Archive for the ‘عرفانی’ Category

مولانا درشبه قاره

دسامبر 30, 2016

iq

قسمت سوم
نوشته محمد داود سياووش
زيران مزار علامه اقبال لاهوري دراولين نگاه، ظرف مرمرين كوچكي را برآرامگاه آن عارف صاحبدل مشاهده ميكنند كه تركيب آن حاكي از غبار گهربار خاك قونيه ومهد پرورش روحاني مولاناست.
ظرف مرمرين، پرند افكار زوار صاحب ايمان را از لاهور به قونيه ميبرد و در يك تخيل بلند عارفانه كلاه نمدين و دستار پير رومي در ذهنش مجسم ميشود و همزمان از دهليز زمان اين صداي اقبال را مي شنود كه:
مرشد رومي حكیم پاك زاد
سير مرگ و زندگي برمانهاد
نورقرآن در ميان سينه اش
جام جم شرمنده از آيينه اش
وهنگاميكه چشمان زاير به مرقد روحاني اقبال مي افتد بازبان حال ميشنود كه :
نكته ها از پير روم آموختم
خويش را درحرف او واسوختم
چنين است خلسه عارفانه زايران مرقد اقبال وفضاي روحاني و نوراني پرجلال آن. علامه اقبال لاهوري بدون شك يكي از بزرگترين ارادتمندان وستايشگران مولاناست..
اقبال در حالي اين ارادت را به مولانا ابراز ميدارد كه نه ازحجره مدرسه سربلند كرده ونه از محفل خانقاه. اقبال كسیست كه رساله دوكتوراي خود را از دانشگاه «كمبيريج» گرفته، زبان آلماني آموخته و همان رساله را به دانشگاه لودو يك ماكسي ميليان میونيخ ارائه نموده و دوكتوراي فلسفه را از آن جا به دست آورده است.
اقبال كه با افكار فلاسفه و دانشمنداني چون هيگل، نيچه ، گوته ، ديكارت و كانت آشناست از ميان اين همه مولانا را مرشد روحاني خويش قرار داده و سير تعالي خودي را از ميان آن همه فلسفه وراه به قول انماري شيمل از اين بيت مولانا ميگيرد كه:
آمده اول به اقليم جماد
وز جمادي درنباتي او فتاد
سالها اندر نباتي عمركرد
از جمادي ياد ناورد از نبرد
وز نباتي چون به حيواني فتاد
نامدش حال نباتي هيچ ياد
جز همين ميلي كه دارد سوي آن
خاصه در وقت بهار و ضميران
همچو ميل كودكان با مادران
سير ميل خود نداند در بيان
باز از حيوان سوي انسانیش
ميكشد آن خالقي كه دانيش
همچنين اقليم تا اقليم رفت
تا شد اكنون عاقل ودانا وزفت
عقل هاي اولينش ياد نيست
هم از اين عقلش تحول كردنيست
انماري شيمل مي نويسد كه اقبال بعد از آمدنش به لاهور و مطالعه كتاب كوچك سوانح مولاناي روم اثر شبلي نعماني كه استادش در شرح احوال مولانا، متكي به اين بيت بود تغير افكار داد( از جمادي مردم و نامي شدم) به عقيده محققان مولانا پس از سال 1911ميلادي خود را ديگر به صورت شارح وحدت الوجود مطلق به اقبال آشكار نساخت، بلكه خود را طرفدار تكامل روحاني ارتباط عشق ميان آدمي و خدايش با طلب بي پايان براي وصال حق نشان داد. شناخت جديد مبني براين نظريات را به قول محققان احتمالا اقبال از منتخب ديوان شمس به تصحيح نيكلسون گرفته باشد.
همين شناخت تازه اقبال از مولانا در مثنوي مشهورش تحت عنوان اسرار خودي شرح داده ميگويد كه:
جلال الدين محمد مولوي در رويايش ظاهر گشته به او گفت كه بر خيز و نغمه سرايي كن
نيكلسون در ترجمه اسرار خودی به برخي نكات دلچسپي از اختلاف و اتفاق نظر اقبال با مولانا اشاره نموده مينويسد:
(اقبال هر چند كه آموزش عارف بزرگ پارسي را در زمينه انصراف از خويشتن رد ميكند و در طيرانهاي وحدت الوجودي او با وي همراه نيست. اما به همان مرتبه كه از نوع تصوف جلوه گر در اشعار حافظ بيزاري ميجويد ،از قريحه و نبوع ناب و مشرب ژرف جلال الدين محمد مولوي تجليل ميكند.)
پيوندي كه در اسرار خودي ميان مولانا و اقبال برقرار شد مولانا را به صورت پير و رهنماي اقبال در آورد كه تا آخر عمر با او بود. اقبال در اين مثنوي بدون هيچگونه تكلف ابياتي از مثنوي معنوي را گنجانيده ،با اين تكان روحاني مثنوي معنوي را كتابي خواند كه در پهلوي قرآن بايد آن را به كرات خواند و الهام گرفت.
مولانا در نخستين ملاقات افسانوي با شمس تبريزي كه متضمن لحظه الهام از عشق است، در بخش شانزدهم اسرار خودي طوري وصف ميشود كه به صورت خضر اقبال تجسم مييابد و اين خضر كه از سرچشمه آب حيات با خبر است مريدش را به آن سوي رهبري ميكند.
همين انديشه خضر راه بودن مولانا، يكبار ديگر به صورت گفت و شنفت در بال جبرييل مطرح ميشود، اين كتاب شعر به زبان اردو ميباشد و پانزده سال بعد از نخستين شعر بزرگ او به همين نام تحت عنوان( بانگ درآ ) به نشر رسيده است. اقبال در هردوي اين آثار مشكلات خود را با مولانا به عنوان خضر راه در ميان ميگذارد.
غزل مشهور: بنماي رخ كه باغ و گلستانم آرزوست
همچون طلسمي جادويي بر علامه اقبال اثر گذاشته و از اشتياق آدمي به مرد خدا و ولي كامل كه به چهره مولانا ظاهر ميگردد سخن ميگويد. يكي از دلچسپ ترين زواياي تحقيق اقبال در خصوص مولانا يافتن تشابهات ميان گوته و مولانا و دريافت نكات اختلاف ميان هيگل و مولانا ميباشد.
به طور سنتي باتوجه به اظهارات گوته در باره مولانا چنان فكر ميشد كه ميان اين دو انديشمند بزرگ اختلاف نظر و ديدگاه وجود دارد، اما اقبال حضرت مولانا را با گوته همانند دانسته در بهشت صحنه یی ميسازد كه اين دوبزرگ باهم ملاقات مينمايند. اقبال مثنوي معنوي مولانا و فاوست گوته را دو كتابي ميداند كه هر دو تصديق ميكنند که:
(عشق نصيب آدم بر ابليس برتري دارد) و برعكس هيگل را كه بسياري ها تصور ميكنند با مولانا نزديکي دارد، در تصوير ذهني از مولانا دور نشان ميدهد و حادثه فرار هيگل را از ظهور مولانا ترسيم ميكند. اقبال مولانا را به صورت نيروي مقاوم و خنثي كننده در برابر استدلاليان و فلاسفه بي روح و خشك نشان ميدهد و مولانا از نظر اقبال خداوندگار تفكرات و تاءملات عاشقانه است كه بلافاصله و بي واسطه به حضور الهي طيران ميكند، در حاليكه فلسفه در جاده هاي خاكي و با پاي چوبين و بي آذين لنگ لنگان ميرود.
ستايشگران مولانا دوست دارند او را مولوي زمان ما بخوانند. اما انماري شيمل با اين ادعا موافق نيست . به نظر خانم شيمل علامه اقبال از آن شهود متفرق كننده و نيرومند عشق كه مولانا را به شاعر مبدل نموده بي بهرده است و همانطوريكه خودش معترف است به اندازه رهنمايي روحاني خود احاطه ندارد و اشعارش را تنها به يك مفهوم ميتوان تعبير كرد.
به عقيده خانم انماري شيمل اشعار اقبال مانند شعر مولانا تصويري رنگارنگ پر تلالو و سر شار از تاب و تب شعله هاي خيال نيست.
ولي اين اشعار مانند يك عدسيه متمركزي ميباشد كه تشعشات را در يك نقطه متمركز ساخته در قلب خوانندگان آتش ميزند و آنان را به هيجان مي آورد.
علامه اقبال حقا كه از راهيان بي بديل و شيفته گان اصيل مولانا بود كه ميگفت :
پيررومي خاك را اكسير كرد
از غبارم جلوه ها تعمير كرد

