Archive for the ‘عرفانی’ Category

لیلی انور: خیام و مولانا با یک سوءتفاهم به جهانیان شناســــانده شده اند – 2

اوت 11, 2015

شماره (239) چهارشنبه (21) اسد (1394) / (12) اگست (2015)

خیام-مولانا

با توجه به اینکه سیمرغ پرنده افسانه ای فارسی زبانان است، شما چگونه توانستید آن را به مخاطب فرانسوی زبان بشناسانید؟
مطمئن نیستم که حتی فارسی زبانها هم بدرستی بدانند سیمرغ کیست و یا معنایش چیست!؟ این را هدهد منطق الطیر که سمبل خود عطار است می‌گوید : مجمعی کردند مرغان جهان / آنچه بودند آشکارا و نهان / جمله گفتند این زمان در روزگار/ نیست خالی هیچ شهر از شهریار / چون بود کاقلیم ما را شاه نیست؟ / بیش از بی شاه بودن راه نیست / یکدگر را شاید ار یاری کنیم / پادشاهی را طلبکاری کنیم / زانکه چون کشور بود بی پادشاه / نظم و ترتیبی نماند در سپاه / پس همه با جایگاهی آمدند / سر به سر جویای شاهی آمدند … . سپس هدهد می‌آید و مرغان به هدهد می‌گویند ما به دنبال یک پادشاه هستیم و اصلاً نمی‌دانند پادشاهشان کیست وهدهد در جواب می‌گوید :هست ما را پادشاهی بی خلاف / در پس کوهی که هست آن کوه قاف /نام او سیمرغ سلطان طیور/ او به ما نزدیک و ما زو دور دور / در حریم عزتست آرام او/ نیست حد هر زفانی نام او / صد هزاران پرده دارد بیشتر / هم ز نور و هم ز ظلمت پیش در / در دو عالم نیست کس را زهره ای / کو تواند یافت از وی بهره ای … .
در چندین جا عطار از زبان هدهد اشاره‌های مهمی به سیمرغ و زیبایی اش، اینکه کجا نشسته است و چگونه می‌توان به سمت او رفت و بیشتر از همه اینکه چه پرده‌هایی بر چهره سیمرغ هست، اشاره می‌کند و وقتی هدهد یا همان عطار اینها را به ما می‌گوید معنیش این است که با اینکه فارسی زبان‌ها کلمه سیمرغ به گوششان آشناست، ولی سیمرغ را بیشتر از بقیه نمی‌شناسند و درواقع هدف این کتاب این است که به ما بگوید سیمرغ کیست و چیست!؟ عطار مترجم زبان پرنده‌هاست تا به ما بگوید سیمرغ کیست!؟ شاید فرانسوی‌ها کمی کمتر از… از سیمرغ بدانند، ولی توضیحاتی که عطار می‌دهد همانقدر برای آنها نوآورو قابل فهم است که برای…
یکی از دشواری‌های ترجمه متن و شعر عاشقانه فارسی به زبان‌های دیگر این است که در فارسی مؤنث و مذکر نداریم و معشوق، دوست، یار و … را هم می‌توانیم به زن بگوییم و هم به مرد که این خودش باعث جنگ و جدال‌هایی بین افراد بر سر جنسیت شخصیت‌های متون و شعرهاست، در حالیکه به عقیده من کسی که به دنبال این تفکیک‌هاست اصلاً نمی‌داند معنی شعر عاشقانه فارسی چیست!؟ این عدم تشخیص مذکر یا مؤنث بود، حتی در استعاره‌ها هم هست، مثلاً استعاره‌های زیبایی اصلاً مشخص نیست مگر اینکه به طور جدا در مورد ویژگی‌های بدنی خاص زنانه حرف یزند و یا درقسمت‌هایی مستقیماً به اسم شخص اشاره کند، ولی در غزل قاعدتاً اسم نمی‌آید و وقتی که می‌گویند سرو سهی، چشم نرگس، یاقوت لب، زنخدان و… همگی همان قدر در مورد زیبایی زن استفاده می‌شود که درباره زیبایی مرد. و چیزی که اینها را تصدیق می‌کند مثنوی‌هایی است که در آنها اسم افراد آمده است، مثلاً عطار زیبایی دختر ترسا را با همان استعاره‌هایی توصیف می‌کند که زیبایی پسر پادشاه را توصیف می‌کند، در مینیاتور‌ها هم اگر دقت کنید گاهی مرد و زن را نمی‌توان تشخیص داد و همگی حجاب دارند، دربعضی تصاویر حتی مردها هم برقع دارند، در شعر فارسی وقتی از معشوق حرف زده می‌شود مذکر و یا مؤنث بودن مطرح نیست و این خودش قدرت شعر فارسیست که عشق را از قضایای جنسیتی و دنیوی خارج می‌کند، شاید همیشه معشوق‌ها عرفانی نباشد، ولی به عقیده من زمینی هم نیستند بلکه شاعرانه اند.
چون زبان فرانسه همه چیز مؤنث و مذکر است باید در ترجمه حتماً یکی را انتخاب کرد و من وقتی به کلمه «سیمرغ» رسیدم با این دو راهی مواجه شدم.‌هانری کوربن در ترجمه عقل سرخ و دیگر آثار سهروردی همواره از لفظ مؤنث برای سیمرغ استفاده می‌کند و برای این کار دو دلیل محکم دارد؛ یکی این که نام سیمرغ در اوستا آمده است و در آن زمان زبان فارسی مؤنث و مذکر را تفکیک می‌کرد، سیمرغ در آنجا با واژه مؤنث آمده است و حالت پرنده مادر را دارد، بازتاب این حالت رادر شاهنامه می‌بینیم که سیمرغ تخم می‌گذارد، بچه دارد و زال را با بچه‌های خودش بزرگ می‌کند، دیگر اینکه سهروردی بخش زیادی از آثارش را به عربی نوشته است و در عربی برای سیمرغ واژه «عنقا» را به کار می‌برد که این واژه مؤنث است.
توفیق سبحانی
توفیق سبحانی مولوی پژوه
در منطق الطیر یکی از عمیق ترین، طولانی ترین و مهمترین داستان‌ها، داستان «شیخ صنعان» است که عاشق دختر ترسا شده بود، وقتی این داستان را با دقت می‌خوانیم می‌بینیم که دختر ترسا چهره ای از سیمرغ است و عطار استعاره‌های مشترکی برای این دو به کار برده است در ضمن سیمرغ در اوستا پرنده ای خورشیدی و موبوط به آفتاب است و خورشید در فرهنگ پیش از اسلام … یک نماد مؤنث مأب است، در واقع سیمرغ جنبه مؤنث قوی تری نسبت به جنبه مذکر دارد، ولی اگر سیمرغ سمبل حق یکتاست هم مؤنث است، هم مذکر و هم فرای مؤنث و مذکر، ولی چهره ای از او که بیشتر قابل دیدن است، جنبه مؤنث قوی تری دارد. بهرحال من تصمیم گرفتم که برعکس بیشتر مترجمانی که سیمرغ را به فرانسه و انگلیسی، مذکر ترجمه کرده اند، آن را مؤنث ترجمه کنم.Ÿ

Advertisements

درویش چرخنــــده

ژوئن 2, 2015

شماره « 229» چهارشنبه « 13» جوزا « 1394» / « 3» جون «2015»

