در چهل و یکمین سالگرد وفات استاد رهی معیری

نوامبر 8, 2009 at 8:34 ق.ظ | In ادبی | Leave a Comment

فاخته

شماره 56 یکشنبه17عقرب 1388/8نوامبر2009

رهی3

مانند یک خواب سکر آور شیرین خاطره روزی را هنوز به یاد دارم که در فاکولته ساینس پوهنتون کابل درس میخواندم و یکی از همصنفانم که از ذوق و علاقه من به موسیقی و شعر آگاه بود کتاب سایه عمر استاد رهی معیری را برایم داد. درختان ناجوی مقابل فاکولته ساینس هنوز زنده اند و شاهد اند که با باز نمودن آن کتاب، شعر اول آن که به خط زیبای رهی نوشته شده، چقدر مرا تحت تأثیر آورده با چه شور و اشتیاق آنرا خواندم: هر چه کمتر شود فروغ حیات رنج را جانگداز تر بینی سوی مغرب چو رو کند خورشید سایه ها را دراز تر بینی هر چند در آن روز ها که گرم و سرد روزگار را ندیده و زیر بار رنج زندگی کمرم خم نه شده بود، مفهوم امروزین این شعر را درک کرده نمیتوانستم، چون وزنه و فشار روزگار در آن ایام فقط به اندازه وزن (بیکی) بود که آنرا به شانه انداخته از لیلیه پوهنتون روز های پنجشنبه با خیال راحت به خانه میبردم. اما به هر حال شوراندن اوراق آن کتاب نوعی حالت سکر آور برایم میداد و خیلی از زمزمه اشعار رهی لذت میبردم. اگر چه با شعرای آن وقت تا حدی آشنا بودم و به ویژه اشعار نادر پور را در آن زمان زیاد میخواندم، ولی شعر رهی برایم حالتی میداد که در کلام دیگران نبود و مخصوصاً وقتیکه اشعارش را از ورای امواج رادیو و از حنجره هنرمندان در کنار دریای خروشان جوار خانه ما می شنیدم. خیلی مایل بودم در باره زندگی استاد رهی چیزی بدانم. در آن ایام رادیو ها ا ینقدر زیاد نبود و در موج (شارت) خیلی به مشکل شنیده میشدند. مجلات و جراید نیز کمتر دستیاب میشدند، به هر ترتیب در باره این سخنور شیرین کلام و شیوا بیان خواندم و شنیدم که در ماه ثور 1288 خورشیدی در تهران دیده به جهان گشوده، پدرش قبل از تولد رهی دار فانی را وداع گفته، از کودکی به شعر، موسیقی و نقاشی علاقه و دلبستگی داشته و در هنگامیکه بیش از هفده سال نداشته این رباعی را به مثابه اولین ارمغان طبع وقادش که هنوز در پله کان نخستین نردبان بنای مرصوص شعر قرار داشت به خوانندگان و علاقه مندان پیشکش نموده: کاش امشبم آن شمع طرب می آمد وین روز مفارقت به شب می آمد آن لب که چو جان ماست دور از لب ماست ای کاش که جان ما به لب می آمد کی میداند که این رباعی گیرا را رهی در کدام حالت به کی و چرا سروده و کدام جرقه از برق چشمان کی خرمن قریحه سرشارش را آتش زده، با همین احساسات شاعرانه عضو انجمن ادبی نظامی میشود و با وحید دستگردی و اعضای آن انجمن موانست و همکاری قلمی پیدا کرده از دهلیز شعر و ادب به دنیای موسیقی گذر نموده عضویت انجمن موسیقی را حاصل مینماید. بعد از آن رهی وارد دنیای مطبوعات شده و اشعارش در روزنامه ها و مجلات ادبی اقبال چاپ یافته اند. با توجه به شرایط سیاسی زمان آثار سیاسی، انتقادی و فکاهی خود را با نام های مستعار شاه پریان، زاغچه، حقگو، گوشه گیر در روزنامه باباشمل و مجله تهران مصور به چاپ میرساند. آنچه رهی را قبل از همه به قلبهای خوانندگان نزدیک میسازد تصنیف ها و ترانه هایش میباشد که خاطرات آن آهنگ ها و ترانه های شور انگیز و طرب افزا هنوز در یاد ها مانده است. رهی در سالهای آخر عمرش برنامه گلهای رنگارنگ رادیویی را با داود پرنیا سرپرستی میکند و در همین سالها سفر هایی به ترکیه، شوروی، ایتالیا و فرانسه داشته دوبار به افغانستان می آید، بار اول در سال 1341 خورشیدی برای شرکت در مراسم یاد بود نهصدمین سال درگذشت خواجه عبدالله انصاری و بار دوم در سال 1345 خورشیدی. DSCN3465

رهی تا آخر عمر مجرد زیست و در 4 عقرب سال 1347 پس از رنجی طولانی و جانکاه از بیماری سرطان پدرود حیات گفت. استاد رهی یکی از چند چهره ممتاز غزل سرای معاصر است و سخن او تحت تأثیر سعدی، حافظ، صائب، مسعود سعد و نظامی میباشد، اما دلبسته گی رهی به سعدی در کلامش اظهر من الشمس است. برخی از پژوهشگران سبک شعر رهی را میان شیوه اصفهانی و عراقی قرار میدهند بدون آنکه او را به یکی از این شیوه ها منسوب بدانند، چون در تخیلات دقیق و اندیشه های لطیف وی تأثیرات شعر کلیم، صائب، حزین و دیگر شاعران شیوه اصفهانی را همزمان با زبان شسته و یکدست شیوه عراقی می یابند. یاد استاد رهی را در چهل و یکمین سالگرد درگذشتش گرامی میداریم و آن کلام جذاب و دلربایش را به به تقاضای روحی خودش تکرار میکنیم که در مرثیه اش گفته بود:

 ز سوز سینه با ما همرهی کن

چو بینی عاشقی یاد رهی کن

ډير مى خوښ دى مثنوى

اکتبر 31, 2009 at 10:20 ق.ظ | In ادبی, عرفانی | Leave a Comment

شماره 55/شنبه 9 عقرب 1388/31 اکتوبر2009

mawlanaنوشته: محمد داود سیاووش

در اویل سده روان خورشیدی شخصیتی عابد و زاهد به نام مولوی صالح محمد کندهاری با قلبی پاک و شعوری پُر ادراک برخی اشعار مثنوی معنوی حضرت مولانا را به پشتو برگردان نموده است.

این مرد پاکدل و با ایمان که مثنوی معنوی را از سر اشتیاق و به جد خوانده الحق که اندرین باب دُر سفته و خوش گفته است. مولوی صالح محمد کندهاری ارادت صوفیانه اش را به حضرت مولانا و مثنوی معنوی ابراز میدارد:

زما عرض په پشتو

ای شاغلو پشتنو

دیر می خوس دی مثنوی

مثنوی د مولوی

مثنوی حه شه کتاب دی

چه گویا د عشق په باب دی

مولانا خو لوی جناب دی

مثنوی یی لوی دریاب دی

و با همین احساسات بلند عارفانه توصیه میکند که مثنوی معنوی باید به پشتو برگردان شود تا از آن همگان فیض ببرند.

