Archive for the ‘طنزی’ Category

نمیکنم!

ژوئن 4, 2014

شماره(178) چهارشنبه 14 جوزا 1393 / 4 جون 2014

من ترکِ جاه و چوکی و موتر نمیکنم
افسانهء گذشته خود سر نمیکنم
یک پای من به دبی و پای دگر به بُن
دیری ست یادِ مجلس و دفتر نمیکنم
تا همنشینِ«مرکل»و«رابرت»و «جان »شدم
یادِ قدوس و غوث و جلندر نمیکنم
جز با شرابِ کهنه و ودکای «ابسولوت»
من حلقِ خود به چیز دگر تَر نمیکنم
چرس و چلم که میزنم از اصل میزنم
زین روست سرفه مثلِ سلنسر نمیکنم
دادِ خداست موترِ «هوندا»و «بنز» من
دیریست من سفر به سرِ خر نمیکنم
از پولِ مفتِ زلزله و رانشِ زمین
حتا که پای دوست پلستر نمیکنم
من که همیشه«چکه پاو»و«قطعه» میزدم
حالا به غیرِ «تینس» و «پوکر»نمیکنم
حالا که فلمِ «پورن» به لبتاپِ من پُر است
دیگر هوای فلمِ جیتندر نمیکنم
گر چه وکیلِ مجلسم و لیک در عمل
کاری به جز تجارتِ پودر نمیکنم
هارون یوسفی

مطایبه چارلی با انشتین

آوریل 23, 2014

شماره (172) چهارشنبه / 3/ ثور /1393/ 23/اپریل/2014
enishtain

به بهانه سالروز انشتین
انیشتین و چارلی چاپلین یکدیگر را در سال 1931 ملاقات کردند.
انیشتین به چارلی چاپلین گفت: می دانی آنچه که باعث شهرت تو شده چیست؟!
“این است که تو حرفی نمی زنی و همه حرف تو را می فهمند.»
چارلی هم با خنده پاسخ داد: تو نیز می دانی آنچه باعث شهرتت شده چیست؟!
«این است که تو با اینکه حرف می زنی، هیچ کس حرفهایت را نمی فهمد.»

