Archive for the ‘شعر’ Category

این سزای آنکه از یاران برید

آوریل 18, 2017

 

مولانا هشتصد واندسال قبل در مثنوی معنوی اندرزی را درلابلای یک قصه به میراث گذاشته که رهبران حکومت وحدت ملی احمدضیا مسعود،داکترعبدالله  و جنرال دوستم  به خاطر عدم مطالعه آن در این روز ها، با باغبان مشکل دارند

 

(ای برادر قصه چون پیمانه است

معنی اندر وی مثال دانه است

دانه معنی بگیرد مردعقل

ننگرد پیمانه را گر کرد نقل)

توجه تان را به قصه تنها کردن باغبان ،صوفی و فقیه وعلوی را از همدیگر جلب میکنم:

باغبانی چون نظر در باغ کرد

دید چون به باغ خود سه مرد

یک فقیه ویک شریف وصوفیی

هر یکی شوخی ،بدی ،لایوفیی

گفت با این سه مرا صد حجت است

لیک سه اند و جماعت قوت است

بر نیایم یک تنه با سه نفر

پس ببرمشان نخست از یکدیگر

هر یکی را من به سویی افگنم

چونکه تنها شد سبیلش برکنم

حیله کرد وکرد صوفی را به راه

تا کند یارانش را با او تباه

گفت صوفی را برو سوی وثاق

یک گلیم آور برای این رفاق

رفت صوفی گفت خلوت با دو یار

تو فقیهی، وین شریف نامدار

ما به فتوایی تو نانی میخوریم

ما به پر دانش تو میپریم

وین دگر شهزاده وسلطان ماست

سید است،از خاندان مصطفاست

کیست آن صوفی شکمخوار خسیس

تا بود با چون شما شاهان جلیس؟

چون بیاید مر و را پنبه کنید

هفته ای بر باغ و راغ من زنید

باغ چه بود؟ جان من آن شماست

ای شما بوده مرا چون چشم راست

وسوسه کرد ومر ایشان را  فریفت

آه کز یاران نمیباید شکیفت

چون به ره کردند صوفی را و رفت

خصم شد اندر پی اش با چوب زفت

گفت: ای سگ صوفیی باشد که تیز

اندر آیی باغ ما تو از ستیز؟

کوفت صوفی را چو تنها یافتش

نیم کشتش کرد وسر بشکافتش

گفت صوفی: آن من بگذشت، لیک

ای رفیقان پاس خود دارید نیک

مر مرا اغیار دانستید،هان؟

نیستم اغیارتر زین قلتبان

این چه خوردم،شما را خوردنیست

وین چنین شربت جزای هر دنیست

چون زصوفی گشت فارغ باغبان

یک بهانه کرد زآن پس جنس آن

کای شریف من برو سوی وثاق

که ز بهر چاشت پختم من رفاق

بر در خانه بگو قیماز را

تا بیارد آن رفاق و قاز را

چون به ره کردش،بگفت:ای تیزبین

تو فقیهی ظاهرست و این یقین

او شریفی میکند دعوی سرد

خویشتن را بر علی وبر نبی

بسته است اندر زمانه بس غبی

هرکه برگردد سرش از چرخ ها

همچو خود گردنده بیند خانه را

آنچه گفت آن باغبان بوالفضول

حال او بد،دور از اولاد رسول

گر نبودی او نتیجه مرتدان

کی چنین گفتی برای خاندان؟

خواند افسون ها شنید آن را فقیه

در پی اش رفت آن ستمکار سفیه

گفت: ای خر اندرین باغت کی خواند؟

تو به پیغمبر چه میمانی بگو؟

با شریف او کرد مرد ملتجی

که کند با ال یاسین خارجی

تا چه کین دارند دایم دیو وغول

چون یزید وشمر با ال رسول؟

شد شریف از زخم آن ظالم خراب

با فقیه او گفت: ما جستیم از آب

پای دار ،اکنون که ماندی فرد وکم

چون دهل شو،زخم میخور در شکم

گر شریف و لایق و همدم نی ام

از چنین ظالم تو را من کم نی ام

مر مرا دادی بدین صاحب غرض

احمقی کردی، تو را  بئس العوض

شد از او فارغ،بیامد کای فقیه

چه فقیهی؟ای توننگ هر سفیه

فتوی ات این است ای ببریده دست؟

کاندر آیی ونگویی امر هست؟

این چنین رخصت بخواندی در وسیط؟

یا بده ست این مسئله اندر محیط

گفت:حقستت،بزن دستت رسید

این سزای آنکه از یاران برید

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Advertisements

خزان بعد خزان !