مولانا در هندوستان-2

دسامبر 29, 2016

mol
قسمت دوم
نوشته : محمدداودسیاووش
پژوهشگران، قرن يازدهم هجري قمري را عظيم ترين دوره اعتلا وگسترش افكار و انديشه هاي مولانا در شبه قاره هند ميدانند.
دراين قرن شرح فاضلانه و تحشيه و تعليق هاي عالمانه،پيرامون مثنوي معنوي به رشته تحرير آمد و به تاليف فرهنگ هاي خاص لغات و معاني دشوار و منتخبات اشعار پرداخته شد. معنويت روحاني مولانا مانند هاله نوراني فضاي شبه قاره را فرا گرفت. مفسران و شارحان بيشماري به اقتضاي خروش درون و نداي فزون روحاني ،پيرامون مثنوي معنوي قلم زدند و بالغ بر پانزده شرح بر مثنوي نوشته شد.
اما محققين تعداد مطالب انگاشته و انباشته در اين راستا را به مراتب بيشتر از اين ميدانند، چون هنوز تحقيق همه جانبه و گسترده كه بتواند تمام گنجينه هاي كتابخانه هاي موجود هند و پاكستان را در برگيرد انجام نيافته و جاي پژوهش هاي فراوان در اين عرصه خاليست.
نيكلسون از سه شرح معتبر مثنوي نام ميبرد كه از آنها استفاده كرده است.يكي شرح فارسي عبدالعلي محمد بن نظام الدين لكنهوني ميباشد كه دانش بزرگ وي لقب پرافتخار بحرالعلوم را نصيبش ساخت. اين شرح كه در لكنهو و بمبيي به چاپ رسيده ،در غرب از شهرت بزرگ وجهانی برخوردار بوده ،دانشمندان مغرب زمين آن را بهترين ديباچه و رهنماي الهيات مولانا ميدانند.
شرح دوم از محمد رضا ميباشد كه تحت عنوان مكاشفات رضوي در آن ابيات مبهم مثنوي تحليل شده و در لكنهو به چاپ رسيده و به زبان فارسي دري ميباشد.
شرح سوم كه آنهم به زبان فارسي دري نگارش یافته از قلم ولي محمد اكبر آبادي به روی کاغذ ریخته شده.
اين شرح به قول نيكلسون حاوي نظريات دقيق و هوشمندانه است و بر نقد نظريات جدي اسلاف به خصوص محمد رضا استوار است. نيكلسون مينويسد كه نظريات «ولي محمد» همواره مؤيد اعتمادي نيست كه قول وي بر آن ميرود.
عده از دانشمندان به لحاظ فهرست تحليلي مطالب سودمند «مرآت المثنوي» تأليف «تلمذ حسين» را بهترين بررسي جامع از مثنوي معنوي به حساب مي آورند. استاد بديع الزمان فروزانفر مينويسند كه «مرآت المثنوي» بيشتر متكي است بر اصول اخلاقي و مباني ديني و از لحاظ تنوع و تجزيه آراء و نظريات مولانا كاريست سخت شگرف و در خور آفرين.
انماري شيمل مينويسد كه «سودا» شاعر طنزگوي زبان اردو ، مثنوي كوچكي را بر مبناي مثنوي مولانا در باره وحدت الوجود سرود.
در پنجاب دو شرح مشهور بر مثنوي معنوي ديده شده كه هر دو به شعر پنجابي سرايش يافته اند. شرح اولي توسط «پير امام شاه» سروده شده كه شامل بخش كوچكي از بيست و ششهزار بيت مثنوي ميباشد و شرح دومي ازقلم «محمد شاه الدين» تراوش یافته كه در لاهور نگارش شده. ترجمه منظوم «محمد شاه الدين» با مقدمه به زبان اردو به كوشش «نور احمد» در لاهور انتشار يافت.
در دهلي شاعر و عارف بزرگ «مير درد» به پيروي از اسلوب پدرش «ناصر محمد عندليب» مضامين فراواني را از مولانا اقتباس و نقل كرده است.
در زمينه ترجمه نيز كارهاي ارزشمندي در شبه قاره در رابطه به مثنوي معنوي صورت گرفته، منشي «مستعان علي» ترجمه از مثنوي را تحت عنوان «باغ ارم» به عمل آورده كه بارها به چاپ رسيده و « يوسف علي شاه» تازه ترين وشايد هم به قول محققين موفقانه ترين ترجمه منظوم اردو ر ا با همان وزن اصلي آن به نام پيرا هن يوسفي تقديم خوانند گان نموده است ،اما يوسف علي شاه چشتي به قول انماري شيمل با آنكه در اين ترجمه ، خيال چگونگي شفا بخشي پيراهن يوسف را مجسم ميسازد، ولي اين ترجمه مثنوي معنوي چشمان خواننده را روشنايي نمي بخشد و وجود او را از بينش روحاني سرشار نمي سازد.
پژوهش ها نشان داده كه فيه ما فيه اثر منثور مولانا در هند علاقه مندان زياد دارد .« مير عبدالرشيد تبسم» اين اثر را به اردو ترجمه نموده و قبل بر آن «عبدالحميد دريا بادي» با الهام از علامه «اقبال لاهوري » فيه مافيه را تصحيح نموده است.
محققان به اين باور اند كه بعضي از صور خيال اشعار شاعر بزرگ هند« ميرزا غالب» در شعر، از سلسله دور و دراز شاعراني چون ميردرد، بيدل و عرفي به مولانا ميرسد.
در راستاي تفهيم مثنوي براي كودكان مجمع ادبي سند دوره از مجلات كودكان را منتشر ساخته كه حاوي حكايات بيشماري از مثنوي معنوي به زبان سندي ميباشد.
در لكنهو جنگ شجره معرفت توسط غلام حيدر و بستان معرفت شامل شرحي بر مثنوي توسطه «عبدالمجيد پلبهابتي» به چاپ رسيده است «اسپرنجر» از يك مثنوي به زبان اردو نام ميبرد كه به كوشش «اعظم اگره » وبه تقليد از مولانا و «شاه شاكر علي دهلوي» پرداخته شده است.
از تحقيقات دانشمندان بر مي آيد كه «عزيز احمد» درباره نفوذ مولانا بر «بهوپال» اهل جمو سخن گفته و در نوشته هاي فارسي-دري عالم و حكيم بزرگ«شاه ولي الله» استناد ها فراوان به حضرت مولانا صورت گرفته است.
«سيد عبدالله فتاح الحسين العسكري» شرحي بر مثنوي به نام «مفتاح المعاني » نوشته وگلچيني از همين اثر را «الدارالمكنون» ناميده است ، به همين ترتيب مثنوي «نورعلي نور» را به اقتفاي مولانا«افضل سرخوش» و نان و حلوا را «بهاءالدين» به عنوان ديباچه آشنايي با مثنوي مولانا در هند سروده اند.
قابل ياد آوريست كه به تقليد از مثنوي مولانا از (مثنوي رازي) و مجموعه (عيش وطرب )سروده (عاشق )نام برده ميشود. و از (رموزالطاهرين )تاليف (باقر علي خان)، (شرح مثنوي) تاليف (باقي امراد علي )و ديگران كه در توضيح و تشريح مثنوي افكار مولانا سهم گرفته اند، محققان به نيكويي ياد كرده اند. شالوده اين بحت آنست كه اگر به گفته آن محقق غربي زبان ادبي مرسوم هند يعني اردو در جاي اشارات به مولانا و يا ترجمه هاي از اشعار مولانا را در خود نداشته باشد حيرت انگيز است .
از همين جاست كه ناله ني مولانا را از پنجاب تاسند و بنگال و دهلي درهركجا مي شنويم و اين نوا با حلول در اشكال شبه قاره یی آن از هركجا به گوش ميرسد.

مولانا درشبه قاره هندوستان هند

دسامبر 27, 2016

rumi

نوشته محمد داود سياووش
مظاهر روحاني حضور مولانا در شبه قاره هندوستان، از خرقه ملوس قلندران تا كاخ هاي سر به فلك كشيده پادشاهان و تا مراكز تحقيق و ترجمه اهل عرفان، هر كجا با جيغه عاشقانه و نواي جاودانه برق مي زند و زنده است. نام هاي حك شده زايران و پارسايان هندي بر سنگ هاي اهل قبور قونيه بيانگر آنست كه اين عابدان و زاهدان پاكدل فصلي از حيات شان را در محضر روحاني مولانا سپري كرده اند.
محققان به اين باور اند كه در شبه قاره هند عشق به مولانا به هيچوجه محدود به سلسله هاي صوفيه نبوده ،بلكه بدون مبالغه ميتوان گفت كه: مثنوي معنوي در سراسر هند ديروز به صورت مرجعي معتبر پذيرفته شده بود.
گفته ميشود كه بوعلي قلندر شاعر مولانا را ملاقات كرده ودر اشعارش نشانه هاي از تاثير مولانا نمودار است، به همين ترتيب حكايتي وجوددارد كه سيد اشرف جهانگير از هند به ديدار سلطان ولد رفته تا در باره زندگي پدرش اطلاعاتي به دست آورد ،اما انماري شيمل در صحت اين حكايت شك دارد.
در حاليكه مثنوي معنوي يكي از كتاب هاي اساسي طريقه چشتیه در هند به شمار ميرود، پيروان طرايق قادريه و نقشبنديه نيز تا آن حد به اين كتاب ارادت دارند كه محمد زمان اول يكي از رهبران طريقه نقشبنديه تمام كتابخانه خود را بخشيد تا تنها سه كتاب يعني قرآنكريم،مثنوي معنوي و ديوان حافظ را بدست آورد. ارجگذاري به شعر مولانا در سند شايان تأمل خاص ميباشد،جهانگير هاشمي كه از افغانستان به دربارسند پناه برده بود، در دربار ارغوان فرمانرواي( تته) ميزيست. موصوف صورت ديگري از داستان مشهور مولانا را راجع به دعا در مثنوي مظهرالآثار خود نوشت و به دنبال وي خيلي شاعران فارسي – دري زبان از راه رسيدند و بازار مثنوي خواني را در سند گرم ساختند.به قول محققين امپراطور اكبر به مثنوي معنوي عشق ميورزيد و( شيدا) شاعر دربار شاه جهان در دفاع از خود به مثنوي معنوي مولانا استناد نموده و نجات يافت.
دارالشكوه فرزند شاه جهان و وارث مسلم امپراطوري مغول مثنوي سلطان ولد را به قلم خود استنساخ نمود. دارالشكوه تلاش ميوزريد تا مفهوم عميق تر آيين عارفانه هندي را در محيط اسلامي ترويج كند.
انماري شيمل مينويسد كه: يكصد سال بعد «انند كنه كوش» شاعر، مثنوي كج كلاه را به سبك مثنوي معنوي سرود و در آن داستان ملاقات دارالشكوه را با حكيم هندو «بابا لال داس» طوري گنجانيد كه با خوانش آن خواننده تلاش اين امير تيره بخت را در جهت تلفيق و تطبيق آيين عارفانه هندو واسلام به ياد بياورد.
اورنگزيب برادر جوانتر دارالشكوه تا آن حد شيفته اشعار مولانا بود كه معلمش در علوم الهي شرحي به مثنو ي براي او نوشت.به گفته محققين اورنگزيب از استماع اشعار مثنوي معنوي به گريه مي افتاد و در منابع تحقيقي صراحت دارد كه اين امپراطور كساني را كه مثنوي را با لحن شيرين و حزين انشاد مينمودند مورد نوازش و ستايش قرار ميداد.
علاقه و عشق ساكنان هند به خصوص در سند به ستايش اوليا و اشعار عارفانه از يك طرف و تشويق و ترغيب امپراطوران مغول از سوي ديگر باعث گرديد كه مثنوي خواني در شبه قاره رونق يابد و از ميان مثنوي خوانان شخصيت هاي مثنوي خوان چون سيد سعدالله پورابي سر بلند كند و رساله چهل بيت مثنوي را بنويسد.
نظري اجمالي بر فهرست اسپرنجر از نسخ خطي سلطان (اوده) نه تنها نشان دهنده تعداد نسخ مثنوي در كتابخانه هاي سلاطين هند ميباشد بلكه مبين نفوذ كلام مولانا و اثر پذيري شعراي زبان فارسي و اردو در تقليد از وي نيز هست. زيب النسا دختر اورنگ زيب كه خود شاعري فاضل بود از ياران شاعرش خواست تا مثنوي به شيوه مولانا بسرايند.
صفيا شاعر كشميري در قطعه یی بر وزن مثنوي معنوي سرود:
مثنوي مولوي معنوي
مرده صد ساله را بخشد نوي
انماري شيمل مينويسد كه( صايب) شاعر بلند آوازه فارسي – دري چندين غزل به تقليد از غزليات مولانا سروده و بيدل غزل كوتاهي از مولانا را به الفاظ ديگر اما بسيار موفقانه در قالب شعر آورده كه:
زهر پاره دلم بلبل توان كرد
بر علاوه اشاره به ني وآتشي كه ني در شبستان مي افگند ،هرچند به صورت بسيار پيچيده، اما در ديوان بيدل وجود دارد. به گفته خانم شيمل نگرش بيدل به دنيا كه در آن سير صعودي بي وقفه همه حادثات مطرح است، با نظر مولانا اندر باب حركت استكمالي شباهت هاي دارد كه هنوز ايجاب تحقيق بيشتر را مي نمايد.
محققان به اين نظر اند كه تاثير مولانا بر شعر عارفانه سند به بهترين و جه در آثار( شاه لطيف) اهل( بهت) تجلي يافته است
مجموعه اشعار وي تحت عنوان (رسالو) به زبان سندي تا چند سال اخير در مغازه هاي كتاب سند ديده شده. ليلا رام و طنمل در باره علاقه (شاه لطيف) به مولانا مینويسد:(نور محمد كلهره) فرمانرواي سند كه (شاه لطيف) از وي دوري جسته بود با اهداي نسخه زيبائي از مثنوي اورا دوباره به خود جذب نمود
يكي از مامورين هند بريتا نوي به نام (سورلي) مینويسد: اشعار (شاه لطيف) چيزي جز تكامل يك مسلمان هندي در فلسفه جلال الدين محمد مولوي نيست . (شاه لطيف) خود را منتدار و مرهون مولانا ميدانست وبا( شاه اسماعيل صوفي) كه يكي از مثنوي خوانان معروف هند بود مناسبات دوستانه داشت.
بيدل روهري يكي ديگر از شعراي متأخر سند ميباشد كه به مولانا ارادت داشت. بيدل روهري مثنوي معنوي را در ملازمت يكي از رهبران بزرگ عارف به نام( پير علي گوهر شاه اصغر) خواند كه خاندانش نقش مهمي در تاريخ تصوف دره سند داشته اند، به گفته پژوهشگران بيدل روهري بيماري خودرا با خوانش مثنوي معنوي شفا مي بخشيد
اشعار روهري به زبان هاي سندي، سرايكي ،اردو و فارسي- دري حاوي اشارات بيشماري به ادبيات مولانا و شمس تبريزي ميباشد. روهري كتاب عجيبي به نام مثنوي دلگشا دارد كه در آن تركيباتي از قرآن ، حديث ،ابياتي از مثنوي معنوي و اشعاري از (رسالو) را گنجانيده است
مولانا را در هند در كليه ابعاد فرهنگ ميتوان ديد و بياناتش را از زبان ديگران شنيد.
در هند از طرايق صوفيه تا اهل تفسير و تشريح و ترجمه و تا مجالس سماع و مدارس ديني ومنبر هاي مساجد، از هركجا گلبانگ ملكوتي ني به گوش مي رسد كه ادامه اين بحت را در برنامه آينده تقديم ميدارم.

