درغیاب نگاری های تاریخ

نوامبر 18, 2017

 

نوشته داودسیاووش

گاهی به کرات این سوال در ذهن نیش میزند که اگر در قرن بیست و بیست و یک افراد و شخصیت هایی چون ظاهر شاه، داود، کارمل، تره کی، امین، نجیب، ربانی، مجددی، سیاف، حکمتیار، احمدشاه مسعود، جنرال دوستم، مزاری، ملاعمر و کرزی در افغانستان نمیبودند و در منطقه کسانی چون رضا شاه، اندیراگاندی، شیخ مجیب الرحمن ، ذوالفقار علی بوتو، جنرال ضیا الحق،پرویز مشرف ، نواز شریف ، بینظیربوتو  و در شرق میانه شخصیت هایی چون جمال عبدالناصر، حافظ الاسد، یاسر عرفات، ملک حسین، گلدا مایر، عبدالکریم قاسم ، صدام حسین  …، و در سطح جهان وضعیت دوقطبی بلوک شوروی در مقابل ایالات متحده و متحدین غربی آن در جنگ سرد قرار نمیداشت، آیا بازهم کار حوادث و انکشافات اوضاع افغانستان به همینجا منتهی می شد که اکنون رسیده؟ و همزمان سوال دیگری در ذهن تداعی می شود که با توجه به این سوالات تاریخ واقعاً چیست؟ کارنامه اشخاص ؟ یا ضرورت تکامل اجتماعی؟

از مقایسه درک افراطی مفهوم مادی تاریخ با برداشت تفریطی اسطوره ای از تاریخ به این نتیجه می رسیم که هرگاه ظاهر شاه، داود، تره کی، کارمل، امین، نجیب، ربانی، ملاعمر، کرزی ، مجددی، احمدشاه مسعود  تنها خاطرات شخصی شان را در زمان حیات همدیگر می نوشتند و اکنون مورد تحلیل و تجزیه کارشناسانه جامعه شناسان قرار می گرفت شاید به مدد مقایسه این ادعاها و مدعاهای طرفین درگیر که در واقع به مفهوم جنگ نامه نویسی با مخالفان شان درک می شد اکنون پژوهشگران به یک نتیجه معقول تحلیلی  درغیاب شان از وضعیت اجتماعی، سیاسی و اقتصادی کشور می رسیدند.

و باز سوال دیگری که به ذهن نیش میزند آنست که نوشته چه کسی در باره حوادث و رویدادهای تاریخ  خواندنی است؟

در تاریخ کسانی چون جواهر لعل نهرو از نامه هایی که به دخترش اندیراگاندی در زندان های دهرادون و لکنهو می نوشت آثار فناناپذیرو بلکه بینظیری چون نگاهی به تاریخ جهان و نامه های پدری به دخترش به یادگار ماند  واز یادداشت های میرغلام محمد غبار  در شرایط غُل و زنجیر و زندان قرون وسطایی محمد هاشم خان و دوره شاهی اثری چون افغانستان در مسیر تاریخ به رشته تحریر آمد که حتا برای چند نسل بعد نیز سرلوحه و سرمشق درس های تاریخ قرار میگیرد وبه تنهایی با یک قرن تألیفات تاریخ در افغانستان پهلو میزند.

غرش توفان الکساندر دوما و ماجراهای مجاکمه لویی شانزده در فرانسه، راه دشوار آزادی از نلسون ماندلا و… را می توان به مثابه مشعل های راه گشای زندگی و مبارزه کسانی درک کرد که در راه آرمان های شان  در شرایط متفاوت و بعضاًبه قیمت تحمل زندان های مخوف چراغ آزادی را در خط زمان زنده نگهداشته اند.

اما با توجه به نکات فوق  این سوال مطرح است که آیا نوشتن خاطرات و یادداشت ها ،  پس از ناکامی یک سیاست، آنهم بخاطر تبرئه خود که در این اواخر میان بازنشستگان سیاست معمول گشته چقدر خواندنی میباشد وچقدر به دل چنگ میزند ؟. مطالعه کتاب خاطرات وزیر خارجه دوران نجیب  در حالیکه از خود نجیب یادداشت ونوشته در زمینه وجود ندارد بدون مطالعه خاطرات خود نجیب در شرایطی که  در روز های  آخر حکومت با هم در مخالفت قرار داشتند ،اصلاً قابل بحث نیست و یا  مطالعه خاطرات وزیر خارجه کرزی در شرایطی که سیاست آن دوره ناکام شده  وکرزی به خاطر ابراز مخالفت با امزیکا  موصوف را  در هر مجلس وگردهمایی شاهد قولش می آورد کدام چیز دلچسپی برای خواندن نخواهد داشت. به همین ترتیب مطالعه کتاب خاطرات  عبدالحی مطمئن بدون خواندن یادداشت های ملاعمر  که متاسفانه وجود ندارد یک چیز زاید خواهد بود ویا نقد بر کتاب گرانسنگ وارزشمندی چون افغانستان در مسیر تاریخ در حالیکه در زمان حیات شادروان غبار هیچکس جراًت اینکار را  در حضورش نداشت هیچ لطفی ندارد…

باید یادآور شد که در میان کتابها و خاطراتی که در سالهای اخیر به رشته تحریر آمده یادداشت های زلمی خلیلزاد در کتاب فرستاده واقعاً دارای وزن و سنگینی خاص میباشد، آنهم بدلیلی که در این یادداشت ها خواننده متوجه می شود که چگونه یک  محصل جوان افغان آنچنان بر سیاست یک ابرقدرت زمان چون ایالات متحده سایه می افگند که حتا رییس جمهور بوش از او درس تاریخ میگیرد و در واقع این محصل افغانی می تواند با مهارت شگفت انگیزی که دارد حتا دستگاه سیاست و ماشین حکومت ایالات متحده را با تأثیر گذاری بر روان رییس جمهور ایالات متحده در یک برهه از زمان در افغانستان و منطقه رهبری کند.