مارس 18, 2017

اين شعر را در همين (نوروزی) كه گذشت (نوروزی) كه با آزمايش يكسال ديگر از سالها ي جواني را در قمار زندگي به پيري باختم ! (نوروزی) كه از بس محنت بار بود ، شكسته بود و نزار مثل خيلي از هموطنانم اصلا او را نشناختم…
از زبان تيره بختان سيه روز…ساختم.

اي كساني كه در اين كشمكش عيد سعيد
سر خوش و بيخير و مي زده با روي سپيد
غرق در شوكت و در مكنت و بدمستي پول
بسياهي شب بخت بدم مي خنديد
مي نپر سيد چرا؟
از چه اين هموطن لخت باين صورت زشت
رو سيه ساخته و كوبكو افتاده براه!
آخراي هموطنان:
سر گذشتي است مرا تيره در اين روي سياه!
لحظه اي محض خدا خويش فراموش كنيد
داستان غم پنهان ي من گوش كنيد:
***
در دل آتش فقر
دامن خاموشي
از همه تلخي جانسوز كه يكعمر چشيد:
قلب من
قلب من بسكه طپيد
قلب من بسكه شكست
نفسم بسكه دراعماق دلم نعره كشيد
هوسم بسكه بعغزم کوبيد:
پاي يك مشت ستمكار ستم پرور پست
بسكه برخاك سياهم ماليد
خاطرات سيه دوره خاموشي ومرگ
بسكه در پهنه روحم ناليد
مثل يك قطره سرشك ازدل خون
زندگي از لب چشمم غلطيد
با سر آهسته زمين خورد ولب سرد زمين
لاشه ي مرده ي روحم بوسيد
وندر آغوش بهم كوفته ي وهم و جنون
مغز بیچاره ي بختم بوسيد
***
نفسم …!
هرچه بيهود ه مرا كشت بسم بود بسم !
نفس بيكسم اي زنده دلان قطع كنيد!
سينه ام چاك كنيد!
اين غبار سيه ، از روي رخم پاك كنيد!
بچه كار آيدم اين چشمه ي خون ؟!
اين تن مرده ي مرگ
كه تن زنده ي مي كرد ه چنين آواره،
از كف سينه ام آريد برون ،
ببريد!
ببريد ، در بيابان سكوت :
زپرمشتي لجن و سنگ سيه خاك كنيد،
…….
……
*****
آري اي هموطنان
چشمه ي عشق، دراين ملك ، سرآب است ، سرآب!
پايه ي عدل و شرف، پاك خراب است ،خراب !
عز و مردانگي و فهم ،عذاب است ،عذاب !
جور بر مردم بدبخت ، ثواب است ، ثواب !
آه … اي چشم زمين غافله سالار زمان :
بازگو بامن سر گشته خور ، عالمتاب!
آدمیت بكجا رفته ؟ كجارفته شرف؟!
كوحقيقت ؟ زچه رومرده ؟ چرا رفته بخواب؟!