مثنوی که په پشتو سی

بخت به لور د پشتنو سی

پشتانه به عارفان سی

د بادار په عاشقان سی

مجازی او حقیقی

عشق به دوی وپیژنی

محبت به ور پیدا سی

په پت سیر به آشنا سی

هر سری نه ستر گُهر سی

هر پشتون به لکه لمر سی

مولوی صالح محمد کندهاری با اخلاصی پُر از صفا و بی ریا و قلبی پُر از شور و شوق و نشاط بیت اول آن ترنم جاودانه ارغنون ملکوت را چنین به پشتو بازگو میکند:

دا د نله حکایت دی

له بیلتون شکایت دی

داره نه یم مولوی دی

په پشتو شه مثنوی دی

در این حالت روحانی خود را در مقام رسیدن به دوست فنا می یابد و صدای شاه را از حلقوم عبدالله میداند:

دا آواز آواز د شاه دی

که د خولی د عبدالله دی

این همان صداییست که از حنجره عقاب بلند پرواز هندوکوه و از حلقوم پر بار و گهر نثار و درفشان و شهوار آن سیمرغ ملکوت شنیده میشد:

در حقیقت این سخن از شاه بود

گر چه از حلقوم عبدالله بود

مولوی صالح محمد از گذرگاه قصه طوطی وارد دریای پر خروش مثنوی شده قصه را با انفعال و سوز و گداز اینطور آغاز مینماید:

دا قصه ده د طوطی

ده راوری مثنوی

سوداگرئی هندوستان ته

هندوستان تاجرستان ته

دا جهان د تجارت دی

دا جهان د منفعت دی

اگر در بیان این قصه حضرت مولانا سیر و سلوک ملکوتی داشته حکایت رسیدن جان به جانان و دل به ایمان را سر داده، مولوی صالح محمد کندهاری از این حکایت انتباه سیاسی و امیروزی گرفته از جنگ و رنگ و نیرنگ های سیاسی که دامنگیر بشرست سخن میگوید:

نن دنیا د تجارت دی

نن سودا د تجارت دی

سیاست پر تجارت دی

تجارت پر سیاست دی

تجارت باندی نن جنگ دی

تجارت باندی نن ننگ دی

اما در متن بعضی حکایات مولوی صالح محمد کندهاری تفاوت های با اصل این قصه ها در مثنوی معنوی به چشم میخورد. چنانکه در حکایت تنها کردن باغبان، صوفی فقیه و علوی را، این تفاوت مشهود است:

دا قصه د مثنوی ده

ما پشتو کره دا فارسی ده

وه حلور تنه سری

یو و چت بل عسکری

یو سیدو بل ملا

باغ ته راغله دوی په غلا

در حالیکه اصل این حکایت را حضرت مولانا در مثنوی معنوی که توسط نیکلسون تصحیح شده چنین آغاز مینماید:

باغبانی چون نظر در باغ کرد

دید چون دزدان به باغ خود سه مرد

یک فقیه و یک شریف و صوفئی

هر یکی شوخی بدی لا یوفئی

گفت با این ها مرا صد حجنست

لیک جمعند و جماعت قوتست

بر نیایم یک تنه با سه نفر

چونک تنها شد سبالش بر کنم

احتمالاً مولوی صالح محمد به خاطر ایجاد سهولت در مفهوم قصه به جای صوفی و فقیه علوی از چت و عسکری و سید و ملا استفاده نموده است. در داستان شیخ احمد خضرویه نیز تفاوتی در بیان مولوی صالح محمد با اصل قصه به چشم میخورد. حضرت مولانا با حالت استفهامی شخصی را که به احمد خضرویه پول میفرستد به حاتم طایی تشبه نموده میگوید:

شد نماز دیگر آمد خادمی

یک طبق بر کف ز پیش حاتمی

صاحب مالی و حالی پیش پیر

هدیه بفرستاد کز وی بُد خبیر

چهار صد دینار بر گوشه طبق

نیم دینار دگر اندر ورق

اما مولوی صالح محمد کندهاری در این حکایت به صراحت و به طور ملق از حاتم طایی نام میبرد:

نا به بره یو سری

رالیرلی حاتم طی

را اخیستی یی مجمه وه

په مجمه کی یو خلطه وه

په خلطه کی هم روپی وی

هم روپی او هم بتکی وی

با تصرفات و ایزاوات در حکایات، مولوی صالح محمد کندهاری شمار اندکی از قصه های مثنوی معنوی چون قصه لیلی و مجنون، مریض شدن محابی، رفتن و باغ به بازار عطاری و غیره را به پشتو بیان داشته است.

هر چند این حکایات از بُعد شعری و پیام الهامی آن با قصه های مثنوی معنوی نباید مقایسه شوند و صور خیال و ظرف کلام، رموز استعاروی و جوش و خروش افکار مثنوی را نباید در آن انتظار داشت.

اما به لحاظ معرفی مثنوی معنوی در شعر و ادب پشتو و آسان سازی و تسهیلات فراهم آمده برای رسیدن به کنه قصه های مثنوی در زبان پشتو کار نیست قابل هر نوع ارجگذاری و با ارزش.

اگر چه در گذشته عبدالاکبر پیشاوری و عبدالجبار بنگش در راستای معرفی مثنوی معنوی در شعر و ادب پشتو کارهای قابل ستایشی انجام داده اند ولی این آثار به دلیل نایاب بودن، مورد استفاده علاقمندان قرار نگرفته و یا کمتر قرار گرفته است. مولوی صالح محمد کندهاری به صفت ژورنالیست، نویسنده، شاعر، ادیب و مؤلف توانائی که عمرش را در خدمت هموطنان از طریق نشریه های سراج الاخبار، طلوع افغان و تألیف کتب درسی پشتو صرف نموده با برگردان داستان ها و حکایات مثنوی معنوی به پشتو خدمت بزرگی را برای فرهنگ کهن سال و گشن بیخ این میهن انجام داده است.

سراینده بانگ رحیل آسمان

اکتبر 22, 2009 at 5:33 ب.ظ | In ادبی, عرفانی | Leave a Comment

نوشته: محمد داود سیاووش

mawlana.