چرا کسانیکه قیماق همایش های داخلی وبین المللی مولانا را مزه میکنند خموشند؟

ژوئن 7, 2016

نوشته : داودسیاووش
به اینکه مولانا در بلخ متولد گردیده ، مدتی با خانواده اش در وخش اقامت داشته و ازبلخ مهاجر شده ودرنیشاپور شیخ فریدالدین عطار با آن جمله مشهور که (زود باشد که این کودک آتش در خرمن هستی شیفتگان عالم زند) وی را نوازش کرده تا کنون هیچکس تردید ندارد. آن جمله مشهور پاسخ سلطان العلما را در برابر پرسش محافظان دروازه بغداد نیز همه سینه به سینه روایت میکنند که گفت ( ازسوی خدا آمده ایم وبه سوی خدا میرویم) . در این مساله نیز همگان متفق الرای اند که خانواده سلطان العلما ابتدا در لارنده وبعد در قونیه مسکن گزین شده اند.از مهمان نوازی های علاالدین کیقباد ومعین الدین پروانه به این خانواده اشرف نیز به تکرار سخن گفته شده. این را هم اکثر پژوهشگران تایید میکنند که مولانا در جایگاه یک مرشد روحانی تا آن حد مورد احترام سلاطین آسیای صغیر بود که باری درپاسخ به درخواست سلطان عزالدین که از وی خواست برایش پندی دهد گفت: چه پندی دهم ، ترا شبان فرمودند گرگی میکنی. پاسبانت فرموده اند دزدی میکنی. رحمانت سلطان کرد به سخن شیطان کار میکنی که با شنیدن این جمله سلطان به گریه افتاد. این را نیز پژوهشگران به خوبی میدانند که وقتی با حمله بایجو خان مغول سلاطین وزمامداران گریختند مردم به مولانا مراجعه کردند وپس از استخاره از زبان مبارکش شنیدند که:( من این باجو وباتو را نمیدانم نمیدانم) که با این دلداری مردم به خانه وکاشانه شان با خاطر آرام برگشتند.
این را نیز همگان میدانند که بیشترین پژوهش وتحقیق را در آثار وزندگی مولانا پژوهشگران ودانشمندان دیروز وامروز کشور های برادر ایران وترکیه انجام اند که قابل تقدیر وارجگذاری میباشد. فریدون سپهسالار، شمس الدین افلاکی ، اسماعیل انقره ای ،احمدرومی، ، عبدالباقی گولپینارلی، علامه استاد بدیع الزمان فروزانفر، استاد عبدالحسین زرینکوب، جلال الدین همایی،شاه داعی الی الله شیرازی، روغنی قزوینی، استادکریم زمانی، داکتر محمد استعلامی و… کارهای بزرگی در زمینه معرفی مولانا به جهان و تحقیق و پژوهش در زمینه آثارش انجام داده مولانا را در کلیه ابعاد به جهان معرفی کردند. تا اینجا کار هیچ مشکلی وجود ندارد و آفتاب شخصیت مولانا به همه کشورهای برادر ایران ، ترکیه و سایر جهان ارتباط دارد. چون هرکجا دل میتپد ماوای اوست و هر کجا عشقست آنجا جای اوست. مولانا از این بعد همچون آفتاب به همه بشریت ارتباط دارد. در تجلیل از روز جهانی مولانا در هوتل انترکانتیننتال کابل یکی از دانشمندان تاجکستان گفت: مولانا از وخش است. دانشمند ترکی که در کنار نگارنده نشسته بود از من پرسیدکه : دانشمند تاجک چی میگوید؟ من برایش گفتم: آفتاب از کدام قاره زمین است؟ در جواب گفت: آفتاب به همه جهان ارتباط دارد. و من در پاسخ به او گفتم : مولانا نیز همچون آفتاب به دل هر کس که چنگ زد از اوست، اما اینکه در کجا متولد گردیده به همگان معلوم است.
از نظر تاثیر گذاری، شخصیت ها در ابعاد علمی، ادبی، اجتماعی،سیاسی ، فرهنگی، فلسفی به چند کته گوری تقسیم میشوند:
1 – شخصیت های محلی که به طوایف ،قبایل و گروه های محلی ارتباط دارند و در آن ساحه اثر گذار بوده اند.
2 – شخصیت های ملی که در محدوده جغرافیای یک کشور مطرح میباشند.
3- شخصیت های جهانی که به همه بشریت ارتباط دارند.
مولانا از شمار کته گوری شخصیت های جهانی میباشد که به همه بشریت ارتباط دارد و طوریکه خودش میگوید: نه از هندم،نه از چینم،نه از بلغارسغسینم، نه از ملک عراقینم، نه از خاک خراسانم، در آسیای صغیر و غرب بنام مولانای رومی شناخته میشودو در افغانستان و ایران بنام مولانای بلخی مشهور است .
اخیرا گزارشاتی در رسانه ها انتشار یافته که گویا دولت های ایران و ترکیه با حاشیه راندن افغانستان خواسته اند مولانا را در سازمان یونیسکو ثبت کنند. اینجا چند سوال از سازمان یونیسکو و دولت های ایران و ترکیه پرسیده میشود:
اینکه دولت افغانستان به دلیل تعصب زبانی یا عدم آگاهی و یا پریشانی و نابه سامانی کشور نمی تواند و یا نمی خواهد شخصیت جهانیی چون مولانا را که مسقطه الراسش بلخ میباشد از خود دانسته در برابر این فراموشکاری شما واکنش نشان دهد یک موضوع داخلی افغانستان است و به حقیقت بلخی بودن مولانا هیچ ارتباط ندارد. شما به کدام حق دراین ارجگذاری نام افغانستان را شامل نمی سازید. حکومت ها می آیند و می روند ولی شخصیت هایی که ملت به آن افتخار میکند، چون مولانا جاودانیست ،شما به کدام حق از قریه که مولانا در آن متولد گردیده چشم پوشی میکنید و مولانا را بی وطن معرفی میکنید. آیا در این مورد (باحفظ احترام به تما م کارهای بزرگی که در رابطه به مولانا انجام داده اید) اصطلاح دایه مهربان تر از مادر برای تان اطلاق نمی شود؟ اینکه ما هنوز در وطن مولانا نمیتوانیم به زبان مولانا گپ بزنیم و اصطلاحات دانشگاه، دانشکده،دادگاه و دادستانی را به کار ببریم و حتا فیلسوف نماهایی پیدا میشوند که مدعی اند زبان فارسی از دری جداست ، یک مشکل کاملا داخلی افغانستان است که با مبارزه مدنی حل خواهد شد. آیا به فراموشی سپردن نام افغانستان به دلیل آنکه در افغانستان اجازه نمی دهند در زادگاه مولانا به زبانش حرف زده شودبه نظر شما منطقی است؟ شما ها به یاد داشته باشید که هیچ تعصب و کور اندیشی نمی تواند کتاب های سعدی و حافظ را از روستا ها و قرا و قصبات افغانستان و مثنوی معنوی را از شبه قاره هند و اروپا و امریکاو آسیای میانه و افریقا وایران وترکیه منع کند.همانطوریکه با تمام تعصب کسی نمیتواند مهد آفرینش شاهنامه فردوسی را در دربار غزنه نادیده بگیرد .همانطور هیچکس نمیتواند مولانای بلخی را که نامش چون کوه پایدار و چون چرخ در زیر طارم سپهر افغانستان برقرار است از وطنش به هیچ عنوان جدا سازد. شما دوستان ایرانی و ترکی لطفا به روحانیت بزرگانی چون اسماعیل انقروی، شمس الدین افلاکی،فریدون سپهسالار،علامه استاد بدیع الزمان فروزانفر ، استاد عبدالحسین زرینکوب، استاد جلال الدین همایی، استاد پرویز عباسی داکانی، استاد عبدالباقی گولیپینارلی و… مراجعه کنید و یکبار از آن بزرگان بپرسید که اگر با تیغ تعصب کسی بخواهد روح مولانا را از اخلاف اش در بلخ باستان جدا سازد به شما چه خواهند گفت؟
ما در این زمینه با شما کاملا موافقیم که به عنوان اخلاف بازی گوش مولانا در کشور خود برای آن بزرگمرد درمقایسه با شما هیچ نکرده ایم و در این هم با شما کاملا موافقیم که در همایش های بین المللی از افغانستان کسانی معرفی میشوند و داد سخن میدهند و اندرباب مولانا سخن میگویند که حاصل تراوش همه پژوهش های شان از سال تولد و وفات و چند بیت مشهور مولانا تجاوز نمی کند. ولی از شما به عنوان دوستان این گله را داریم که با آنهمه افتخاراتی که در عرصه پژوهش پیرامون آثار مولانا دارید چگونه با سرزمینش اینگونه بی مهری میکنید. ما به شما احترام میگذاریم که بر فراز مرقد مولانا گنبد خضرا بر افراشته اید و سالانه صدها و هزاران جلد کتاب و رساله و مقاله در ابعاد چاپی و دنیای مجازی منتشر میکنید . اما با احترام به همه کارهای بزرگتان یک سوال میپرسم: آیا کشوری با هر گونه تحقیق پیرامون ادیسون میتواند سرزمین آن را انکار کند؟ آن را از خود بداند؟ شما باید بدانید که بر خلاف یک گروه اقلیت متعصب، بهترین علاقه مدان مولانا در زبان پشتو شخصیت های چون : صالح محمد کندهاری وجود دارند که به اقتفای مثنوی معنوی مولانا ( دا د نله حکایت دی ) را به زبان پشتو سروده و لطیف عباسی پس از مقابله با صد نسخه مثنوی معنوی را به قلم نوشته و لطایف اللغات را ضمیمه آن کرده است.
سوالی که بیشتر متوجه یونسکو میباشد اینست که : اگر قرار باشد به اساس پژوهش و تحقیق ،مولانا به کشوری بخشیده شود لطفا یکبار ببینید که در دوره های اورنگزیب، شاه جهان و اکبر بیشترین کار در زمینه مثنوی معنوی در هند صورت گرفته و حتا دیوان حافظ قبل از آنکه در ایران به چاپ برسد در هندچاپ شده است.
برادران ایرانی و ترکی بیایید به حرف مشهور مردم ما( بین آب خط نکشید) مولانا نه با آن تعصبی که مطرح میشود از شماست و نه با این بیکارگی و تنبلیی که ما به فرزند بودن آن دلخوش میکنیم از ماست. محمد خوارزم شاه پدر مولانا را از بلخ به تحریک زکریای رازی تبعید نمود. در ایران امروزی فقط شیخ فرید الدین عطار به او خوش آمدید گفت و در قونیه فریاد کشید که : آه و دردم را ندارم محرمی.
بنابر آن مولانا آنست که از همه ما آزرده است با این تفاوت که از کسانیکه زیاد میدانند بیشتردر تقلب آزرده میشود.
ما چنین فکر میکنیم که :
از بلخ به روم آمد نه رومی و نه بلخی
و به جواب آنانیکه میگویند از کجاست میگوییم:
گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفتا من
یک نیمه ز ترکستان یک نیمه زفرغانه

