ: بهار می شود، آهنگساز: ظاهر هويدا، شاعر/تصنيف ساز: سیاوش کسرایی

آهنگ: شب به خلوت، آهنگساز: ظاهر هويدا، شاعر/تصنيف ساز: ظاهر هویدا

آهنگ: در قدح عکس تو یا گل در گلاب افتاده است، آهنگساز: ظاهر هويدا، شاعر/ تصنيف ساز: رهی معیری

آهنگ: از دل من رفته ای بیرون به خدا، آهنگساز: ظاهر هويدا، شاعر/تصنيف ساز: ظاهر هویدا

آهنگ: دیشب که تا سحرگه با یار قصه گفتم، آهنگساز: ظاهر هویدا، شاعر/تصنيف ساز: رازق فانی

آهنگ: ای مو طلایی، ای موطلایی، آهنگساز: مسحور جمال، شاعر/تصنيف ساز: اقبال رهبر توخی

آهنگ: لیلا، لیلا، ماییم عاشق شیدا، آهنگساز: مسحور جمال، شاعر/تصنيف ساز: اقبال رهبر توخی

آهنگ: گر زلف پریشانت در دست صبا افتد، آهنگساز: احمد ظاهر، شاعر/تصنيف ساز: حافظ

آهنگ: دوشینه به میخانه شدم از تو چه پنهان، آهنگساز: اسراییل رویا، شاعر/تصنيف ساز: داکتر مظاهر مصفا

آهنگ: دل شده غافل رفته زدستم، آهنگساز: آهنگ فلم کابلی والا، شاعر/تصنيف ساز: ظاهر هویدا

چهرۀ کاملاً جدی او جای هیچ گونه شک را نمیگذارد که پشت آن مردی است که با خنده چندان رابطه ندارد. ظاهر بسیار چیزها با باطن خود شباهت ندارد، چرا ظاهر ِظاهر چنین نباشد؟ او ولی فطرتاً آدم شوخ طبع است. نکتهها، فکاهیها و پُرزههای او میان دوستان و همکارانش دهن به دهن میگردد. حاضرجوابی او میان طرفدارانش زبانزد شده است.

…یکی از تواناییهای هویدا که از نظرها تا اندازهیی پوشیده مانده، استعداد طنزپردازی او است. در طنز منظوم آثاری دارد که چندتای آن سی چهل سال پس از سرایش آن، با وجود طولانی بودن، هنوز مهمان حافظۀ عجیب او است. تعدادی را برای برنامههای رادیو ساخته بوده و تعدادی را هم با انگیزۀ اعتراض و پرخاش آفریده، اما هیچ گاه این آثار شوخ طبعانه را چاپ نکرده است. از مردی که هزار و یک حرفه دارد و یک سر است و هزار سودا، خلق آثاری با این مایه، کار قابل اعتنا به شمار میرود. بعضی وقتها چیزهای کوچک و بیاهمیت نیز انگیزۀ سرایش چند بیت منظوم برایش میشده است، چنان که یکی از این قطعهها اصلاً پرزه خطی بوده که برای دوستش داوود فارانی نوشته بود.

فارانی به سبب رابطۀ خویشاوندی که با سید حکیم، صاحب خشکه شویی معروف حکیم داشت مدتی آنجا مشغول کار بود. روزی برای هویدا گفته بود که در خشکه شویی سرویس اکسپرس هم دارند و لباسها را در ظرف یک ساعت میشویند و به اصطلاح او «اکسپرس می کنند». از قضا که هویدا باید در یک برنامه مهم اشتراک میکرد. از آن جایی که فقط یک دست دریشی داشت به یاد حرف فارانی افتاد و خواست برادر کوچک خود منیر هویدا را نزد فارانی بفرستد. منیر هویدا که فارانی را نمیشناخت از هویدا خواست پرزه خطی هم بنویسد. او فی البدیهه این ابیات را سرود:

این که بینی سیه و چرکین است

کهنه پالان من مسکین است

چربی و خاک خرابش کرده

چاره اش فاتحه و آمین است

اکسپرس کن که به شب مهمانم

وعدۀ ودکه و بیر و جین است

دوبیا! قند من، ای فارانی

به خدا سرعت تان شیرین است

هویدا هنرمند خودساختۀ روزگار ما است. وقتی پس از دو سال اقامت در هندوستان در آغاز 1991 میلادی به هامبورگ آمد، امیدهای بسیار با این آمدن با او آمد. در بیرون از افغانستان دو سه سال پس از آمدن آلبوم «خاک خشک» و در سال 2002 میلادی آلبوم «ای کاش» را ثبت و عرضه کرد. کانون هنرمندان را با تلاشهای بسیار پایه افگند. در اروپا و امریکا صدای استثنایی او در کنسرتهای بسیار بلند شد. با سه چهار تا از تلویزیونهای محلی که در هامبورگ نشرات داشتند، همکاری کرد. «قوطی عطار» را در غربت زنده ساخت و موفق به ثبت و نشر چند برنامۀ آن شد که از طریق برنامۀ تلویزیونی با همین نام ساخته بود. در همین غربت هم شصت ساله شد. اما بسیار کارهایی که باید میشد، نشد. ظرفیت کاریی که او دارد استفاده نشده ماند.