عامل دیگری که کتاب فرستاده را خواندنی می سازد واقعبینی و اعترافات جانانه خلیلزاد در پیشگاه تاریخ می باشد که خیلی قابل ستایش است. نگارنده با آنکه پس از مطالعه در نگارش پیرامون کتاب فرستاده از زاویه انتقادی برخورد کرده ام ، اما باید متذکر شد که تا کنون نوشته کمتر سیاستمداری را خوانده ام که تیغه تیز را در بازگویی حوادث به طرف خود آنچنان نشان گرفته باشد، ورنه نوشتن ظهور و زوال حزب دموکراتیک خلق در حالیکه تره کی، کارمل، امین و نجیب خود چیزی در این باره ننوشته اند از قلم کسی که با هر چار شخص موصوف به شکلی از اشکال در مخالفت آشکار یا مخفی بوده ، یا نوشتن عوامل سقوط حکومت نجیب در حالیکه نجیب و دوستم و احمدشاه مسعود خود چیزی در این باره ننوشته اند ، و یا تشریح عوامل جنگ و ویرانی  پایتخت پس از سقوط حکومت نجیب در حالیکه حکمتیار، مسعود، مزاری، سیاف و سایر نیروهای درگیر چیزی در این رابطه از خود به یادگار نگذاشته اند در بهترین حالت فقط نظر یک پژوهشگر و یا نقطه نظر های یک محقق در جهت توجیه حوادث مطابق پرنسیب های ذهنی خودش  تصور میشود.

سیاستمداری که از مکتب فرانکفورت آمده در کنار یک رهبر مدرسه دیوبند می نشیند و از قانون و آزادی بیان و دموکراسی صحبت می کند و باز در شرایطی که از طرف پارلمان سلب اعتماد می شود ، در اختلاف  واضح  با قانون اساسی بر کرسی  وزارت تکیه می زند و یا در طول دوره کارش بیشترین اوقات مأموریتش در کابین طیاره در مسافرت به ایالات متحده و کشورهای غربی سپری می شود و در پایان امریکا را اشغالگر می خواند و یا شخصی که توسط امریکا به قدرت می رسد، چهارده سال به حمایت امریکا بر  افغانستان حکم میراند و در پایان سیمای ضد امریکایی به خود می گیرد، از نظر کسانی که از چهل سال به اینسو ناظر حرکت موتور شکسته خورده سیاست در افغانستان بوده اند آرتیست بازی بیش نیست، و این به جان زدن ها، ماست مالی حقایق و آرتیست بازی های روی ستیژ پس از بازنشستگی برای ناظرانی که از تمرین دموکراسی ظاهر شاه تا حکومت نظامی داود، تا تحمیل فرمانهای هشت گانه و الگو های شوروی در افغانستان و تا جنگهای داخل پس از سقوط نجیب و تا امارت کیبل سالاری ساخت پاکستان در کابل و تا دموکراسی امریکایی ساخت کرزی در افغانستان را  به چشم دیده اند و چهره های ناکام آنرا تجربه کرده اند هیچ ارزش خواندن ندارد و در واقع  مرچ به پاکستان بردن به خاطر تجارت سیاسی میباشد.

مردم افغانستان  در حالیکه فرصت های بزرگی را در زمان حیات شاه، داودخان، تره کی، کارمل، نجیب، احمدشاه مسعود، ربانی، مزاری و… در مطالعه ادعاها و مدعاهای شان از قلم خودشان از  دست داده اند ، ولی هنوز وقت دارند که توالی و ترادف و عوامل و نقطه نظر های جنرال دوستم، حامد  کرزی، مجددی ، حکمتیار  و …را که هنوز زنده اند  از قلم خودشان بخوانند و بعد بدون پیشداوری از مقایسه آنها نتیجه گیری لازم نمایند. در غیر آن شنیدن گپ های نجیب از قلم  وزیر خارجه که مخالف اش بود، گپ های ملا عمر از زبان  سخنگویش و گپ های کرزی از زبان  وزیر خارجه و شاهد قول اش به هیچ وجه نمیتواند نظریات مورد قبول آنان را که زنده نیستند  منعکس سازد ،چون  واقعاًکسانی از این میان اکنون زنده نیستند که بر صحت آن صدقنا وبر  غلطی آن خط چلیپا بکشد ویا اگر کسی برای توجیه ناکامی های پارتنر خود به استشاره موصوف در زمان حیاتش برای ایستادن مجدد در میدان سیاست  چیزی مینویسد کاریست تبلیغاتی و در حد کمپاین  برای دور بعدی.

Advertisements

پایان عصر دموکراسی در افغانستان

نوامبر 9, 2017

کارتون های روز بدون شرح

نوامبر 9, 2017

یک تقاضا از سفیر افغانستان در لندن

نوامبر 4, 2017

ازینکه با استفاده از سیاست (تفرقه بینداز و حکومت کن) کهن، شبکه رادیوی بی بی سی به سلسله کاشتن تخم نفاق و ایجاد تفرقه وفریق میان مردم افغانستان، تحت نام جدا نمودن دری از فارسی تلاشهای بیهوده ای را به راه انداخته و دایه های مهربان تر از مادر را از میان کسانی که زبان مادری شان فارسی نیست اما از پوزیشن زبان فارسی نان میخورند به صفت گروه چکچکی از میان زبان دیگر برای خود استخدام نموده و آنان را به اشک تمساح ریختن به خاطر به اصطلاح مظلومیت زبان دری در آن رادیو گماشته تا این  پروسه تفرقه افگنانه را در این لحظه حساس کشور دامن بزنند، از جناب شما سید طیب جواد سفیر کبیر افغانستان در لندن که شخص با دانش ، تحصیل یافته ، با درد و بادرک بوده و گفته میشود از فارسی زبانان کندهار میباشید خواهانم که این فوتوکاپی تصاویر صفحات کتابهای فارسی دوره های قدیم و تاریخ احمدشاهی را با کتاب های درسی فارسی دوره های مختلف سالهای اخیر  که در مکاتب افغانستان  تدریس می شد به وزارت خارجه بریتانیا بفرستید و از وزارت خارجه بریتانیا تقاضا نمایید که به بی بی سی هدایت دهند تا از این تفتین و تفرقه افگنی  ونمک پاشی بر زخم های خونچکان مردم دست بردار شده اجازه دهد مردم افغانستان در این برهه دردناک زمان بخاطر جلوگیری از کشتار و انفجار و انتحارهای روزمره  که در نتیجه آن هرروز هزارها انسان در این کشور به خاک و خون میغلتد  فکرکنند وبر زخم های ناسور  همدیگر مرهم بگذارند.