جلال الدین محمد مولوی آنکه خود میگفت: نه از هندم نه از چینم، نه از بلغار سقسینم، نه از ملک عراقینم نه از خاک خراسانم و با این حال مکانش را لا مکان و نشانش را بی نشان خوانده، خود را ساکن جان جانان میدانست، کسیست که الحق مقامش طوریکه روزگار نشانداده در جانها و مکانش فراتر از زمینها و زمانهاست.
مولانا را، که وطنداران بلخی او را مجبور به ترک وطن کردند و از همزبانان ایرانی جز شیخ فریدالدین عطار کسی جرئت میهمانداری چند روز بیش او را نداشت و در آسیای صغیر از فرط تنهایی به مفهوم عرفانی کلمه فریاد میکشید که:
آه و دردم را ندارم محرمی
چون علی ره گم کنم در قعر چاه
نمیتوان در حدود جغرافیایی چند کوه و محدوده متعلق به او، محدود ساخت و بنابران هرکجا عشقست جای این پیر روشنضمیر روحانیست و هرکجا دل می تپد ماوای این عنقای فلک نورد عرفانیست. او را که با ادبیات یونانی آشنا بوده، با راهب دیر افلاطونی مجالست میکرده، قرآن عظیم الشأن، حدیث پیامبر(ص) و اصول فقه و فتوا را تا سرحد تبحر می فهمیده و با کتب گرانسنگی چون کلیله و دمنه، چهار مقاله عروضی، الهی نامه، مصیبت نامه، نهج البلاغه، احیای علوم دین، حلیه الاولیاء، عیون الاخبار، اسرارالتوحید، جامع الحکایات و آثار شعرای بزرگی چون فردوسی، نظامی، انوری و دیگران آشنا بود و ارتباط فعال با فرهنگ جهانی در قصه طوطی و بقال با ادبیات فرانسه، در قصه جوحی و طفل که پیش پیش تابوت پدر میگریست با ادبیات اسپانیا، در قصه سه نصیحت مرغ به صید افگن با ادبیات قرون وسطی اروپا، در قصه سه مسافر با پوگاتچوی ایتالوی و در قصه زن پلیدکار با جفری چاسر انگلیسی در آثارش داشته نمیتوان در محدود یک خانه گلین شناخت و درک کرد، زیرا بحر اندیشه این عالم زبر دست و متفکر پر نبوغ چنان نا کرانمند و طوفانیست که از افسانه های هزار و یکشب تا سندباد نامه و مقامات حریری و هر آنچه از سروش غیب شنیده چنان با هم در لا به لای این منابع و مأخذ با هم آمیخته که از آن بنای شکوهمند منحصر به فرد زمانه ها را ریخته است. منشور شخصیت مولانا را باید از ابعاد متفاوت مورد مطالعه قرار داد، مردی که از یک طرف به قول علامه استاد بدیع الزمان فروزانفر 745 حدیث نبوی را به طریق تفسیر و توضیح و 528 آیه کریمه قرآن عظیم الشأن را به طریق اشاره یا تصریح در مثنوی گنجانیده و از طرف دیگر در ارائه مطالب شباهت های به طرز دید حکمای هندی اوپانیشاد، مکتب بودائی، اشراق افلاطونی، مکتب مشایی ارسطو، مکتب رواقیون زنون رواقی و دیگران میرساند. گذشته از این پیوند های باستانی و کهن، تجلای شخصیت مولانا در عصر کمپیوتر و انترنت که سرنوشت بزرگترین امور اداری و دفتری و کتب و مدرسه و دارالفنون را این اعجاز تکنولوژی به حرکت (موز) مربوط ساخته نه تنها عقب نمی ماند بلکه با درخشش شگفت انگیزی جلوه می افروزد. در سرزمین شگوفایی این شگفتی های ساینس و تکنولوژی جماعت های پی میل به کلیسا و تشنه گان نوعی مذهب غیر رسمی و الاهیات غیر سنتی دست به دامان مولانا میزنند و کدورت و زنگ و غبار قلب ها را با زمزمه مثنوی معنوی و دیوان شور انگیز شمس در جاده های نیویارک، لندن، پاریس و هر کجای غرب پاک میسازند.
به نوشته نشریه کریسچن ساینس مانیتور اکنون اشعار جلال الدین محمد مولوی در ایالات متحده پر فروش ترین کتابهاست. افراد حاضر در مجالس شعر خوانی در برابر استماع اشعار مولانا واکنش پر شور و هیجانی نشان میدهند. در حال حاضر دوستداران تصوف عصر جدید و مذهبیون عارف مشرب همگی مولانا را یکی از بزرگترین معلمان معنوی جهان میدانند.
به نوشته فرانکلین.د.لوئیس مولانا به حدی در فرهنگ عامه مردم امریکا نفوذ کرده که در کنار کتاب هایی چون «هفت عادت انسان های تأثیر گذار» اثر استفن کاوی، آنهایی که در پایان یک روز طاقت فرسا به خانه بر میگردند در ازدحام خیابان به نوار اشعار مولوی گوش می سپارند.
به نوشته نامبرده تقریباً چهارصد نفر از اعضای مرکز یوگا (جیوا موکنی) از جمله افراد سرشناسی چون استیوارت مستر سن و سارا جسیکا پارکر در خیابان لافایت نیویارک با ضرب آهنگ خاص موسیقی «راک» و همراه با خوانش اشعار به تمرینات اروبیک میپردازند. در این میان را بین بکر و پارتز او به عنوان قسمتی از برنامه «رقص هایی از رومی ها» و با الهام از سنت چرخ زنی درویشان دو برنامه در سالون نمایشگاه 91 اجرا کردند.
شور مولانا دوستی در غرب تا آنجا بالا گرفته که در هفتصد و پنجاهمین سالگرد دیدار مولانا با شمس گروهی برای اجرای کنسرت و زمزمه اشعار مولانا در منهتن گرد آمده نام گروه موسیقی شان را با استفاده از یک حکایت مثنوی سه ماهی یاThree fishگذاشتند. آنان به همین نام سی دی به بازار عرضه نمودند که به حکایت ماهی عاقل، ماهی نیمه عاقل و ماهی مغرور میپرداخت.
در دهه اخیر از دو داستان مثنوی فلمی تهیه شد، داستان اول بازگوی حکایت طوطی و بازرگانست که به کارگردانی منوچهر احمد ساخته شد و دومی حکایت طوطی و بقال که کارگردانی آن را عبدالله علی مراد به عهده داشته، ابراهیم فروزش فلمنامه و کامبیز روشن روان متن آن را تهیه نموده اند.
باری مولانا موضوع یکی از بحث هایی قرار گرفت که از سوی بری روزن کاردار سابق مطبوعاتی ایالات متحده امریکا در تهران با عباس عبدی در سال 1998 مطرح شد، هر چند در ابتدا روزن هیچ میل نداشت با عبدی که یکی از گروگان گیران مأمورین سفارت ایالات متحده در تهران در سال 1979 بود ملاقات نماید اما نام مولانا آنانرا به سخن آورد و با هم ملاقات نمودند.
 اگر سالها قبل سروری، شمعی، انقروی و دیگران (در ترکیه)، گراهام، تورلوگ، روکرت، هگل، هامر، ویسفلد، نیکلسون، انماری شیمل، آربری، هوا و سایرین (در غرب)، جهانگیر هاشمی، داراشکوه، اورنگزیب، شاه لطیف، بیدل روهری، عبدالعلی بحر العلوم، محمد رضا، ولی محمد و دیگران (در هند) مشعل مولانا شناسی را با تفحض و تحقیق و پژوهش بر افراشته بودند، اینک در سالهای اخیر ویلیام چیتیک، فرانکلین.د.لوئیس، کولمن بارکس این درفش را در ایالات متحده به اهتزاز آورده اند.
داکتر محمد استعلامی مینویسد اگر شنیدید که در یک نقطه دور افتاده افریقا یا امریکای لاتین از مولانا سخن میگویند باور کنید من کتابی پیش چشم دارم که ترجمه گزیده از دیوان شمس است و چهل و چند سال قبل در افریقای جنوبی به دست سر کالین گاربت ترجمه و منتشر شده است.
به این صورت هویدا میگردد که وارث اصلی مولانا کسیست که پیرامون آثارش تتبع و تحقیق نموده آن را شرح میدهد و به جهان معرفی میکند. مولانا به همه کسانی تعلق دارد که به تبلیغ و ترویج اندیشه هایش سر و کار دارند. ما فرزندان مولانای بلخ که حاصل جمع معلومات مان در حد سال تولد و وفات آن فرزانۀ فرزانه گانست اگر به فرزندی مولانا افتخار میکنیم به جاست اما این واقعیت تلخ را بپذیریم که ما به عنوان فرزندان این پدر معنوی که جهان به نام او افتخار می کند هیچ نکرده ایم.
تا به کی یک پروفیسور و پژوهشگر از غرب بیاید و ما را از خواب بیدار کند که خانه بابای تان را من آباد میکنم ما که هنوز از محل و ده آن خبر نداریم وا حسرتا به حال ما.Ÿ