11391236_857017001054870_9017272094851941681_n
ترجمه: پروین پژواک
در زمانهای بسیار قدیم، به تاریخ ۳۰ دسامبر ۱۲۰۷ میلادی پسری در بلاد بلخ آریانا، در سرزمین افغانستان امروز به دنیا آمد. والدین او پسر خویش را جلال الدین، (شکوه و جلال دین) نامیدند.
اولین آموزگار او پدرش بود. او به جلال الدین قرآن کتاب مقدس را آموخت. پدرش برای او در مورد پیامبر اسلام محمد گفت، کسی که در قران «رحمت بر بشریت» نامیده شده است. همچنان پدر به پسر خویش شریعت اسلامی، دانش متداول آن زمان و ریاضی را آموخت.
جلال الدین آموختن دانش و موجودیت پدر خویش را منحیث معلم خویش دوست داشت. هنگامیکه دوازده ساله شد، اخبار ناگوار حملۀ جنگاور مهیب چنگیز و لشکر مغل وی به گوش رسید.
پدر جلال الدین اعضای خانواده و دوستان خویش را فراخواند و آنها به شکل کاروانی بزرگ افغانستان را ترک گفتند. آنها به فارس یا ایران امروز، مصر، سوریه و عربستان سفر کرده و بالاخره در قونیه پایتخت ترکیه ماندنی شدند.
هنگامیکه جلال الدین هژده ساله گشت، ازدواج کرد. خانم وی دختری از سرزمین آبایی اش بود که خانواده او همراه با کاروان آنها از افغانستان مهاجرت کرده بود. مراسم عروسی آنها توام با شادمانی برپا شد و به زودی آندو دارای دو پسر به اسمای سلطان ولد و علاالدین گشتند.
جلال الدین هر روز به داستانهای که پدرش از وطن باز میگفت، گوش فرا میداد و در جلسات وعظ او حاضر میشد. او به پسران خویش آنچه را می آموخت که پدرش به او آموخته بود. روز پنج بار- پیش از طلوع آفتاب، بعد از ظهر، عصر، هنگام غروب آفتاب و شبانگاه – تمام اعضای خانواده به نماز و ستایش خداوند میپرداخت. به زودی جلال الدین شاگردان خود را یافت.
روزی مردی روحانی به اسم سید برهان برای دیدار جلال الدین آمد. او عابدی تارک دنیا بود و در کوهها میزیست. ولی چنان تحت تاثیر جلال الدین قرار گرفت که در قونیه ماند و تمام آنچه را که میدانست به او آموخت. با آنکه جلال الدین در مورد جهان معنوی بسیار آموخت، اما احساس میکرد که خود آن را به تجربه نگرفته است.
جلال الدین اینک سی و هفت سال عمر داشت. او دانشمند علم دین و آموزگاری عابد و محترم بود، ولی تجربۀ درک روح الهی را در درون خویشتن نداشت. او از دانش کتابی لبریز بود، لیکن درون خویش را خالی می یافت. جلال الدین تقریبا از دریافت معلمی که بتواند به او راه را نشان بدهد، ناامید گشته بود.
سپس به تاریخ ۲۹ نوامبر سال ۱۲۴۴ میلادی، او شمس الدین، (آفتاب دین) را که اهل شهر تبریز در شمال غرب فارس شمرده میشد، ملاقات کرد. شمس شخصی عارف و دارای معرفت درک مستقیم بود. او سرزمین های بسیاری را درنوردیده بود، تا شاگردی بیابد که بتواند دانش خود را به او بدمد.
جلال الدین برای سه سال از شمس آموخت. شمس خوبترین معلمی بود که طالب علم میتوانست آرزو کند. او میگفت که به صدای کاینات گوش فرا بده، ذهن خویش را از همۀ افکار خالی کن، تا بتوانی آوای مقدس الهی را بشنوی.
آنگاه شمس ناپدید گشت.
در جریان این سه سال، جلال الدین از شخصی واعظ به آموزگاری روحانی تغییر شکل داد و تولد دوباره یافت. همانگونه که عنکبوت از درون خویش تار لانه اش را میتند، شعر در جان مولانا شگفت. مولانا همواره گویندۀ توانا بود، لیکن اکنون قدرت خلاقه اش با سرودن شعر به زبان دری میتابید. او هیچگاه شعر نسروده بود و پیش از ملاقات شمس، کمتر به آن اندیشیده بود. ولی اکنون که روانش بیدار گشته بود، او آغاز به سرایش اشعاری کرد، که بیشتر آنها را با صدای موزون از بر میخواند. او احساس میکرد دیگر قادر به نظارت از خویش نیست و این روان خلاق او میباشد که مسوول شناخته میشود.
نه شرقی ام نه غربی ام، نه بری ام نه بحری ام
نه ارکان طبیعی ام، نه از افلاک گردانم
نه از هندم نه از چینم نه از بلغار و سقسینم
نه از ملک عراقِــینم نه از خاک خراسانم
نشانم بینشان باشد، مکانم لامکان باشد
نه تن باشد نه جان باشد، که من خود، جانِ جانانم
دویی را چون برون کردم، دو عالم را یکی دیدم
یکی بینم، یکی جویم، یکی دانم، یکی خوانم
اگر در عمر خود روزی، دمی بی تو برآوردم
از آن روز و از آن ساعت، پشیمانم، پشیمانم
الا ای شمس تبریزی! چنان مستم در این عالم
که جز مستی و سرمستی دگر چیزی نمیدانم
یکی از مشهورترین اشعار مولانا، مثنوی با «ناله نی» آغاز میگردد:
بشنو از نی چون حکایت میکند
و از جدایی ها شکایت میکند
کز نیستان تا مرا ببریده اند
از نفیرم مرد و زن نالیده اند…
مولانا به کمک بیان تصوفی داستان سلیمان را باز میگوید:
زمانی که خیمه زده شد، پرنده ها آمدند تا به سلیمان تعظیم کنند. آنها دریافتند او به همان زبان مفهوم سخن میگوید که دلها با دلها سخن میزند. به عین زبان سخن گفتن، حس شفقت و هم خانواده بودن را بار میآورد. وقتی ما با کسی هستیم که رازهای خویش را به وی اعتماد نمیتوانیم، مانند زندانی در زنجیر میباشیم. بسیاری هندی ها و ترک ها که همدیگر را درک میکنند، به عین زبان سخن میگویند، و بسیاری جفت هندی ها و ترک ها که همدیگر را درک نمیکنند، با همدیگر بیگانه اند. زبان درک دوجانبه است. همدلی بهتر از همزبانی است.
مولانا داستان موسی را چنین بیان میکند:
موسی در سفر بود و ماهی ای را که در نظر داشت برای صبحانه بخورد، گم کرد. او به تعقیب گامهای خویش راۀ رفته را باز رفت و دریافت که ماهی به جریان نهر پیوسته است. او به مقابله با ماهی پرداخت که ناگاه شخصی روحانی به اسم خضر هویدا گشت. همانگونه که شمس روان خلاق را در او بیدار ساخته بود، خضر کوشید تا آن را در موسی بیدار کند.
مولانا از عیسی به عنوان مسیحا، یاد میکرد، به عنوان آموزگاری روحانی که توانایی شِفابخشی بیماران و زنده کردن مرده ها را داشت. مولانا میگفت:
هر یکی از ما مسیحی عالم است
هر الم را در کف ما مرهم است
مولانا به شمس میاندیشید و امید به بازگشت وی داشت. در حالت انتظار مولانا در برابر چشم شاگردانش به چرخش حلقوی پرداخت. روزی وی در بازار سرگردان بود، صدای زرگران را شنید که که طلا را میکوبیدند. مولانا آواز ضربات زرگران را چنین شنید: «ا لله اکبر، ا لله اکبر»، (خدا بزرگترین است، خدا بزرگترین است.)
مولانا چرخید و چرخید. او بی آنکه ایستاده شود، برای سی و شش ساعت به شکل دایروی به دور خویش چرخید تا آنکه به زمین افتاد. آنگاه او به افتخار آموزگار خویش شمس، آغاز به سرایش دیوان شمس تبریزی کرد.
مولانا هنگام چرخش چنان خود را نزدیک به خدا احساس میکرد که آغاز به تعلیم سماع به شاگردان خویش نیز کرد.
آنها درویشان چرخنده نام گرفتند.
شعر مولانا نیز چرخید و چرخید. او در اشعارش، در مورد عشق خداوند و بخشایش خداوند به عنوان هدف کاینات سخن میگفت. او توسط شعر به بیان نقل قولها و حکایات میپرداخت و تفسیر قران را به نظم می آورد… درویش چرخنده که با شعر او به سماع میپرداخت، چون چرخ نخریسی عشق خود را به خدا میتنید.
مولانا اشعار خود را چندچند بیت میسرود. شاگردان او آنها را یاداشت میکردند. حسام الدین چلبی یکی از شاگردان مورد علاقۀ او بیشترین اشعار مولانا را ثبت کاغذ ساخت. ۲۵۰۰۰ مصرع قافیه دار در دیوان «مثنوی معنوی» و ۴۰۰۰۰ مصرع قافیه دار در دیوان «شمس تبریزی» موجود است. مولانا همچنان کتابی را به اسم «فیه ما فیه»، (نشانه های نادیده) به نثر نوشت.
اشعار مولانا با داشتن داستانهای آموزشی در باره خدا، معروف است. یکی از آنها به نام «هیچکس» چنین است:
مردی به دروازه کوبید. …پرسید: کی آنجاست؟ مرد جواب داد: من. …گفت: برو. مرد رفت و در بیابان بایر سرگردان گشت، تا زمانی که به اشتباه خویش پی برد. آنگاه او برگشت و دوباره به دروازه کوبید. …پرسید: کی آنجاست؟ مرد جواب داد: تو. …گفت: داخل بیا. در اینجا برای دو جای نیست.
مولانا میخواست… خدا را در همه جا و در همه چیز ببینند…
در سن شصت و شش سالگی مولانا بسیار مریض شد. او در شب ۱۷ دسامبر سال ۱۲۷۳ میلادی درگذشت. هنگامی که مولانا در بستر بیماری افتیده بود، به شاگردان خویش گفت که این شب عروسی او میباشد، زیرا بالاخره به دیدار معبودش دست مییابد. مولانا به خدا پیوست. در آن شب آسمان قونیه تابش سرخرنگ داشت.
مولانا باری در یک شعر خویش در مورد مرگ سروده بود:
به روز مرگ چو تابوت من روان باشد
گمان مبر که مرا درد این جهان باشد
برای من مگری و مگو دریغ، دریغ
به دام دیو در افتی، دریغ آن باشد
جنازه ام چو ببینی مگو فراق، فراق
مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد
مرا به گور سپردی مگو وداع، وداع
که گور پردۀ جمعیت جنان باشد
فرو شدن چو بدیدی، برآمدن بنگر
غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد؟
ترا غروب نماید، ولی شروق بود
لحد چو حبس نماید، خلاص جان باشد
کدام دانه فرو رفت در زمین که نرست؟
چرا به دانهٔ انسانیت این گمان باشد؟
کدام دلو فرو رفت و پُر برون نامد؟
ز چاه یوسف جان را چرا فغان باشد؟
تو را چنان بنماید که من به خاک شدم
به زیر پای من این هفت آسمان باشد
دهان چو بستی ازین سوی، آن طرف بگشا
که های هوی تو در جو لامکان باشد
بالای سنگ قبر او نوشته شده است:
بعد از وفات تربت ما در زمین مجو
در سینه های مردم عارف مزار ماست
امروز مولانا در جهان منحیث متصوف ترین شاعری که تا اکنون به دنیا آمده است، شناخته میشود. اشعار الهام بخش و چرخش درویشان نشان میدهد که عشق او به خداوند جاودانی گشته است.
پس از آنکه مولانا به خدا پیوست، شاگرد و کاتب نسخه های خطی او حسام الدین چلبی، به جمعآوری اشعار او پرداخت. پسر مولانا سلطان ولد چون پدر خویش به کار تدریس مشغول شد.
سلطان ولد حلقه درویشان چرخنده را تشکیل داد و سماع را مکمل ساخت. او بود که رنگ خرقه های زیرین را سفید انتخاب کرد. او تعلیمات پدرش را به رشتۀ تحریر درآورد و آرامگاه مولانا را با گنبد سبزرنگ در قونیه بنا نهاد. درویشان چرخنده تا امروز در آنجا به سماع و عبادت میپردازند.Ÿ
Rumi “Whirling Dervish”/A true story from Afghanistan and Turkey/ Written and Illustrated by Demi, Dr. laleh Bakhiar PhD