پادشاهی که زاغ ها انتخاب کردند

فوریه 2, 2014

شماره 161/ یکشنبه 13 دلو /1392/ 2 فبروری /2014

aziz nasin

نوشته عزیز نسین
طنز

یکی بود، یکی نبود. . . درزمانه های قدیم، دریک کشور، مرد بینوایی بود که حتا نان خوردن پروزمره اش را نداشت، فقیر بود، اما بد دل بد نیت نبود. همه آرزو هایش نیکی و خوبی کردن به دیگران بود. با آنکه آرزوی خوبی کردن را داشت، اما خیلی خوب نمی دانست که چگونه کار های نیک را انجام دهد. اکثراً باخودش میگفت:
آه آه! قدرتی میداشتم که به این همه انسانها خوبی میکردم.
کسانی که این حرفهای او را می شنیدند ، سوال مینمودند:
خیلی خوب، چطور خوبی خواهی کرد؟
و او جواب میداد:
خو خوبی دیگر، به هرکی خوبی خواهم کرد. . . حالا باشد وقتی آن روز برسد، میدانم که چطور خوبی و نیکی کنم.
یکی از روزها به سرکوهی نشسته زیرلب زمزمه کنان میگفت: ای کاش پروردگار کمکم می کرد تا می توانستم به اولاد بشرنیکی میکردم.
رهگذری که از کنار او می گذشت، حرفهای او را شنید و به او گفت:
سلام پسرجان. . .
مردی که آرزوی نیکی کردن را به دیگران داشت، سرش را دور داد، دید که با یک مرد آقسقال (ریش سفید) که ریشش تا به نافش دراز بود، مواجه است. او هم گفت:
سلام پدرجان. . .
آقسقال از اوپرسید:
چرا این طور سر سر خود گپ می زنی؟ از خدا چیز میخواستی؟
او هم تا که زبانش دور میخورد، درمورد نیکی کردن به دیگران پُر گفت. او در مورد این که دلش به انسانها چقدر می سوزد، گپ هایی را با آب وتاب به او بیان کرد.
آقسقال گفت:
مانند تو خیلی ها آستینها را بر زده خواستند که به دیگران نیکی کنند. کاشکی تو راه انجام دادن این نیکی کاری را میدانستی و آن وقت اینقدر خوبی کردن را نمی خواستی. به انسانها نیکی کردن از بدی کردن هم خیلی ها مشکل تر هست. از روزی که دنیا هست و به وجود آمده اشخاص بسیارکم برآمدند که این کار را انجام بدهند. . .
این پند و نصیحت پیرمرد را شنید و به جای این که به آنها اعتنا کند، به او گفت:
آه! من مانند دیگران نیستم. بگذار به آن مقام و جای برسم، از روی زمین همه بدیها را ریشه کن میسازم. دیگر کسی گرسنه و تشنه نخواهد بود. کسی برهنه و فقیر نخواهد ماند. جنگ و جدال نخواهد ماند. . . تمام کارها را سر به راه خواهم ماند.
آقسقال گفت:
خیلی آرزو داری، اما نمی دانی چه قسم انجام بدهی. آنهایی که پیش از توهم بودند وهمین گونه آرزوها داشتند و اما نمی دانستند که چگونه به آنها برسند به همین خاطرصرف نظر کردند و رفتند. و او: بر روی زمین از خوبی کردن کار آسان دیگری نیست. . . .
آقسقال هم گفت:
آی، پس که اینقدر آرزوی نیکی کردن به دیگران داری، پس اینجا ایستاده مشو. پیوسته گردش و سیاحت کن. . . چنین جایی می رسد،چنین وقتی می رسد، تو هم به جای بلند ومقام
دلخواهت می رسی. . . . او فقط و فقط به همین گپ آقسقال گوش فرا داد وبه راه افتاد. . . آنجا از تو باش و اینجا از من، سالهای سال سیر و سفر می کند. به هر جایی که می رود درمورد این که چطور به خاطر نیکی کردن به اولاد بشر شب و روز در تب و سوخت است و دلش بیقراربه دیگران می گوید.
در جریان همین سفرهایش یک روز با طلوع خورشید متوجه شد که به شهردوری رسیده است. شهر با قلعه ها و دیوارها محاصره شده بود و او دروازه ورودی شهر را پیدا کرد و داخل شهر شد. از دیدن شهرحیران شد. شهر پُر از انسانها، پرو پر. . . خو من میگویم صدهزارآدم و
تو بگو هم بگو سیصدهزارآدم. . .سرو پای جعمیت دیده نمیشود. او هم در داخل بیروبار مردم به فکرفرو می رود. از هرسر صداهایی بالا میشود. او به صحبتهای مردم گوش کرد که می گفتند:
وطنداران! من به آرزوی نیکی کردن به شمایان هستم. به خاطرانتخاب پادشاهیم به زاغها