خاطرات یک گوسفند

سپتامبر 28, 2009 at 10:39 ق.ظ | In ادبی, طنزی | Leave a Comment

شماره 52 دوشنبه 6 میزان 1386 /28 سپتامبر 2009

طنز

نوشته: فاخته

از شما عزیزان چه پنهان که بدبختی و سیه روزی من از بامداد تولدم آغاز یافت. هنگامیکه اولین بار دیده به زیر این چرخ فیروزه گشودم دو برادرم را که لحظاتی بعد از من تولد یافته بودند قصاب سر از تن به خاطر زیبایی پوست شان جدا کرد. قصاب بی عاطفه و ظالم آن دو طفل را پوست نموده لاشه شان را به دور انداخت و با چشمان از حدقه بر آمده و در عین حال شادمان پوست ها را به شانه گذاشته راهی محل نامعلوم شد و من اولین درسی که از زندگی آموختم آن بود که زیبایی پوست اولین دشمن ماست. باری دیدم طاووسی پر های خود را می کند، پرسیدم چرا؟ او هم همین دلیل را آورده گفت پر های زیبا بلای جانش شده اند. از موضوع دور نرویم که چون پوست من خوشبختانه چندان زیبا نبود از زیر ساتور قصاب جان به سلامت بردم، وقتی صاحبم اولین بار به سویم نگاه کرد نگاهش حاکی از ترحم و عاطفه بود. به سر و رویم دست کشید. مرا به آغوش گرفته به طویله حیونات برد، جایم را در یک گوشه گرم طویله تعین نمود، یک لحاف کهنه را بخاطر محافظت از خنک بالایم انداخت، وقتاً فوقتاً از من خبر گیری میکرد و مقداری از شیر بازمانده در پستان مادر را اجازه میداد بخورم.
در آن طویله دو قلبه گاو، یک ماده گاو، یک خر با چوچه اش و چند بز با ما گوسفندان یکجا زندگی میکردند. از حقیقت نگذرم و انصافاً بگویم که برخورد صاحبم با گوسفندان در مجموع و با من طور اخص صمیمانه بود. خرخیلی کار میکرد علاوه بر آنکه در اثنای کار لت میخورد، کاه و علف کافی هم برایش داده نمیشد، قلبه گاو ها فقط حق داشتند در چراگاه ها سیر شوند و به ماده گاو فقط در هنگام دوشیدن علف داده میشد ولی صاحبم از گوسفندان دایم به صفت حیوان خوب سخن می گفت. اگر کدام بچه اش سنگین و با تمکین میبود میگفت بچه گوسفندی است اما از حرکات بز ها خوشش نمی آمد و به اطفال شوخش دایم میگفت مثل بز خیز و جست نزن و مانند گوسفند آرام باش. صاحبم بار ها در صحبت هایش میگفت فلان آدم گوسفندی است و اگر کسی را میدید که با پولدار شدن و قدرتمند شدن مغرور شده میگفت: دمبه ره گوسفند می برداره بز برداشته نمیتواند و از این قبیل حرف ها…
یک روز صاحبم با قصابی خشمگین و غضبناک به طویله آمد و چند گوسفند از میان خویش و تبار ما را به قصاب سپرد. قصاب مقابل چشمان من آن عزیزان را سر از تن جدا کرد. شما میدانید که ما گوسفندان حتی در هنگام کشتن هم ادب را رعایت کرده کاری نمیکنیم که خون ما سر و روی قصاب را آلوده سازد و تنها دامن قصاب است که از خون ما آلوده میماند. به هر حال گوسفندان یکی بعد دیگر وقتی زیر تیغ میرفتند اولاً پاهای شان را نا گفته دراز میکردند که در این حال حاجت بستن پای نبود و باز گردن های شان را طوری آماده بریدن مینمودند که با یک کش کارد شاهرگ شان را میبرید. من که از مشاهده آن وضع در یک گوشه مانند بید از باد میلرزیدم صدای رسای صاحبم را می شنیدم که میگفت:خلیفه قصاب! ای ماده گاو بدبخت شیره خشک کده مه هم شفتله سرش قطع کدیم، قلبه گاو ها امسال خوب قلبه نکردند حالی به قصاب میفروشمشان، گوساله ها هنوز خورد استن همان قدر بخورن که نمیرن وقتی بهار شد و به چراگاه رفتند باز چاق میشوند. اما همین گوسفندک! در حالیکه انگشتش را سوی من نشانه گرفته بود ادامه داد خدا از چشم بد نگهداردش بسیار قابل پرورش اس، برایش جو خریدم، یک زمین شفتل دارم، چند کُرد رشقه دارم، ده تیرماه برگ درخت و شپه بید بریش میتم، خلاصه هر قدر که بتانم از خدمت به این حیوانک خوب دریغ نمیکنم.
آخر ای خواننده عزیز!
نمیدانم که چطور برایتان بگویم که من در طول حیات خود چنین انسانی را ندیده بودم که همه فکرش، خواستش و نظرش متوجه چاق شدن و سیر بودن من باشد. از خود پرسیدم که این چه رمزیست که این انسان تا این حد به من مهربان شده، به خود گفتم حتماً او از فرقه سبزی خواران است اما نه، دفعتاً یادم آمد که او با سایر حیوانات چقدر بیرحمانه برخورد میکند و سرنوشت آن برادران تازه تولد خود را به یاد آوردم.
قصه کوتاه که من بزرگ و بزرگ تر میشدم و صاحبم بر من مهربان و مهربان تر، پشم جلدم را در گرما قیچی میکرد، در نهر مقابل خانه اش هر هفته مرا غسل میداد، در پیشانیم قدری رنگ مالید تا از دور از دیگران متمایز باشم. در گردنم زنگوله بزرگی بست که هر کجا روم با شنیدن صدای زنگ از بودنم در آن محل آگاه باشد و از همین قبیل کار های دیگر.
یک شب به خانه ما گرگ حمله کرد صاحبم با تیر و تلوار به دفاع و مقابله پرداخته گرگ را کشت و ما را نجات داد. در فردای آن شب، ای خواننده عزیز چگونه برایت بگویم که همین مرد مؤقر، با عاطفه و کریم ساتور به دست و چشمان از حدقه بر آمده دفعتاً داخل طویله شده بر عکس روز های قبل که در اولین نگاه به سرم دست میکشید و مرا نوازش میکرد. اینبار از ریسمانم گرفته مرا کش کشان و وا ویلان از طویله بیرون برده به زمین خواباند و من هم به رسم کهن گوسفندان پاها را دراز نموده گردنم را برای بریدن پیش کشیدن تا لحظاتی بعد جان به جان آفرین بسپارم.
در همین حال سخنان یکی از انسانها به یادم آمد که میگفت:
شنیدم گوسفندی را بزرگی
رهانید از دهان و دست گرگی
شبانگاه کارد در حلقش بمالید
روان گوسفند از وی بنالید
که از چنگال گرگم در ربودی
چو دیدم عاقبت خود گرگ بودی

سیمای جهانی مولانا

سپتامبر 16, 2009 at 12:00 ب.ظ | In ادبی, عرفانی | Leave a Comment

شماره 51/یکشنبه 22 سنبله 1388 خورشیدی مطابق 23 رمضان المبارک 1430 قمری/13 سپتمبر 2009

دکتر بهمن نامور مطلق

5

بارس شیفته شناخت عرفانی مولانا بود. روزها با مرشد و درویش ها دیدار میکرد و شب ها به اندیشه فرو می رفت. او در جستجوی روشنی پیشرفته و به مولانا روی آورده بود.
روزی در این زمینه از مرشد می پرسد:
دیروز جناب مرشد مسأله یی را عنوان کردند که مرا بسیار تکان داد. او گفت که جلال الدین در قونیه خود را خیلی زیاد صرف شعر، موسیقی و رقص می کرد که از شعر و موسیقی به عنوان وسیله یی برای شناساندن خداوند استفاده کرده است. مرشد من اگر امکان دارد، بفرمایید که چگونه انسان از طریق رقص به خدا می رسد؟ و چگونه رقص دوار زندگی مذهبی اورا تسهیل میکند؟
بارس به لطف جلال الدین اقامت مفیدی را در قونیه گذراند؛ چنانکه خودش در این مورد میگوید:
«این بسیار طبیعی است که مسافر آن هنگام که به هدف خود نائل آمد، راهنمای خود را بدرود می گوید. من اینجا لحظات گرمی را به لطف جلال الدین و چلبی بزرگ سپری کردم.»
در پایان او علی رغم میل باطنی خود که تمایل داشت ماه ها در قونیه بماند تا سرشار از لذت عرفانی رقص و شعر مولانا شود، ناچار قونیه را ترک کرد و در حال ترک آنجا گفت:«می خواستم شش ماه اینجا بمانم و شروع کنم به رقص دوار.»
mawlanaاو معتقد است که در مقایسه با دیگر شاعران مشرق زمین، زندگینامۀ مولانا شباهت عمده یی با زندگینامه شاعران و نویسندگان بزرگ اروپایی دارد: برای من که شاعران همچون پیام آوران دنیای شور، نور و شادی اند، هیچ کدام از زندگینامه های این مردان آسیایی قابل مقایسه با زندگینامۀ جلال الدین نیست. از آن زمان که محفل او را در حال رقص و آوازخوانی همراه با آهنگ های خاص دیده ام، چیزی نا تمام در سرنوشت دانته، شکسپیر، گوته و هوگو می یابم.
او در بارۀ مولوی و آثارش و نیز شور و اشتیاقش برای زیارت آرامگاه و شهر مولانا می گوید:
کتابی است در سراسر شور و شوق، با صحنه های خیال انگیز… و مولوی، شاعری که عطر و نور و موسیقی را با هم در آمیخته است، شورش از همان آغاز چنان هیجان در خواننده بر می انگیزد که او را بر شهپر خیال می نشاند و به سوی آنها می کشاند. نه! مولوی، این شاعر دلفریب، کتاب خود را رقصیده است! چه خوشبخت هستم که امروز به دیدارش می روم!
در همین باره در کتابی از سعدی تا آراگون چنین آمده است:
بارس سر آغاز مثنوی و برخی دیگر از اشعار مولوی را، از روی ترجمه های پراکنده و نیز از روی آنچه در مناقب العارفین خوانده بوده است، به زبان فرانسوی در می آورد و می افزاید که مشاهداتش در قونیه او را به تأملاتی در بارۀ عرفان در همه ادیان بر انگیخته و اندیشه های پیشین او را دگرگون کرده است.
موریس بارس همچنین در کتاب پژوهشی در کشورهای شرق، داستان مولوی و شمس را آورده و در باب دیوان شمس و علت انتساب آن به شمس تبریزی به تفصیل سخن گفته است.
وی علاوه بر اینکه خود در شناخت مولانا اهتمام ورزید و از مولانا در ابعاد گوناگون متأثر بود، موجب شد تا بسیاری از نویسندگان و روشنفکران پس از او نیز به سوی مطالعات… و شعر فارسی کشیده شوند. ژان مارک برنار از پیروان موریس بارس و شارل موراس بوده است که به ادبیات فارسی نیز عشق می ورزید و با اشعار سعدی، حافظ، مولوی و خیام آشنایی داشت. در مورد نویسندگانی از این دست باید به مونترلان نیز اشاره کرد.Ÿ
                           ادامه دارد