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک

دسامبر 22, 2015

شماره (257 )سه شنبه (1) جدی ( 1394)/ ( 22) دسمبر ( 2015)

Jalaluddin_Rumi

به بهانه سالروز ارتحال مولانا
نوشته: استاد عبدالباقی گولپینارلی

واپسين روزهاي حيات مولانا و عقيده اودرباره مرگ:
مثنوي پايان يافته بود و مولانا خسته بود. ازجواني استراحتي تام، حتي آرامش نسبي نصيب اين مرد قوي بنيه نشده بود. در صباوت مشقت كوچ را تحمل كرده بود. در جواني تحصيل علم از موطن پدر دور شده بود. ولعي كه بر مطالعه و تتبع مداوم داشت، رياضاتي كه اراده قوي و تصميم آهنين، ولي جسمي نزار برايش باقي گداشته بود، عشق و جذبه بي مانند و غير منتظر و شكست و هجران، و به دنبال آن عشق، اهانتي كه از نزديكترين كس خود- پسرش- ديده بود، تحمل ملامت مردم و مواجهه با اعتقادي عميق و ريشه دار، خبر شوم، ترديد، مرارت مرگ محبوب و گامهايي كه در طلب يار برجاي پاي خونالود او نهاده بود، چشمي گريان و دلي خونبار و دردناك، سردر برابر گردنكشان خم نكردن و از اين رو سراسر حيات را با ضيق معيشت سپري كردن، طپيدن قلبي در قفسه سينه اش كه تا مي طپيد، عشق مي ورزيد و از اين رهگذر حياتي درد انگيز و پابه پاي همه آنها عشقي بيكران به حيات و حب كاينات حقيقتا آن جسم پرتوان را فرسوده بود. مولانا به قدرت انديشه مي زيست و دنياي درون خود را با اين ابيات بيان ميكرد:
ميكده ست اين سر من ساغر مي گو بشكن
چون زر است اين رخ من از به خروار مگير
آخرين روزهاي حيات خود را با تفكر مدام سپري مي كرد. اين هستي، آرام آرام درون خود او غرق مي شد و آهسته آهسته آن آرامش ابدي و آسايش سرمدي راكه عمري به دنبالش بود، لمس ميكرد. شعور فردي او بالكل از آن جمع ميشد، هستي محدودش به هستي مطلق نزديك تر ميشد. انديشه محدود در يك دوره زماني، از محدوده خويش بيرون ميزد و از قرون فراتر ميرفت. طنيني كه در گوش او مي پيچيد،صداي خودش بود:
مرغان،كه كنون از قفس خويش جداييد
رخ باز نماييد و بگوييد كجاييد؟
آخرين ايام حيات او به بيماري مي گذشت. او در يكي از نامه ها حسام الدين را با عنوانهاي جديدي مورد خطاب قرار مي دهد و مي نويسد:
«بيدار هوشيار، پاينده تابنده، حليم كريم، شريف ظريف، حاضر ناظر، ابدي احدي، هم فرزند مرا هم پدر، هم نور مرا هم بصر، هم منظر مرا و هم نظر، حسام الحق والدين…» آنگاه حال خود را چنين بيان ميكند: «الا اين مركب جسم پر علت گاهي بيمار و گاهي پلنگ و گاهي خرلنگ، هيچ بر مراد دل همواره نمي رود. گاهي لكلك گاهي سكسك، گاهي قبله، گاهي دبره. نه مي ميرد، نه صحت مي پذيرد …»
ظاهرا غزل زير را در واپسين ايام حيات خويش، با نزديكتر احساس كردن مرگ سروده است:
عاشقاني كه با خبر ميرند
پيش معشوق چون شكر ميرند
وفرياد بر مي آورد كه:
نيم آن شاه كه از تخت به تابوت روم
خالدين ابدا شد رقم منشورم
بااين سخنان اعتقاد راسخ خود به جاودانگي را بيان مي كند.
بيماري و مرگ او:
سر انجام جسم خسته او در چنگال آخرين بيماري گرفتار آمد. تب آني رهايش نميكرد. در اين اثنا زلزله هاي پياپي قونيه را ميلرزاند. مردم از بيم زلزله پيش مولانا آمدند. او تبسم كنان گفت: مترسيد، شكم زمين گرسنه است و دنبال لقمه يي چرب مي گردد. به زودي اين لقمه چرب را مي ربايد و از لرزيدن باز مي ايستد و به همين مناسبت در آن ايام غزل زير را ساخت:
با اين همه مهر و مهرباني
دل ميدهدت كه خشم راني؟
حقيقتا كاروان عمر در حال كوچ بود. مولانا مي خواست از اين خانه عاريتي نقل كند و اثاث البيت را گرد مي آورد. اكمل الدين طبيب و غضنفري از ياران نزديك و گرامي او شب و روز بالين او را ملازم گرفته بودند. بيماري قابل تشخيص نبود. مولانا در آتش تب مي سوخت. طشتي پر از آب در كنارش بود. دم به دم هر دودست در آب مي كرد و از آن بر سينه مي نهاد و بر صورت و پيشاني مي ماليد. روزي شيخ صدر الدين به عيادت آمده بود. به مولانا گفت: شفاك ا لله شفا عاجلا. آن كان مواج انديشه فرمود كه بعد از اين شفاك ا لله شمارا باد. در ميان عاشق و معشوق پيراهني پيش از شعر نمانده است، نمي خواهيد كه بيرون كشند و نور به نور پيوندد؟ و اين غزل را آغاز كرد:
چه داني تو كه در باطن چه شاهي همنشين دارم؟
رخ زرين من منگر كه پاي آهنين دارم
صدر الدين كه زندگي شاهانه يي داشت، چون اين سخنان را از مولاناي تنگدست شنيد، به انديشه فرو رفت. ژرفاي شگرف سلطنت معنوي او را دريافت و شرمگين از خدمت مولانا بيرون آمد. در آن خانه محقر و ساده با اثاث شكسته و مندرس، از دربانان، خواجگان ، پرده داران و درويشان زرد نبوي خانقاه او كه در هشياري،روياي صوفيانه ميديدند، خبري نبود. ولي به جاي همه آنها صاحبخانه شكوهي داشت كه هر كس به ديدارش مي آمد، در برابر او سر فرود مي آورد و هر كس كه از وي جدا مي شد، به حقارت خود اعتراف ميكرد.
روز شنبه چهارم جمادي الاخر 672 هـ/شانزدهم دسامبر 1273 م حال مولانا نسبتا خوب شده بود. تا غروب با عيادت كنندگان صحبت كرد. سخنان او وصيت گونه بود. آفتاب زرد همدم صادق و محبوب او حسام الدين، پسرش سلطان ولد طبيبان و دوستان ديگر كنارش بودند. سلطان ولد چندين شب نخوابيده بود. سپيده دم مولانا به چشمان اشك آلود فرزند نگاه كرد و با صدايي ضعيف گفت: بها الدين، من خوبم، تو برو كمي بخواب. سلطان ولد نتوانست طاقت آورد، اما گريه را فرو خورد. از اتاق بيرون مي آمد كه مولانا نگاهي غم آلود بدو انداخت و گفت:
رو سر بنه به بالين تنها مرا رها كن
ترك من خراب شب گرد مبتلا كن
اين واپسين سخنان و آخرين سرود انسان همچنان هيجان آفرين، شوقساز، محبت نثار و دلباخته انسانيت بود كه با صدايي سنگين در لحظات لرزان و اظطراب آور با سنگيني احتضار بر زبان آورد. بي ترديد حسام الدين چلبي اين غزل را با اشك چشم و خوناب دل بر صفحه كاغذ نقش كرده است.
روز يكشنبه در سكوتي مرگبار مي گذشت. حال مولانا بدتر شده بود. مردم شهر دست از كار كشيده بودند. روستاييان به شهر سرازير شده بودند. همه با صداي آرام حرف ميزدند و هيچكس به چشم و سيماي هم نگاه نمي گرد. در قونيه صداي هق هق گريه ها به گوش ميرسيد. آن روز وقتي پلكهاي خورشيد بر هم نهاده شد، مولانا جلال الدين چشمان پرنور خود را بر قونيه يي كه چهل و چهار سال بر آن نگريسته بود، فروبست و به شمس خود ملحق شد( يكشنبه پنجم جمادي الاخر 672 هـ /هفدهم دسامبر 1273م ).
مراسم تدفين:
آن شب، ياران آخرين خدمت را به جا آوردند. روز بعدتابوت پيچيده در فرجي مولانا از خانه خارج شد. ازدحام عجيبي بود. مردم براي حمل تابوت هجوم بردند. محافظان براي راندن مردم ناچار به تيغ و چماق دست بردند. مردم شهر و روستا، سرو پا برهنه مي كوشيدند تابوت را لمس كنند. همه گرداگرد تابوت چرخ ميزدند. راه گنجايش جمعيت را نداشت، انبوه خلق براي لمس تابوت، چون سيل از كوچه هاي فرعي به شارع جاري مي شدند، علما، صوفيان ، اخيان، فتيان ، رندان و رجال حكومت… مسيحيان ،كشيشان، يهوديان، خاخام ها- خلاصه همه مردم- مولانا را بر فرق سرنهاده بودند. كشيشان مراسم مذهبي اجرا ميكردند. خاخام ها تورات ميخواندند. يكي از خام طبعان خواست مسيحيان و يهوديان را از شركت در مراسم منع كند. فرياد بر آوردند كه: او مسيح ما بود، او عيساي مابود. ما راز موسي و عيسي را در او ديديم و يافتيم. او آفتاب بود و آفتاب همه جا را روشن مي كند. كشيش ديگر اشك چشمانش را با آستين پاك كرد و هق هق كنان فرياد زد: مولانا نان بود، آيا گرسنه يي ديده اي كه از نان بگريزد؟