با احترام

شهروند

فرجام محافل زیر سقف کرزی و غنی

اکتبر 29, 2017

نوشته: داود سیاووش

اهرم های کاذبی در کشور در حال شکل گرفتن است . این اهرم ها به دور اشخاص وافرادی تشکیل میشوند که هریک در مدار مقناطیسی افراد و شخصیت های دیگری مانند اقمار میچرخند. در مرحله اول صدا های متفاوت ضد امریکایی،ضدپاکستانی،ضد ایرانی وضد روسی را در چند کتگوری دور هم با استفاده از امکان بیرونی و داخلی بعضی افراد جمع مینمایند و از کندوهای عسل منابع تمویل آنها را تغذیه میکنند. در مرحله دوم از مجموع این محافل زیر سقف چهار اهرم اصلی مخالفان امریکا ، طرفداران امریکا و ستون پنجمی های پاکستان و ایران وروسیه ساخته میشود و در مرحله ثالث کارهایی در جهت ادغام و تفاهم فی مابین این گروه ها که در یک خط منافع همه کشور های حامی شان را تامین نماید صورت میگیرد. هدف اصلی و اساسی تشکیل این محافل زیر سقف در مرحله اول زدن و کشیدن و تضعیف جناح های پرقدرت در حکومت چون جمعیت، حزب اسلامی،جنبش و حزب وحدت از مرکز اصلی قدرت میباشد . این سیاست تا کنون خیلی با مهارت عملی شده چنانچه جمعیت به چندین شاخه حزبی و فردی و محور های خورد و کوچک تجزیه شد. حزب وحدت دچار انشعاب ها و انقطاب ها در رهبری و رهبری با صفوف شد و کار در جهت از هم پاشیدن جنبش و تضعیف کاریزمای جنرال دوستم جریان دارد. اما آنچه موضوع را پیچیده میسازد آنست که این اهرم های زیر سقف باز هم متشکل از عناصر ناراضی همان جناح های الیگارشی قدرت میباشند که از دروازه قدرت خارج شده واز دریچه وارد قدرت شده اند منفی رهبران شان.

در پشت پرده کرزی با تمام قوت تلاش مینماید با استفاده از ضعف رهبری حکومت وحدت ملی و ناکامی غنی در حکومت داری در مرحله بعدی در راس این محافل قرار گیرد.

دو محور اساسی در حال حاضر در شکل گرفتن است. محور مخالفان امریکا به دور کرزی و محور طرفداران امریکا به دور غنی . هرگاه این محورها شکل بگیرند کرزی در حالیکه نفس نزدیکی با امریکا را رد نمیکند تلاش خواهد کرد امریکایی ها را به انعطاف پذیری های بیشتر تشویق نموده در صورتیکه توافق ایران ، پاکستان ، روسیه و چین رابدست آورده بتواند به نحوی زمینه را برای کشیدن آرام و بی درد سر پای امریکا از باتلاق جنگ افغانستان مساعد سازد که امریکایی ها هم شاید با آن فرمول مخالفت نداشته باشند. اما در خط غنی جناح های تندرو زبانی، قومی و احزاب طرفدار برتری جویی قومی طوری در حال شکل گرفتن است که خطوط قرمز سازمانی حتا در نزد تند رو ترین کدرهای افغان ملت ، خلق ،پرچم ،حزب اسلامی، جمعیت و… در راه سیطره جویی قومی ذوب گردیده تلاش دارند هویت به اصطلاح برباد رفته دوره امیرعبدالرحمان خان و محمد هاشم خان را در حکومت دوباره احیا نمایند. اما حامد کرزی با آبدیدگی وتجربه که طی سالهای حکومتش در زدن و از صحنه کشیدن و بی اتفاق ساختن مخالفان و کار انفرادی با آنان کسب نموده با آغوش باز تمام افراد معامله گر ، سازش کار و روشنفکران بی خاصیت را  از هرقوم ،نژاد و منطقه می پذیرد وظاهرا تحت شعار های جذاب ملی گرایانه تلاش دارد در افق وسیع تر در رأس هویت برباد رفته خانواده درانی قرار گیرد. در این حال بازهم اختلافات غلجایی و درانی در قوم پشتون، اختلافات مراجع تقلید در مذهب تشیع و اختلافات قراأت وهابی ، سلفی،حنفی و… در میان مذهب سنی از تشکیل چنین اهرم  پرقدرت و سراسری جلوگیری میکند.

نگاهی به قدرت جذب کرزی و دفع غنی

حامد کرزی به دلایل گوناگون در این مرحله نظر به حریفش غنی پیشگام است. کرزی در طول حکومت داری خود برخلاف مخالفت آشکاری که درخارج با امریکا نشان میداد در داخل به آزادی بیان خیلی احترام میگذاشت و ژونالیستان را فوق العاده تشویق میکرد. تعداد نشرات چاپی ، صوتی و تصویری دوره کرزی در طول تاریخ افغانستان بینظیر است، حتی وزرای اطلاعات و فرهنگی که در دوره کرزی فکر میشد خیلی با آزادی بیان مخالف باشند با رسانه ها با احترام برخورد می کردند و هیچ ژورنالیست در دوره کرزی از طرف رهبری مورد تهدید و تخفیف قرار نگرفت  ونسلی از جوانان با جرأت اخلاقی در انتقاد و نقد از اجراأت دولت در جامعه سربلند کرد، درحالیکه دردوره غنی حتا ژورنالیست در اروپا در حضور رییس جمهور توسط محافظانش لت وکوب شد و نه تنها نشرات آزاد متوقف شد بلکه حتا نشرات دولتی انیس و هیواد و اصلاح نیز به شکلی از نظر تشکیلاتی و اداری کوچک شدند.