سیمای جهانی مولانا

جولای 18, 2009 at 3:32 ق.ظ | In ادبی, عرفانی | Leave a Comment

شماره 48/سه شنبه 16 سرطان 1388/7 جولای 2009


دکتر بهمن نامور مطلق


2


مولانا در فرانسه
وسعت اندیشه و گستردگی اقوال مولانا و نیز شخصیت چند بعدی او سبب شد که علاقمندان در اطراف و اکناف عالم به تحقیق و پژوهش در بارۀ مولانا بپردازند. در میان پژوهشگران فرانسه مرو ویچ, الیاده، کُربن، ژامبه و راندوم در بخش های عرفان، شعر، تاریخ، فلسفه و هنر مولانا فعالیت کردند که در ادامه به تأثیر مولوی و کلام او بر این بزرگان اشاره خواهد شد.


mawlana
-1 عرفان و شعر
ویترای مرو ویچ
خانم ویترای مرو ویچ را باید بزرگترین مولانا شناس فرانسوی دانست. او بیشتر آثار مولانا را به زبان فرانسوی ترجمه کرده و در کتاب های تألیفی خود نیز آثار مولانا را مورد بررسی کارشناسانه قرار داده است. او در مورد چگونگی آشنایی با مولانا می گوید که یک دوست مسلمان روزی کتابی از اقبال پیش رویم نهاد، هنگامی که آن را مطالعه کردم، مرا بسیار مجذوب کرد و من با وجود مشغله های زیاد تصمیم گرفتم کتاب را از انگلیسی به فرانسوی ترجمه کنم. با مطالعۀ آثار و اشعار اقبال لاهوری می دیدم که اقبال پیوسته از مولانا به عنوان معلم و مراد خویش یاد می کند. کنجکاو شدم, ببینم «این آقا کیست؟» و چرا اقبال که خود از اندیشمندان بزرگ است تا به این حد نسبت به مولانا ارادت دارد. «هنگامی که مطالعۀ آثار مولانا را شروع کردم, به زبان فرانسه چیز کمی یافتم و مجبور بودم به آثار ترجمه شده به زبانهای انگلیسی و آلمانی مراجعه کنم.» بدین ترتیب مرو ویچ کم کم مولانا را درک می کند و هر قدر که مولانا را بیشتر می شناسند، مشتاق تر می شود.
ویترای مرو ویچ پانزده سال برای ترجمه مثنوی وقت گذاشت و به کمک یکی از استادان ایرانی این کتاب ارزشمند را به طور کامل ترجمه کرد. او همچنین فیه ما فیه، رباعیات، مکاتبات و گزیده ای از دیوان شمس را ترجمه کرد. مرو ویچ همچنین در کتاب های گوناگون تألیفی خود بخشی را به مولانا اختصاص داده است که از میان آنها می توان به عرفان و شعر در اسلام، رومی و صوفیسم، آنتولوژی صوفیسم، قونیه و رقص کیهانی، اسلام چهرۀ دیگر، حکایتهای صوفی، و ترانه های شمس اشاره کرد.
مرو ویچ ارتباط عمیقی با مولانا بر قرار کرده بود. او هر چند نزد خواهران مذهبی پرورش یافته بود، ولی با مطالعۀ آثار مولانا به دین اسلام گروید. او برای مطالعۀ مولانا و فرقۀ مولویه بار ها به قونیه سفر کرد و با پیروان مولانا گفتگو و بحث کرد. او مولانا را عارفی شامل و کامل می دانست که اندیشۀ همۀ عرفا را در خود دارد. برای مرو ویچ عرفان مولانا که با شعر تلطیف بیشتری یافته است، می تواند تمام افراد را با خاستگاه های مختلف دینی و معنوی گرد آورد؛ چنانکه روز خاکسپاری مولانا مسیحیان و یهودیان قونیه به اندازۀ مسلمانان متأثر بودند و شیون می کردند. مرو ویچ معتقد بود که گرد زمان بر تفکر بی زمان و اندیشه های جاویدان مولانا نخواهد نشست و مثنوی کتابی است که همواره میتواند روشنگر و سامانبخش اندیشه ها و فعالیت های انسان امروزی باشد. با اینکه مرو ویچ با آثار و اندیشه های بسیاری از عارفان بزرگ دنیای اسلام از جمله عطار نیشابوری، بایزید بسطامی، سنایی غزنوی و ابو سعید ابو الخیر آشنا شد، اما این آشنایی ها نه تنها از شیفتگی او به مولانا نکاست، بلکه بر آن افزود. او همچنین عارفان بزرگ اروپایی را می شناخت. او در کتاب اسلام، چهرۀ دیگر در پاسخ سوالی در بارۀ تفاوت میان روش مولانا با عارفان بزرگ غربی همچون ترزداویلا و ژان دولاکراو، می گوید:«با مولانا خدا به انسان نزدیک تر است.»
-2 حکمت و عرفان
کُربن
هانری کربن از(پژوهشگران) مشهور فرانسوی است که پژوهش های ارزنده یی در بارۀ برخی از بزرگترین شخصیت های فلسفی-عرفانی (فارسی) از جمله سهروردی، ابن سینا، روزبهان بقلی، ملا صدرا و… انجام داده است، اما به دلیل ارتباط عمیق شعر با فلسفه و عرفان…، هر از گاهی نگاهی نیز به شاعران بزرگی چون حافظ، عطار و مولانا داشته است. او در بعضی از آثارش از مولانا و اشعارش به عنوان مرجعی گریز نا پذیر برای شناخت اندیشه و فرهنگ (فارسی) یاد می کند. به همین دلیل در مجموعۀ ارزشمندش با عنوان در بارۀ اسلام…، چندین بار به مولانا و مثنوی او ارجاع می دهد.
مثنوی بیش از دیگر آثار مولوی توجه کُربن را به سوی خود جلب کرده است، اما کُربن در برخورد با مثنوی دو رویکرد گوناگون دارد.او گاهی کل مثنوی را مورد نظر قرار میدهد و گاهی برخی از اشعار آن را در نظر می گیرد. او در کتاب تاریخ فلسفۀ اسلامی به انتقادهای مثنوی از فلاسفه می پردازد و می گوید:
«مثنوی… فلاسفه را در بارۀ دیالکتیک و منطق شان و همچنین ناتوانی آنها را در دیدن واقعیات معنوی مورد انتقاد قرار می دهد. آنها حسی برای درک آن چیزی که خاک و آتش و آب زمزمه میکنند، ندارند. …آنها هیچ آموزه یی از تخیل فعال ندارند. هر آن چیزی را که از این تخیل ناشی می شود، همانند فانتیسم تلقی میکنند.»l
         بقیه در آینده