بگویید. زاغها مرا به پادشاهی انتخاب کنند و آن وقت خواهید دید که به خاطر شما چی کارهای خوبی خواهم کرد. از رودهای این شهرشربتها جاری خواهندشد، پیاده روهای سنگی زیر زمینی اعمارخواهد شد. از آسمان به عوض باران شربت می بارانم. یک دست تان به روغن و دیگرش به عسل خواهد بود. هر روز خدا از خوردن باقلوا و سمبوسه و دیگر غذا های لذیذ سیر شده بیزار و دلگیر می شوید. آنقدر آسوده میشوید که این آسوده گی شروع به نا آسوده گی تان خواهد کرد. وطنداران عزیز! بگویید به همین زاغها که مرا به پادشاهی انتخاب کنند.
او با شنیدن این حرفها که از هر زبان جاری بود، شگفت زده شد. به پهلوش نظر انداخت.
همان پیرمرد آقسقال که ریشش تا به نافش بود و سالها پیش بر سرکوهی با او سرخورده بود، قرارداشت. آیا براستی او بود؟
سلام پدرجان. . .
و آقسقال هم جواب داد:
سلام پسرجان. . .
می بینم که درین شهر هرکس صحبت می کند. پس چرا اینها هنگام صحبت کردن این همه چیغ و فریاد دارند؟. . .
هرکس گمان می کند که تنها خودش می تواند به مردم خدمت کند، اما چطور؟ راه های خدمت این کار را یاد ندارند و بدین لحاظ چیغ. . .
آیا همیشه این آدمها همین گونه چیغ و فریاد می زنند؟
نخیر. از انتخابات به انتخابات. اینجا سالی یک بار انتخابات صورت میگیرد. وقت انتخابات که شد هرکس در تب و تلاش می افتد تا انتخاب شود.
به چی دلیل؟
چونکه هرکس گمان می کند که تنها او خوب خدمت کرده میتواند. همه شان می خواهند که خوبی کنند. هیچ کسی نیست که بدی کند.
اینجا کی را انتخاب می کنند؟
پادشاه انتخاب می کنند. . . . این مملکت مانند دیگر مملکت ها نیست. این جا پادشاهی از پدر به پسر میراث نمی ماند. هر سال از بین مردم پادشاهی برگزیده میشود. پادشاه برگزیده، اگر به قول داده اش به مردم عمل کند، پادشاه باقی می ماند، در غیر آن سال بعد پادشاهی دیگری انتخاب میشود. تا به هنوز کسی پیدا نشده که اضافه تر از یکسال باقی مانده باشد.
گفته فریاد دارند؟ «! زاغ، زاغ » بسار خوب، پس چرا درین مملکت پادشاه ها را زاغها انتخاب می کنند، به همین خاطرزاغ زاغ گفته فریاد میکشند. درین اثنا هوا تاریک شد و روی آسمان را ابری از زاغها پرکرد که حتا آفتاب هم دیده نمیشد.
زاغها برسر انسانها قاغ قاغ کنان پرواز میکردند و هرکس چیغ و فریادکنان به زاغها می گفتند:
زاغ برادر، زاغ برادر، مرا به لحاظ خدا انتخاب کن!
و به زاغها عذرو زاری می کردند. زاغها هم پرواز و قاغ قاغ را کنار گذاشتند، یک زاغ بی صدا به طرف پایین پرواز می کند و دور سر مردی که بخاطر خدمت به مردم سالها دشتها و بیابانها را گشته بود چرخیدن را شروع می کند. زاغ چرخ خورده چرخ خورده قاغ گفته و بر سر مرد رفع حاجت کلان انجام می دهد. بعد باز به آسمان بلند میشود.
درین وقت مردم با آواز بلند فریاد زدند:
سه، یک ات پادشاه شد. از سه قسمتت یک قسمتت پادشاه شد!
او ازین واقعه شگفت زده گشت و از آقسقال پرسید:
این چه گپ هست، چی میشود؟. . .
خو اینجا انتخاب پادشاه همینطور میشود. زاغی سه بار به سر کسی همان کار را بکند، آن شخص پادشاه این مملکت انتخاب میشود. از سه قسمتت یک قسمتت پادشاه شد. دعا کن که زاغ بازهم بر سرت همان کارش را بکند. درین وقت زاغ بازهم فرفرکنان و چرخک زده آمد و بر سرمرد همان کارش را تکرار کرد. مردم فریاد کشیدند:
از سه، دو ات پادشاه شد! دیگران به خاطراین که بار دیگر زاغ سر آن آدم همان کار را نکند سرشان را لچ کرده فریاد می زدند:
اینجا، زاغ برادر، اینجا زاغ برادر!
و به زاغ عذر و زاری می کردند تا برسر شان همان کارش را بکند. زاغ به این گپها گوش نکرد و بار سوم هم برسرآن آدم کارقبلیش را انجام داد. درین وقت مردم صدا کردند:
دیگر پادشاه شدی! اورا بر سر شانه های شان گرفته و به قصر بردند.
این مرد که پادشاه شده بود، مرهون خوبی که زاغها به حقش کرده بودند، بود او هرگز خوبی زاغها را که پادشاه اش ساخته بودند فراموش کرده نمی توانست. مدتی بعد او فرمان صادرکرد تا تمام مترسک ها را از باغها و زمینهای زراعتی که به خاطر ترساندن زاغها و پرنده گان گذاشته بودند، بردارند.
به زودی کسانی که زاغها رابا سنگ می زدند و می راندند، به محکمه سوق داده شدند و به آنها جزا داده شد. پادشاه نو به اینها هم اکتفا نکرده و امر کرد تا هر فامیل روزانه یک مشت دانه به زاغها بپاشند.
مردم ناراضی از این کارها بودند و زیرلب غُرغُر می کردند. اما چشم پادشاه به جز از زاغها چیزی دیگری را نمی دید. خو، سال اول این گونه سپری شد و انتخابات نوفرا رسید.
بازهم افراد آن سرزمین به میدانی شهر گردهم آمده بودند. مثل دفعه قبل هرکس بخاطر انتخاب شدنش به زاغها عذار و زاری کرده و همهٔ شان وعده خدمات خوبی را به انسانها می دادند. ابر، ابر زاغها آمد. بازهم آسمان تاریک شد. طنین قاغ قاغ فضا را پُرکرد. هرسال یک زاغ پادشاه را انتخاب میکرد، اما این سال زاغها بخاطراین که ازکارهای نیک پادشاه ابراز امتنان و تشکری نموده باشند، ده زاغ آمده برسر پادشاه سابق سه بار ریختن و رفتند. شاه به خاطر این که زاغها او را بار دیگر پادشاه ساخته بودند و به خاطر این که آن همه محبت و لطف زاغها را فراموش نکند، امر کرد باید هرکس بیست بیست تا زاغ را در خانه های شان پرورش بدهند. پادشاه به خاطر این که زاغها سرما نخورند و از سرما و باد در امان باشند، برای آنها آشیانه های مخصوص ایجاد کرد. زاغها به اثر این مواظبتهای بیش ازحد و پرورش زیاد تا که توانستند بزرگ و بزرگتر شدند و چاق وچله وبا چربی ترشدند. هرزاغ به اندازه یک فیل مرغ شده بود. بار دیگر دور انتخابات فرارسید. مردم از نارضایتی زیرلب غُرغُرمیکردند و پادشاه شان را هیچ دوست نداشتند، اما این نالشها چه فایده داشت، دراین انتخابات صد زاغ فیل مرغ مانند باز هم بر سر پادشاه از همان لطفهای شان نثار می کنند. پادشاه برای بار سوم برگزیده می شود و فرمان میدهد: باید در بدن زاغها یک تا شپش هم نماند، شپشها چیده شده وبدن زاغها با صابون ششته و پاک شوند. پاهای شان جلا داده شود. جاهای سخت شان چرب شود! زاغها به بهترین شکل تغذیه و پرورش می شوند و هر کدام شان به اندازهٔ یک گوسفند بزرگ می شوند و هم تعداد شان هر روز زیاد و زیادتر می شوند. روزی رسیده بود که زاغهای تنومند به شهرجای نمی شدند. باز هم وقت انتخابات رسید. دراین انتخابات به خاطر خیلی تشکری از پادشاه، به یکباره گی پنجصد زاغ سه بار یکجایی سرپادشاه سابق را پسندیدند. دیگر پادشاه هم از زاغها
اینقدرنگهداری و مواظبت کرد که در نتیجه مردم از دست زاغها خانه و کاشانه شان را رها کرده به کوه ها، دشتها آواره شدند. دیگر زاغهای تغذیه گشته به اندازه بوقه (گاونر) بزرگ و چاق شده بودند.
یک انتخابات دیگر هم شد. در آسمان زاغهای بوقه مانند به پرواز شروع نموده بودند. از سرو صدای ناهنجارشان گوشها کرشده بودند. این بار زاغها به خاطره جبران از خدمات پادشاه و ادای دین دسته جمعی به سر پادشاه تشکری شان را رها کردند.
مردم به پادشاه انتخاب شده نزدیک شدند و خواستند تا او را با خود به قصرپادشاهی ببرند.
اما دیدند که از مواد فضله زاغها تپه یی ساخته شده است و پادشاه هم زیر این تپه مانده بود و پارچه پارچه گشته بود. مردمان آنجایی دربین خوشحالی از نو به چیغ و فریاد شروع کرده بودند:
زاغ برادر، مرا انتخاب کن. زاغ برادر، مرا انتخاب کن!Ÿ
پایان