شيپورها وني ها و ربابها نواخته مي شد و مزهرها به صدا در مي آمد. بانگ سنجها و نقاره ها، نغمه سازها و نعره ها گوش فلك را كر مي كرد. گروهي نعره زنان سماع ميكردند و گروهي فرياد كنان بيهوش مي شدند. تابوت پيش نمي رفت. مولانا راه نمي رفت. مردم اورا تاج سر خويش كرده بودند. رهايش نمي كردند. به عادت آن زمان پيشاپيش تابوت هفت گاو نر مي بردند تا بر سر مزار قرباني كنند. تابوت كه سحرگهان از خانه بيرون آمده بود، نزديكيهاي غروب به مصلي- كه خيلي نزديك بود- رسيد. تابوت بر سنگ مصلي قرار گرفت و معرف جارزد: اي ملك المشايخ بفرما!
معرف، صدر الدين را صدا ميزد. اكمل الدين طبيب نتوانست تحمل كند، نعره يي زد و گفت: خاموش باش، ادب را گوش دار. ملك مشايخ حقيقي، حضرت مولانا بود. صدر الدين براي اقامه نماز پيش آمد- مولانا چنين وصيت كرده بود. برابر تابوت قرار گرفت. تكبيره الاحرام گفت. هق هقي كرد و بيهوش شد و افتاد. قاضي سرج الدين پاي پيش نهاد و نماز را اقامه كرد.
تابوت دوباره بالاي سر عاشقان قرار گرفت. عاقبت به مدفن پدر رسيد. گوري جلوتر از مزار سلطان العلما و صلاح الدين آماده شده بود. وقتي اورا درون گور قرار دادند، خورشيد غروب ميكرد. افق رنگ خون داشت. خاك قونيه، آن مرد داهي را كه در پهنه جهان نمي گنجيد، در آغوش خود جاي داد و وجود معنوي او در قلب بشريت دفن شد.
گاوان نر قرباني شدند و فقيران از گوشت قرباني بردند. مردم گريان از كنار مزار دور ميشدند. حسام الدين چلبي حيران و غمزده پاهايش را مي كشيد و چشمان نمناك او انبوه جمعیت را مي كاويد. احساس ميكرد آن مولانا كه درون قلب اوست، درون تمام قلبهاست و اين بيت مولانا را ترنم مي كرد:
بعد از وفات تربت ما در زمين مجوي
در سينه هاي مردم عارف مزار ماست
گرچه جسم مادي مولانا از برابر ديدگان رفته بود، ولي او با تمام خاطرات و گفتارها و شعرهايش به حيات خود ادامه مي داد. در هر خانه و هر محفل از او سخن مي گفتند. غني و فقير به ياد او مجالس سماع ترتيب مي دادند. شبي در عرس پروانه بدر الدين يحياي شاعر به سماع برخاست. جامه چاك كرد. و گريه ها سرداد و گريبان دريد و فرياد زد:
كو ديده كه در غم تو نمناك نشد
ياجيب كه در ماتم تو چاك نشد؟
مردم تا روز اربعين، چونان اكنون، مزار مولانا را ملازم گرفتند. روزي قاضي سراج الدين برابر تربت مولانا ايستاده بود و اين قطعه را مي خواند:
كاش آن روز كه در پاي تو شد خار اجل
دست گيتي بزدي تيغ هلاكم بر سر
باز در آن ايام درويشي اين رباعي را مدام تكرار مي كرد و مي گريست و مردم را به گريه مي آورد:
اي خاك زدرد دل نمي يارم گفت
كامروز اجل در توچه گوهر بنهفت
سپهسالار مرثيه زير را نقل كرده است:
فرو رفته به خاك آن مهر افلاك
چرا بر سر نريزم هر زمان خاك؟
در آن رو ز حادثه يي روي داد كه اهل خانه و دوستداران را گريانتر و غمزده تر ساخت. در خانه مولانا گربه يي بود. آن گربه بعد از رحلت مولانا آب و غذا نخورد. هفت روز زنده ماند و مرد…
قبه الخضرا
مولانا گويد كه:
گور خانه و قبه ها و كنگره
نبود از اصحاب معني آن سره
ولي بر خلاف گفته او، دوستدارانش براي او آرامگاهي عظيم ساخته اند. اگر چه معمار شهاب الدين اوزلوق كه در باره تربت مولانا مطالعاتي دارد، مدعي است كه قبلا براي سلطان العلما بارگاهي ساخته بوده اند، با اين حال ما نتوانستيم ادعاي او را با گفتار مولانا تلفيق دهيم. ولي طبق اطلاعاتي كه از مناقب العارفين به دست مي آيد، در زمان حسام الدين چلبي براي مولانا بارگاهي ساخته شده است.
بعد از رحلت مولانا، علم الدين قصير كه در نبرد با جمري رشادتهايي نشان داده بود، پيش سلطان ولد رفت و گفت در نظر دارد كه براي مولانا بارگاهي بسازد و براي اين كار سي هزار در هم اختصاص داده است. شبي چند غزل مناجات گونه و عشق انگيز مولانا را به صداي حزين خواند و قونيه را بر هم زد. سحرگاه آن روز گرجي خاتون دختر غياث الدين كيخسرو دوم و زوجه معين الدين پروانه علم الدين را فراخواند. چون از تصميم وي آگاه شد، هشتاد هزار درهم عطا كرد و علاوه بر آن پنجاه هزار درهم از ماليات قيصر تعيين كرد و بدين ترتيب ساختمان بارگاه آغاز شد و آرامگاه مولانا با نظارت معماري به نام بدرالدين تبريزي ساخته شد.
احتمالا معماري به نام عبدالواحد بن سليم كه در ساختن بارگاه نيز شركت داشته صندوقي كنده كاري از چوب گردو كه شاهكار كنده كاري عصر سلجوقي است، براي مزار مولانا ساخته است. اين صندوق به ابعاد 65/2 بالاسر و 2/13 پايين پا و طول 2/91 و پهناي 1/15 ساخته شده است و روي آن غزلي كه مولانا درباره مرگ سروده بود، كنده شده است:
به روزي مرگ چو تابوت من روان باشد
گمان مبر كه مرا درد اين جهان باشد
در قسمت پايين آن غزل زير آمده است:
زخاك من اگر گندم بر آيد
از آن گرنان پزي مستي بزايد
در حاشيه فوقاني قسمت جلوي صندوق: « بسمله» و « آيه الكرسي» كنده شده است…
در قسمت بيضي شكل پايين پا، پنج مصراع از يك غزل مولانا حكاكي شده است. مصراعها بدين ترتيب است:
چون جان مي ستاني چو شكر است مردن
باتو زجان شيرين، شيرين تر است مردن
در قسمت مشبك و متمايل به خارج، بيست و دو بيت از دفتر هاي: سوم، چهارم، پنجم و ششم مثنوي حك شده است
باز سلطانم گشم نيكو پيم
فارغ از مردارم و كركس نيم
خواندن خطوط كوفي در قسمت متمايل به بيرون تحتاني ممكن نشد. بخشي از سطح فوقاني اين قسمت و بيش از نصف قسمت تحتاني جدا شده و از بين رفته است.
قطع نظر از خطوط كوفي بقيه نوشته هابه خط ثلث عصر سلجوقي است.
غزليات و بيست و دو بيت مأخوذ از مثنوي، كه يك واحد تشكيل مدهند، گويا از طرف سلطان ولد و حسام الدين چلبي برگزيده شده است و مسلما كتيبه عربي را سلطان ولد نوشته است.
به علت تعميرات و جرح و تعديلها و توسعه آرامگاه، از آثار اوليه آن فقط گنبد سبز ( قبه الخضرا) و صندوق بالاي مزار باقي مانده است. اما اين صندوق زيبا و نفيس كه قسمتهاي حكاكي شده و ديگر قسمت هاي آن با نقوش عالي تزيين شده است در زمان سلطان بايزيد دوم، يا سلطان سليمان قانوني و به امر آنان به روي قبر سلطان العلما پدر مولانا منتقل شده است و بر روي مزار مولانا و سلطان ولد سنگ قبري از مرمر ساخته شده است. صندوق اصلي مزار مولانا كه در پشت صندوق فعلي قرار دارد، نسبت به سنگ مزار فعلي بلند تر است. براي زوار تربت مولانا در اولین دیدار چنین احساسی دست میدهد که پشت مزار انساني به پا خاسته است.
اين احساس بين مردم چنين باوري را ايجاد كرده است كه وقتي جنازه مولانا به آرامگاه ابدي وارد مي شد، پدر به احترام پسر به پا خاسته است.Ÿ