اگر کرزی بر امریکایی ها چیغ میزد و لی در برابر مردم خاموش بود برعکس غنی در داخل کشور چیغ میزند و لی در برابر خارجی ها خاموش است  و بالای مردم خود آنقدرچیغ میزند که اکنون چیغ های تاریخی غنی در شبکه های اجتماعی به یک طنز مبدل شده  درحالیکه برای ملاقات با وزیر خارجه امریکا  از ارگ وچوکی رییس جمهور به پایگاه هوایی امریکایی ها در بگرام میرود.

از نظر کارشناسان در شرایط کنونی کرزی در مسیر منافع ایالات متحده کاملا موفقانه حرکت میکند و هرروز به صفوف اهرم های متحدش افزوده میشود، درحالیکه برخلاف غنی با حرکات و فعالیت های احساساتی خود هرروز در داخل منزوی تر گردیده رابطه امریکا را با مردم سردتر میسازد. بیکاری در میان جوانان بیداد میکند، نفرت قومی و زبانی به حدی دامن زده میشود که از هرگوشه فریاد میکند، غنی وعبدالله راه شان را از متحدانشان جدا کرده اند، مبارزه با مواد مخدر اصلا فراموش شده و از تیتر رسانه ها افتاده ، قانون در مبارزه با فساد به تارعنکبوتی میماند که فاسدان بزرگ آن را پاره نموده مفسدین ضعیف را به پای میز عدالت میکشد، مراکز دهشت افگنان از پاکستان به بدخشان ، کنر ، نورستان و ولایات جنوبی انتقال یافته خانواده های رهبران طالبان از ترس حملات امریکا بر کویته علنا به کندهار انتقال یافته و در ساحه امن دولت افغانستان زندگی میکنند که در اینحال برای رهبران دهشت افگنان پناهگاه های مصون در افغانستان و  وبرای قرارگاه ها وآموزشگاه هایشان در پاکستان شرایط مصون مهیا گردیده است.

در عرصه سیاست خارجی:

وضعیت غم انگیزی در جریان است. رییس جمهور به عوض پذیرفتن وزیر خارجه امریکا در ارگ به پایگاه نظامی امریکا در بگرام برای ملاقات میرود،درحالیکه  وزیر خارجه امریکا در میدان هوایی راولپندی حتا مورد استقبال وزیر خارجه پاکستان قرار نمیگیرد. در میدان هوایی هندوستان حتا وزیر خارجه هندوستان به استقبال داکتر اشرف غنی نمیرود و فقط باتقدیم دسته گل توسط شخصی ازرییس جهور استقبال میشود. در ملاقات ها، داکتر غنی اولا با وزیر خارجه هند در دهلی ملاقات میکند و بعد به ملاقات صدراعظم رفته با صدر اعظم ، آنهم در تخت بام که در یک گوشه آن کوزه ای به چشم میخورد  دور از چشم وحضور هیات  همراهش ملاقات دو به دو مخفی می نماید و در ختم سفر اصلا اعلامیه مشترک دو کشور صادر نمیشود. همایون عزیزی برای افاده قبیله گرایی گروه زیر سقف با( کرته و ایزار) به قصر پادشاه هالند رفته اعتماد نامه اش را به موصوف تقدیم میکند. به هواپیمای معاون اول (برحال) رییس جمهور افغانستان قوای بین المللی اجازه نشست در خاک افغانستان نمیدهد. در چنین وضعیت دشوار که از یک طرف به تقابل حزب اسلامی با جمعیت دامن زده میشود،از طرف دیگر فشار حملات طالبان بر مواضع دولت افزایش چشمگیر یافته و چند هزار نیروی دهشت افگنان در بدخشان مستقر گردیده، از جنوب کشور پاکستان با  بلند بردن مالیات سه برابر بر کالاهای صادراتی افغانستان تعذیرات وضع میکند و از  شمال ازبکستان در انتقال کالاهای وارداتی افغانستان از چین مشکل تراشی میکندو از جانب دیگر تلفات غم انگیزی با انفجارات و انتحارات حمله بر اماکن مقدسه و عبادتگاه های اهل تشییه جان مردم را به لب رسانیده ،داکتر غنی و داکترعبدالله به دور شان دیوار های سمنتی شبیه زون سبز بغداد کشیده  بی تشویش از این وضعیت ناگوار از پلان های پنج ساله و چندین ساله در حالی به رسانه ها سخن میگویند که از عمر  حکومت تحمیلی شان فقط دوسال باقی مانده و در اجرای وظایف سالهای گذشته شان ناکام واز صفر قرضدار اند، معلوم نیست که برای این  چهار و پنج سال بعد از پایان کارشان به کدام محاسبه برنامه ریزی میکنند ،در حالیکه احتمال دارد اگر وضعیت شکل قانونی اختیار کند نظام بعدی بر تمام کارروای های ایشان از زاویه انتقادی نگاه نماید ویا براجرای آن خود را متعهد نداند.

وجه مشترک غنی و کرزی :