چک چک

دسامبر 19, 2010

شماره (76)28 قوس 1389/ 19 دسامبر 2009
هر کی رهبر شد، ما چک چک کدیم
بی صدا و با صدا چک چک کدیم
هرکجا با نام حزب و انقلاب
شیشته و ایستاده پا چک چک کدیم
با رفیقان وبرادر های خود
در عروسی و عزا چک چک کدیم
عاقلان بالای چوب دار رفت
بر سر دیوانه ها چک چک کدیم
چون که طالب بر در کابل رسید
شکر کردیم از خدا، چک چک کدیم
کرزی آمد همره… خود
…دیدیم ما، چک چک کدیم
پای ناتو تا به ملک ما رسید
از هری تا پکتییا چک چک کدیم
تا که بشنیدیم ناتو میرود
خوش شده بی انتها چک چک کدیم
هر کی طنزی گفت اگر خوب و خراب
ما شنیدیم، ازحیا چک چک کدیم
«هارون یوسفی»

پیش برویم… اوج بگیریم… ترقی بکنیم…

ژوئیه 26, 2010

شماره 64/یکشنبه 3 اسد 1389/24 جولای

عزیز نسین

برای هر مطلبی باید مقدمه مناسبی نوشت چون این یک داستان است با یکی بود یک نبود شروع می کنم اگر این داستان نبود و یک سخنرانی بود با هموطنان عزیز شروع می کردم.
آره یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود در زمانهای خیلی قدیم در کشوری از این دنیای بزرگ مردمی زندگی می کردند که وضعشان زیاد تعریف نداشت، یعنی بزور شکم خودشان را سیر می کردند تا چه رسد به بقیه احتیاج هایشان.
روزی سه نفر از افراد این کشور برای تحقیق در مورد زندگی کشور های دیگر مسافرتی به خارج می کند بعد از مدتها گشت و گذار به کشور خودشان بر می گردند روزی مردم کشور خود را جمع می کنند و یکی از آنها می گوید – رفقا من در مسافرتی که بخارج داشتم چیزهای تازه یی یاد گرفتم.
سؤال می کنند: چه چیزی یاد گرفتی؟
-پیش برویم.
مردم آن کشور حرف او را تصدیق می کنند.
-فکر خوبی است موافقیم باید پیش رفت.
مسافر دومی می گوید، منهم چیزهایی یاد گرفتم.
از او می پرسند: تو چه چیزی یاد گرفتی؟
-اوج بگیریم.
مردم آن سرزمین فوراً حرف او را نیز تائید می کنند.
– این هم فکر درستی است باید اوج گرفت.
از مسافر سومی می پرسند: آیا تو چیزی یاد نگرفتی؟
جواب می دهد: چرا! ترقی بکنیم.
حرف او نیز مورد قبول واقع می شود، بسیار فکر خوبی است باید ترقی کرد.
از آن روز این سه جمله شعار آن مملکت می شود.
«پیش برویم… اوج بگیریم… ترقی بکنیم…»
مردم وقتی همدیگر را می دیدند بجای سلام و احوالپرسی به یکدیگر، یکی می گفت-پیش برویم دیگری جواب میداد: آره باید اوج بگیریم.
حتی موقع بدرقه هم وقتی به لنگرگاه می آمدند یکی داد میزد: ترقی بکنیم.
دوستانش از داخل کشتی جواب می دادند: آره بایدترقی کرد.
پس از مدتها روشنفکران خارجه دیده می بینند با اینکه خیلی به پیش رفتن و اوج گرفتن و ترقی کردن ایمان دارند این حرفها فایده ای ندارد و هنوز راهی برای ترقی کردن پیدا نکرده اند.
برای اینکه راه و رسم واقعی پیش رفتن و اوج گرفتن و ترقی کردن را پیدا بکنند روشنفکران تصمیم می گیرند دوباره به خارج مسافرت بکنند. بعد از مدتی گشت و گذار دو باره به مملکت خود بر میگردند.
یکی از آنها می گوید: هموطنان عزیز بالاخره من راهش را پیدا کردم پیش برویم درست نیست باید بگوئیم «باید پیش برویم».
باز هم مردم حرف او را تصدیق می کنند. درست است «پیش برویم» فایده ندارد «باید پیش برویم» درست است.
روشنفکر دومی می گوید: منهم مطلب تازه ای یاد گرفتم «اوج بگیریم» معنی ندارد باید فهمید «چطور اوج بگیریم».
مردم حرف او را نیز تائید می کنند: کاملاً درست است چطور باید اوج گرفت.
روشنفکر سومی می گوید: من خیلی جا ها را گشتم و چیزهای تازه تری یاد گرفتم.
مردم می پرسند: چه چیزی یاد گرفتی؟
جواب میدهد، تنها اینکه بگوییم «ترقی بکنیم» فایده ندارد، باید گفت «چطور باید ترقی بکنیم».
از آنروز به بعد شعار آن مملکت عوض می شود مثلاً
وقتی کسی داخل قهوه خانه میشد می گفت:
– بچه ها باید پیش برویم.
مردم می پرسیدند:
-چطور باید پیش رفت؟
شوهر ها صبح ها که می خواستند سر کارشان بروند.
به زن هایشان می گفتند:
-باید اوج بگیریم.
زن ها جواب می دادند:
-چطور باید اوج بگیریم.
بچه ها موقع خوابیدن به مادر هایشان عوض شب بخیر می گفتند.
مامان باید ترقی کنیم.
مادر ها با خنده می گفتند: آره فرزندم ولی مهم این است که بدانیم چطور باید ترقی بکنیم.
چند سالی این جمله ها در مملکت تکرار می شد ولی باز هم نمی دانستند چطور باید پیش رفت و اوج گرفت و ترقی کرد به این دلیل روشنفکر ها تصمیم گرفتند یکبار دیگر سفری به خارج بکنند، رفتند گشتند و گشتند بالاخره به کشور خود باز گشتند.
یکی از روشنفکر ها گفت: من سر این کار را پیدا کردم با پرسیدن «چطور باید پیش رفت؟» کاری درست نمیشود مردم حرف او را تصدیق کردند: درست است با سؤال کردن کاری درست نمیشود باید فهمید چطور میشود پیشرفت کرد.
روشنفکر دومی گفت: من هم چیز جالبی یاد گرفتم با گفتن چطور باید باوج رسید کاری درست نمیشود باید دانست چطور می شود به اوج رسید؟
مردم حرف او را نیز تائید کردند: آره باید طریق به اوج رسیدن را دانست.
روشنفکر سومی گفت: دوستان! من نیز چیز تازه یی پیدا کردم، با پرسیدن «چطور ترقی بکنیم» کاری درست نمیشود باید راه پیشرفت کردن را پیدا کرد.
همه یکصدا گفتند: این رفیق درست می گوید با سؤال کردن چطور باید پیشرفت کرد دردی دوا نمیشود باید راه پیشرفت کردن را دانست.
باز هم شعار آن مملکت تغییر کرد از آن موقع به بعد هر کس به دوستش می رسید بجای احوالپرسی می گفت: باید پیش رفت.
دیگری می گفت: باید پیش رفت فایده ندارد باید راه پیش رفتن را دانست.
همسایه ها سرشان را از پنجره بیرون می آوردند و با همدیگر صحبت می کردند.
– خواهر اوج بگیریم.
– آره خواهر باید اوج گرفت.
– با این حرف ها دردی دوا نمیشه باید دانست چطور می شود اوج گرفت.
آموزگار ها سر کلاس به شاگرد ها می گفتند: بچه ها ترقی بکنیم.
شاگردها: بله آقا باید ترقی کرد.
معلم: با شعار نمی شود ترقی کرد باید راه ترقی کردن را دانست .
هر روز این جمله ها را تکرار می کردند ولی نه پیشرفتی بود نه ترقیی.
روشنفکر ها باز هم تصمیم گرفتند…
راستی این داستان تا کی ادامه خواهد داشت؟ به این ترتیب داستان به پایان نخواهد رسید چون روشنفکر ها هر چند گاهی بمسافرت خارج خواهند رفت و چیز تازه یی یاد خواهند گرفت و آن را به مردم کشورشان یاد خواهند داد آنها نیز همان حرفها را چندین بار تکرار خواهند کرد ولی آیا این نتیجه یی دارد؟
اگر با شعار می شود «پیش رفت و اوج گرفت و ترقی کرد» من حرفی برای گفتن ندارم.Ÿ