مناعت طبع و عزت نفس مولانا در برابر قدرتمندان

دسامبر 31, 2014

شماره ( 207) چهارشنبه ( 10 ) جدی ( 1393) / ( 31 ) دسمبر ( 2014)

mosharekat_news21336701

عبدالباقی گولپینارلی
مولانا كه پيوسته چهره يي خندان و سخني دلنشين داشت و به خانواده اش مهر مي ورزيد و دايما در گفته هايش لطيفه ها ونكته ها نهفته بود وهمه انسانها را همسفر يك طريق وهم قافله يك كاروان وهم توشه يك زاد راه مي ديد، تفرقه وعدم تفاهم موجود بين انسانها را بس عجيب و بي معني مي یافت. او با محبت عميق و اصيل خويش به مردم، بزرگاني را كه در خدمت مردم نبودند دوست نداشت. يك روز صاحب فخرالدين، معين الدين پروانه، جلال الدين مستوفي، نورالدين ولد جاجا، مجدالدين اتابك و گروهي ديگر به زيارت مولانا آمدند. مولانا مدتي دراز با آنان سخن گفت . دوستيدارن واقعي اجازه حضور نيافتند. بزرگان محضر مولانا را ترك كردند. مولانا كه گويا دلتنگ شده بود، گفت: بايد دعا كردكه بزرگان به مصالح خلق و كاري هاي خود مشغول باشند وبه اوقات درويشان زحمت ندهند، تا آن رزق حلال ونور جلال به ياران ما تعلق گيرد. روزي سلطان عزالدين با امرا و نواب به زيارت مولانا آمده بودند، مولانا اجازه ديدار نداد. روزي ديگر همين سلطان به زيارت مولانا آمده بود، چنانكه بايد مولانا به وي التفات نكرد سلطان به عادت آن زمان از مولانا خواست تا بدوپندي دهد فرمود كه ( چه پندي دهم، ترا شباني فرموده اند،گرگي مي كني، پاسبانيت فرموده اند، دزدي مي كني رحمانت سلطان كرد، به سخن شيطان كارمي كني) همانا كه سلطان گريان بيرون آمد.
سلطان ركن الدين پنج هميان زر براي مولانا ارسال كرده بود،دستور داد بيرون ريزند تا هركه خواهد بر گيرد. يكبار پروانه از مولانا التماس كرد تا اورا پندي دهد. مولانا مدتي در انديشه فرو رفت وسپس سر بر آورد وگفت : معين الدين! شنيدام كه قرآن آموخته اي. گفت: آري. گفت : شنيده ام كه جامع الا صول احاديث را پيش شيخ صدر الدين خوانده اي. گفت: بلي. گفت:چون سخن خدا ورسول را مي خواني و چنانكه شايسته است، بحث مي كني ومي داني، از آن كلمات پند نمي پذيري، از من چگونه پند خواهي شنید و به كار خواهي بست؟
به نظر مولانا نام اميري ووزيري وپادشاهي در با طن مرگ و درد احتضار است. انسان بايد بنده باشد وروي زمين چون سمندي رهوار را ه بسپرد، نه چون جنازه يي كه بر دو شش نهند وراهش ببرند. او پادشاهي را كه هواي ايمني خلق در سر ندارد وبر عكس در صدد پايدار نگاه داشتن سلطنت است، به خر آسي مانند مي كند كه قصد خلاص خويش دارد و مي خواهد خود را از ضربه شلاق برهاند هدفش اين نيست كه آبي بكشد یا روغن كنجدي تهيه كند. اما اين حكيم بزرگ مسوليت را به گردن يك طرف بار نمي كند ومي گويد: ( لايق گله بود هم سائقش) مولانا كه پادشاهان واميران را بدان سان مي بيند و ارزيابي مي كند، با سخناني ديگر احساس درد ناك خود را از اين همه خواري بيان مي دارد:
از پي طاق و طرم خواري كشند
بر اميد عز در خواري خوشند
مي گويد:
بس كن اي دون همت كوته بنان
تا كيت باشد حيات جان به نان؟
زان نداري ميوه يي مانند بيد
كاب رو بردي پي نان سپيد
وبا اين بيان ، عزت نفس عميق وسعه صدر بيكران خود را به اثبات مي رساند و خصوصيات ژرف انساني خويش را به آيندگان ابلاغ مي كند. ابيات زير عقايد وي را روشن تربيان مي كند:
خاك پاكان ليسي وديوارشان
بهتر از عام و رز و گلزار شان
بنده يك مرد روشندل شوي
به كه بر فرق سر شاهان روي
مولانا فيه مافيه را با اين حديث آغاز مي كند: ( شر العلما من زار الامرا و خير الامرا من زار العلما، نعم الامير علي باب الفقير و بس الفقير علي باب الامير) اين نيز خصوصيت استوار انساني او را آشكار تر مي كند. بزرگان مي خواستند كه مولانا چون مشايخ ديگر در مجالس آنان بنشبند وبا آنان معاشرت داشته باشد وبا اشعار خود مايه خوشي خاطر آنان را فراهم آورد وبر سر يك سفره با آنان با اكل وشرب پردازد واز صلات آنان بر خوردار گردد، اما مولانا وقتي درمجلس پروانه كاسه هاي زر وسيم را بر سر سفره مي بيند، لب به غذا نمي زند وبه سماع بر مي خيزد وبه همين مناسبت غزلي مي سرايد كه دهان به دهان مي گردد :
به خدا ميل ندارم نه به چرب ونه به شيرين
نه بدان كيسه پر زر نه بدين كاسه زرين
او همه حيات خويش را نه براي خود ، بلكه براي ديگران زيسته بود درعين حال كه مي گفت:
كسي كه نوبت الفقر فخر زد جا نش
چه التفات نمايد به تاج وتخت ولوا؟
ولي براي خاطر ديگران ودر موقع ضروري با زعماي قوم تماس مي گرفت ، مطالعه مكتوبات وي صحت گفتار مارا تائيد مي كند. مولانا اين نامه ها را گاه در موردكمك به كساني كه گرفتاري داشته اند و از وي تقاضاي توصيه كرده اند، نوشته است تاهم كمكي در حقشان معمول دارد و هم دل آنان را به دست آورد ولي براي خود هيچ گونه در خواستي از هيچكس نكرده است.
مولانا در اين نامه ها كه بعضي به سبب رودربايستي وپاره يي ديگر بدان جهت كه تنها از اين طريق مي توانسته احتياج ضروري يكي از ياران محبوب خود را بر آورده سازد به رشته تحرير در آورده يا به دستوروي نوشته شده است، هرگز عزت نفس را فرو نگذاشته وپيوسته جايگاه متعالي خود را حفظ كرده است. او مخاطب خود را با مديجه مورد خطاب قرار مي دهد و حتي در به كار برد القاب رسمي نيز انسانيت واو صاف انساني مخاطب را مي ستايد. كساني كه مولانا را صاحب خا نقاه و مؤسس فرقه و يكي از مشايخ طريقت يا پير طريقت مي انگارند، خطا مي كنند. او در مدرسه يي اقامت داشت و بر مسند تدريس تكيه زده بود. پولي كه دريافت میكرد، در قبال تدريس بود. در دوره هاي اوليه به وعظ و فتوي مي پرداخت. بعد از ديدارش با شمس و عظ و تدريس را رها كرده بود ولي تادم مرگ گرفتار يهاي مراجعه كننده گان را رفع مي كرد و فتوي مي داد. بعد از مرگ پدر تا آمدن شمس، مقتداي كساني بود كه دور اوجمع شده بودند. بعد از ملاقات با شمس، اين كار برايش تحمل ناپذير شده بود به دنبال شهادت شمس صحبت و خدمت صلاح الدين را به دوستداران خود توصيه كرد وپس ار مرگ وي حسام الدين را به عنوان شيخ و مقتدا معرفي كرد. در طريقت او مراسم پر طول و تفصیلي چون خرقه بر تن كردن ، رياضت كشيدن و چله نشستن و جود نداشت. طريقت او طريقت عشق و جذبه و صحبت و عرفان بود. از مناقب العارفين چنين بر مي آيد كه افرادي كه مي خواستند قدم در اين راه، يعني در طريقت عشق بگذارند، با قيچي چند تارموي از ريش وسيبل و ابرو را مي تراشيدند و اين همه مراسم طريقت آنان را تشكيل مي داد و اين نيز ار طريقت قلندريه در اين طريقت را ه يافته بود. كساني كه قدم در اين طريقت مي گذاشتند، مو لانا و ديگر ياران طريقت وتمام انسانها را دوست مي داشتند وبا اين دوستي به كمال راه مي جستند.تاج الدين معتز خراساني از امراي خوارزم كه در جوار مدرسه مولانا چند بنا ساخته بود، خواست براي مولانا (دارالعشاقي) بسازد مولانا غزلي فرمود به مطلع:
ما قصر و چار طاق بر اين عرصه فنا
چون عاد و چون ثمود مقرنس نمي كنيم
باز همين تاج الدين معتز سه هزار درم براي مولانا فرستاده بود، مولانا فرمود همه را بر گیرند و خدمت حسام الدين چلبي فرستند. عاقبت به خواهش سلطان ولد مدرسه بناشد. هسته اصلي خانقاهها و مولويخانه هاي اين طريقت همين مدرسه بود. حاصل سخن آنكه طرفداران مولانا طريقت جديدي تاسيس نكرده بودند. آنان از طريقت شطار بودند كه بر طريقت عشق مي رفتند اهل طريقت نبودند بلكه به شكل گروهي زندگاني مي كردند طريقت مولويه در سالهاي دراز بعد از مولانا پاگرفت و مراسم اصلی طريقت را كاملاً فراموش كرد.Ÿ

مولانا در میان مردم و در دفاع از مردم بود

دسامبر 17, 2014

شماره ( 205) چهارشنبه ( 26) قوس ( 1393) / ( 17) دسمبر ( 2014)

عبدالباقی گولپینارلی

molana

(مولانا) در خطر ناك ترين لحظات هم مردم را تنها نگذاشته است. چون لشكر بايجو قونيه را محاصره كرد، مردم دست از ياري حكومت شسته و از آنان اميد بريدند. ترسان پیش مولانا آمدند. مولانا شبانه خانه خود را ترك كرد وبر فراز تلي كه بالاي خيمه بايجو قرار داشت، رفت. بر آن تپه جولاني زدوبه فرغت به نماز ايستاد. تا طلوع آفتاب نمازگزارد. نماز صبح راهم ادا كرد. سحر گاه به قونيه بازگشت و به مردم گفت : نترسيد، هيچ چشم زخمي بر شما نخواهد رسيد. مردم شجاعت مولانا را ستودند. فرمودكه :مگر سلطان ما محمد (ص) ، نفر مود كه اَنَا اَشجعُ الناس؟‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ آنگاه غزلي آغاز كرد:
من اين ايوان نُه تو را نمي دانم نمي دانم
من اين نقاش جادو را نمي دانم ، نمي دانم
تا بدين ابيات رسيد:
به دستم يرلغي آمد از آن قان همه قانان
من اين با جو و باتو را نمي دانم ، نمي دانم
چه رومي چهرگان دارم چه تركان نهان دارم
چه عيب است ارهلاورا نمي دانم ، نمي دانم
سپس به مردمي كه براي تسلي بدو پناه آورده بودند، فرمودكه از حمله مغول شكستي برشما نخواهد رسيد وبا اين گفتار به مردم دل وجرأت بخشيد واز اين راه نيروي معنوي آنان را تقويت كرد. بدين نكته هم مخصوصاً اشاره كنيم كه مولانا هيچگاه بر تركتاز مغول نمي تاخت واز آن بد نمي گفت:
مي گريزند خلق از تاتار
خدمت خالق تتار كنيم
باركردند اشتران بگريز
رختمان نيست ، ما چه كار كنيم ؟
در شعر ديگر گويد:
تاتار هجر كرد سياهي و عنبري
زان مشكهاي آهوي تاتارم آرزوست
در شعر ديگر ترس از تاتاران راكاري عبث مي داند و مي گويد:
تو زتاتار هراسي كه خدا را نشناسي
كه دوصد رايت ايمان سوي تاتار بر آرم
در غزل ديگري گويد:
جملۀ صحرا و دشت پر زشكوفه است و كشت
خوف تتاران گذشت، مشك تتاران رسيد
مولانا يورش مغولان را به سيلاب خروشان و عالم گيري مانند مي كرد كه سر انجام زمين آن را فرو خواهد خورد ويا به موجي سر برافراشته و پيشتاز كه بالاخره عقب خواهد نشست و معتقد بود كه به مقابلۀ آن نبايد برخاست، زيرا كه در هر دو صورت اين عنصر منسجم به آنا طولي و دنياي شرق تواني تازه خواهد بخشيد و دنياي فرسوده با اين عنصر جديد و زنده درهم آميخته، جاني تازه خواهد يافت . او چنين استنباط كرده بود كه مظالم نخستين مغولان از عصيانهاي اوليه مايه گرفته است و به مرور آرام خواهد گرفت.حتي شايد او با ديدۀ عبرت بين و شايد با خوشنودي تلخ ، انقراض سلطنتهاي عجين شده با شتم و فرورفته در فساد و نابودي علما و متفكران تباه و گنديدۀ متكي بر آن سلطنت ها را به تماشا نشسته بود. او قاطعانه مي دانست و انتظار هم داشت مغولاني كه هيچگونه تكيه گاهي مدني ندارند، دير يا زود ، سر انجام رنگ مدنيت و انقياد خواهند گرفت.Ÿ