آنچه در غنی و کرزی مشترک میتوان یافت لحن و لهجه نرمشان در برابر رهبران پاکستان میباشد که این موضوع از معما های تاریخ است. وقتی امریکا میخواست بر مراکز دهشت افگنان در  پاکستان حمله کند حامد کرزی گفت : در صورت حمله امریکا بر پاکستان  در کنار پاکستان قرار خواهد گرفت . وقتی یک هزار مرمی بر کنر از طرف پاکستان شلیک شد حامد کرزی گفت: در آن طرف سرحد برادرانش زندگی میکنند و نمیخواهد بر آنها فیر کند. وقتی یوسف رضا گیلانی  در چنان شرایط بحرانی به کابل آمد میزش  در ارگ سیب باران شد و مورد استقبال گرم قرار گرفت و اینک بار دیگر وقتی ترامپ بر پاکستان فشار می آورد حامد کرزی میگوید : پاکستان و افغانستان برادران اند و بر استراتیژی ترامپ اعتراض مینماید. به همین سان داکتر غنی در ابتدای به قدرت رسیدنش مناسبات افغانستان و پاکستان را یک چانس بینظیر تاریخی وانمود کرده به چونی راحیل شریف در پاکستان برای ملاقات رفت و در کابل راحیل شریف را در حالی به ملاقات پذیرفت که به طور سمبولیک در دست راحیل شریف یک چوب به چشم میخورد. در مرحله بعدی هنگامیکه در سراسر افغانستان با حملات طالبان روزانه چندین افغان به خاک و خون میغلتد رییس جمهور غنی در برابراین  درخواست باجوه رییس ستاد ارتش پاکستان بی جواب میماند   که از وی می خواهد افسران افغانستان را برای آموزش به پاکستان بفرستد و از وی دعوت برای سفر به پاکستان نمود. و از جانبی غنی و کرزی هردو در برابر  پلان فوق العاده خطرناک کشیدن خط آهن از کاشغر به گوادر خموشی اختیار می نمایند وواکنش مناسب نشان نمیدهند . اینجاست که سوال پیدا میشود که این رهبران بخاطر چه مهر سکوت در برابر پاکستان بر لب دارند؟

خواب های طلایی:

به نظر میرسد غنی و کرزی بی توجه به این همه بحران ها فقط به فکر دوره بعدی انتخابات بوده در هرنوع شرایط میخواهند خودشان در راس قرار داشته باشند که حتی اختلاف اهرم ها هم با توجه این فکتور موقتی به نظر می رسد . غنی کرزی را زعیم ملی می خواند و کرزی غنی را به داخل ارگ رهنمایی کرد . اکنون آنان یکی از داخل دیوارهای سمنتی و دیگری از جوار سفارت امریکا در حالی مصروف برنامه ریزی به انتخابات آینده به نفع خودشان میباشند  که غنی  از ولایات صدای سربازان و افسرانی را( به اعتراف خودشان در رسانه ها) که بنابر عدم اکمال مواد اعاشه از مردم محل نان گدایی میکنند نمیشنود و به وضعیت کمیسیون انتخابات و شکایات انتخاباتی که حتی قبل از انتخابات دچار تشنج بوده و به مشکل جاری کشور تبدیل شده اند رسیدگی نمیکند یا نمیخواهد بکند. ولی بی توجه به این همه خونهایی که در اطراف و اکناف کشور از پکتیا تا کندهار ، هرات ، جوزجان ، فاریاب ، تخار و ننگرهار میریزد غنی و عبدالله در حصار دیوار های سمنتی نشسته با برنامه های توتاب ، تاپی ، کاسا و احداث پروژه جدید تونل سالنگ رویا پردازی های بلند پروازانه مینمایند، در حالیکه قلمرو حکومتداری شان را در شب به ساحه چنار های ارگ محدود ساخته اند پس از ساعت هشت شب از ساحه فروشگاه و مرادخانی و پل محمود خان حتا به موتر های تکسی اجازه نمیدهند از زیر دیوارهای ارگ عبور و مرور نمایند.

اما غنی و کرزی این صدای تاریخ را نمیشنوند که از دور دست ها در نیمه های شب از اطراف و اکناف شهر ازکوه های پغمان ، شکردره ،للندر ،ارغنده ،بندغازی ،تنگی غارو ، دشت بگرام و… به گوش میرسد که:

الا تابه غفلت نخسپی که نوم

حرام است برچشم سالار قوم

ویا

ای زبر دست زیر دست آزار

گرم تا کی بماند این بازار

دلتان را به این خانه گکانی کاریکتوری خوش نسازید و گوش دهید که از سکوت و خموشی قبل از طوفان خشم مردم این صدا از دهلیز خاموش زمان به گوش میرسد:

گفتم که سکوت از چه رو لالی و کور

فریاد بکش که زندگی رفته به گور

گفتا که خموش تا که زندانی زور

بهتر شنود ندای تاریخ ز دور

 

دل زند ه کنید تا بمیرد ناکام

این نظم سیاه… فقر در ظلمت شام

بر سر نکشد خزیده از بام به بام

خون دل پا برهنگان جام به جام

 

نابود کنید یاس را در دل خویش

کاین ظلمت درد گستر زار و پریش

محکوم به مرگ جاودانی است…بلی

شب خاک به سر زند چو روز آید پیش

شاهین آسمایی قهرمان دور ششم لیگ برتر فوتبال افغانستان شد

اکتبر 28, 2017

 

عقرب ۰۵, ۱۳۹۶

 

تیم فوتبال شاهین آسمایی نماینده زون مرکز

 

 

لیگ برتر فوتبال افغانستان، جمعه شب با قهرمانی تیم «شاهین آسمایی» نمایندۀ پایتخت افغانستان پایان یافت.

 

در دور نهایی این جام، تیم «د میوند اتلان» در رویارویی با زرد پوشان زون مرکز قرار گرفت و رقابت با نتیجۀ پر گول ۴-۳ به نفع شاهین آسمایی پایان یافت.

 

تیم شاهین که مدافع لقب قهرمانی این جام نیز بود، در نیمۀ نخست بازی توانست با نتیجۀ ۲-۰ پیشی کسب کند. اما تیم فوتبال د میوند اتلان در نیمه دوم از پا ننشسته و توانست پس از ختم ۹۰ دقیقۀ بازی، نتیجه را مساوی سازن و سرنوشت رقابت را به وقت اضافی بکشاند.

 

تیم فوتبال شاهین آسمایی در نیم ساعت وقت اضافی به دو گول دیگر دست یافت و نتیجه ۴-۲ شد، اما با اشتباه امان الله سرداری، مدافع تیم شاهین آسمایی، تیم فوتبال د میوند اتلان به یک گول دیگر نیز دست یافت.

 

 

 

تیم فوتبال شاهین آسمایی تا کنون چهار بار توانسته است به لقب قهرمانی لیگ برتر فوتبال افغانستان دست یابد.​

 

گول های تیم شاهین آسمایی را رضاالله یاری، انور اکیری، عمران ولی و حمید حبیبی به ثمر رسانیدند، حالانکه یار محمد ذکر خیل و امرالدین شریفی بازیکنان تیم د میوند اتلان، باز کنندگان دروازۀ تیم شاهین آسمایی بودند.