خاطرات یک گوسفند

سپتامبر 28, 2009

شماره 52 دوشنبه 6 میزان 1386 /28 سپتامبر 2009

طنز

نوشته: فاخته

از شما عزیزان چه پنهان که بدبختی و سیه روزی من از بامداد تولدم آغاز یافت. هنگامیکه اولین بار دیده به زیر این چرخ فیروزه گشودم دو برادرم را که لحظاتی بعد از من تولد یافته بودند قصاب سر از تن به خاطر زیبایی پوست شان جدا کرد. قصاب بی عاطفه و ظالم آن دو طفل را پوست نموده لاشه شان را به دور انداخت و با چشمان از حدقه بر آمده و در عین حال شادمان پوست ها را به شانه گذاشته راهی محل نامعلوم شد و من اولین درسی که از زندگی آموختم آن بود که زیبایی پوست اولین دشمن ماست. باری دیدم طاووسی پر های خود را می کند، پرسیدم چرا؟ او هم همین دلیل را آورده گفت پر های زیبا بلای جانش شده اند. از موضوع دور نرویم که چون پوست من خوشبختانه چندان زیبا نبود از زیر ساتور قصاب جان به سلامت بردم، وقتی صاحبم اولین بار به سویم نگاه کرد نگاهش حاکی از ترحم و عاطفه بود. به سر و رویم دست کشید. مرا به آغوش گرفته به طویله حیونات برد، جایم را در یک گوشه گرم طویله تعین نمود، یک لحاف کهنه را بخاطر محافظت از خنک بالایم انداخت، وقتاً فوقتاً از من خبر گیری میکرد و مقداری از شیر بازمانده در پستان مادر را اجازه میداد بخورم.
در آن طویله دو قلبه گاو، یک ماده گاو، یک خر با چوچه اش و چند بز با ما گوسفندان یکجا زندگی میکردند. از حقیقت نگذرم و انصافاً بگویم که برخورد صاحبم با گوسفندان در مجموع و با من طور اخص صمیمانه بود. خرخیلی کار میکرد علاوه بر آنکه در اثنای کار لت میخورد، کاه و علف کافی هم برایش داده نمیشد، قلبه گاو ها فقط حق داشتند در چراگاه ها سیر شوند و به ماده گاو فقط در هنگام دوشیدن علف داده میشد ولی صاحبم از گوسفندان دایم به صفت حیوان خوب سخن می گفت. اگر کدام بچه اش سنگین و با تمکین میبود میگفت بچه گوسفندی است اما از حرکات بز ها خوشش نمی آمد و به اطفال شوخش دایم میگفت مثل بز خیز و جست نزن و مانند گوسفند آرام باش. صاحبم بار ها در صحبت هایش میگفت فلان آدم گوسفندی است و اگر کسی را میدید که با پولدار شدن و قدرتمند شدن مغرور شده میگفت: دمبه ره گوسفند می برداره بز برداشته نمیتواند و از این قبیل حرف ها…
یک روز صاحبم با قصابی خشمگین و غضبناک به طویله آمد و چند گوسفند از میان خویش و تبار ما را به قصاب سپرد. قصاب مقابل چشمان من آن عزیزان را سر از تن جدا کرد. شما میدانید که ما گوسفندان حتی در هنگام کشتن هم ادب را رعایت کرده کاری نمیکنیم که خون ما سر و روی قصاب را آلوده سازد و تنها دامن قصاب است که از خون ما آلوده میماند. به هر حال گوسفندان یکی بعد دیگر وقتی زیر تیغ میرفتند اولاً پاهای شان را نا گفته دراز میکردند که در این حال حاجت بستن پای نبود و باز گردن های شان را طوری آماده بریدن مینمودند که با یک کش کارد شاهرگ شان را میبرید. من که از مشاهده آن وضع در یک گوشه مانند بید از باد میلرزیدم صدای رسای صاحبم را می شنیدم که میگفت:خلیفه قصاب! ای ماده گاو بدبخت شیره خشک کده مه هم شفتله سرش قطع کدیم، قلبه گاو ها امسال خوب قلبه نکردند حالی به قصاب میفروشمشان، گوساله ها هنوز خورد استن همان قدر بخورن که نمیرن وقتی بهار شد و به چراگاه رفتند باز چاق میشوند. اما همین گوسفندک! در حالیکه انگشتش را سوی من نشانه گرفته بود ادامه داد خدا از چشم بد نگهداردش بسیار قابل پرورش اس، برایش جو خریدم، یک زمین شفتل دارم، چند کُرد رشقه دارم، ده تیرماه برگ درخت و شپه بید بریش میتم، خلاصه هر قدر که بتانم از خدمت به این حیوانک خوب دریغ نمیکنم.
آخر ای خواننده عزیز!
نمیدانم که چطور برایتان بگویم که من در طول حیات خود چنین انسانی را ندیده بودم که همه فکرش، خواستش و نظرش متوجه چاق شدن و سیر بودن من باشد. از خود پرسیدم که این چه رمزیست که این انسان تا این حد به من مهربان شده، به خود گفتم حتماً او از فرقه سبزی خواران است اما نه، دفعتاً یادم آمد که او با سایر حیوانات چقدر بیرحمانه برخورد میکند و سرنوشت آن برادران تازه تولد خود را به یاد آوردم.
قصه کوتاه که من بزرگ و بزرگ تر میشدم و صاحبم بر من مهربان و مهربان تر، پشم جلدم را در گرما قیچی میکرد، در نهر مقابل خانه اش هر هفته مرا غسل میداد، در پیشانیم قدری رنگ مالید تا از دور از دیگران متمایز باشم. در گردنم زنگوله بزرگی بست که هر کجا روم با شنیدن صدای زنگ از بودنم در آن محل آگاه باشد و از همین قبیل کار های دیگر.
یک شب به خانه ما گرگ حمله کرد صاحبم با تیر و تلوار به دفاع و مقابله پرداخته گرگ را کشت و ما را نجات داد. در فردای آن شب، ای خواننده عزیز چگونه برایت بگویم که همین مرد مؤقر، با عاطفه و کریم ساتور به دست و چشمان از حدقه بر آمده دفعتاً داخل طویله شده بر عکس روز های قبل که در اولین نگاه به سرم دست میکشید و مرا نوازش میکرد. اینبار از ریسمانم گرفته مرا کش کشان و وا ویلان از طویله بیرون برده به زمین خواباند و من هم به رسم کهن گوسفندان پاها را دراز نموده گردنم را برای بریدن پیش کشیدن تا لحظاتی بعد جان به جان آفرین بسپارم.
در همین حال سخنان یکی از انسانها به یادم آمد که میگفت:
شنیدم گوسفندی را بزرگی
رهانید از دهان و دست گرگی
شبانگاه کارد در حلقش بمالید
روان گوسفند از وی بنالید
که از چنگال گرگم در ربودی
چو دیدم عاقبت خود گرگ بودی

از آشنایی سر پلوان تا آشنایی فیس بوکی!