***
اين چه نظمي ست ؟چه رسمي ست؟ چه وضعي ست خدا!
سبب اين همه بدبختي وغم، چيست؟ خدا!
جز خدايان زر و، كهنه پرستان پليد:
هيچكس زنده ، دراين شب ؛ به خدا! نيست خدا!
كي رسد روز و شود چيره برین ظلمت تار،
كه پياده است درآن حق و، ستمكار، سوار!
زير خاك است گل و، زينت گلدانها : خار !
فقر ميباردش از هر در و از هر ديوار!
سرنوشت همه ، بازیچه ي مشتي عيار !
سرزحمت ، بطناب عدم ؟ از دار بدار؟
زندگي ، پول! نفس، پول! هوس ،پول !هوار!
مرغ حق ، يخ زده، اندر قفس، پول هوار!
قدر تي كو، كه بر آيد زپس پول هوار!
هموطن! خنده مكن، بر رخ اين (حاجي )خوار؟
صحبت از عيد مكن ، بگذر و راحت بگذار!
زاده ي فقر، كجا و طرب فصل بهار؟
***
من بيكار كه صد بار بميرم هر روز!
بالشم سنگ ،دلم تنگ و، تنم بستر سوز!
كت من در گروي عيد گذشته است هنوز!
به من آخر چه ، كه نوروز سعيد است، امروز؟!
كهنه روزم چه بد آخر، كه چه باشد نوروز؟!
(هفت سين) من اگر بودي وميدیدي چيست؟!
همنشين من غارتزده مي ديدي كيست؟
ميزدي داد، فلك تا بفلك، زنگ بزنگ!
كه تفو بر تو محيط، شرف آلوده به ننگ!
هفت سين! وه، كه چه «سيني» و چه «هفت» همه رنگ:
سينه اي كشته دل، و سوز سرشگي گلرنك،
سرفه هاي تب و سرسام سكوتي دلتنگ
سفره اي خالي وسرما و سري، بر سر سنك!
آخر… اي هموطنان!
سالتان باد بصد سال فرحبخش، قرين!
«هفت سين» كي بجهان ديده، كسي بهتر از اين؟!
***
ديده هر سو كه بيفتد، ز يسار و ز يمين،
سايه ي فقر، سيه كرده سر و روي زمين،
سبزی برگ درختان، همه بي لطف و حزين
لاله را، ژاله صفت، اشك الم گشته عجين،
زن غمين، مرد غمين، بچه غمين، پير غمين!
وه! كه سرتاسر اين ملك ستمديده ي زار
نفسي نيست دهد مژده ز ايام بهار…
شيون درد و فغان، داده بسر، باد وزان
جاي مي، خون سيه ميچكد از چشم رزان!
اينكه چيزي نبود، هموطنان! بدتر از آن:
عجب اينجاست: كه افتاده ز پا چرخ زمان!
كي فلك ديده بخود،
«فصل خزان، بعد خزان؟…»
کارو