 

در رقابت نیمه نهایی به خاطر مشکلات و کشمکش های که در جریان بازی ایجاد شده بود، داوری رقابت نهایی لیگ برتر را نصرالله کریموف، داور تاجکستانی، به عهده داشت.

 

دور نیمه نهایی رقابت های لیگ برتر فوتبال افغانستان، برای نخستین بار شبانگاه در زیر نورافگن ها برگزار شد.

 

برای تماشای رقابت نهایی که حدود بیش از شش هزار نفر به شمول خانواده ها و کودکان شرکت کرده بودند، فرهاد دریا، آواز خوان معروف افغانستان، نیز هنرنمایی کرد

voa

 

 

 

 

ده راه برای به شکست درافتادن کشورها

اکتبر 25, 2017

درذیل ده عامل شکست کشور ها را میخوانید .بیایید ببینیم در افغانستان کدام عوامل شکست را به موازات این تحلیل میتوان مشاهده نمود، چه فکر میکنید ؟شاید همه ده عامل را!

***

 

دارون عجم‌اوغلو و جیمز رابینسون

 

برگردان: مصطفی بیغم

 

کشورها یک شبه شکست نمی‌خورند. بذر سرنگون‌شان در دل نهادهای سیاسی‌شان کاشته شده است

 

برخی کشورها شکست‌هایی چشم‌گیر را تجربه می‌کنند که با فروپاشی کلی همه نهادهای دولتی همراه است، همچون افغانستان پس از خروج شوروی و اعدام رئیس‌جمهور محمد نجیب‌الله از تیر چراغ برق، یا سیرالئون که طی یک دهه جنگ داخلی دولت آن به کلی مضمحل شد.

 

فرو‌پاشی بیشتر کشورها نه با فغان و شیون که با ناله و زاری همراه است. این کشورها نه در انفجار جنگ و خشونت که با ناتوانی مطلق خود در بهره‌گیری از پتانسیل عظیم جامعه برای رشد و محکوم‌کردن شهروندان‌شان به تحمل فقری مادام‌العمر شکست می‌خورند. این شکست تدریجی و فرسایشی، سطح زندگیِ بسیاری از کشورهای جنوب صحرای آفریقا، آسیا و امریکای لاتین را به سطحی بسیار پایین‌تر از غرب فرو کاسته است.

 

غم‌انگیز آن که این شکست‌ها از پیش طراحی‌شده ‌اند. این کشورها فرومی‌پاشند زیرا توسط آنچه نهادهای اقتصادی “بهره‌کش” می‌خوانیم‌شان، اداره می‌شوند. نهادهایی که با ایجاد زمین بازی کج و نامنصفانه و ربودن فرصت‌ها از شهروندان‌شان،‌‌ استعدادهای‌شان را تحلیل و انگیزه‌ها و اشتیاق‌شان به نوآوری را از بین می‌برند. این نهادها نه به اشتباه بلکه عامدانه مستقر شده‌اند و به هزینه جامعه برای انتفاع نخبگانی شکل گرفته‌اند که از بهره‌کشی—خواه به شکل مواد معدنی باارزش، کار اجباری یا انحصارات قانونی—فایده بسیار می‌برند. مسلماً این نخبگان از نهادهای سیاسی مستقر نیز بهره می‌برند و با اعمال قدرت، سیستم را به سوی منافع خود میل می‌دهند.

 

اما دولت‌هایی که بر پایه استثمار بنا شده‌اند به ناچار شکست می‌خورند، کل نظام فاسد را با خود به زیر می‌کشند و اغلب به تألمات بسیار منتهی می‌شوند. هرساله “شاخص کشورهای شکست‌خورده” آمار تأسف‌انگیز ناکامی دولت‌ها را در نقشه جهان به تصویر می‌کشد. در ادامه راهنمای ما برای ۱۰ راه رسیدن به شکست ارائه شده است.

 

 

 

 

 

کره شمالی: نبود حقوق مالکیت- 1

نهادهای اقتصادی کره‌شمالی مالکیت مردم را تقریباً ناممکن کرده‌اند؛ دولت همه چیز من‌جمله تقریباً همۀ منابع طبیعی و سرمایۀ کشور را در اختیار دارد. کشاورزی با مزارع اشتراکی سازمان‌دهی شده است. مردم نه برای خود بلکه برای حزبِ حاکمِ کارگرانِ کُره کار می‌کنند و بدین ترتیب انگیزه‌شان‌ برای کامیابی از بین می‌رود.

 

کره شمالی می‌تواند بسیار ثروتمندتر باشد. یافته‌های هیات اعزامی سازمان ملل در سال ۱۹۹۸ نشان داد که بسیاری از تراکتورها، کامیون‌ها و دیگر ماشین‌آلات کشاورزی استفاده یا تعمیر و نگهداری نشده بود. در آغاز دهه ۱۹۸۰ به کشاورزان اجازه داده شد که قطعات زمین کوچکی برای خودشان داشته باشند و محصول‌شان را بفروشند. اما با فقدان حقوق مالکیت در گسترۀ کشور حتی این هم انگیزه زیادی ایجاد نکرد. در سال ۲۰۰۹ حکومت واحد پول را ارزش‌گذاریِ مجدد کرد و به مردم اجازه تبدیل فقط ۱۰۰۰۰۰ تا ۱۵۰۰۰۰ واحد “وون” قدیمی به پول جدید را داد (این رقم حدوداً معادل ۳۵ تا ۴۰ دلار در بازار سیاه بود). کسانی که کار کرده و پول قدیمی را پس‌انداز کرده بودند، آن را بی‌ارزش یافتند.