از نیکلسون تا بارکس

اکتبر 22, 2014

شماره ( 197) چهارشنبه 30 میزان 1393 / 22 اکتوبر 2014

دکتر ایرج پارسی نژاد استاد دانشگاه مطالعات خارجی توکیو

images8Q6RTNVY

molana

untitled1

شاهكارهاي ادبيات فارسي بيشتر در قالب نظم است، اين آثار در روايت انگليسي‌شان به چهار صورت عرضه شده است :
1ـ ترجمه تحت‌اللفظي به نثر انگليسي .
2ـ ترجمه‌اي كه در آن رعايت بحر يا يك قافيه يا هر دو قافيه در ابيات شده باشد .
3 ـ ترجمه آزاد در قالب نظم انگليسي .
4- ترجمه‌اي كه در آن تنها اقتباسي از معني و مضمون ابيات صورت گرفته باشد (مانند رباعيات خيام در ترجمه فيتز جرالد ) و به قالب و وزن و قافية اصل شعر توجّهي نشده باشد .
در بررسي مقدّماتي از آثار ترجمه شده به انگليسي دريافتم كه بيشترين آثار از نوع اوّل است، يعني ترجمه‌هايي تحت‌اللفظي كه معروف‌ترين و معتبرترين آنها، چون غالباً متعلّق به بيش از نيم قرن پيش است، رنگ كهنگي گرفته و فهم آن براي انگليسي‌زبانان امروزي دشوار شده است . در اينجا مرور اجمالي اين آثار و برشمردن خصوصيّات هريك شايد سودمند باشد .
مولانا جلال‌الدّين بلخي (رومی):
معروف‌ترين ترجمه دقيق و امين از مثنوي ترجمه رينولد ا. نيكلسون Reynold A. Nicholson است . زبان اين ترجمه تحت‌اللفظي است و تقريباً لفظ به لفظ از نظم فارسي به نثر كهنه و فرسودة انگليسي برگردانده شده و براي انگليسي‌زبانان امروزي دشوار و خالي از لطف است.
ترجمة دوجلدي آربري A.j. Arberry از ديوان غزليات شمس‌تبريزي مولانا، از انتشارات دانشگاه شيكاگو، برجا مانده از سال 1920، البتّه شيواتر از ترجمة نيكلسون است، با اين ‌همه روايت انگليسي غزل‌ها براي انگليسي ‌زبانان امروزي طراوت و حيات زبان امروزشان را ندارد .
از ترجمه‌هاي قديم مولانا جلال‌الدّين رومي نمي‌توان سخن گفت، بي‌آنكه از روايت‌هاي امروزي آن به انگليسي ، كه آوازه بسيار يافته، ياد نكرد. معروف‌ترين اثر از اين دست كتابي است از كلمن باركس Coleman Barks استاد ادبيات انگليسي دانشگاه جورجياي آمريكا با عنوان The Essential Rumi كه در سال 1996 منتشر شد و برخلاف ترجمة نيكلسون از مثنوي و آربري از غزليات مولانا ، كه در قفس محافل دانشگاهي حبس شده بود، روايت باركس با حسن قبول اهل كتاب مواجه شد و در صدر پرفروش‌ترين كتاب‌هاي شعر قرار گرفت.
باركس در بيان چگونگي آشنايي خود با شعر مولانا در مؤخرة كتاب يادآور مي‌شود كه در سال 1976 رابرت بلاي Robert Bly شاعر آمريكايي، ترجمة انگليسي آربري را از غزليات شمس به دستش داده و گفته كه بايد اين شعرها را از قفس رها كرد. باركس كه با زبان فارسي كمترين آشنايي نداشته، به بازنويسي برخي ازين آثار ترجمه‌ شده مي‌پردازد و سپس با استفاده از ترجمة چاپ نشده دوستش (جان موینJohn Moyneکه همان «جواد معين»‌خودمان است)، از يك‌سو و به تشويق يك پير صوفي سري‌لانكايي مقيم آمريكا به نام بابا محي‌الدّين به روايت تازه‌اي از شعر مولانا دست مي‌يابد .
ناگفته نماند كه باركس همچون همگنان ديگر خود افرادي چون چوپرا Chopra و كاستاندا Castanda و كوئيلو Cuilo، با بهره‌برداري از نياز به درمان عوارض رواني كه جامعة صنعتي جديد براي جماعتي به بار آورده و كارشان به پناه بردن به خرافه‌هاي شياداني از قبيل تسخير ارواح ، استمداد غيبي و خواب‌نما شدن و كشف و كرامات كشيده، در مؤخرة كتاب خود به طرح حرف‌هايي مي‌پردازد كه صرفاً تحميق خواننده است . او مي‌نويسد كه در كودكي به ‌طور معجزه‌آسايي با نام قونيه، اقامتگاه مولانا، آشنا شده و يا اين كه پس از ديدار بابا محي‌الدّين دريافته كه او را قبلاً در خواب ديده بوده است.!
كلمن باركس براي آن كه شعر مولانا را با ذائقة زمانه تطبيق دهد و آن را باب روز بازار آمريكا بگرداند، مضامين عرفاني آن عارف آزاده را از خاستگاه تاريخي و اجتماعي او جدا مي‌كند و آن را با فرهنگ دنياي معاصر تطبيق مي‌دهد . براي نمونه در روايت باركس عشق جسماني مي‌تواند به عشق روحاني، كه همان شيفتگي به خدا، پيامبران و اولياءا لله است، منجر شود . باركس به جاي آنكه مفهــوم غيرجنسي «عشق» در مثنوي را ، همان‌گونه كه هست باز نمايــد، دست به تحريف آن مي‌زند . در سرآغاز فصل هشتم كتاب در بيان« عاشق بودن »، عشق عرفاني شاعر را عشق ميان زن و مرد مي‌پندارد . در سرآغاز فصل ششم زير عنوان « مهارتمنيات جسماني » وانمود مي‌كند كه در طريق تصوّف، برآوردن اميال نفساني ، به ويژه كاميابي جنسي ، مرحله‌اي از وصول… است !
مضاميني چون مِي، مرشد و مسيح از موارد ديگر تحريف در روايت باركس از مولاناست. همچنان كه در روايت او «شراب الست» مولانا با «مِي تلخ» خيام تفاوتي ندارد، اطاعت بنده‌وار از مرشد ، كه در عرفان مولانا رابطه‌اي يك‌جانبه است، از نظر باركس، به رابطه‌اي متقابل و مطلوب تعبير مي‌شود… در حالي كه در مثنوي اشاره به پيامبران بني‌اسرائيل چون موسي، سليمان و يوسف بسيار بيشتر از قصّه‌هاي عيسي است؛… بلكه بر بنياد روايات اسلامي قصّه‌ها آمده و اشارة به عيسي در مقام قياس با نقل آيات قرآني و احاديث نبوي اسلامي محدودتر است.
گذشته از اينها كلمن باركس هرگز از مولانا جلال‌الدّين محمّد بلخي و زمين و زمانش سخن نمي‌گويد، اين‌كه او در يك جامعة اسلامي مي‌زيسته و به زبان فارسي شعر مي‌گفته است. گويي كه اين شاعر… به هيچ سرزمين و فرهنگي وابسته نبوده است. با اين‌همه بايد گفت كه برخي شعرهاي مولانا جلال‌الدّين در ترجمة انگليسي باركس، در قالب شعر آزاد، زيبايي و سادگي درخوري دارد.Ÿ