اوت 18, 2009

شماره 50/دوشنبه 26 اسد 1388/17 اگست 2009

فاخته

هنگامیکه در روستا زیست میکردم از مردم ده و قریه ما در باره آشنایی سر پلوان بسیار چیز ها شنیده بودم. آنان میگفتند که آشنایی سر پلوان، در مزارع میان پلوان شریکان روستا ها و دهات بر قرار میگردد و کسانیکه در وقت آبیاری زمین های زراعتی یا درو، جغُل، باد نمودن، شالی کاری و غیره با هم دیگر بر اساس روحیه همکاری پلوان شریکی یاری و همکاری مینمایند به مرور زمان میان شان رفاقتی به نام آشنایی سر پلوان ایجاد میشود که خیلی بی ریا، اخلاص مندانه و صادقانه بوده به مرور زمان به مراحل برادر خواندگی و دوستی های بی شایبه و بی ریا ارتقا و تکامل می یابد. آشنایان سر پلوان در روز های مبادا و حالات دشوار به داد همدیگر رسیده با یاری گری و همدستی در کار هایی چون قلبه، ماله، بیل زدن و غیره همدیگر را کمک مینمایند اما از خیرات سر انترنت در قرن بیست و یک چیزآسان جدیدی به نام فیس بوک پیدا شده که در آن افراد با همدیگر نا دیده و نا شناخته روزی هزار برادر و آشنا پیدا مینمایند، عکس ها تبادله میکنند و روز های تولدهمدیگر را تبریک می گویند و حتی خاطرات و مکاتبات خصوصی با هم تبادله مینمایند. در این فیس بوک ها تعداد آشنایان فیس بوکی تا هزار تن هم میرسد. باری از سر شوق فیس بوکی ساختم و با دیدن عکس های دلربا و خوشنما و زیبا و فریبای فیس بوک داران با چندین تن از آنان ارتباط بر قرار نمودم ، مسأله از تبادله عکس و سلام و علیک های معمولی بالا رفته به حدی با بعضی از آنان مایل شدم که اگر روزی فیس بوکم را باز نکرده و روی زیبا و قامت رعنای آنان را نمیدیدم شب خواب از چشمم فرار میکرد.
قضارا به کشور یکی از این آشنایان فیس بوکی سفر کردم و علی الحساب و با عجله با رسیدن به پایتخت آن کشور سراغ همان آشنای فیس بوکی را گرفتم، از لپ تاپم برایش پیام دادم که به شهرش آمده ام و در میدان هوایی منتظرش هستم. آن آشنای فیس بوکی که هر شب باید دو باره با من ارتباط برقرار مینمود با تعجب نوشت که با او چه کار دارم؟ نوشتم که میخواهم ایشان را از نزدیک ببینم، بعد نوشت در کجا؟ گفتم در خانه یا هر محلی دیگری که میخواهید. نوشت: متأسفم از اینکه در خانه جایی برای مشایعت میهمان نداریم و در وقت کار هم شما را دیده نمیتوانم، چشمانم از خوانش آن پیام تاریک شد، گوش هایم برنگس کرد، دنیا سرم چرخ میخورد و در آن حال آشنایان سر پلوان را به یاد آوردم که به خاطر یک سلام ساده دهاتی سالها در غم و شادی همدیگر شریک بوده مانند برادران واقعی در لب پلوان نشسته با تناول تلخان و توت و آب سرد صمیمیتی با هم نشان میدهند که در هفت اقلیم دنیای آشنایان فیس بوکی سراغ نمیشود.Ÿ

کاندید محترم که به ما گوش میکنی

ژوئیه 22, 2009

شماره 49/سه شنبه 30 سرطان 1388/21 جولای 2009

فاخته

کاندید محترم که به ما گوش میکنـی
  فردا ورا چو قصه فراموش میکـنی
در وعده تو چیست که در لحظه نخست
  پیر و جوان یکسره مدهوش میکـنی
از بس که خواستار رسیدن به قدرتـی
  در گفتن سخن همه جا جوش میکنی
افسوس غیر گفتن کمپــاین ها دگـر
  هر حرف نا شنیده پس گوش میکـنی
بس مدعـی قدرت و چوکی چراستی
  خون دل ضعیف چرا نوش میکنــی