تقدیم به آنانی که به نرخ روز نان میخورند و به رنگ روز لباس میپوشند

فوریه 7, 2017

آنچه یاد گرفتم آنچه یاد نگرفتم
نوشته نادر ابراهیمی
منتشره شماره (14 ) 30جون 2007/ شنبه 9 قوس 1386 ارمغان ملی

من عاقبت یاد گرفتم
در صف بلند اتوبوس
خمیازه ام را چنان پنهان کنم
که به نفرت از شرایط موجود متهمم نکنند

من عاقبت یاد گرفتم
در کلاس های درسم برای بچه های خوب و حرف شنو
که بعضی هایشان تعهد هایی سپرده بودند
یک ساعت تمام چنان حرف بزنم که انگار هیچ چیز نگفته ام

من عاقبت یاد گرفتم
به پاسبان هایی که باطوم بدست دارند
چنان لبخند بزنم که گویی از خودشانم
و به افسران پولیس چنان با احترام نگاه کنم
که انگار از سه جنگ پیاپی پیروزمندانه باز گشته اند
و از نرده های آهنین باغ های بزرگان چنان چشم بردارم
که پنداری هرگز چنان نرده ها، قصر ها و بزرگانی وجود نداشته اند

من عاقبت یاد گرفتم
در حضور رییسم
از سودمندی هایی که امکان دارد اقدامات جاری دولت داشته باشد
و در حضور کارمندانم
از لزوم نظم و ترتیب در کار ها –تحت هر شرایطی!
و در حضور همسایگانم
از شفافیت تصویر تلویزیون جدیدمان و شرکت صمیمانه در جشن های ملی
و در حضور دوستانم
از بازی ورق و مزه عرق
و در تاکسی و اتوبوس
و از پل های هوایی که احتمالاً بهبود مختصری در وضع عبور و مرور تهران ایجاد خواهد کرد
و در گردشگاه های عمومی
از انواع گلکاری های مناسب و انتخاب بجای درختهای بهی جاپانی برای تزئین
و در تلویزیون
از بهترین رقاص خوانندگان و یا بهترین خواننده رقاصه گان
و در مقاله هایم
از مشکل عظیم و غول آسای کمبود تخم مرغ و لیموی ترش و لوبیای چتی
چنان سخن بگویم
که شهری بر بیگناهی من گواهی دهد

من عاقبت یاد گرفتم
به گل ها دست نزنم
نزدیک لانه زنبور ها نروم
گوش گربه را نکشم
دم سگ را لگد نکنم
به قاطران چموش سیخونک نزنم
دستم را به طرف آتش نبرم
چشمم را به دور دست ها ندوزم
عکس لرزان خودم را توی رودخانه تاریخ نبینم
و به همه فورماسیون ها سلام و تعظیم کنم

من عاقبت یاد گرفتم
بی صدا و با لبخندی نمکین گریه کنم
و به سختی گریه کنم
آنگونه که همه پندارند از شادی بسیار اشک به چشم آورده ام
من همۀ این ها را عاقبت یاد گرفتم
و چه دشوار و کشنده بود یاد گرفتن همۀ اینها
اما هرگز، هرگز
یاد نگرفتم
وقتی در خانه استم
زیر لب نگویم (مرده شوی این اوضاع و این زندگی را ببرد!)
گرچه مکرر و مرتب به بچه هایم می گویم
مبادا این حرف را در مدرسه بزنید
پدرتان پدر بیگناه تان بیچاره می شود

درفراق زغال

فوریه 5, 2017

16425917_1336273719751995_4127626091982205617_n
در این روز برف باران وشدت سرمای زمستان ، آخرین آرزوی یک خانواده بینوا ، در رسیدن به زغال وصندلی گرم ، از قلم توانای استاد بیتاب خدمت خوانندگان با احساس پیشکش میشود. بگذار چوکی پرستان وقدرت طلبان در هوای قدرت فرعونی شان گرم باشند واین دود دل مظلومان ومحرومان وبینوایان سرما خورده پایتخت را نخوانند.
چندیست که در کلبۀ ویرانه نیایی
معشوق سیه جرده ام انگشت کجایی
چون خوردنی امروز نیابیم سراغت
از برف و یخ و لای مگر پا به حنایی
آن خاکه ات امروز کم از سرمه نباشد
ای کاش میداشت کمی دیده درایی
بیچاره زغالی ز غمت خاک نشین شد
برروز سیاهش زچه رحمی ننمایی
با روی سیه ناز پسندیده نباشد
آن به که کمی از سر این شیوه فرایی
سرما رود رو سیهی بهر تو ماند
با خسته دلان برسر بیداد چرایی
امسال ز هر سال فشار تو فزون است
یارب که زمستان روی و باز نیایی
از سردی ایام فزون سردی مهر است
کس را ندهد گلخنی آتش به گدایی
بیتاب شود کاش برای تو میسر
یک صندلی گرم که تا حلق درایی
(استاد بیتاب)