پیـــره مرد تهـــی دست

دسامبر 1, 2015

شماره 255 چهارشنبه 11 قوس 1394/ 2 دسمبر 2015

پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد. از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد :
ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای.
پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و گفت:
من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود ؟!
پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است! پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود…
نتیجه گیری مولانا از بیان این حکایت:
تو مبین اندر درختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفتاح راهŸ

دُر سُفته های حضرت مولانا

نوامبر 24, 2015

شماره ( 254) چهارشنبه (4) قوس ( 1394) / ( 25) نوامبر( 2015)

Jalaluddin_Rumi

حيبب عجمي از عبادتگاه خود بنزد عيال باز آمدي و فرزندگان همه روز منتظر بوده كه شبانگاه پدر در آيد و ما را چيزكي آرد. راست چون حبيب نماز شام در آمدي، دست تهي عرق خجالت بر جبين او نشسته، انگشت تشوير بدندان گرفته با زن و فرزند چه عذر گويم؟ عيال گفتي: هيچ آورده اي؟ حبيب گفتي كه: كار فرمايم و استاد كارم سيم حواله به روز آدينه كرده است. آن يك هفته عيال و فرزندان منتظر مي ماندند. چون روز آدينه آمد و خورشيد رخشان سر از برج قيرگون خود برزد، حبيب از خجالت كنجي رفت و ميناليد و ميگفت: اي دستگير درماندگان حبيب را خجل مگردان. ملك- جل جلاله- بزرگي را به خواب نمود و از واقعه او خبر داد كه حبيب با عيال، هفته اي است كه به اميد كرم ما وعده به روز آدينه مي دهد. آن بزرگ چنداني زر و گندم و گوسفندان و تختهاي جامه و غير آن بخانه حبيب فرستاد كه در خانه نميگنجيد همسايگان و خلق حيران ماندند كه اين از كجاست؟ آرندگان گفتند كه كارفرماي حبيب عذر ميخواهد كه اين ماحضري را خرج مي كنيد تا ديگر رسيدن. گفتند: سبحان ا لله حبيب، مزدوري و خدمت كدام كريم كرده است كه چندين خزينه و نعمت مي كشيدند؟ آن اندازه كرم آدميان نيست، مگر خدمت حق ميكرده است كه اكرم الاكرمين است؟
شعر
لطفت به كدام ذره پيوست دمي
كان ذره به از هزار خورشيد نشد؟
شبانگاه حبيب از عبادتگاه خود به هزار شرم بازگشت كه امروز چه عذر گويم؟ بهانه اي مي انديشيد چون به نزديک خانه آمد در اين انديشه فرزندان و عيال در پيش دويدند، در دست و پاي او مي افتادند و همسايگان سجده ميكردند، زهي كريمي كه تو خدمت او گزيدي و مزدوري او كردي، زهي بخشنده، زهي بخشاينده كه خانه مارا همچو انار پر گوهر كرد. خانه، مال و نعمت را بر نمي تابد. تدبير خانه ديگر ميبايد كرد. ايشان از اين ها بر ميشمردند و حبيب ميپندارد كه برو افسوس مي كنند و تسخر مي زنند كه هفته اي است كه مارا به آدينه وعده مي دهد چون آدينه آمد، گريختني اين ساعت مي آيي، خواست گفتن مرا افسوس مداريد، از گوشه يي گوشه آواز آمد، آوازي كه آوازهاي همه عالم از آدمي و پري و فرشته خروشانند و نعره زنانند و ربنا گويانند. در آن آواز اين بود كه اي حبيب ما آن كرامت و عطاي ملك قدوس است نه استهزا و افسوس است آن همه زرها و گوهرها و تخته جامها گوسفندان و شمع كه ايشانرا فرستاديم مزد خدمت تو نيست، حاشا از كرم ما. آن استخوانيست كه انداختيم پيش سگان نفس ايشان، آن نفس خصومت گر بيشين طلب بدگمان ايشان انداختيم تا بدان استخوان مشغول شوند عيال و فرزندان، ترا بتقاضاي سخت از نماز و حضور ما برنياورند.Ÿ
مکتوبات و مجالس سبعه
صفحه 86 الي 88

مولانا و حافظ دو همدل یا دو همزبان – 3

اکتبر 6, 2015

شماره ( 247) چهارشنبه ( 15) میزان ( 1394) / ( 7) اکتوبر ( 2015)

HAFIZ and mawlana

دكتر علي محمد حق شناس
استاد گروه زبان شناسي
3

2-4 شاعر صورت شكن و شاعر صورتگر
نخستين چيزي كه از بررسي صورت در شعر مولانا و شعر حافظ بدست ما مي آيد، آن هم بدون آنكه از نظريه خاصي كمكي بگيريم، گرايش چشمگير و آگاهانه مولانا به صورت شكني است كه در تقابل با اشتياق شديد حافظ به صورتگري قرار ميگيرد. به صورت شكني مولانا و صورتگري حافظ خيلي ها جدا جدا اشاره كرده اند؛ گذشته از آنكه خود مولانا هم بارها در اشعار خود متذكر اين معني شده است؛ اما به نظر نمي رسد كسي اين دو ويژگي شعر مولانا و شعر حافظ را برابر هم گذاشته باشد تا آن دو را باهم بسنجد.
به هر حال در جاي جاي شعر مولانا ميتوان ديد كه همو، از فرط استغراق در درون و حال، نه مجالي به وزن و قافيه مي دهد، نه به زبان قال؛ سهل است؛ حاضراست حرف و صوت و گفت را برهم زند تا فارغ از اين همه با معشوق دم زند. اين كه هيچ؛ حتي كلمات و عبارات را هم، بي كمتر توجهي به صورت و ساختشان و بي كمتر عنايتي به مقتضيات وزن و قافيه، وامي دارد در هر جايي مستقر شوند كه درون و حال ايجاب كند؛ مثل كاري كه بر سرعبارت « پنهان است» در بيت زير آورده است:
دو دهان داريم گويا همچوني
يك زبان پنهانست در لب هاي وي
يا كاري كه با عبارت « براي بنده اش است» در اين بيت ديگر كرده است:
وربراي بنده ش ست اين گفت و گو
آنكه حق گفت او من است و من خود او
يا مثل كاري كه در شعر زير، به قصد وارستن از تنگناي وزن و قافيه، بر سر خود وزن و قافيه آورده است:
تن تن تتن تن تن تتن مي گوي چون مرغ چمن
يا چون اويس اندر قرن يرلي يلي يرلي يلي
يامثل تكرار زايد «تو» در بيت زير:
اين روا يا ناروا داني وليك
توروا يا ناروايي بين تو نيك
حال آن كه حافظ، در تقابل با اين همه صورت شكني هاي مولانا، تا مي تواند نمي گذارد كمتر شكني در صورت شعرش پديد آيد؛ مگر آن كه بخواهد حتي با شكستن صورت هم صورتگري كند؛ آن گونه كه در دوبيت زير مي بينيم :
برو به كار خود اي واعظ اين چه فرياد است
مرا فتاده دل از كف تورا چه افتاده ست
صلاح كار كجا و من خراب كجا
ببين تفاوت ره از كجاست تابه كجا
يا بخواهد با ايجاد و هم صورت شكني شگرد تازه اي در شعر خود به كار گيرد؛ آن گونه كه در بيت زير با تكرار صورت حقه باز، در انتهاي دو مصراع از مطلع يك غزل ما را، براي لحظه اي هم كه شده، درين وهم مي اندازد كه انگار مرتكب خطاي تكرار قافيه شده است:
صوفي نهاد دام و سر حقه باز كرد
بنياد مكر با فلك حقه باز كرد
از اين قبيل موارد كه بگذريم، حافظ، توگويي، هوشيارانه مي كوشد تا از بروز هر شكاف و شكني در صورت شعر خود جلوگيري كند؛ و در اين كار تا آنجا پيش ميرود كه حتي در پس و پيش كردن اركان دستوري جمله ها به ضرورت هاي شعري در ابيات شعرش نيز تا ميتواند امساك مي ورزد، مبادا صورت و ساختار شعر او از زياده روي در اين قبيل اختيارات دستوري دستخوش خللي گردند. مثال هاي زير همه گواه درستي اين مدعا مي توانند باشند:
يارب مگيرش ارچه دل چون كبوترم
افكند و كشت و عزت صيد حرم نداشت
يا:
ساقي بيار باده و با مدعي بگوي
انكار ما مكن كه چنين جام جم نداشت
يا:
حكايت لب شيرين كلام فرهاد است
شكنج طره ليلي مقام مجنون است
يا:
دلم مقيم درِتُست حرمتش مي دار
به شكر آن كه خدا داشته ست محترمت
اما جان كلام اينجا است كه خوانندگان شعر مولانا و شعر حافظ به همان اندازه براي صورت شكني هاي مولانا ارزش هنري قايل اند كه براي صورتگري هاي حافظ؛ با اين تفاوت راز آميز كه در فضاي شعر مولانا خوانندگان بسيار بيشتر از آن « حال مي كنند»، كه در فضا هاي تو در تو و وهم انگيز شعر حافظ.
به هر حال، مهم ترين وجه تمايز صورت در شعر مولانا و در شعر حافظ صورت شكني يكي و صورت گري ديگري نيست؛بلكه مهم ترين وجه تمايز همانا جهت هاي متفاوتي است كه هر كدام در آرايش معاني براي خود بر ميگزينند و از آن رهگذر هر كدام ساختار و صورت معنايي خاصي به دست مي آورند. و با همين گزينش اخير است كه طرز شعر هر یكي با طرز شعر ديگري به كلي متفاوت ميگردد.
3-4 شاعر سلوك و شاعر عروج
در شعر مولانا صورت بندي معاني و مضامين اساسا افقي است: در اين نوع صورت بندي هر معنا در كنار معنايي ديگر قرار مي گيرد و با آن تركيب مي شود تا هر دو با هم معناي بزرگ تري بسازند. آن گاه اين معناي بزرگ تر هم در امتداد همان محور افقي با معناي ديگري تركيب مي شود تا باز هم ساختار بزرگ تري پديد آورند؛ و همين طور تا، سرانجام، صورت كلي و نهايي معناي شعر حاصل شود.
اين شيوه صورت بندي معاني، در واقع امر، همان است كه گفتيم در نظريه ياكوبسن به نام مجاز مرسل از آن سخن به ميان مي آيد. بديهي است كه در برخورد با چنين آرايش معاني، ما به اوج درك ادبي و التذاذ هنري نمي رسيم مگر آن گاه كه شعر را از آغاز تا انجام بخوانيم و معاني هم نشين شده در آن را از اول تا آخر دنبال كنيم. به عبارتي شاعرانه، در اين نوع شعر بايد از مصراع اول راه افتاد و از تك تك مصاريع و ابيات شعر گذر كرد تا در آخر به صورت كلي معناي شعر راه يافت واز آن لذت برد. از همين نظر است كه مي توان اين نوع شعر را شعر سلوك نام نهاد.شايد به جا باشد به اين نكته هم، با همه آشكار بودنش، اشاره كنيم كه در اين طرز شعر بخصوص هم، آن گونه كه در هر طرز ديگري، هر معنايي در قالب زباني شاعرانه به شكل تشبيهي، تمثيلي، كنايتي، استعاره اي يا صناعتي در همين مايه ها باز آورده مي شود؛ به گونه اي كه براي رسيدن به معنايي در مايه معناي شعر، بايد از سطح پيدا و ظاهري زبان مجاز گذشت تا به سطح نهان و نهفته زبان حقيقت رسيد.Ÿ