عرفان و تربیت در دیدگاه انسان امروز 2

سپتامبر 3, 2014

شماره (190) چهارشنبه 12 سنبله 1393 / 3 سپتمبر 2014

jalal-al-din-rumi-2
نوشته : دکتر محمد استعلامی
2-مومنان اهل سر، مي گويند رابطه مستقيم با خدا وپيوستن ويكي شدن با او امكان دارد… يك رهر وبراي رسيدن به چينين نقطه كمالي، روز ها ،‌ ماهها، سالها در گوشه يي مي نشيند وازهمه دوري مي كند واز هر چه اين جهاني است دل بر مي گيرد وحالتي از خود پديد مي آورد كه قواي ذهني او روي اين هدف (پيوند با حق) تمركز می بايد. جلوه هاي اين تمركز و تفكر در آداب چله نشيني يا در مراقبه صوفيه ديده مي شود. عارفان مي گويند در حال مراقبه ذهن انسان به آگاهي ها روابطي مي رسد كه در شرايط عادي ، رسيدن به آن ممكن نيست واز راه تجربه علمي وتفكر فلسفي هم به آن روابط ونتايج نمي توان رسيد. همان آگاهي ودر يافت خارق العاده است. كه حافظ از آن به ((آب حيات)) تعبير مي كند وهمان است كه مولانا جلال الدين آنرا زندگي تازه مي شمارد وبه مراتبي معتقد مي شود كه هر كدام با يك نوع مردن پايان مي پذيرد وهر مردن آغاز زنده گي در مرتبه بالا تر است. مراتب زنده گي جمادي ، گياهي ،‌ حيواني ، انساني را مولانا درك مي كند وپس از مردن از مرتبه انساني مي خواهد با ملا يك همبال شود وبه معبود بپيوندد (مثنوي 3: 3903تا3908) به هر حال اين تعمق وتفكر وگوشه گيري وچله نشيني مراقبه وهر اسم ديگري كه بر آن بگذاريم در ساختن آدمي موثر است. واين تنها حرف صوفي خود مان نيست، كساني چون روسووبر گسون هم از تفكرات سازنده واز تنهايي خلاق حرف مي زنند واگر به آنها هم نخواهیم استناد كنيم هر يك از ما خود بارها تجربه كرده است كه مساتل دشورا وپيچيده يي را در تنهايي و تفكر مي توان حل كرده وبه نتايجي مي توان رسيد كه در كتابخانه وآزمايشگاه شايد به دست نيايد واينجاست كه مرد راه حق مي گويد:
بشوي اوراق اگر همدرس مايي
حديث عشق در دفتر نباشد
وهمين جاست كه حافظ از قیل و قال مدرسه دلش مي گيرد و(( يك چند نيز خدمت معشوق ومي مي كند)). كتاب ودرس وارشاد مسلم ورهبر ، در چينين مرحله يي ابزار است وهدف رادربر ندارد واگر اين بزار به كار نيايد از آن استفاده نمي كنيم ، وبه همان روابط ونتايجي مي رسيم كه به ما دريافت بيواسطه وكشف وشهود مي دهد. مرد راه حق با كشف اين روابط خود را متصل به نيرويي مي يابد كه اين جهاني نيست ودر همينجاست كه از پیوند با حق حرف مي زند ومي گويد: من حقم. اما (من) در اينجا هيكل ژوليده وپريشان حسين بن منصور حلاج نيست. ((من)) ذهني است كه روابط فوق علم وتجريه را دريافته وبدان آرام گرفته است آنجايي كه بايزيد نمي گويد: سبحانی! ماعظم شاني! (تذكر ه الا ولياص143) پيكر خاكي خود را نمي گويد . اشاره او به جسمي نيست كه از پشت عيسي بسطامي مراحل نطفه و علقه و … را پيموده و به دنيا آمده است. از ((مني)) حرف مي زند كه جسم بايزيد را رها كرده و به مرتبه والاتري رسيده است.
((من))… مرغ روحي است كه از قفس تن در آمده وبه باغ ملكوت پركشيده است. باز هم مي گويم كه مسأله اين نيست كه شما و من امكان چنين تحولي را در يك انسان بپذيريم يانه؟ مسأله اين است كه انسان غير از نيازمندي هاي مادي جسم ، در درونش انديشه ديگري باشد، خارخاري باشد، جستجويي باشد و خلا صه بداند كه او را فقط براي خور و خواب و خشم و شهوت نيافريده اند. اين درس مكتب عرفان را يك درس جهاني براي هر زمان و مكان مي توان شمرد.
3- شايد براي شناساندن مكتب جهاني عرفان ، قياسي ميان عارف و فيلسوف سودمند باشد. هر دو درباره چيستي و چرايي و چگونگي دنيا و آنچه در دنيا هست مي انديشند، اما فيلسوفان ، يا سرانجام در وادي حيرت از يافتن اسرار نوميد مي شوند و از ابهام همه چيز و سرگرداني خود حرف ميزنند، يا ناچار مي شوند به معتقدات مذهبي و روايت ها تكيه كنند و برا ي توجيه آنچه خوانده و شنيده اند از تخيل و استدلال خود ياري بجويند. در حالي كه عارف به آنچه مي جويد و در مي يابد مومن است و يافتن و دانستن براي او عين شادي و شور و اطمينان خاطر است. به زبان ديگر مي توان گفت خيام انتظار هيچ نتيجه روشني از تلا ش مغز خويش ندارد و اگر مي گويد((خوش باش)) نو ميدانه و در كمال اندوه ا ز ((خوشي)) حرف ميزند و به قول صادق هدايت ((مرگ از لای دندانهاي كليد شده اش مي گويد : خوش باشيم)) اما مولانا واقعا در شور و حال است، واقعا شاد است واز جان و دل پاي مي كوبد واميدوار است كه سر انجام خاطرش آسوده خواهد شد، رازي را كه مي جويد خواهد يافت . بازهم بايد بگويم كه من هم نمي دانم مولا نا به آنچه مي جسته رسيده است يانه ؟ چه بسا كه اميد شيرين او هم اوج يك تخيل شاعرانه باشد اما نوعي تحقق منطقي هم براي آن مي توان انتظار داشت. چرا؟ براي اين كه همه ما مي دانيم كه علم تجربي بشر تاامروز به همه مسايل پاسخ نگفته است و در هستي رابطه هايي هست كه علوم هنوز به آنها دست نيافته اند. حال اگر كساني از يك طريق دهني _ نه فرمولي و تجربي- به آن رابطه ها رسيده باشند خود اين ((راه رسيدن)) يك كشف تازه مي تواند باشد هنگامي كه مي بينيم در دنيا مغز هاي پر انديشه يي مانند مولانا و غزالي از چنين راهي حرف زده اند، دشوار است كه به سادگي اين امكان را نفي كنيم اين فرض كه (( راهي جز علم و تجربه و محاسبه براي شناختن راز هستي وجود دارد)) قابل تامل است.Ÿ
بقیه در آینده

عرفان و تربیت در دیدگاه انسان امروز

اوت 13, 2014

شماره (187) چهارشنبه 22 اسد 1393 / 13 اگست 2014

Rumi
دکتر محمد استعلامی
پيش از پرداختن به اصل مطلب ناچارم چند نكته را به عنوان مقدمه بگويم : يكي اين كه در اينجا از عرفان با عنوان يك مكتب اسلا مي… بحث نمي شود وآنچه من از عرفان اراده مي كنم سير تكاملي يك انسان است از مرتبه مادي وحيواني تا آنجا كه اين فرد با مقامي برسد كه ((به جز خدا نبيند)) بنا براين بحث بر سر جزئیات نيست. كليتي مورد بحث است كه در فرهنگ اروپايي آنرا ميستي سيزم «Mysticism» مي گويند يعني معرفت اهل سر (ارزش ميراث صوافيه ص 9) يا عرفان اهل با طن، يعني همان جريانهاي ذهني سازنده وپرورنده وآفريننده يي كه ممكن است در يك عارف جهان اسلام، دريك راهب، در يك جوكي، در يك مرد بوايي ودر يك جوانمرد عيار ديده شود. اين جريان ذهني به انسان روشن بيني خاص مي دهد كه به نيروي آن همه جدالها و مبارزه هاي مذهبي وفكري رااز ناداني مي شمارد ودر نظر چنين انساني حقيقت چيزي است جز اينها ، ودر همه اينها نيز وجود دارد. نكته ديگري كه در اين مقدمه بايد گفت اين است كه در روزگار ماآثار فكري و فرهنگي گذشته براي جوانان ناشناخته مانده است. براي اين كه معلمان به جاي شناساندن انديشه ها و جریانهاي فرهنگي واجتماعي گذشته ، تنها به تدريس متن ولغت پرداخته ايم واز ادبيات غني خود، پوسته يي بي مغز به شاگردان عرضه كرده ايم وبه همين دليل بسیارند جوانهايي كه پس از رها كردن سنت ها، مذهب، اخلاق و معنويات گذشته، رشته استوار ديگري هم نيافته وتنها به تجربه هاي نارساي فرهنگ فرنگ روی آورده و چون در آن بيش وكم درد آشنايي يافته آن را درمان پنداشته اند، در حالي كه بسياري از انديشه هايي كه در آثار صاحب قلمان اروپايي تازه مي نمايد ، در شعر ونثر كهن… صد ها سال بيش از اين بيان شده است. نكته سومي كه در مقدمه مي آورم اين است. كه در شناساندن مكتب هاي فكري و اجتماعي ، زمينه هاي شخصي واحساس فردي را نباید وسيله راندن يا پذيرفتن يك مكتب ساخت. عرفان مكتبي است. كه یک طرح انسان سازي را در سطح جهاني وفارغ از هر تعصب عرضه مي كند اما فرقه هايي كه در حاشيه اين طرح قرار مي گيرند، گاه آداب و عاداتي دارند كه در دست مخالفان چوب سرزنش مي شود وبه آنها امكان تاخت وتاز مي دهد. يك داور دادگر بايد به همه اين جنبه ها توجه كند تا ((سكر)) بايزيد بسطامي و ((صحو)) جنيد بغدادي را با توجه به مباني اجتماعي آنها بررسي كند.
بعد از اين مقدمات مي خواهيم بدانيم كه جان كلام در تربيت عرفاني چيست؟ شايد برجسته ترين خطوط فكري اين مكتب وبهره هاي تربيتي آن را به شرح زير بتوان باز گفت:
1- عرفان يك سير فكري وذهني است. كه با مرور زمان وبا گذاشتن از حالا ت و مرا تب گوناگون ، انسان را به جايي مي رساند كه نياز هاي جسمي ومادي در چشم او از ارزش مي افتد ودر ذهن او يك سلسله روابط ايجاد مي شود كه با استدلال ومنطق ، اثبات وقبول آن روابط ممكن نيست واز همين جاست كه ميان علم برهاني وتجريي ، با عرفان جدايي مي افتد زيرا آنچه يك مرد راه خدا احساس مي كند ودر مي يابد ، از راه تجربه و برهان نیست درحالي كه دريافت بيواسطه عارفان در يك دم، مي تواند دانستني ها وتازگي هايي را در ذهن پديد آورد كه از حاصل سالياني مطالعه برهاني وتجربي ارزنده تر باشد. در قصه معرف موساي پيامبر و شبان، می بینیم که شبان خداوند را موجودي مانند خود تصور مي كند وموسي بر سرش فرياد مي زندكه : چه مي گويي ؟ مگر خداوند مانند توست که مي خواهي چارق او را بدوزي وسرش را شانه كني ؟ خداوند به موسي هشدار مي دهد كه: آرام باش. با اين سخن «بنده ما را ز ما كردي جدا» (مولانا، مثنوي 2: 1754).
چوپان در اين داستان از راه دل رفته بود و رابطه او رابطه برهاني يا اخلاقي نبود. اين رابطه غير قابل اثبات كه علم آزمايشگاهي آن را نشناخته، چيزي است كه عارفان بزرگ به آن معتقد بودند و بي اين كه من در صدد تأييد يا رد آن باشم، مي بينم كه در ساختن شخصيت انسانها مؤثر افتاده است. بحث در اين نيست كه شما يا من بپذيرم كه اين حرفها درست است يا نه؟ سخن بر سر اين است كه اين پرورش روحاني سهم قابل ملاحظه يي در انسان سازي داشته است و به خلاف آنچه در باره سستي و تنبلی و جمود پیروانش گفته اند مکتب گوشه گیری و سستی و پستي هم نبوده است. در اين باره بعد سخن خواهيم گفت.Ÿ
بقيه در آينده