 

کره شمالی نه تنها موفق به رشد اقتصادی نشد—درحالی‌که کره جنوبی سریعاً رشد می‌کرد—بلکه مردمانش به معنای واقعی کلمه از نشو و نما بازایستادند. مردمان به دام افتاده در چرخۀ تحلیل‌برنده کره شمالی نه تنها بسیار فقیرتر که به طور متوسط ۳ اینچ کوتاه‌تر از همسایگان جنوبی‌شان هستند ​​که در شش دهه گذشته با آنان قطع رابطه بوده‌اند.

 

 

ازبکستان کار اجباری-2

اعمال زور و اجبار مسیرِ حتمی ناکامی است. با این حال، تا همین اواخر (لااقل در گستره تاریخ بشر) اکثر اقتصادها بر اعمال زور و اجبار به کارگران استوار بودند—برده‌داری، نظام ارباب و رعیتی و دیگر اَشکالِ کار اجباری را در خاطر آورید. در واقع، فهرست استراتژی‌های به کار رفته برای واداشتن مردم به انجام آنچه نمی‌خواهند به درازای فهرست جوامعی است که به این استراتژی‌ها متکی‌اند. از روم باستان گرفته تا امریکای جنوبی، کار اجباری موجب عدم نوآوری و پیشرفت فن‌آوری بسیاری جوامع شده است.

 

ازبکستان مدرن نمونه کاملی است از آنچه این گذشته غم‌انگیز بدان شبیه بوده است. پنبه یکی از بزرگترین محصولات صادراتی ازبکستان است. در سپتامبر، همین‌که غوزه‌های پنبه برسند، مدارس از کودکان‌ خالی می‌شوند چرا که باید به اجبار محصولات را بچینند. به عوضِ آموزگاری، معلمان مامورِ گرفتنِ نیروی کار می‌شوند. بسته به سن‌شان، به کودکان سهمیه روزانه‌ای حدود ۲۰ تا ۶۰ کیلوگرم داده می‌شود. ذی‌نفعان اصلی این نظام، رئیس‌جمهور اسلام کریموف و هم‌دستانش هستند که تولید و فروش پنبه را کنترل می‌کنند. بازندگان نه تنها آن ۲ و ۷ دهم میلیون کودک‌اند که به جای مدرسه رفتن، مجبور به کار تحت شرایط مشقت‌بار مزارع پنبه می‌شوند، بلکه همه جامعه ازبک است که در گریز از فقر ناکام مانده‌اند. تا امروز، درآمد سرانه ازبکستان از پایین‌ترین مقدارش به هنگام فروپاشی شوروی، چندان بالاتر نرفته است—به جز درآمد خانواده کریموف که با تسلط‌شان بر اکتشاف داخلی نفت و گاز وضعیت خیلی خوبی دارند.

 

 

3- آفریقای جنوبی: زمین بازی کج و نامنصفانه

در سال ۱۹۰۴ صنایع معدنی آفریقای جنوبی نظامی طبقاتی برای مشاغل ایجاد کرد. از آن پس، تنها اروپایی‌ها می‌توانستند آهنگر، آجرساز، سازنده‌ دیگ بخار—اساساً هر کار حرفه‌ای یا مستلزم مهارت—شوند. این “میله رنگی”[۲]—عنوانی که اهالی آفریقای جنوبی بدان داده بودند—که در ۱۹۲۶ کُلِ اقتصاد را فراگرفت و تا دهه ۱۹۸۰ پا برجا ماند، همه فرصت‌های به‌کارگیری مهارت و استعداد را از کف سیاهان آفریقای جنوبی ربود. سیاهان محکوم بودند که به عنوان کارگرانی ساده و غیرماهر در معادن و مزارع کار کنند—با دستمزدهایی بسیار کم، تا برای نخبگان صاحب معادن و مزارع بسیار سودآور باشد. جای تعجب نیست که آفریقای جنوبی دوران آپارتاید، در بهبود سطح زندگی ۸۰ درصد از جمعیتش تقریباً به مدت یک قرن ناکام ماند. طی ۱۵ سال قبل از فروپاشی آپارتاید، اقتصاد آفریقای جنوبی منقبض شد. از سال ۱۹۹۴ و با روی کار آمدن دولتی دموکراتیک، اقتصاد همواره رشد داشته است.

 

 

 

 

 

 

4- مصر: مردان حریص

وقتی نخبگان اقتصاد را کنترل می‌کنند، اغلب از قدرت‌شان برای ایجاد انحصار و جلوگیری از ورود افراد و بنگاه‌های جدید بهره می‌گیرند. دستورِ کارِ مصر تحت سه دهه حکومت حسنی مبارک دقیقاً چنین بود. دولت و نظامیان، بخش وسیعی از اقتصاد را در اختیار داشتند—طبق برخی تخمین‌ها تا ۴۰ درصد. حتی هنگامی که سیاست “آزادسازی” را پیشه کردند، بخش‌های بزرگی از اقتصاد را در دستانِ دوستانِ مبارک و پسرش جمال خصوصی کردند. بازرگانان بزرگ نزدیک به رژیم، مانند احمد عز (آهن و فولاد)، خانواده ساویرس (چندرسانه‌ای، نوشیدنی‌ها‌ و مخابرات) و محمد نصیر (نوشیدنی‌ها و مخابرات) نه تنها از جانب دولت حفاظت می‌شدند بلکه قراردادهای دولتی و وام‌های کلان بانکی را بدون وثیقه دریافت می‌کردند.

 

این تجار بزرگ به “نهنگ” شهره بودند. سلطه کامل خودی‌های رژیم بر اقتصاد، سودی افسانه‌ای برای‌شان خلق کرد اما فرصت‌های انبوه مصریان را برای برون‌رفت از فقر سد کرد. در این بین، خانواده مبارک ثروتی عظیم، مطابق تخمین‌ها قریب ۷۰ میلیارد دلار روی هم انباشت.

 

5- اتریش وروسیه: نخبه گان سد راه فن آوری های نوین

فن‌آوری‌های نوین شدیداً مخل [نظم‌های شکل‌گرفته]‌اند. مدل‌های کسب‌وکار کهنه را کنار می‌زنند و سازمان‌ها و مهارت‌های موجود را بلااستفاده می‌کنند. فن‌آوری‌های نوین نه تنها درآمد و ثروت بلکه قدرت سیاسی را نیز بازتوزیع می‌کنند و این به نخبگان انگیزه زیادی برای تلاش جهت سد کردن راه پیشرفت می‌دهد. سدی که برای آن‌ها خوب اما برای جامعه بد است.