آه! که چه مقهور یک مشت دلقکهای چلوس پلوس چموش جاسوس ملوس شده ایم

مه 5, 2016

نوشته: داود سیاووش
آهای مردم!
ما درکشوری زیست میکنیم که:
دگر کسی به دموکراسی نمی اندیشد
دگر کسی از آزادی بیان دفاع نمی کند
دگرکسی به جامعه مدنی نمی اندیشد
وسر ها در گریبان است
وچشمها در اوراق پروپوزل ها سرگردان است
در مقابل تندیس مارتین لوترکینگ
نواسه های اسامه بن لادن راک اندرول میرقصند
و مارینا گلبهاری بخاطر بازی در فلم اسامه در جنگل های نمناک فرانسه از ترس دهشت افگنان سرگردان
و در سرزمین ژان ژاک روسو و مونتسکیو مردم از هنر وهنرمند گریزان اند
شیاطین در لانه قدرت خانه کرده اند
وبه گفته چرچیل
به جلب وجذب اقلیت خاین و اکثریت نادان مصروف اند
در ویرانه های رایش سوم
صدای نفرین هیتلر خطاب به کسانی انعکاس می یابد
که در برگردانی ورق به نفع (آی-اس-آی) در افغانستان مصروف اند
آخرین چشم امید امریکایی ها به ترامپ دوخته شده
تا شکیل افریدی را از زندان (آی-اس-آی) در ظرف دو دقیقه آزاد سازد
وصدای چودری پاکستانی را در گلویش خفه سازد
که مدعیست پاکستان مستعمره امریکا نیست!
در سوریه صحرای محشر برپاست
ودرکربلای حسین بار دگر جوی خون جاریست
درکابل همه گیچ ومبهوت اند که آن ضربه فنی را با جاری نمودن خون به جای آب در دریای کابل کی انجام داد که روز بعد از زیر زنخ رییس جمهور و در محفل ارگ از قاتلان با زبان دراز دفاع نمود
اینجا از روز آزادی بیان چند ژورنالیست عهد پنیرک پادشاه با چند آدم لوکس در حالی تجلیل میکنند که سه صد ژورنالیست از ترس عفریت از کشور فرار نموده وبیش از ششصد دوسیه ژورنالیستان لاینحل مانده وخون رخسار خانواده های ژورنالیستان شهید هنوز نخشکیده وکسی آن را پاک نمیکند
آنجا در ارگ محفلی برای آزادی بیان از طرف کسانی برگزار میشود که در اجتماع به صفت بغچه بردار وپیزاربردار دهشت افگنان مشهور اند و اصلا در این روز کسی صدای آن مادر داغدار وپدر غمگساری را که جگر گوشه ژورنالیست اش را به خاک سپرده نمیشنود.
دفتریونسکو را به خاطر عدم توانای سالانه بیست هزار دالر کرایه سه اتاق در پاریس می بندند وبرای ریس شورای صلحی که جنگ با طالبان را نا جایز میداند به قول رسانه ها چهل وپنجهزار دالر ماهانه معاش میپردازند وهشتصد ملیون دالر در این شورا نابود میشود
از یک طرف با جعل در قانون اساسی قفل بر دهن مردم در سخن گفتن به زبان مادری شان می آویزند واز طرف دیگر در شمال منار یادگاری مظهر فاشیسم زبانی را در زیر ریش عطا محمد نور وجنرال دوستم بنا میکنند
عمله وفعله خدماتی ناتو در بروکسل به جرم عضویت در حملات بروکسل باز داشت میشود وآنطرف تر گروه های سلفی شب هنگام دهن عابرین را در خیابان های برلین بو میکنند و جالبتر آنکه دادگاه آلمان به خاطر داشتن همسر آلمانی در حالی در مورد سکرتر اسامه تصمیم گرفته نمیتواند که در افغانستان طیارات تورنادو پل پای طرفداران اسامه را هدف شلیک قرار میدهند
آه که در چه روزگار تلخ وسیاهی زیست میکنیم
آه که چه مقهور یک مشت دلقکهای چلوس پلوس چموش وجاسوس ملوس شده ایم

محب بارش سراینده شعر:( قبیله چه باشد که شاهی کند) به ابدیت پیوست!

مه 2, 2016

بارش
استاد محب بارش شاعر،نویسنده و استاد دانشگاه کابل به ابدیت پیوست. استاد بارش که عمری در عرصه شعر و ادب و فرهنگ عیارانه و مردانه قلم و قدم زده بود به عمر 66 سالگی داعی اجل را لبیک گفت. از محب بارش دفتر های شعری زمزمه های قاغوش و یک روز بی دروغ به مشتاقان شعر و ادب باقی مانده. بارش که مدیر مجله روشنک و سپیده بود در لابلای نشرات این نشریه ها و در مقالات تندی که در مطبوعات مینوشت به جرم داشتن لحن تند و صراحت لهجه و افشای حقایق توسط نظامی که خودش یکی از طرفداران آن بود باری به زندان افتاد و بار دیگر از کدر علمی دانشگاه اخراج شد اما علیرغم تحمل فشار های طاقت فرسا هرگز از راهش بر نگشت و تا آخرین لحظه حیات از حق میگفت،در راه حق میرفت و از حق دفاع میکرد.
روحش شاد و فردوس برین جایش باد!