آیا دفتر ششم مثنوی و قصه قلعه ذات الصور نا تمام است؟ 2

ژوئیه 23, 2014

شماره (185) چهارشنبه (1) اسد 1393 / 23 جولای 2014
Rumi

دکتر محمد استعلامی
2- مي دانيم كه پيوند روحاني ومعنوي مولانا با شمس چنان عميق و استوار است كه سالها پس از ناپديد شدن شمس نيز، در مثنوي هر جا به كلمه «شمس» ولوبه معني لفظي آن مي رسد، بي تابي و شور او پنهان نمي ماند. دراين جا اين سوال پيش مي آيد كه چرا مولانا حكايتي را كه از شمس شنيده، به آن صورتي كه شمس گفته نياروده است؟ پاسخ این است، که با جود ارادت به كساني چون سناني وعطار، ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌حكايات وروايات ولطايف ما خوذ از آثار آنهارا نيز به اقتضاي مبحث ومقصود خود باز سازي كرده، وحقيقت اين است كه برای مولانا حكايت ابزار و واسطه اي بيش نيست، و براي كاربرد بهتر، تغيير هاي كوچكي دراين ابزار قابل قبول است.
3- در تفسير عرفاني قصه دژ هوش ربا، مفسراني كه سه شاهزاده را بترتيب نماينده نفس، عقل، و روح كمال طلب دانسته اند، در تقسير يك يك ابيات نتوانسته اند اين نظر را دنبال كنند و به سوالهاي بي جوابي رسيده اند. اگر شاهزاده بزرگ تمثيل نفس باشد، فنا شدن اودر راه عشق وگداختن او در پرتوروي شاه چين توجيهي ندارد، بخصوص كه مولانا مي گويد كه اواز اين سوز و گداز شادمان است (مثنوي4581:6 تا 4621) شاهزاده دوم نيز اگر نماينده عقل بود، دربرابر الطاف شاه چين طغيان وخودستايي نمي كرد، و اگر طغیانهای او را در نوع طغيانهاي نفس بدانيم، باز با عاشق بودن و فنا شدن جوردرنمي آيد، و بر فناي نفس طاغي، شاه چين نبايد ماتم بگيرد (مثنوي4773:6 تا 4889) اما اگر پاي نفس وعقل را به ميان نياوريم وسه نمونه متفاوت از روح كمال طلب بشماريم، براي تمام تو صيفهاي مولانا تفسير قابل قبول ومعقولي مي توان آورد، و ديگر اجزا قصه شاهزادگان را آغاز كند، در دوبيت بالاتر مي گويد:
اشترآمد اين وجود خار خوار
مصطفي زادي بر اين اشتر سوار
و «مصطفي زاد» هم همان روح معرفت جوست كه نسب معنوي او به او مصطفي (ص) يا به طور كلي به انبيا و اوليا مي رسد، در سرآغاز مثنوي «ني» همين روح كمال طلب ومعرفت جوست كه مي خواهد از وجهه دنيايي ومادي آزاد شود، و به هستي مطلق بپيوندد، ودر قصه ها و دفتر هاي ديگر مثنوي، بسياری از چهره هاي حكايات مولانا همين ني وهمين روح آشنا به عالم غيب است. در واقع سراسر مثنوي پر از بانگ ناي است، و هژده بيت سر آغاز دفتراول عصاره مثنوي، است اما اين جويندگان معرفت واسرار غيب، اين ني هاي مشتاق نيستان، هميشه احوال واو صاف يكسان ندارند. گاه در «باز جستن روز گار وصل خويش» شتاب دارند ،بي احتياط مي روند وبا سر به زمين مي خورند ، وباز مطرود در گاه حق نيستند. در قصه دژ هوش ربا، شاهزاده بزرگ چنين سالكي است: پند برادران رانمي شنود، «چوتيري از كمان‌‌« از جا مي پرد و «مست» به بارگاه پادشاه چين مي رود. پادشاه چين حال او وبرادرانش را از پيش مي داند ، او را مي پذيرد، به تو ضيحات تشر يفا تي معرف (ريس تشريفات) گوش مي دهد ودنباله آن را در مثنوي چنين مي خوانيم (بیت6:4424)
گفت شه: هر منصبي وملكتي
كالتماسش هست، يابد اين فتي
بيست چند ان ملك كوشد زآن بري
بخشمش اين جا ، وما خود بر سر ي
گفت تا شاهيت دروي عشق كاشت
جز هواي تو هواي كي گذاشت؟
اين شاه چين «همه معني است» اما مناسب با درك نا پخته شاهزاده «صورت» هم دارد، وشاهزاده مي داند كه اين صورت، صورت عادي خا كيان نيست،‌ «هفت گردون ديده در يك مشت طين». شاهزاده بزرگ محودر جلوه جمال شاه چين، هستي اش در پرتو اين آفتاب مي گدازد و «نارسيده»‌پيش از آن كه به نهايت ادراك عالم معنا برسد ، عمرش تمام مي شود .
صورت معشوق زوشد در نهفت
رفت و شدبا معني معشوق جفت
شاهزاده دوم رابر سر جنازه برادر مي برند،و مي دانيم كه او هم عاشق است وشاه چين از احوال اوهمه گونه آگاهي دارد، او را مي پذيرد، «كه از آن بحر است و اين هم ماهي است» اما در ظاهر مي پرسد:«اين كي است؟». معرف ميگويد «پور آن پدر، اين برادر ز آن برادر خردتر» شاه چين برادر دوم را هم مي نوازد، و نوازش شاه چين اثر ميگذارد:
از نوازشاه آن زار حنيد
در تن خود، غيرجان جاني بديد
در دل خود ديد عالي غلغله
كه نيابد صوفي آن در صد چله
عرصه و ديوار و كوه سنگ بافت
پيش او چون نار خندان مي شكافت
ذره ذره پيش او همچون قباب
دم به دم مي كرد صد گون فتح باب…
صد هزاران غيب پيشش شد پديد
آنچه چشم محرمان بيندبديد
اما اين روشني باطني نمي پايد . پس از چندي (مثنوي4777:6)
اندرون خويش استغنا بديد
گشت طغياني ز استغنا پديد
كه: نه من هم شاه وهم شهزاده ام؟
چون عنان خود بدين شه داده ام؟
درد غيرت آمد اندر شه پديد
عكس درد شاه اندر وي رسيد
ودر وجود اين شاهزاده:
جان چون طاووس در گلزار ناز
همچو جغدي شد به ويرانه مجاز…
ومولانا قصه او را بدين سان پايان مي دهد كه «رشك» شاه چين پس از يك سال اورا هم به گور مي برد و(مثنوي 6: 4880و4881):
شاه چون از محو، شد سوي وجود
چشم مريخي ش آن خون كرده بود
چون به تركش بنگرند آن بي نظير
ديد كم از تركشش يك چوبه تير
واين تير به تقديرازلي، ونه به انتقام، از تركش شاه چين برخاسته وبر گلوي شاهزاده مغرور نشسته بود. شاه در برابر توبه وپشيماني او ،‌ او را بخشيده بود،‌ اما خودبیني وطغيان سالك راه حق، جوابي جز اين نداشت. اين شاهزاده هم با همه غروروطغيان ،‌ سالكي است كه مقبول در گاه حق است، وشاه چين كه تير تركشش شاهزاده را كشته، خود «در نوحه او»‌ مي گريد،‌ زيرا «اوست جمله ،‌هم كشنده،‌ هم ولي است» و اين كشته،‌ شكر وسپاس دارد «كان بزد بر جسم و بر معني نزد»‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌، وروح كمال طلب اين شاهزاده جاودانه مي شود وبه بقاي حق مي پيوندد:
آن عتاب ار رفت،‌ هم بر پوست رفت
دوست، ‌بي آزار، سوي دوست رفت