بسیاری مفکورههای جالبی که او هیچ گاهی خالی از آنها نیست، فقط در حد یک طرح جالب باقی ماند. صدای او آن گونه که باید بلند میشد، نشد. در یک کلام، غربت بر او پیروز شد. «ظاهر هویدا دیریست که نمیخواند و آنهایی که نباید بخوانند دیریست که میخوانند و همچنان میخوانند و ما دیریست که آنان را می شنویم و همچنان می شنویم و هچ نمی گوییم». ظاهرهویدا صاحب یک ذهن ناقرار و یک روح ناآرام است. بسیار کارها را انجام ناشده و نیمه رها میکند. هیچ کس هم نمیداند، چرا. اگر از خودش بپرسی میگوید: نشد! چرا نشد، دیگر پاسخ مناسب نمییابد. روزگاری بود که او برای گرفتن اجازۀ نشر شعر باقی قایل زاده (نازم آن مشتی که فرق زورمندان بشکند) در همان روزهای اول کودتا به شخص رییس جمهور محمد داوود مراجعه کرده بود. روزگاری شد که او فقط به خود مراجعه میکند.

او امروز همچون درخت تنومندی است بر ساحل رود ناآرام غربت. گلوی او دیگر خسته است اما صدای او هنوز رسا است؛ همان قدر که بتواند گوش فلک را کر کند. در حضور صمیمی او شکوه روزگاران درخشان این آواز، هر چشمی را نوازش میکند. قدر او را بدانیم که هر چه است، امروز او در عرصۀ موسیقی ما یک افسانه است. ستارۀ پرفروغ نام او سالها در آسمان کم فروغ موسیقی ما خواهد درخشید.Ÿ یما ناشر یکمنش

بروس لی اسطوره ی قرن بیست

آوریل 10, 2013

Bruce_Lee_Pic_1
شماره 119/ چهارشنبه 21 حمل 1392/ 10 اپریل 2013

تهیه کننده: محمود کریمی

منبع: راسخون

شاید جوانان و نوجوانان امروز تنها نامی از بروس لی شنیده اند. اما همه جوانان قدیمی حدود ۳۰ الی ۴۰ سال پیش بروس لی را میشناسند. در آن زمان تعداد اکشن منها و فیلمهای زد و خوردی مانند امروز زیاد و متعدد نبود. بروس لی یکی از کسانی بود که در آن زمان محبوبیت خاصی میان همه مردم داشت. فردی که دستهایش مانند تیغ عمل میکرد و در کاراته بازی شهرتی جهانی یافته بود. در آن دوران اکثر جوانان به ویژه پسرها اتاقهای خود را با عکسهایی از بروس لی تزئین میکردند. بروس لی (۲۷ نوامبر ۱۹۴۰، ۲۰ جولای ۱۹۷۳)استاد هنرهای رزمی، بازیگر فیلمهای رزمی، فیلسوف و بنیانگذار سبک جیت کوان دو (Jeet Kune Do) است. او به عنوان تاثیر گذار ترین رزمی کار قرن بیستم و نماد فرهنگی (cultural icon) شناخته شده است. او همچنین پدر دو بازیگر به نام های براندون لی (Brandon Lee) و شانون لی (Shannon Lee) بود.

لی در سانفرانسیسکو در کالیفرنیا به دنیا آمد و تا اواخر نوجوانی در هنگ کنگ بزرگ شد. فیلم های تولید هالیوود که او در هنگ کنگ موجب ارتقای سطح فیلم های رزمی هنگ کنگ شده بود و تحسین عامه را برانگیخت و موجی از علاقه مندی به فیلم های هنرهای رزمی چینی را در جهان غرب به وجود آورد. کارگردانی و جو فیلم های او ،هنر های رزمی را در هنگ کنگ و بقیه جهان تغییر داد.

لی به یک چهره نمادین تبدیل شد به خصوص برای چینی ها، زیرا در فیلم هایش به عنوان افتخار ملی برای چین و ملیگرایی چینی ظاهر شد. او در ابتدای امر به یادگیری هنر های رزمی چینی (کونگ فو) مخصوصا وینگ چون پرداخت.