آخر به جرم چی/ آخر به ظلم کی/اینگونه در فغان/اینگونه خون چکان

آوریل 19, 2016

o

روزی که صدای آن انفجار مهیب، قلب های اگنده به عشق خدا را لرزاند، وهیبت صدای آن انتحاروحشتناک عجیب، اطفال بیگناه را ترساند، وسینه های آتش گرفته مردان خدا را در اندوه آن تراژیدی به سوز آورد، تا نفرین ولعنت بفرستند بر معامله گران ملعون وماران آستین مظنون، این نجوا از یک قلب در گرفته محزون یبنوا، به نوا آمد:
ای طفل خون چکان
ای خلق در فغان
ای مردم نجیب
ای توده منیب
آخر به جرم چی
آخر به ظلم کی
در انفجار ها
در انتحار ها
اینگونه در فغان
اینگونه خون چکان
***
مظلوم وبینوا
محروم وبیصدا
لبهای دوخته
تن های سوخته
آخر به جرم چی
آخر به ظلم کی
در انفجار ها
در انتحارها
اینگونه در فغان
اینگونه خون چکان
***
دستان بر دعا
دلها سوی خدا
هر شب صدا کنند
یا رب خدا خدا
آخر به جرم چی
آخر به ظلم کی
در انفجار ها
درانتحار ها
اینگونه در فغان
اینگونه خون چکان
(کوه بچه)

تحفه نوروزی یک درویش

مارس 21, 2016

دوستانیکه کتابچه های مندرس حاوی ضجه هایم را دیده اند، به کرات اصرار میورزند که : آخریکبارهم اگر شده سوای آن نام های مستعاری که این ناله ها ازمجرای آن به مطبوعات درز کرده اند، با نام اصلی خودم آن نجوا ها را به خورد خوانندگان بدهم.با توجه به اینکه، ازنظرمن ضرورت هنر در روند تکامل اجتماعی مانند ضرورت ماهی به آبست ،ومن به هنر برای مردم باور دارم، نه هنر برای هنر ، بنابران بی توجه به اینکه سردمداران دنیای شعر وادب کهن، نوشته ها واصلا خودمرا چیز های قابل بحث میدانند یا نه، دل به دریا زده در دومین روز شصت ویکمین سال حیاتی که توالی آن خزان بعد خزان بوده آخرین ناله یک قلب درگرفته پریش را به توجه عزیزان علاقه مند میرسانم.

آرزو
نوروز رستخیز بهارانم آرزوست
رودی پر از غریو وخروشانم آرزوست
یک سو چنار وسبزه ودریای پرخروش
خیل پرندگان خوش الحانم آرزوست
گلبارگلبهار ودرختان توت او
جوی کلان وشرشره آنم آرزوست
تلخان وتوت وچشمه دوغ وغریو آب
(فابریکه نساجی) چالانم آرزوست
دریای غوربند وشتل با جبل السراج
سالنگ تا کناره ملخانم آرزوست
آن سرزمین سبز که با کوه احاطه شد
پنجشیر وکوهدامن وبگرامم آرزوست
قربان رودهای خروشان او شوم
صیاد ماهرش به صیادانم آرزوست
انشا نمود طبع ضعیفم ز روی شوق
با مولوی نوشتن هر آنم آرزوست
پژواک گفت در سفر شه به ترکیه
(زآن همرهی حضرت سلطانم آرزوست)
ای شیخ بلخ راحت روحم تو بوده ای
زآن شور وشوق شعر فراوانم آرزوست
سردار شاعران وشکوه سخنوران
آن شمس شاهواره دورانم آرزوست
(بالله که شهر بی تو مرا حبس میشود)
یک طبع سرکشی زسخن آنم آرزوست
داودسیاووش
دوم حمل1395

روزگارم یلداست!