مولانا و حافظ دو همدل یا دو همزبان؟ 2

سپتامبر 29, 2015

شماره ( 246) چهارشنبه (8) میزان ( 1394) / ( 30 ) سپتمبر ( 2015)

دکتر علی محمد حق شناس
استاد گروه زبان شناسی

HAFIZ and mawlana

4. سنجش اشعار مولانا و حافظ
بگذ اريد سنجش اشعار مولانا و حافظ را با دو غزل زير -يكي از مولانا و ديگري از حافظ- آغاز كنيم تا ببینيم چه مايه از اثر بخشي و اثر پذيري در آن دو به چشم مي خورد . در اين سنجش نخست به محتوي خواهيم پرداخت، آن گاه به صورت ، اما اول خود غزل ها :
غزل مولانا :
اي بس كه از آواز دش و اما نده ام زين راه من
وي بس كه از آواز قش گم كرده ام خرگاه من
كي وارهاني زين قشم كي وارهاني زين دشم؟
تا در رسم در دولتت در ماه ودر خرگاه من
هرچندشادم در سفر در دشت ودر كوه وكمر
در عشقت اي خورشيد فر! در گاه ودر بيگاه من
ليكن گشاد راه كو، ديدار و دادشاه كو؟
خاصه مرا كه سوختم در آرزوي شاه من
تا كي خبر هاي شما واجويم از باد صبا
تاكي خيال ماهتان ، جويم در آب چاه من
چون باغ صد ره سو ختم، باز از بهار آموختم
در هر دو حالت والهم در صنعت ا لله من
غزل حافظ
خط عذار ياركه بگرفت ماه ازو
خوش حلقه اي است ليك به در نيست راه ازو
ابروي دوست گوشه محراب دولت ست
آنجا بمال چهره و حاجت بخواه ازو
اي جرعه نوش مجلس جم سينه پاك دار
كائينه اي ست جام جهان بين كه آه ازو
كرداراهل صومعه ام كرد مي پرست
اين دود بين كه نامه من شد سياه ازو
سلطان غم هر آنچه تواند بگو بكن
من برده ام به باده فروشان پناه ازو
ساقي چراغ مي به ره آفتاب دار
گوبر فروز مشعله صبحگاه ازو
آبي به روز نامه اعمال ما فشان
باشد توان سترد حروف گناه ازو
حافظ كه ساز مطرب عشاق ساز كرد
خالي مباد عرصه اين بزمگاه ازو
آيادرين خيال كه دارد گداي شهر
روزي بود كه ياد كند پادشاه ازو

1-4. همدلي معطوف به هم فرهنگي
هرگاه به منظور پيدا كردن محتواي اين دو غزل در صورت پردازي هاي موجود در آن ها اندكي باريك شويم ، آنچه در درون آن دو مي بينيم ، بيش از همه ؛ مضامين و معناهاي مشتركي است كه همگي در پيرامون مضمون اصلي « عشق» حلقه زده اند. از آن جمله اند: يكي، مضمون و وقوف بر زيبائي ( خورشيد فر ) معشوق كه در ( خيال ( چون) ماه) او نيز باز تابيده و حتي از پس «خط عذار» چون ( ماه ) نيز در تجلي است. دوم، مضمون تمناي رسيدن به معشوق تا ( زين قش و دش وارهد) حتي اگر با (چهره ماليدن به محراب ابروي او و حاجت خواستن ) از او باشد. سوم، مضمون بيم محروم ماندن از ( گشاد راه ) واز ( ديدار شاه ) وياد نكردن پادشاه از اين ( گداي شهر ) چهارم، مضمون خفت ( و اجستن خبر هاي معشوق از باد صبا ) كه در دست رسي به او بختيارتر است و ( پناه بردن به باده فروشان از فرط غم ) بي اماني كه در دوري معشوق بر او مستولي شده است پنجم مضمون اميد در عين بيتابي كه اگر ( چون باغ مي به ره آن آفتاب مي دارد تا ( مشعله صبحگاه اميد را از او بر فروزد) ونظا ئر آن.
حال اگر از منظر بينامتنيت به اين همه نظر بيندازيم، مي توانيم در پرتو حضور غالب اين قبيل مضامين و معاني در تمامي متون عرفاني مقدم و مؤخر بر آثار مولانا و حافظ به روشني ببينيم كه محتواي مشترك اين دو غزل بيش از آنكه ريشه در اثربخشي و اثرپذيري داشته باشد، مايه از نوعي همدلي و همسوئي معطوف به هم فرهنگي ميگيرد.
وانگهي، در محتواي غزل حافظ رگه هاي معنايي ديگري هست كه نه در همين غزل مولانا به چشم مي خورد نه در غزل هاي ديگر او؛ حال آنكه رگه هاي معنايي مزبور در غالب غزل هاي حافظ فراوان يافت مي شوند. از آن جمله اند: يكي معناي احساس گناه و تمناي عنايت از حضرت او كه «آبي به روزنامة اعمال» او بيفشاند تا «حروف گناه از او سترده» شود. ابيات زير هم كمابيش متضمن همين معنا هستند:
در همه ديرمغان نيست چون من شيدايي
خرقه جايي گرو باده و دفتر جايي
دل كه آئينه شاهي ست غباري دارد
از خدا مي طلبم صحبت روشن رايي
يا اين بيت:
در بحر مائي و مني افتاده ام بيار
مي تا خلاص بخشدم از مائي و مني
يا بيت زير:
بهشت اگر چه نه جاي گناهكارانست
بيار باده كه مستظهرم به همت او
ديگري، معناي انتقاد از رياكارانكه از «دود كردارشان او به مي پرستي پناه برده و ناگزير نامه سياه» شده است. ابيات زير هم، معناهايي را در همين مايه مي رسانند:
صوفي نهاد دام و سرحقه باز كرد
بنياد مكر با فلك حقه باز كرد
يا اين بيت ديگر:
صوفي شهر بين كه چون لقمة شبهه مي خورد
پاردمش دراز باد اين حيوان خوش علف
و سوم، معناي خودكاهي و رندي كه هرچند «جرعه نوش مجلس جم» شده، با اين همه «آئينة سينة چون جام جم او با دود آه خودبيني و ناخرسندي سياه شده است.» همين معنا را در نمونه هاي زير نيز باز ميتوان يافت:
رشتة تسبيح اگر بگُست معذورم بدار
دستم اندر ساعد ساقي سيمين ساق بود
يا:
صراحي مي كشم پنهان و مردم دفتر انگارند
عجب گر آتش اين زرق در دفتر نمي گيرد
من اين دلق ملمع را بخواهم سوختن روزي
كه پير مي فروشانش به جامي بر نمي گيرد
باري، همين رگه ها از مضامين حافظانه، كه در محتواي غزل هاي مولانا كمتر به چشم مي خورند، خود مي توانند پيامد واقعه هاي بنيان كني باشند كه در فاصلة زمانة مولانا و روزگاه حافظ رخ دادند؛ تازه اگر آن همه را نشانة فرديت حافظ و استقلال رأي او ندانيم. به هر حال، از اين رگه هاي حافظانه كه بگذريم، به انبوه معاني و مضامين رنگارنگي ميرسيم كه، همان گونه كه پيشتر گفتيم، همگي ميان غزل هاي مولانا و حافظ و ميان كلية آثار شاعران دمساز با آن دو مشترك اند؛ خواه شاعران مقدم بر آنها، خواه مؤخر. و اين، باز به حكم ملاحظات بينامتني، بيشتر حكايت از همدلي برخاسته از هم فرهنگي مي كند تا از اثربخشي و اثرپذيري.Ÿ
بقيه در آینده