شاهزاده سوم، در اين كه يك روح واصل است سخني نيست، «‌صورت ومعني بكلي او ربود»‌ اما درباره او بايد به دو سوال جواب داد:‌ چرا مولانا سرگذشت او را فقط در يك بيت آورده؟ وچرا وقايعي را كه در مقالات شمس مي خوانيم ناديده گرفته است؟ فراموش نكنيم كه نقل مقالات شمس نيز بعنوان يك سر گذشت به پايان مشخص و روشني نمي رسد،‌ اما اين دليل كوتاه شدن كلام مولانا دربا ره شاهزاده سوم نيست. در ميان صدها حكايت، روايت ، حديث ، نقل قول ولطيفه كه درشش دفتر مثنوي مي خوانيم وآنهارا در منابع پيش از مثنوي نيز مي ياييم،‌ شايد يك مورد نباشد كه درآن نقل مولانا با ماخذ آن موبه مو مطابق در آيد. ذهن مولانا مثل دريا موج مي زند وبه اقتضاي معاني بيكرانه اي كه از خاطر او مي گذرد،‌ اجزا قصه زيرورو مي شود رنگ تازه مي گيرد، ‌از ياد مي رود يابه تكرار به ياد مي آيد وگفته مي شود و خلاصه براي اين ذهن مواج و درياوش امكان ندارد كه اجزا صوري يك قصه را چنان كه خوانده يا شنيده است حفظ كند. دراين مورد خاص،‌ دليل كوتاهي سرگذشت شاهزاده سوم از اين هم باريكتر است؛ شاهزاده سوم، نه شتاب زدگيهاي بيحساب برادر بزرگتر رادارد،‌ نه باپاي خود «‌مستانه» به بارگاره شاه چين مي رود،‌ نه مانند برادر دوم بر جنازه برادر حاضرمي شود تا مورد عنايت قرار گيرد ،‌ نه عنايت مغرورش مي كند،‌ نه طغياني از او سر مي زند،‌ ونه تير تقدير بر گلوي او مي نشيند. از برادر هاي خود كوچكتر است، رنجور است،‌ عاشقي آرام وبي قيل وقال است ودر تنهايي خويش دل رابا غم عشق صيقل مي زند تا جلوه كمال معشوق رادر آن تماشا كند . چنين سالكي جلوه فردي وصوري هم ندارد وكاري نمي كند كه شرح واقعه آن را در مثنوي بخوانيم مولانا پس از همان يك بيت كه درباره اين شاهزاده مي گويد،‌ حكايت مردي رانقل مي كند كه سه پسر دارد و وصيت او این است كه ميراث مرا «‌او برد زين هر سه،‌ كاوكاهلتر است»،‌ و از اين حكايت كوتاه چنین بر داشت مي كندكه واصلان وكاملان نيز خود را بتمامي به مشيت حق سپرده اند و (مثنوي4901:6)
كاهلي را كرده اند ايشان سند
كار ايشان را چو يزدان مي كند
تعبيرديگري كه در مثنوي براي اين واصلان مكرر بكار مي رود،«‌محمول حق »‌ است،‌‌ (‌مثنوي3453:1). يعني كسي كه چون قطره اي در دريا محواست وموج دريا حركت اوست ،‌ وما آن قطره را جدا از دريا نمي بينيم ونه از حركت او سخني مي گوييم شاهزاده سوم يكي از اين سالكان واصل است،‌ومولانا از سر گذشت او جزاين سخني ندارد كه «‌ صورت و معني بكلي او ربود»
4- جان كلام اين است كه در قصه دژ هوش ربا ،‌ سه نمونه از سالكان راه حق اند.پدر آنها وپادشاهي پدر ، اين جهان خاكي است .در آغاز هر سه شاهزاده به اين دنيا تعلق دارند ،‌ وهنگام كه عزم سفر مي كنند ،‌ فقط «‌از پي تدبير ديوان ومعاش مي روند ، يعني مي روند که كشور داري وزنده گي بياموزند . پدر،‌ كه دنياست، مي خواهد آنها را به خود باز گرداند وهشدار مي دهد كه به قلعه ذات الصور پا نگذاريد،‌ چرا؟‌ زيراكه اين قلعه «جمله تمثال ونگار وصورت است»‌ وصورتها ونفشها تجليات دنياي ديگري است وآنها را از اين جهان خاكي بيزار مي كند . در ظاهر قصه ،‌هشدار پدر ، پسران را كنجكاومي كند، ‌اما مشيت این است که اين سه رهر و جويا،‌ سر از قلعه ذات الصور درآورند. قلعه ذات الصور برزخي است ميان جهان خاكي وعالم غيب(مثنوي6: 3718و3719)
اندر آن قلعه خوش ذات الصور
پنچ در در بحر وپنجي سوي بر
پنچ از آن چون حس بسوي رنگ وبو
پنچ از آن چون حس باطن راز جو
در ميان تصوير هاي دژ هوش ربا «‌صورتي ديدند با حسن وشكوه »‌. اين صورت « افيون» آنها مي شود (مثنوي6: 3778و3783و3784)
تيز غمزه دوخت دل رابي كمال
الا مان والامان ، اي بي امان!…
اشك مي بارید هر يك همچو ميغ
دست مي خاييد ومي گفت :‌اي دريغ!
ماكنون ديديم ،‌شه ز آغاز ديد
چند مان سوگند داد آن بي نديد
سه شاهزاده هنوز پيوندي با دنيا دارند وخود را سر زنش مي كنند كه:
زامر شاه خويش بيرون آمديم
با عنايات پدر ياغي شديم
وسر انجام به هدايت «‌شخصي بصير » كشف مي كنند كه «‌صورت شهزاده چين است اين »‌(مثنوي3806:6)
غيرتي دارد ملك بر نام او
كه نپرد مرغ هم بر بام او
اين تجلي راز حق است وبدين راز كسي راه دارد كه خود فنا شده است.در مقالات شمس فناي اين عاشقان را بصورت خندقي مي بينيم كه انباشته از سر هاي كشتگان است. در عمق این حكايت ،‌ شاه چين يا دختر شاه چين وجود صوري ومجسم ندارد، وفقط براي سالكي كه در آغاز راه است، در عالم صورت تجلي مي كند. عشق شاهزاد گان نيز فقط براي زماني كوتاه عشق به صورت است، واز لحظه اي كه نخستين شاهزاده خود رابه بارگاه مي اندازد، هر چه هست شاه چين است وعشق و سوز و گداز در پيشگاه اوست و سخني از دختر شاه چين نيست ،‌زيرا اوبه « سر چشمه راز»‌ پيوسته وراز،‌ ديگر راز نيست. در آن حالت صورت شاه چين هم صورتي نيست كه با چشم ظاهر ديده مي شود ،‌ وشاهزاده از خود مي پرسد : «‌اين همه معني است،‌ پس صورت ز چيست؟» شاه چين در اين حكايت تعبيري براي پروردگار است و اوصاف او نيز مويد اين نظر است:‌احوال همه رااز پيش مي داند،‌ مستيها از جام نيست،‌ از باده اي است كه اومي بخشد ، وجود او«همه معني است»‌،‌ وهمه وجود، ‌اوست. درك كامل چنين وجودي براي هر سالكي امكان ندارد. رهر وي كه بي تاب است وشتاب مي كند، ورهر وي كه در نيمه راه خود راخدا مي بيند به درك كامل حق واسرارحق نمي رسد،‌ به حق مي پیوندد، ‌در او فنا مي شود، اما «‌نارسيده» (مثنوي4630:6) شاهزاده سوم كه از همه كوچكتر است،‌ هيچ شتاب وبي تابي وخودبيني ندارد ودل او درميان دو انگشت پرورگار،‌ بين اصابع الرحمن،‌ به مشيت پرورگار مي گردد ،‌ وبه ادراك كامل صوري وبا طني اسرار حق مي رسد. (مثنوي4890:6)‌.
اگر بخواهیم ازاين گفتار نتيجه اي بسيار فشرده وكوتاه بدست بدست بدهیم بايد بگويم : در سراسر مثنوي (ني) از فراق نيستان مي نالد،‌ واسم ني گاه ني است گاه چنگ است،‌گاه طوطي بازرگان است،‌گاه پير چنگي است،‌گاه نقاشان رومي اند كه سينه راصيقل مي زنندتا همه نقشها در آن تجلي كند ، وگاه اين سه رهرو قلعه ذات الصوراند كه سفر آنها از بارگاه پادشاه دنياي خاكي آغاز مي شود وبه پيشگاه پروردگار پايان مي پذيرد ومولانا پس از آن كه صد ها ني گوناگون را در مثنوي خود نواخته ، در قلعه ذات الصور همه آن ني ها را در سه نمونه متفاوت تصوير كرده است اين قصه خود، نه تنها ناتمام نيست،‌كه اتمامي منطقي وآگاهانه براي مثنوي است.Ÿ