دسامبر 22, 2015

شماره (257 )سه شنبه (1) جدی ( 1394)/ ( 22) دسمبر ( 2015)

یلدا

دُر سُفته های حضرت مولانا

نوامبر 24, 2015

شماره ( 254) چهارشنبه (4) قوس ( 1394) / ( 25) نوامبر( 2015)

Jalaluddin_Rumi

حيبب عجمي از عبادتگاه خود بنزد عيال باز آمدي و فرزندگان همه روز منتظر بوده كه شبانگاه پدر در آيد و ما را چيزكي آرد. راست چون حبيب نماز شام در آمدي، دست تهي عرق خجالت بر جبين او نشسته، انگشت تشوير بدندان گرفته با زن و فرزند چه عذر گويم؟ عيال گفتي: هيچ آورده اي؟ حبيب گفتي كه: كار فرمايم و استاد كارم سيم حواله به روز آدينه كرده است. آن يك هفته عيال و فرزندان منتظر مي ماندند. چون روز آدينه آمد و خورشيد رخشان سر از برج قيرگون خود برزد، حبيب از خجالت كنجي رفت و ميناليد و ميگفت: اي دستگير درماندگان حبيب را خجل مگردان. ملك- جل جلاله- بزرگي را به خواب نمود و از واقعه او خبر داد كه حبيب با عيال، هفته اي است كه به اميد كرم ما وعده به روز آدينه مي دهد. آن بزرگ چنداني زر و گندم و گوسفندان و تختهاي جامه و غير آن بخانه حبيب فرستاد كه در خانه نميگنجيد همسايگان و خلق حيران ماندند كه اين از كجاست؟ آرندگان گفتند كه كارفرماي حبيب عذر ميخواهد كه اين ماحضري را خرج مي كنيد تا ديگر رسيدن. گفتند: سبحان ا لله حبيب، مزدوري و خدمت كدام كريم كرده است كه چندين خزينه و نعمت مي كشيدند؟ آن اندازه كرم آدميان نيست، مگر خدمت حق ميكرده است كه اكرم الاكرمين است؟
شعر
لطفت به كدام ذره پيوست دمي
كان ذره به از هزار خورشيد نشد؟
شبانگاه حبيب از عبادتگاه خود به هزار شرم بازگشت كه امروز چه عذر گويم؟ بهانه اي مي انديشيد چون به نزديک خانه آمد در اين انديشه فرزندان و عيال در پيش دويدند، در دست و پاي او مي افتادند و همسايگان سجده ميكردند، زهي كريمي كه تو خدمت او گزيدي و مزدوري او كردي، زهي بخشنده، زهي بخشاينده كه خانه مارا همچو انار پر گوهر كرد. خانه، مال و نعمت را بر نمي تابد. تدبير خانه ديگر ميبايد كرد. ايشان از اين ها بر ميشمردند و حبيب ميپندارد كه برو افسوس مي كنند و تسخر مي زنند كه هفته اي است كه مارا به آدينه وعده مي دهد چون آدينه آمد، گريختني اين ساعت مي آيي، خواست گفتن مرا افسوس مداريد، از گوشه يي گوشه آواز آمد، آوازي كه آوازهاي همه عالم از آدمي و پري و فرشته خروشانند و نعره زنانند و ربنا گويانند. در آن آواز اين بود كه اي حبيب ما آن كرامت و عطاي ملك قدوس است نه استهزا و افسوس است آن همه زرها و گوهرها و تخته جامها گوسفندان و شمع كه ايشانرا فرستاديم مزد خدمت تو نيست، حاشا از كرم ما. آن استخوانيست كه انداختيم پيش سگان نفس ايشان، آن نفس خصومت گر بيشين طلب بدگمان ايشان انداختيم تا بدان استخوان مشغول شوند عيال و فرزندان، ترا بتقاضاي سخت از نماز و حضور ما برنياورند.Ÿ
مکتوبات و مجالس سبعه
صفحه 86 الي 88