قند پارسی چگونه به بنگاله رسید؟

ژوئن 19, 2009 at 6:08 ق.ظ | In ادبی, شعر | Leave a Comment

شماره 47/پنجشنبه 28 جوزا 1388/18 جون 2009hafez

محققان به این باور اند که اشعار حافظ شیرازی از راه نیشاپور و هرات و از راه دریا تا اقصای هندوستان رسیده است.
میر سید علی همدانی ملقب به امیر کبیر که اسلام و زبان فارسی دری در کشمیر و دامنه های همالیا به همت او و شاگردانش رواج یافته به قصد زیارت حافظ به شیراز رفته و با او دیدار نموده و حتی رساله یی در شرح بعضی غزلیات و اصطلاحات عارفانه آن به رشته تحریر آورده که ظاهراً قدیمترین شرح بر شعر حافظ میباشد. درآن سالها کشتی های بازرگانی مرتبا از خلیج فارس و بندر هرموز به دکن و ساحل مالابار و جنوب هند میرفت، همین کشتی ها در زمره سایر کالاها احتمالاً غزل حافظ را نیز به دربار و مراکز علمی هند میرساندند. مؤرخین مینویسند که در عصر حافظ پادشاه دکن محمود شاه بهمنی پسر علأالدین کانگو بود که شعرای عرب و عجم را درحسن آباد گلیرگه مورد انعام و احسان قرار میداد و صله های گران به ایشان اهدا میکرد. خواجه، شیراز که صیت ادب پروری محمود را شنیده بود به فکر سفر به دکن افتاد. محمد قاسم رشته در باره رابطه حافظ با دربار محمود شاهی مینویسد:
«چون آوازه سخاوت و هنر پروری و قدر شناسی آن شاه فرخنده بخت عالمگیر گشت خواجه حافظ شیرازی علیه الرحمه نیز راغب سفر دکن گردید. لیکن به واسطه بعضی موانع اراده اش از قوه به فعل نمی آمد. این خبر به فیض الله انجو رسیده جزئی زاد و راحله به شیراز فرستاد و پیغام داد که اگر به این حدود تشریف ارزانی فرموده مملکت دکن را به وجود فیض بخش خویش رشک فردوس برین فرمائید اهالی این دیار شکر قدم میمنت لزوم به جای آورده و قرین حصول مطالب و مقاصد روانه شیراز خواهند گردانید. خواجه از توجه و مهربانی میر فیض الله انجو بیش از پیش خواهان سفر هندوستان شده آنچه او فرستاده بود برخی را صرف خواهر زاده های خود و زنان بی شوهر نمود و بعضی را ادای قروض کرده و سامان راه نمود و از شیراز بر آمد. اما وقتی به لار رسید آنچه داشت به یکی از آشنایان غارت زده پیشکش کرد و تهی دست گردید. خواجه زین العابدین همدانی و خواجه محمد کازرونی که از تجار معتبر بودند و داعیه هندوستان داشتند متعهد خرج راه خواجه شده به هرموز آوردند و در بعضی امور کوتاهی کرده وی را از خود رنجانیدند. با وجود این حال خواجه به اتفاق ایشان در کشتی محمود شاهی که از دکن آمده بود سوار شد. قضارا هنوز کشتی روانه نشده بود که باد مخالف وزیده دریا به شورش در آمد. خواجه به یکباره از آن سفر متنفر شده به یاران گفت که بعضی از دوستان را که در هرموز می باشند وداع نکرده ام. ایشانرا دیده در ساعت بر می گردم. بدین بهانه چون از کشتی بیرون رفت این غزل گفته مصحوب یکی از آشنایان نزد میر فیض الله انجو فرستاد و خود به شیراز رفت:
دمی با غم به سر بردن جهان یکسر نمی ارزد
به می بفروش دلق ما کزین بهتر نمی ارزد
بکوی می فروشانش به جامی بر نمی گیرند
زهی سجاده تقوی که یک ساغر نمی ارزد
رقیبم سرزنشها کرد کز این خاک در بگذر
چه افتاد این سر ما را که خاک در نمی ارزد
بسی آسان نمود اول غم دریا به بوی زر
غلط کردم که یک موجش به صد من زر نمی ارزد
شکوه تاج سلطانی که بیم جان در آن درج است
کلاه دلکش است اما به درد سر نمی ارزد
بشو این نقش دلتنگی که در بازار یکرنگی
ملمعهای گوناگون می احمر نمی ارزد
چو حافظ در قناعت کوش و از دنیای دون بگذر
که یک جو منت دونان جهان یکسر نمی ارزد
چون این غزل به میر فیض الله انجو رسید روزی تقریبی کرده در مجلس سلطان محمود شاه، قصه خواجه را از آمدن هرموز و برگشتن و غزل فرستادن به تفصیل باز گفت. سلطان محمود شاه فرمود چون خواجه به قصد دریافت مجلس ما قدم در راه نهاده بود بر ما واجب و فرض است که او را از فیض خود محروم نسازیم، پس ملا محمد قاسم مشهدی را که از فضلای آن دولتخانه بود هزار تنگه طلا [دو هزار و پنجصد مثقال] تحویل نمود تا انواع امتعه هند خرید کرده برای خواجه به شیراز برد».
به نوشته محمد حسین مشایخ فریدنی، محمد گلندام در مقدمه دیوان حافظ و غلامعلی آزاد بلگرامی در خزانه عامره و شبلی نعمانی در شعرالعجم و ادوارد براون در تاریخ ادبی ایران و صدیق حسن خان در شمع انجمن و نویسنده مقاله دایره المعارف اسلام و جمعی دیگر، این خبر را به تفصیل و اختصار به همین صورت نقل کرده اند ولی بعضی محققان معاصر در صحت آن تردیدکرده و سلطان محمود بهمنی را نشناخته اند که نویسنده فریدنی موجبی برای تردید یا انکار ایشان نمی بیند.
جای دیگر به نوشته مشایخ فریدنی آزاد بلگرامی در خزانه عامره و شبلی در شعرالعجم و بعض مؤرخان و تذکره نویسان معتبر آورده اند که غیاث الدین اعظم شاه سلطان بنگاله [ظاهراً نام بنگاله و بنگال به سبب غزل حافظ در فارسی و بعد انگلیسی مشهور شده است وگرنه بنگالیان کشور خود را بنگلهBangalaو بنگله دش یعنی سزمین بنگله خوانند] مردی ادب دوست و هنر پرور بود و چون صیت فضایل حافظ به گوشش رسید با ارسال نامه و هدایا نسبت به او تقدیم اخلاص نمود. حافظ نیز برای شکر گزاری غزل ذیل را سروده به دربار او فرستاد:
ساقی حدیث سرو و گل و لاله می رود
وین بحث با ثلاثة غساله می رود
می ده که نو عروس چمن حد حسن یافت
کار این زمان ز صنعت دلاله می رود
شکر شکن شوند همه طوطیان هند
زین قند پارسی که به بنگاله می رود
طی مکان ببین و زمان در سلوک شعر
کاین طفل یکشنبه ره یکساله می رود
آن چشم جاودانه عابد فریب بین
کش کاروان سحر ز دنباله می رود
از ره مرو به عشوة دنیا که این عجوز
مکاره می نشیند و محتاله می رود
باد بهار می وزد از گلستان شاه
وز ژاله باده در قدح لاله می رود
حافظ ز شوق مجلس سلطان غیاث دین
غافل مشو که کار تو از ناله می رود
به نوشته مشایخی بعضی معاصران درین روایت نیز تردید نموده نوشته اند، چون سلطان عیاث الدین بنگالی در سال (792 هـ) یعنی سال وفات حافظ به تخت نشسته ممدوح حافظ نتواند بود. ولی به نظر موصوف این اشکال چنین مندفع می شود که وی سالها پیش از نشستن بر تخت پدر در بخشی از بنگال به استقلال سلطنت می کرده و با پدر در حال جنگ بود و سکندر شاه در میدان جنگ با پسر در گذشته است. بنابر این چه مانعی دارد که غیاث الدین در دوران ولیعهدی که خود شاهی برومند بوده با حافظ مکاتبه داشته و حافظ او را مدح گفته باشد.
غزلیات حافظ خواه به وسیله خود او در سال (775 هـ)، یا بعد از او به وسیله محمد گلندام جمع آمده باشد، در حال حیات شاعر در هند معروف بود و چنانکه گذشت مشاهیر عرفای زمان چون میر سید علی همدانی و سید محمد اشرف از هند به دیدار او می رفتند. غزل او در قرن نهم هجری ورد مناجاتیان و زمزمة قوالان و سرود خراباتیان و مطربان و ذکر عارفان و رونق مجلس واعظان هند بود و ساقی نامه او سر مشق همه ساقی نامه سازان هندی و ایرانی گردید. مضامین لطیف و ترکیبات و استعارات دلنشین او نه تنها در فارسی بلکه در سایر زبان های آن خطه متداول گردید. چون با صدای رسا تر از نظام اولیا و امیر خسرو دهلوی دعوت به آشتی بین طوایف و ترک اختلافات دینی و طبقاتی و فرقه ای می کرد، هندو و مسلمان که از جنگهای خانه گی به جان آمده بودند دعوتش را به جان خریدار شدند و کلام و اندیشه اش در اعماق قلب ها جای گرفت. همین حرمت و اعتقاد عمومی و اخلاص امراء و رجال و تودة هندیان به حافظ بود که به نوشته مشایخی پسرش شاه نعمان از شیراز به دکن رفت و همانجا ماند تا وفات یافت. به روایت صاحب تذکرة خزانه عامره قبرش در کنار قلعه اسیر نزدیک شهر برهانپور واقعست.
از نظر محققان شعر فارسی در شبه قاره هند بر چند ستون استوار است که سایر شعرا و مردم هند به دنبال آن روان اند یکی مولانا جلال الدین محمد بلخی، دوم افصح المتکلمین شیخ سعدی شیرازی، سوم امیر خسرو دهلوی چهارم خواجه شمس الدین محمد حافظ و پنجم میرزا عبدالقادر بیدل که با سبک هندی در شعر فارسی دری مشهور است.
یکی از شاگردان مولانا به نام احمد رومی مثنوی معنوی را به هند برده در آنجا رواج داد و شرح منظومی نیز به فارسی بر وزن سبک مثنوی به نام «رقایق الحقایق و دقایق الطرایق» بر آن نوشت. گلستان، بوستان و غزلیات سعدی از زمان حیات این سخنور بزرگ تا امروز در هند به عنوان بهترین سر مشق نثر و نظم و جامع ترین دستور العمل اخلاقی و اجتماعی و رقیق ترین شعر احساسی و عاطفی شناخته میشود. امیر خسرو دهلوی معروف به طوطی هند که حافظ در غزل قند پارسی روی سخن بدو دارد، بزرگترین شاعر پارسی گو از موالید هند است. بیدل که یکی از قله های بلند شعر در شبه قاره میباشد اما غزل حافظ با الفاظ شیرین و معانی عمیق موسیقی، گوش نوازی دیگری برای هندیان دارد.
بعد از وفات حافظ و وصول دیوان کامل او به هند عرفا و فلاسفه مسلمان و هندو اشعارش را از بر میکردند و به اصطلاح حافظ حافظ بودند از جمله این حافظان یکی هم پدر رابندرنات تاگور فیلسوف و شاعر بزرگ هند بود که هر بامداد هنگام نیایش به درگاه خدا غزلی از حافظ را نیز میخواند. از ترجمه ها، شروح و اشعار حافظ که به فارسی، اردو، پنجابی، هندی، بنگالی و انگلیسی در هند به چاپ رسیده به نوشته استاد فریدنی یکصد و بیست عنوان شناسایی شده و نخستین ترجمه منتخبات حافظ به زبان انگلیسی نیز در سال (1771) میلادی به وسیله سر ویلیام جونز مؤسس انجمن آسیای همایونی بنگال در کلکته انتشار یافته و ترجمه دیوان کامل حافظ به انگلیسی در سه جلد به سال (1891) میلادی توسط ویلیز فورس کلارک در کلکته انتشار یافته است. جالب آنست که دیوان حافظ در هند بیش از یکصد و سی بار از سال (1225هـ) به جاپ رسیده در حالیکه در ایران چاپ دیوان حافظ از سال (1257هـ) شروع شده است.