اکنون میخواهیم زندگی کاراته باز چند دهه پیش را برایتان بازگو نماییم. هم چنین درباره مرگ مشکوک او مطالبی بیان کنیم.

تولد

بروس لی در ۲۷ نوامبر سال ۱۹۴۰ ساعت اژدها بین ساعت 7 تا 9 صبح در سال اژدها (Year of the Dragon) طبق تقویم طالعبینی چینی در یک بیمارستان چینی در چیناتون سانفرانسیسکو (San Francisco’s Chinatownبه دنیا آمد. پدرش لی هو چون (Lee Hoi-Chuen) (李海泉) چینی بود . پدرش خواننده اپرای چینیها بود. مادر کاتولیکش گریس هو (Grace Ho) یک چینی آلمانی تبار بود. نام اصلي فوق ستارة سينما « لي جون فان » بود. ولي بعد ها در ادارة ثبت احوال اسم بروسلي را به عنوان نام هنري براي خود انتخاب کرد . اعضاي خانوادة بروسلي هفت نفر بودند . نام خواهر بزرگ بروس «اگنس» ، خواهر کوچکش«فيبي»، برادر بزرگش «لي جون شن» و برادر کوچکش «لي جون خوي» مي باشد.

وقتی بروس لی سه ماه داشت والدینش به هنگ کنگ برگشتند. در مورد تابعیت او اختلاف وجود دارد شاید آمریکایی بود شاید چینی بود و شاید هم بریتیش سابجکت (British subject) بود (زیرا اهالی هنگ کنگ در زمان او بریتیش سابجکت بودند)

نام کوچک کانتونی (Cantonese) بروس لی، جان فان (Jun Fan) بود. وقتی بروس لی متولد شد، نام انگلیسی بروس (Bruce) به نظر میرسد توسط پزشک خدمتکار بیمارستان، دکتر ماری گلاور (Mary Gloverو بعضاً گفته می شود که پرستار بود) برروی بروس لی گذاشته شد. اگرچه خانم لی در بدایت امر چندان به فکر گذاشتن اسم انگلیسی روی نوزادش نبود ولی این نام را متناسب انگاشت و با نام دکتر گلاور موافقت کرد. به هر حال نام انگلیسی او هرگز به همراه نام فامیلی او استفاده نشد تا این که در یک دبستان که یکی از بخش های کالج لاسال (La Salle College) (یک دبیرستان در هنگ کنگ) بود در 10 یا 12 سالگی ثبت نام کرد. و بعدا در دبستانی دیگر. (کالج فرانسیس خاویر در کولون) (St. Francis Xavier’s College in Kowloon) که در آنجا لی به نماینده تیم بوکس در مسابقات بین مدارس می شود.

آغاز کار و ورود به هنرهای رزمی

اولین آشنایی بروس با هنرهای رزمی توسط پدرش – لی هوی چون- صورت گرفت. او در ابتدا مهارتهای پایهای در سبک تای چی را از پدرش فرا گرفت. اما او قبل از این که نزد استاد برود خودش کاراته کار میکرد. ولی تحت نظر استادان با تجربه در کاراته بسیار خبره شد.سی فوی بروس لی یعنی استاد بزرگ وینگ چون – ییپ من – همکار و دوست پدر او بود. بروس از سن ۱۳ تا ۱۸ سالگی تحت تعلیم استاد هنگ کنگی خویش ییپ من بود. مانند اکثر مدارس هنرهای رزمی چینی در آن زمان، کلاسهای سی فو ییپ من توسط شاگردان ارشد و درجه بالا اداره میشد. یکی از شاگردان ارشد ییپ من «وانگ شون لئونگ» بود. بر طبق گفته ها او بیشترین تأثیر را بر کونگ فوی وینگ چونِ بروس لی داشته است. پس از اینکه تعدادی از شاگردان پپپ من به دلیل بعضی آداب و رسومات چینی از آموزش به بروس لی خودداری کردند، ییپ من به طور خصوصی شروع به آموزش بروس لی کرد. بروس همچنین بوکس غربی را نیز یاد گرفت و مسابقه فینال قهرمانی بوکس در سال ۱۹۵۸ را با ناک اوت کردن «گری الم» که قهرمان سه بارۀ مسابقات بود، در راند سوم به پایان رساند. قبل از مسابقۀ نهایی بروس سه حریف قبلی اش را مستقیماً در همان راند اول ناک اوت کرده بود. بعلاوه بروس تکنیکهای شمشیرزنی غربی را از برادرش «پیتر لی»- که قهرمان شمشیرزنی در زمان خودش بود- یاد گرفت.

ورود به آمریکا

بروس لی در سن ۱۹ سالگی به منظور ادامه تحصیل و تنها با ۱۰۰ دلار با کشتی وارد ایالات متحده آمریکا شده و در مدرسه فنی ادیسون ثبت نام کرد. سپس در دانشگاه واشنگتن در رشته فلسفه مشغول به تحصیل شد.