جان جان مره رییس جمهورتان انتخاب کنید

ژوئیه 18, 2009

شماره 48/سه شنبه 16 سرطان 1388/7 جولای 2009

Picture 061روزیکه لیست عریض و طویل کاندیدان ریاست جمهوری را از نظر گذراندم از تعجب و حیرت سرم گیچ شده بود, هر قدر جستجو کردم در بیوگرافی های آنان چیزی که ایشان را یک سر و گردن نظر به دیگران بلند تر نشان دهد بیابم در همین چورت و سودا مژه هایم گرنگ شد و به خواب رفتم در خواب دیدم که:«مردم هند به دنبال مهاتما گاندی میدوند تا او را دستگیر نموده به صفت رییس جمهور به قصر ببرند ولی گاندی از دست آنان فرار نموده در حال گریز نگاهش را به عقب انداخته میگوید او مردم دست از سر من بردارید, بروید یک پادشاه بی تاج و تخت به نام نهرو دارید آنرا ببرید و در حالیکه با شتاب به دروازه صومعه داخل میشود در صومعه به خاک افتاده از خدا میخواهد از شر آن بار گران او را نجات دهد.»
توسن خیالم بال و پر میگیرد و به قاره امریکا میرود در آنجا میبینم که مردم در یک ریفرندم سراسری جورج واشنگتن را برای بار دوم به صفت رییس جمهور شان قبول میکنند ولی او با مردم دست و گریبان شده میگوید:«برادر یکدفعه ریاست جمهوری تان را قبول کردم دیگه از سر مه دست بردارید بانین که مه برم ده جبهه جنگ بین فرانسه و امریکا به صفت یک سرباز از وطن دفاع کنم آخر شما چرا به مه مشکلات خلق میکنید و ما ره به کار ما نمی مانید.»
شاهین روحم به اروپا میرود در چکوسلواکیا میبینم که پس از انقلاب مخملی مردم یک داستان نویس را به ریاست جمهوری شان بر میگزینند و او واویلان و گریان و نالان از دست آنان فرار میکند، آنطرف تر در قاره افریقا مرد سیاهپوستی را میبینم که پس از بیست و چند سال زندان در حالیکه مردم او را از دل و جان دوست دارند بار گران مسوولیت رهبری را از شانه اش میخواهد پایین کند.
به نظرم می آید که در آسمان هستم و پنج قاره را از فراز ابر ها میبینم و صدای مردمان پنج قاره را میشنوم که در همین حال دفعتاً صدای بهم خوردن دروازه مرا از خواب بیدار کرد.
بار دیگر چشمم به عکس های کاندیدان افتاد که در کشور خود ما با حالت التماس خموشانه به من نگاه میکنند و هر یک میخواهند «جان جان مرا رییس جمهور تان بگیرید»، از دیدن آن خواب به این فکر افتادم که از کاندیدان سوال کنم: کدام تان تلویزیون را ترمیم کرده میتوانید؟ کدام تان «ویرلنگ» کاری برق منزل را نموده میتوانید؟ کدام تان پرزه های کمپیوتر را میشناسید؟ کدام تان از انترنت معلومات دارید؟ کدام تان رادیو را ترمیم کرده میتوانید؟ و بالاخره کدام تان در کدام عرصه سیاست به وطن چه شاهکاری کرده اید؟
با این حال خواستم از تصاویر بپرسم که وقتی کاشفان کمپیوتر، برق، رادیو، تلویزیون در کشور شان حاضر نیستند خود را کاندید کنند شما ها که حتی یک آب گرمی را هم ساخته نمیتوانید و از چهار مکتب سیاسی نام برده نمیتوانید چگونه چنین جرئت بلند بالا دارید؟ باز از تصاویر میپرسم: شاید بگویید که قدرت خوب جنگیدن را داریم ولی ما که میخواهیم افغانستان غیر نظامی شود به جنگ چه ضرورت داریم؟ و باز از تصاویر ایشان میپرسم که کدام تان در سیاست به خاطر وطن میخواهید از قدرت کنار بروید؟ همه به یک صدا میگویند هیچ کدام ما. با استماع این جوابات عکس ها را به الماری میگذارم و از خداوند خیر خودم را میخواهم.l

جوا بات سیخکی به عناوین جراید وروزنامه ها

سپتامبر 16, 2008

شماره36 تاریخ 26 سنبله 1387 15 سپتامبر 2008

ریگروان

روزنامه افغانستان: مردم در زمستان با گرسنگی مواجه نخواهند شد

جواب: غم حالی ره بخور که تا زمستان چطور کنند

باختر: تولید مواد مخدر امسال کاهش داشت

جواب: خی حتماً جایزه نوبل را به وزارت مواد مخدر خواهند داد

باختر: یازده سپتمبر دیگر در راه است

جواب: ماشاالله به این دستاورد هفت ساله در افغانستان

پیمان: به خاطر یک دروغ محاکمه شد

جواب: خی به خاطر یک گپ راست محاکمه میشد

پیمان: کمر بندهای امنیتی افغانستان را محکم کنید

جواب: گپ از این بزن که خیز چند متر است

آبادی: انکشاف اقتصادی و رشد اقتصادی

جواب: در این هفت سال غیر از گپ کور شویم اگر چیزی دیده باشیم

انیس: مقرری های جدید در وزارت معارف

جواب: ماشاالله به اینقدر معین، معاش شان از کجا میشود؟

راه نجات: از انتقال مجسمه دو هزار ساله بودا به خارج جلوگیری شد

جواب: بترس که چند روز بعد منهدم نشود

راه نجات: زرداری و چالش های پیش رو

جواب: از چالش های دوطرفش نگفتی

راه نجات: زمستان میرسد و کمیته اضطرار در خواب است

جواب: برای شان خواب راحت میخواهیم

اراده: راه حل نظامی برای افغانستان وجود ندارد

جواب: خدا تسلیم شدن را نگیره

8 صبح: چه کسی جنگ در گرجستان را آغاز کرد

جواب: همان کسی که هر وقت جنگ میکرد

8 صبح: نقش مردم در ناکامی های دولت

جواب: ای گپه نو می شنوم

8 صبح: فرار از خانه، آخرین گزینه برای زندگی

جواب: مگر ندیدی که چطور مردم از شهر ها و کشور به خاطر زندگی فرار کردند؟

ویسا: په وزیرستان کی د مولوی حقانی پر کور د امریکایی چورلکو برید

جواب: به خانه اش حمله شده به خودش خو نه شدهŸ