مقدمه،گزینش ونقسیر استاد محمد رضا شفیعی کدکنی از غزلیات مولانا

ژوئن 6, 2009 at 5:58 ق.ظ | In ادبی | Leave a Comment

 

shams120

شماره 46/16جوزا 1388/6جون2009

به قلم : فواد روستایی

در روزهای پایانی سال ١٣٨٧، گزیده ای از غزلیات مولانا جلال الدین محمد بلخی رومی زیر عنوان “غزلیات شمس تبریز” با مقدمه، گزینش و تفسیر استاد دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی- شاعر، ادیب و پژوهشگر پرکارونستوه معاصر- به وسیلۀ انتشارات سخن در تهران منتشر شد که بدون تردید یکی از رویدادهای مهم و فرخنده دنیای نشر و کتاب در ایران است.

از سال ١٣٥٢ که نخستین گزیدۀ غزلیات شمس- مرکب از نزدیک به پنجصد غزل- به انتخاب و با توضیحات استاد کدکنی منتشر شد و تاکنون بیش از چهل بار به چاپ رسیده است ، صدها هزار تن از شیفتگان مولانا و شعر سرشار از شور و شعور او انس و الفت خود با غزلیات شمس را وامدار استاد کدکنی هستند.

 گزیدۀ جدید غزلیات شمس- که به زیور یک مقدمۀ ژرف اندیشانۀ ١٤٥صفحه ای و زیر نویس ها و تفسیرهای استاد آراسته شده است- در دوجلد و در نزدیک به ١٦٠٠صفحه انتشاریافته و ١٠٧٥غزل و٢٥٦رباعی از رباعیات مولانا را دربر می گیرد.

 استاد شفیعی کدکنی در متن کوتاهی که زیر عنوان “گزارش کار” پیش از مقدمه نوشته اند تصریح کرده اند که سی و پنج سال از عمر خویش را به تفاریق هزینه تألیف این اثر وقف  کرده اند و در هرگوشۀ ادب و فرهنگ نکته ای دیده اند که می توانسته است در فهم سخن مولانا یاری دهنده باشد آن را در تفسیر و شرح غزل ها آورده اند. استاد افزون بر این در بسیاری از موارد به تصحیح متن نیز پرداخته اند که با چاپ استاد فروزانفر تفاوت یافته است و البته دلایل خویش را نیز یادآور شده اند. از آنجا که شمار ابیات در غزلیات در برخی از موارد به نود بیت هم میرسد، گزینش هم در غزل ها و هم در ابیات آن ها صورت گرفته است.

 باید این نکته را یادآوری کنیم که کل غزلیات مولانا که به دیوان شمس یا “دیوان کبیر” معروف است درفاصلۀ سالهای ١٣٣٦تا ١٣٤٥به تصحیح استاد بدیع الزمان فروزانفر منتشرشد. استاد فروزانفر که استاد کدکنی از وی با عنوان “بزرگترین مولوی شناس قرون و اعصار” یاد میکند در این تصحیح ٣٢٢٩ غزل،١٩٨٣رباعی و ٤٤ ترجیع بند را آورده است که در مجموع ٣٦٣٦٠ بیت را شامل می شود.

 در مقدمۀ جامع استاد کدکنی بر گزیدۀ غزلیات شمس تبریزی ، زندگینامۀ مولانا، شمس تبریز، صلاح الدین زرکوب و دیگر معاصران مولانا و جهان بینی مولانا با ژرف اندیشی و باریک بینی خاص مشهود در دیگر آثار استاد کدکنی مورد رسیدگی قرار گرفته و در بررسی شعر مولانا به ویژه در دیوان شمس یا دیوان کبیر زیر عناوینی چون ” بوطیقای مولانا”، “تخیل مولانا”، “زبان شعر” و “غزل- داستان” های مولانا برای خواننده تشریح شده است.