آیا دفتر ششم مثنوی وقصه قلعه ذات الصور نا تمام است؟

ژوئیه 16, 2014

شماره(184) چهارشنبه 25 سرطان 1393 / 16 جولای 2014

stelami
دکتر محمداستعلامی
از چهل سال پیش مکرر از معلمان واستادانم شنیده بودم که در سالهای آخر عمر مولانا، پیری وفرسودگی موجب شد که مثنوی اونا تمام بماند، و همین سخن را در کتانهای تاریخ ادبیات خوانده بودم. در ده سال اخیر هم، که تمام لحظه های کار و فراغت ، وسفر و حضر را با مثنوی ومولا نا گذرانده ام ،در صحت این نظر فقط چند بار دچار تردید شده بودم،تا این روز ها که در کار تصحیح متن و تعلیقات جامع مثنوی، به اواخر دفتر ششم رسید ومی خواستم تعلیقات قصه دژ هوش ربا یا قلعه ذات الصور را بنویسم، ودیدم که درواقع نه قصه در هوش ربا نا تمام است ونه دفتر ششم مثنوی .چرا ؟
پیش از آن که جواب این ((چرا؟)) راعرض کنم، باید برای آنها که قصه را نخوانده اند، و برای یادآوری آنها که خوانده اند خلاصه قصه رانقل کنم: در قصه دژهوش ربا، پادشاهی رامی بینیم که سه پسر دارد «هر سه صاحب فطنت و صاحب نظر» (مثنوی، 6: 3593) سه برادر تصمیم می گیرند که در ولایات قلمرو پدر سیر و سیاحت کنند تا کشور داری وزنده گی بیاموزند. (مثنوی،6: 3646). دست پدر را می بوسند وراه می افتند، اما شاه به آنها می گوید که دراین سفر به هر جاکه دلتان می خواهد برو ید ، ولی در قلعه ای که اسمش ((هوش ربا )) ست پا نگذ ارید که رهایی از آن دشوار است، همین هشد ار پدر ، شا هز اد گان را نسبت به دژ هوش ربا بیشتر کنجکاو می کند وهر سه به دیدن آن قلعه می روند. در آن جا تصویر دختر شاه چین را می بینند وهر سه چنان عاشق او می شوند که باز گشتن بسوی پدر را از یاد می برند وبی تر دید به دنبال این عشق کشید ه می شوند ، و بی هیچ رشک وحسد به غمخوارگی یکد یگر می نشینند. از این سه عاشق ، برادر بزرگ تاب نمی آ ورد وخود را مست وبیقرار به بار گاه پا د شاه چین می رسا ند، وقتی که اورا نزد پا دشاه چین می برند ، محو در دید شاه چین می شود (( هر منصبی وملکتی )) که بخواهد به او می دهند ، اما دیگر جز ملازمت شاه چین هوایی در سرندارد ( بیت 4425 ) علایق دنیایی وشا هی شا هز اد گی او در پر تو آفتاب شاه چین می گدازد و او ((همچو مه، اندرگدازش تازه رو)). (بیت 4611) . پس از چندی شا هز اده بزرگ در همان بارگاه شاه چین جان می سپارد .برادر دوم هنگا می که برسر جنا زه او می رود ، مورد عنا یت شاه چین قرار می گیرد ، ((در تن خود ، غیر جان ، جانی می بینند )) ( بیت 4652) به اسراری آشنا می شود که هر گز فکر آن را هم نکرده است ، در (( گلشنی کز دل د مد )) سیر می کند وباز (( جز و جز وش نعره زن : هل من مز ید ؟ ( بیت 4662) . اما یکباره غروری وطغیا نی در او پیدا می شود(بیت 4779) که :
نه من هم شاه وهم شهز اده ام ؟
چون عنان خود بدین شه داده ام ؟
شاه چین از این خودبینی اومی رنجد اما خود ،اوراکیفر نمی دهد .بی آن که شاه دست به کمان ببرد، تیری از ترکش او پر می کشد وبر گلوی این مغر ور می نشیند، وشاه چین که قهر او موجب فنای این شا هزاده دوم شده، خود براین شاهزاده ماتم می گیرد (بیت 4885). البته تیر شاه جسم هستی صوری شاهز اده را فنا کرده، و روح او به شاه چین پیوسته و((از عین الکمال ره گرفته است)) (بیت 4889) .درباره شاهزاده سوم مولانا فقط دریک بیت می گوید (بیت 4890) :
وآن سوم ، کا هلترین هر سه بود
صورت ومعنی ، بکلی او ربود
و پس از این بیت سخن از کاهلی اهل معناست واین که ( بیت 4901):
کاهلی را کرده اند ایشان سند
کار ایشان را چو یزدان میکند
وپس از این هم با چهل بیت دیگر دفتر ششم و کتاب مثنوی پایان می یابد. صاحبنظرانی که این حکایت را نا تمام انگاشته اند، نخست به این دلیل تکیه می کنند که از سرنوشت شاهزاده سوم صحبتی نشده است، و در تحلیل عرفانی قصه خواهم گفت که بدون چنین صحبتی هم نا تمام نیست . دلیل دیگر آنها مقایسه حکایت مولانا با روایت آن در مقالات شمس تبریزاست ، که در آنجا شرط و صال دختر شاه چین آن است که عاشق خود را به او برساند و نشانی از آن دیدار بیاورد، و هزاران عاشق مدعی، در این راه کشته می شوند و سرهای آنها خندقی را در کنار شهر پر می کند، اما این شاهزاده سوم به یاری دایه دختر ، گاوی زرین می سازد، ودایه او را در درون گاوزرین به قصه دختر شاه چین می برد شاهزاده شبها از درون گاو زرین بیرون می آ ید وجای همه چیز را عوض می کند ودست در زلف دختر می زند وموی اورا ژولیده می کند، و یک شب رو بندۀ دختر شاه چین رامی ربا ید وبعنوان نشانی با خود از قصر بیرون می آورد، و باز شمس هم نمی گوید که از این پس چه می شود؟ بیان شمس هم پاره ای جزئیا ت را نا گفته گذاشته است (مأخذ قصص، ص 217 و218) در پاسخ به این دلیل نیز، ضمن تحلیل روایت مولا نا خواهیم دید که حذف این قسمت اخیر ،با بر داشتی که مولانا از این حکایت دارد، نقص وناتمام شمر ده نمی شود دلیل سوم دوستان، روایت سلطان ولد فرزند مولانا ست که در ولد نامه به سکوت وانز وای پدر در سالهای پایان عمر اشاره می کند آن خموشی وتنهایی هم به این حکایت خاص محدود نیست ومی دانیم که مولانا در سالهای آخرعمر غالبا در خمو شی وتنهایی بوده وگا هگاه یاران را به سماعی و صحبتی می پذیرفته است وبا این حال نسخه های کاملی از مثنوی رابه نظر او می رسا نده اند ( مقدمه یی بر مثنوی ص 35)
پس از این مقدمت ، می پرداز م به این که چرا دفتر ششم مثنوی و قصه دژ هوش ربا را نا قص یا نا تمام نمی دانم :
1- نسخه های معتبر وکامل مثنوی که در آ خرین سالهای زندگی مولانا وچند سالی پس از در گذ شت او در قونیه، به دست کسانی از بستگان به مولانا وسلطان ولد تحریر شده، هیچ یک نشانی از نا تمام ندارد ،وهمه آنها سر نوشت شاهزاده سوم وچهل بیت دنبال آن تا پایان کتاب به همان صورت است که گفته شد، ودر پایان هم ذکر کاتب وتاریخ کتابت، حکایت از آن دارد که یاران وعزیزان مولانا کتاب را ناتمام نمی دیده اند. از مثنوی نسخه ای در دست است که تحریر آ ن در او اخر شعبان سال668ق./1269م. به انجام رسیده. کاتب نسخه، محمد بن عیسی الحافظ المولوی القونوی است، اهل قونیه و منسوب به خانقاه مولانا و کتابت این نسخه با همین قراین باید در خانه و خانقاه مولانا در زمان حیات مولانا به انجام رسیده باشد. تاریخ تحریر، سه سال و نه ماه پیش از در گذشت مولاناست. این نسخه یکی از پاکیزه ترین و دقیقترین دستنوشته های مثنوی ، و اکنون در قاهره است. نسخه بسیار دقیق و روشنی هم در موزه مولانا هست که تحریر آن روز دوم رجب سال 677ق ./1278م. پایان یافته. در این نسخه هم می بینیم که کاتب اهل قونیه و منسوب به سلطان ولد فرزند مولاناست، و نسخه او رونوشت نسخه ای است که آن را مولانا دیده و تایید کرده است وهمه این قراین حاکی از آن است که مولانا خودنیز مثنوی را به همین صورت تمام و کامل می دانسته، و در سالهای پایان عمر نیز با وجود خاموشی و گوشه گیری بر تدوین مثنوی نظارتی داشته است. این نسخه 677. همان نسخه معروف قونیه است که صاحب این قلم نخستین بار آن را در سال 1361ش. در تصحیح مثنوی مولانا اساس قرار داده است.Ÿ
بقیه در آینده

کلمن بارکس عاشق مولانا ست

فوریه 9, 2014

شماره 162 / یکشنبه 20 / دلو / 1392 / 9 /فبروری/ 2014

Colman Barxx

JALAL AL-DIN RUMI-2

«كلمن باركس» كيست؟خبرگزاري فارس: «كلمن باركس» شاعر و استاد بازنشسته زبان انگليسي دانشگاه جورجياي آتن(1967 – 1977) در 23 اپريل 1937 در چاتانوگا، تنسي واقع در ايالات متحده آمريكا به دنيا آمد و در همان جا نيز رشد يافت. به گزارش خبرگزاري فارس، باركس مدرك كارشناسي و دكتري خود را در زبان انگليسي از دانشگاه نورث كارولينا در سال‌هاي 1959 و 1968 و نيز مدرك كارشناسي ارشد را از دانشگاه كاليفرنيا در بركلي در سال 1961 اخذ كرده است. كلمن باركس جوايز و لوح‌هاي تقدير مختلفي را تاكنون كسب و كتاب‌هاي متعددي را تاليف يا ترجمه كرده است كه مشتمل بر شش مجلد از اشعارش نيز است. ترجمه او از اشعار مولوي بيش از نيم ميليون نسخه در سرتاسر جهان فروش داشته و به زبان‌هاي عمده جهان ترجمه شده است. او داراي دو فرزند و سه نوه است. باركس، سي سال در دانشگاه جورجيا به تدريس نويسندگي خلاق پرداخته است. بعد از ملاقاتي با «روبرت بلاي» شروع به ترجمه اشعار شاعر عرفاني يعني مولانا نموده است. اين اثر در بيست مجلد منتشر شده است، اما جريان تبديل شدن باركس به يك مولوي شناس به زماني باز مي‌گردد كه در سال 1976 روبرت بلاي اشعاري از مولوي را به باركس نشان مي‌دهد و مي‌گويد كه اين كلمات بايد از قفس خود رها شوند. از جمله كتاب‌هاي ترجمه شده باركس مي‌توان «رومي اصل»، «كتاب عشق»، «روح رومي» و «غرق شده» را نام برد. كلمن باركس در جايي مي‌گويد: «هرگز نام مولوي (رومي) را نشنيده بودم؛ اما در جون 1976 روبرت بلاي يك ترجمه علمي از رومي را به من داد و گفت: اين اشعار را بايد از قفس‌هايشان خارج كني. البته منظور او اين بود كه ترجمه انگليسي اشعار مولوي بايد به زباني جذابتر و روشن تر بيشتر هماهنگ با اصل شعر در بيايد. زبان استادانه ترجمه آربري و نيكلسون سخت متعلق به سبك دوره ويكتوريا و بدون پرواز بود. در پاييز 1976 شروع به كار و بازنويسي برخي از اشعار و ترجمه آن به شعر آزاد انگليسي كردم. كار ترجمه بيشتر شبيه يك عمل معنوي بود تا هر كار علمي ديگر من نيز «جان موين» استاد زبان فارسي را پيدا كردم و او نيز برايم ترجمه‌هاي تحت لفظي ساده و تازه‌اي را فرستاد. در 2 مي 1977 رويايي را تجربه كردم كه طي آن يك معلم در داخل گويي از نور به سوي من آمد. يك سال و نيم بعد آن مرد را در فيلادلفيا ملاقات كردم. او استاد صوفي از سريلانكا بود و به من گفت كه كار بر روي اثر رومي را انجام بدهم. او را چهار يا پنج بار در طي نه سال ديدم تا اينكه در هشت دسامبر 1986 دارفاني را وداع گفت. ارتباط من با او تنها اعتباري است كه براي كار بر روي اشعار رومي دارم. عمل بازنويسي اشعار را براي مدت هفت سال ادامه دادم تا اينكه يك مجموعه كوچك را به نام open secret در سال 1984 منتشر كردم. به آن كتاب توسط ويليام استافورد شاعر آمريكايي جايزه‌اي داده شد. مجلدهاي كوچك بعدي ادامه يافت تا اينكه يك مجموعه بزرگ‌تر به نام rumi the essential با همكاري harper san francisco درسال 1995 منتشر شد. اين كتاب در نشر آمريكا يك پديده تلقي مي‌شد. سيصد هزار نسخه از آن به فروش رسيد و اين شرايط همچنان ادامه دارد. روي هم رفته همراه باتمام ترجمه‌هاي رومي كه من بر روي آنها كار كرده‌ام تقريبا نيم ميليون نسخه فروش كرده است. اين امر در كشورهايي كه يك كتاب شعر بيش از ده هزار نسخه فروش نمي‌كند عجيب و غيرمعمول است. شعر يك شكل از هنر حاشيه‌اي در آمريكا محسوب مي‌شود اما اين ترجمه اشعار مولوي تمامي دسته‌بنديها و پيش‌فرض‌ها را شكسته است. آنها به پلي مهم بين فرهنگ‌هاي ما بدل مي‌شوند. غرب مدت‌هاي زيادي نسبت به هر چيزي كه اسلامي و به ويژه شكوه شعر جهان فارسي زبان چشم خود را بسته است. اكنون شعر رومي در دبيرستان‌ها و در سمينارهاي دانشگاهي تدريس مي‌شود و در مراسم ازدواج و در جمع‌هاي چند فرهنگي مورد استفاده قرار مي‌گيرد. من دير به سوي مولوي آمدم. وقتي كه اولين بار ترجمه آربري را خواندم سي و نه ساله بودم؛ اما اين سي سال دوره تلمذ عجيب من در نزد استاد شعر مولوي بوده است و اين حرفه شاگردي همچنان ادامه دارد.»Ÿ