مولانا و حافظ دو همدل یا دو همزبان؟

سپتامبر 21, 2015

شماره ( 245) سه شنبه ( 31) سنبله ( 1394) / ( 22) سپتمبر ( 2015)

HAFIZ and mawlana

دكتر علي محمد حق شناس
استاد گروه زبان شناسي
چكيده
در اين نوشته كوشيده ام پاسخي براي اين سوال پيدا كنم كه : آيا در شعر حافظ هيچ نشانه اي دال بر اثر پذيري حافظ از شعر مولانا هست و يا نه؟ در انجام اين كار، خود را به دو دليل ناگزير از تفكيك حساب محتواي شعر اين دو شاعر از حساب صورت آن يافته ام: يكي به دليل سرشت تغيير گزير و ايستاي معاني و مضامين در هر فرهنگ سنتي…، و ديگري به دليل ضرورت بهره گيري از دو پايگاه نظري متفاوت (يعني نظربه بينامتنيت و نظريه استعاره و مجاز مرسل)، به ترتيب ، براي تحليل محتواي شعر و تحليل صورت آن. حاصل كوشش من اين بوده است كه، به لحاظ محتوي، تنها مي توان نشان داد كه ميان اين دو شاعر نوعي همدلي معطوف به هم فرهنگي وجود دارد و، لحاظ صورت، شعر اين دو هيچ شباهتي با يكديگر ندارد، چه، اولا شعر مولانا شعري صورت شكن است ؛ حال آن كه شعر حافظ شعري است سخت صورتگرا، ثانياشعر مولانا شعر سلوك در راستاي محور همنشيني است، حال آن كه شعر حافظ عروج در راستاي محور جا نشيني است ، و ثالثا حافظ ، به شهادت شعراو ، از مولانا بيش از آن مضمون و صورت در جهت بهينه سازي وام نگرفته كه از شاعران ديگر مضمون و صورت وام گرفته است.
واژه هاي كليدي: مولانا، حافظ، محتوي، صورت، بينامتنبت، استعاره، مجاز مرسل.
1. درآمد
سال 2007 ميلادي را يو نسكو سال مولانا جلال الدين محمد مولوي اعلام كرده بود. در آن سال ، نشست ها و همايش هايي درباره مولانا برپا شد و كتاب ها و مقاله هاي فراواني درباره او نوشته شد ، همه بدان مقصود كه جايگاه اين شخصيت يگانه را در فرهنگ ما ودر فرهنگ جهاني تعيين كنند و ببينند نقش اين مرد گران قدر در تكوبن فرهنگ به طور كلي و در ارتقا آن چه بوده است و آن همه به چه مي سنجد.
در آن سال ، يك سوال كه بسيار مطرح شد و در مجامع مختلف بحث فر اوان درباره آن در گرفت اين بود كه مولانا از شخصيت هاي فرهنگي پيش از خود چه مايه اثر پذيرفته ودر شخصيت هاي پس از خود چه مقدار اثر گذاشته است . در آن ميان ، از جمله پاي حافظ به ميان آمد تا معلوم شود ميان مولانا و حافظ چه اندازه اثر بخشي و اثر پذيري احتمالا وجود داشته است. آنچه در زير مي آيد گزارشي از جست و جوها و تاملاتي در همين زمينه اخير است، اما نخست بايد به تمهيد مقدماتي روش شناختي و نظري بپردازيم.
2. ضرورت روش شناختي تفكيك محتوي از صورت
در تعيين نوع و ميزان اثر پذيري حافظ و مولانا ، ضروري است حساب محتواي اشعار آنان را از حساب صورت آن ها جدا نگه داريم. اين ضرورت دو دليل دارد :يكي اينكه محتواي اشعار اين دو شاعر به فرهنگي تعلق دارد كه ، دست كم‌، در روز گار مولانا و حافظ فرهنگي سنتي بوده است و در فرهنگ هاي سنتي معاني و مضامين سرشتي تغيير گزير و ايستا دارند . در چنين فرهنگ ها فقط واقعه هاي دوران ساز مي توانند تغيير و پويشي در آن زمينه ها به وجود آورند، و چنين واقعه ها كم رخ مي دهند ت. همين سرشت تغيير گزير و ايستا سبب مي شود فضاي معنائي كل فرهنگ قرن ها ثابت بماند و در ميان مردمي كه قرن ها از هم فاصله دارند نوعي هم فرهنگي پديد آيد . حاصل چنين وضعي ، خواه ناخواه ، آن است كه فضاي فكري شاعران در چنين فرهنگي ، اگر نه همانند ، باري بسيار شبيه هم باشد. و اين خود سبب مي شود كه اشعار آنان از نوعي هم محتوائي معطوف به همفر هنگي بر خوردار گردند. در چنين فرهنگي آنچه در تعيين اثر بخشي و اثر پذيري شاعران مي تواند راه گشا باشد ، رگه هاي همانند در محتواي اشعار آنان نيست، كه همگي ، احتمالا ، حاصل همدلي معطوف به هم فرهنگي اند ، بلكه رنگ هاي ناهمانند در محتواي آن اشعاراست كه عموما يا پيامد بروز واقعه هاي بزرگ در گذار زمان اند يا نشانگر فرديت شاعري كه در معرض اثر پذيري بوده است ، و اين در مورد محتواي شعر مولانا و حافظ هم، البته ، صادق است .
اما و ضع صورت شعر در جوامع سنتي تا حدود زيادي با وضع محتواي آن فرق دارد. چه ، هر چند صورت هم در چنين جوامعي ، اساسا ، نا متغير و ايستاست، با اين همه، اين جنبه از شعر ، جا و مجال بيشتري براي اعمال سليقه هاي فردي و هنرنمايي ها و جلو ه گري هاي شاعر باز مي گذارد. يك دليل درستي اين مدعا هم وجود اشعار هم محتواي بي شماري است كه هر كدام در سبك فردي يا ادواري ديگر سروده شده اند ، واين دور از انتظار نيز نيست. چه ، صورت و صورتگري ، به هرحال ، عرصه اصلي آفرينش گري هنري و لذات ادبي است . از اين رو توجه در صورت اشعار ، از جمله اشعار مولانا و حافظ ، وسعي در باز يابي وجوه تشابه ووجوه تفاوت آن ها به مراتب ثمربخش تر از جستجوو سنجش محتواي آن ها است .
دليل ديگر اينكه براي تحليل محتواي اشعار ، از جمله ، اشعار مولانا و حافظ به يك نوع نظريه نياز است و براي تحليل صورت آن ها به نظريه اي از نوعي ديگر. چه ، هر يك از محتوي و صورت مقتضيات خاص خود را دارد و ما در انجام اين كار براي تحليل محتوايي اشعار از نظريه بينامتنيت بهره جسته ايم و براي تحليل صوري از نظريه ياكوبسن درباره مجاز مرسل و استعاره ، و اين هر دو را در بخش بعدي خواهيم ديد.
3. مباني نظري
هدف در اين نوشته طرح و شرح مبسوط مباحث نظري نيست ، بلكه اشارتي است در حدي كه چار چوبي براي تحليل فراهم آيد.نظريه بينامتنيت را ژوليا كويستوا و هارولد بلوم پيش نهادند.در اين نظريه به رابطه هرمتن با متون ديگري توجه مي شود كه به لحاظي با آن سنخيت داشته باشند. از اين نظر گاه ، گفتمان موجود در هر متني با گفتمان هاي موجود در متون ديگر در همان رابطه اي قرار مي گيرند كه سو سور ميان زبان وگفتار بر قرار كرده است بدين معني كه شرط درك هر گفتمان ، آگاهي از گفتمان هاي هم سنخ آن است ، در ست همان طور كه درك هر گفتار نيز در گرو و بر خورداري از دانش پيش داده زبان بخصوصي است كه گفتار مزبور بدان تعلق دارد افزودن بر اين رابطه هر گفتمان با گفتمان هاي ديگر را، مثل رابطه گفتار و زبان ، رابطه اي نهفته در ناخود آگاه و ناگزير ناشناخته مي دانند. به ياد سپردني است كه بينامتنيت در اين مفهوم هيچ ربط با سنخيتي با آنچه در فن بديع با نام هاي تلميح و اقتباس و استقبال و جز آن مطرح مي شود، ندارد.
از طرف ديگر، نظريه يا كوبسن درباره استعاره و مجازمرسل هم با آنچه ذيل همين دو اصطلا ح در فن بياني آيد تا حدود زيادي متفاوت است يا كوبسن اصطلاح استعاره را، كمابيش، در مفهوم هرصناعت يا هر شگردي به كار مي بندد كه حاصل گزينش عنصري هم ا رز از ميان عناصر موجود در امتداد محور جانشيني و آن گاه فرافكني آن عنصر در امتداد محور هم نشيني باشد . مثل وقتي كه كلمه ( غنچه ) را به عنوان يك اسم از محور جانشيني بر مي گزينيم و آن را به جاي كلمه (لب ) به كار مي بريم ، تنها بر اين اساس كه غنچه و لب، چون هر دو اسم اند هم ارزند . آن گاه كلمه (غنچه) را با كلمه (خندان) در امتداد محور هم نشيني تركيب مي كنيم تا مثلا ،عبارت (عنچه خندان يار) را بسازيم.
اصطلاح مجاز مرسل را هم ياكوبسن در مفهوم هر صناعت يا هر شگردي به كار مي گيرد كه حاصل گزينش عنصري مجاور با عنصر ديگري در امتداد محور هم نشيني وآن گاه جا يگزيني عنصر اول به جاي عنصر دوم باشد . مثل موقعي كه كلمه (مولانا) را به عنوان عنصر مجاور با (جلال الدين محمد مولوي) از امتداد محور هم نشيني در جمله (مولانا جلال الدين محمد مولوي صاحب مثنوي معنوي است.) بر مي گيريم و با جا يگزين كردن اولي به جاي دومي جمله اي مي سازيم به شكل (مولانا صاحب مثنوي معنوي است) با اين مقدمات روش شناختي و نظري، اينك به سراغ اشعار مولانا و حافظ برويم تا ببينم چه مرتبه از اثر بخشي و اثر پذيري در اشعار آن دو مي تواند و جود داشته باشد.Ÿ
بقیه در آینده