ازدواج

او در دانشگاه با لیندا آشنا شد و ازدواج کرد. حاصل ازدواجشان یک پسر بود که از لحاظ قیافه مانند چینیها شبیه پدرش و از لحاظ رنگ پوست و مو مانند غربیها که شبیه مادرش بود. نامش را براندون نهادند. در واقع ترکیبی از دو نژاد چینی و غربی بود.

آموزش کونگ فو به غیر چینیها

بروس لی در ابتدای ورودش به آمریکا و برای تامین هزینه تحصیلش ناگزیر در رستوران کار میکرد اما چون احساس میکرد این کار در شان وی نیست این کار را رها کرده و تصمیم به آموزش کونگ فو گرفت و با استقبال فراوان دوستانش مواجه شد. بسیاری از دانشجویان جاپانی در سیاتل سعی داشتند که با بروس مبارزه کنند و او را از پای در آورند. اما در بیشتر مبارزات بروس برنده نهایی بود.

جان فان کونگ فو

بروس لی آموزش هنرهای رزمی در آمریکا را از سال ۱۹۵۵ شروع کرد.در آغاز کار او وینگ چون آموزش میداد. هنری که بر پایه برداشتها و آموخته هایش در هنگ کنگ بود. جان فان کونگ فو (که معنای لغوی آن کونگ فوی بروس لی است.)در واقع نامی بود که بروس لی بر روی هنر رزمی خودش گذاشته بود، که اساساً روش تعدیل یافته او در وینگ چون بود. اولین شاگرد بروس یک جودو کار به نام «جس گلاور» بود که بعدها دستیار او شد. قبل از نقل مکان به کالیفرنیا، لی اولین مدرسهَ هنرهای رزمی اش را در سیاتل با نام «موسسۀ جان فان کونگ فوی لی»را افتتاح کرد. لی همچنین روش لگد زنی اش، که شامل لگد مستقیم وینگ چون و لگد قدرتی کونگ فوی شائولین شمالی میشد را ارتقا بخشید. اما بعد از مدتی با مخالفت چینیهای مقیم آمریکا مواجه گشت و آنها از وی خواستند دست از آموزش به خارجیها بر دارد اما بروس لی در تصمیمش مصمم بود و آنها برای تعطیل کردن باشگاه وی مبارزی ماهر به نام «وان جک مان» را به منظور مبارزه با بروس لی فرستادند که در این مبارزه وانگ به سختی شکست خورد و دندانهای جلویش را از دست داد.

اجرای چند حرکت نمایشی و مقدمه ای بر مطرح شدن بروس لی در ایالات متحده

بروس لی بعد از آموزش تصمیم به شرکت در مسابقات کاراته و نشان دادن تواناییهای خود در هنرهای رزمی گرفت. بدین منظور در سال ۱۹۶۴ در میدان ورزشی لانگ بیچ با اجرای چند حرکت نمایشی با سرعت و قدرتی خیره کننده نامش بر سر زبانها افتاد.

ورود به سینما

پدر بروس لی، هوی چون ،یک ستاره مشهور اپرای کانتونیایی بود. لذا بروس لی از طریق پدرش در سینما مطرح شد. او در همان دوران کودکی به بازیگری علاقه زیادی داشت و کاراته را در آن زمان آموخت. وقتی کودک بود در حالی که خیلی کوچک بود در چند فیلم سیاه و سفید کوتاه بازی کرد.

بروس نه فقط در کونگ فو عالي بود ، بلکه استعداد خيلي خوبي هم در نمايش داشت. او تقريباً در يک سالگي در فيلم « جينگ مانگ نيو»(دختر شهر دروازه طلايي)نقش داشت ودر شش سالگي در فيلم هاي « سرگذشت يک پسر بچه»و«اژدهاي کوچک» و در دوران جواني نيز در فيلم « ژن هاي گوهم » بازي نمود که مورد استقبال مردم واقع شد .او در اين فيلم، فنون و تکنيک هاي برتر زيادي از کونگ فوي چيني را به نمايش گذاشت و به همين علّت بود که وي در زمينة فيلم مشهور شد و ستارة کودکي نام گرفت. وقتی که او 18 سال داشت 12 فیلم بازی کرده بود.

در سال 1966 بعد از نمایش لانگ بیچ یک کارگردان که اتفاقاً در سالن حضور داشت به ملاقات بروس لی رفت و از وی خواست در سریال «زنبور سبز» به ایفای نقش بپردازد و بروس هم پذیرفت و این مقدمه ای شد برای ورود بروس لی به سینما.Ÿ

بقیه در آینده