 استاد کدکنی در توضیح شیوۀ تفسیرهای خود برغزل ها و ابیات این غزل ها بر این نکته تأکید کرده اند که شیوۀ تفسیر ایشان شیوۀ فیلولوژیک و تاریخی است. همان شیوه ای که استاد فروزانفر و نیکلسون در شرح مثنوی به کار گرفته اند. به نوشتۀ استاد، در این شیوه تمامی کوشش ایشان بر این بوده است که خواننده را درحال وهوای فرهنگی شعر مولانا و فضای معرفتی عصر او قرار دهند.

 معرفی این کتاب در فرصتی این چنین کوتاه- به گفتۀ مولانا- مصداق “گنجاندن بحر در کوزه” و به دیگر سخن ناممکن است. مطالبی که در شرح ابیات غزل ها در این کتاب در زیر هر غزل آورده شده است به تنهائی و به خودی خود فرهنگی از اصطلاحات، استعارات ، اشارات واسطوره های ادب فارسی است که خواننده را از مراجعه به فرهنگ های دیگر بی نیاز می کند. فهرست مطلع غزل ها به ترتیب حروف اول، فهرست مطلع غزل ها به ترتیب حروف قافیه و فهرست مطلع غزل ها به ترتیب اوزان، از دیگر مزایای ویژۀ تألیف ارزشمند استاد کدکنی است. با ابراز مراتب سپاسگزاری خود به استاد کدکنی به خاطر هدیۀ ارزشمند و یگانه ای که ارمغان شیفتگان شعر مولانا در دیوان شمس کرده اند این معرفی را با درج مشخصات کامل کتاب به پایان می بریم: مولانا جلال الدین محمد بلخی غزلیات شمس تبریز( دو جلد) مقدمه، گزینش و تفسیر محمد رضا شفیعی کدکنی انتشارات سخن تهران.Ÿ

اندیشه های صلح جویانه شاعران

می 27, 2009 at 7:33 ق.ظ | In ادبی | Leave a Comment

2

شماره 45 سال پنچم 6 جوزای 1388 —-  27 می 2009

محفل خوانش شعر تحت عنوان (اندیشه های صلح جویانه شاعران) به پیشواز روز جهانی صلح بعد از ظهر روز چهارشنبه (30) ثور (1388) (20 می 2009) با اشتراک ضیأ افشار سر پرست معینیت فرهنگی وزارت اطلاعات و فرهنگ، موسی رادمنش سینما گر و نویسنده  و تعدادی از نویسندگان و شاعران در بنیاد فرهنگ و جامعه مدنی تدویر گردید. در ابتدا تیمور شاه حکیمیار مسوول کمیته اجرائیه بنیاد فرهنگ و جامعه مدنی پیرامون ارزشمندی شعر در جامعه معلومات داد و در رابطه به اینکه از روز جهانی صلح امسال از جانب بنیاد فرهنگ و جامعه مدنی در سراسر کشور تجلیل به عمل می آید صحبت نمود سپس ضیأ افشار سرپرست معینیت فرهنگی وزارت اطلاعات و فرهنگ پیرامون موضوع اندیشه های صلح جویانه در اشعار صحبت نمود و در بخش دوم بلقیس عباسی خورشید، یما، منیر قاریزاده، زلمی عزیزی و محمد زبیر اشعار شان را که در مورد صلح سروده بودند به خوانش گرفتند محفل توسط موسی رادمنش ارزیابی گردید.

استاد صدرالدین عینی وآغاز شعر نوفارسی

می 27, 2009 at 6:09 ق.ظ | In ادبی | Leave a Comment

clip_image002

ریگروان

شماره 45 سال پنچم 6 جوزای 1388 —-  27 می 2009

 

هر چند در محافل ادبیات شناسی نیما یوشیج را به عنوان آغازگر سبک نو یا سبک نیمایی در شعر معاصر میدانند و بعد از نیما این نوع شعر در ایران- افغانستان و تاجکستان رایج شد اما اخیراً در برخی از پژوهش ها استاد صدرالدین عینی را نیز یکی از نخستین بنیانگذاران سبک نو در شعر فارسی معرفی نموده اند.

به نوشته رستم وهابنیا بسیاری از اشعار عینی را میتوان «مقدمه شعر نو فارسی» خواند.

علی اصغر بوندی شهریاری از پژوهشگران جوان ایرانی که با ادبیات تاجکستان آشنایی دارد در یکی از مقالات خود به بررسی اشعار عینی پرداخته او را نخستین پایه گذار شعر نو فارسی خواند.

به نوشته سایت (بی بی سی) رستم وهابینا استاد ادبیات در دانشگاه دولتی تاجکستان میگوید هر چند پایه گذار مکتب شعر نو در ایران نیما یوشیج است ولی برخی اشعار صدر الدین عینی را نیز میتوان «مقدمه شعر نو فارسی» تلقی کرد. به ادعای موصوف اشعار نو عینی در اوایل قرن بیستم و سالها قبل از شعر معروف «افسانه» نیما یوشیج ولی تقریباً به همان سبک نیمایی سروده شده است. وهابینا می افزاید:«هنوز در ابتدای دهه (1900) است که استاد عینی نخستین نمونه هایی را مینویسد که با معیار هایی که بعد تعین شدند، آنها را میتوان نمونه های شعر نو یا با عروض نو به شمار آورد مثلاً شعر مشهوری از او این است که میگوید:

سبحان الله

امروز به ما حادثه صعب رسید

از گردش چرخ ملک دولابی

پرسند ز سال

آه به پایان کش

برگوید حال

هم از نظر قافیه بندی و هم از نظر آنکه در ابتدای شعر مصرع تنها از یک رکن عبارت است، این شعر نمونه بسیار ملموس و مشخص آن چیزی است که ما بعدتر به آن «شعر نو» یا شعر نیمایی میگوییم.

استاد صدرالدین عینی متولد شهر بخارا بود، شهری که قرنهای متمادی خاستگاه ادبیات و فرهنگ فارسی به شمار میرفت و اکنون در برون از مرز تاجکستان قرار دارد. برخی ها بخارا را یکی از چهار شهر بزرگ قدیم در کنار بلخ، بغداد و شام میدانند و این شهر در اوایل قرن بیست از مراکز بزرگ فرهنگی و سیاسی آسیای میانه  به شمار میرفت چنانکه گفته اند:

سمرقند صیقل روی زمین است

بخارا مرکز اسلام و دین است

اما استاد مومن قناعت به این باور است که («مارش حریت» سروده استاد عینی به پایه شعر نو فارسی نمیرسد و به قول خود استاد عینی در سرودن این شعر از آهنگ «مارسیلیز» سرود انقلابیون فرانسه در قرن (18) الهام گرفته است.) استاد مؤمن قناعت مطمئن نیست که این شعر را میتوان شعر نو از شمار اشعار نیمایی به حساب آورد چون به نظر ایشان (این شعر در همان وزن معمولی رمل است که استاد عینی به آن تفعلن را نو کرده یعنی فاعلون فاعلون فاعلاتون که بیانگر ضرب موسیقی است تنها یک سرود مارشی و سیاسی میباشد که شعر نیست، چون هیچ کشف تازه در آن وجود ندارد.) به نظر استاد مومن قناعت شعر «مارش حریت» استاد عینی بیشتر به اشعار دوران مشروطه خواهی ایران شباهت دارد تا به شعر نیمایی. این در حالیست که پژوهشگران میگویند که شاعران مشروطه خواه ایران از قوالب سنتی شعر فارسی بیرون نرفته اند. اما رستم وهابینا میگوید: (برخلاف شعر دوران مشروطه استاد عینی ضمن سرودن مارش حریت با مداخله در وزن، ارکان عروضی را کم و زیاد کرده است و این تقریباً همان کاریست که نیما در شعر ایران انجام داده، هر چند تفاوت هایی در کار آنها وجود دارد.) به نوشته پژوهشگران استاد عینی در این زمینه ها از قالب و وزن هایی استفاده نموده که از نظر سنتی سابقه نداشته ولی ریشه در فولکلور محلی دارند و شباهت هایی در این زمینه کار استاد عینی با آثار شاملو به مشاهده میرسد.

برگه‌ی بعد »

وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.