 

قرن ۱۹ را در نظر آورید که راه‌آهن در سراسر بریتانیا و ایالات متحده گسترش می‌یافت. وقتی پیشنهاد ساخت راه‌آهن پیشِ رویِ “فرانسیس اول” امپراتور اتریش گذاشته شد، او که هنوز در تسخیر شبح انقلاب ۱۷۸۹ فرانسه بود پاسخ داد: “نه، نه، ما را با آن کاری نیست، مباد انقلاب روی به مملکت‌مان کند.” مشابه همین رویداد را در روسیه تا دهه ۱۸۶۰ شاهدیم. با جلوگیری از ورود فن‌آوری‌های نوین، رژیم تزاری در امان ماند، دست‌کم تا مدتی. هم‌چنان‌که بریتانیا و ایالات متحده به سرعت رشد می‌کردند، اتریش و روسیه در این امر ناکام می‌ماندند. خطوط خود، نقّالِ این قصّه‌اند: در دهه ۱۸۴۰ قطار خیال بریتانیای کوچک به سوی ساخت راه‌آهنی با بیش از ۶۰۰۰ مایل تاخت، درحالی‌که در اقلیم کبیر روسیه تنها یک راه‌آهن در حرکت بود. حتی این خط ۱۷ مایلی هم که از سن‌پترزبورگ تا اقامت‌گاه امپراتوری تزار در تزارسکه سیلو[۳] و پافلوفسک[۴] در جریان بود، برای انتفاع مردم روسیه ساخته نشده بود.

 

 

6- سومالی: بی نظم و قانون

دولت متمرکز بانفوذ از لازمه‌های موفقیت اقتصاد است. بدون آن، هیچ امیدی به برقراری نظم، نظام حقوقی کارا، سازوکارهایی برای حل و فصل اختلافات و یا عرضه کالاهای عمومی اساسی وجود ندارد.

 

با این حال، بخش‌های بزرگی از جهان امروز هنوز هم زیر پای جوامع بدون دولت‌اند. گرچه کشورهایی چون سومالی یا کشور تازه‌تاسیس سودان جنوبی دولت‌هایی با رسمیت بین‌المللی دارند، در خارج از پایتخت‌های خود قدرت کمی اعمال می‌کنند، و شاید حتی اعمال نمی‌کنند. هر دو کشور در صدر جوامعی هستند که در طول تاریخ هیچ دولت متمرکزی نداشته و به طوایفی تقسیم شده‌اند که در آن‌ها تصمیمات با اجماع میان مردان بالغ گرفته می‌شد. هیچ طایفه‌ای قادر به تسلط و یا ایجاد مجموعه‌ای از قوانین و مقررات مورد پذیرش در سطح کشور نبود. هیچ جایگاه سیاسی، هیچ مدیری، هیچ مالیاتی، هیچ مخارج دولتی، هیچ پلیسی، هیچ وکیلی—به عبارت دیگر، هیچ دولتی—وجود نداشت.

 

این وضعیت در دوران استعمار سومالی همچنان دوام یافت، دورانی که بریتانیایی‌ها حتی قادر به جمع‌آوری مالیات ثابت سرانه، مالیات معمول مستعمرات آفریقایی‌شان، در این کشور نبودند. از زمان استقلال در سال ۱۹۶۰، تلاش‌هایی در جهت ایجاد یک دولت مرکزی بانفوذ صورت گرفت، برای مثال در طول دیکتاتوری محمد زیادباره. اما پس از گذشت بیش از پنج دهه، منصفانه و حتی آشکارا می‌توان گفت همه آن‌ها شکست خورده‌اند. این را قانون سومالی بنامیم: بدون دولت مرکزی، قانون و نظم نمی‌توان داشت؛ بدون نظم و قانون، اقتصاد واقعی نمی‌توان داشت؛ و بدون اقتصاد واقعی، کشور محکوم به شکست است.

 

 

7- کلمبیا: حکومت مرکزی ضعیف

کلمبیا سومالی نیست. با این وجود، دولت مرکزی توان یا تمایلی ندارد که کنترل خود را بر شاید نیمی از کشور اعمال کند که تحت نفوذ چریک‌های جناح چپ، شناخته‌ترین‌شان فارک[۵]، و به‌طور روزافزونی شبه‌نظامیان جناح راست درآمده است. شاید اربابان مواد مخدر بخواهند پنهان شوند، اما غایب بودن دولت در بخش وسیعی از کشور علاوه بر کمبود خدمات عمومی همچون راه و مراقبت‌های بهداشتی به فقدان حقوق مالکیت نهادینۀ خوش‌تعریف منتهی شده است.

 

هزاران روستایی کلمبیایی حق مالکیت “غیررسمی” یا “فاقد هرگونه اعتبار قانونی” دارند. اگر چه این امر مردم را از خرید و فروش زمین بازنمی‌دارد اما انگیزه‌های‌شان را برای سرمایه‌گذاری به تدریج ضعیف می‌کند—و عدم اطمینان نیز غالباً به خشونت منتهی می‌شود. برای مثال، طی دهه ۱۹۹۰ و اوایل دهه ۲۰۰۰ حدود ۵ میلیون هکتار از زمین‌های کلمبیا، نوعاً به زور سرنیزه مصادره شد. شرایط آن‌چنان بد شد که در سال ۱۹۹۷ دولت مرکزی به مقامات محلی اجازه داد معاملات زمین در مناطق روستایی را ممنوع کنند. نتیجه؟ بخش‌های زیادی از کلمبیا، به‌عوض پژمردگی در محنت فقر، از مشارکت در فعالیت‌های مدرن اقتصادی باز ماند و بدتر از آن در عمل معلوم شد که پناهگاه‌های مناسبی برای شورشیان مسلح و نیروهای شبه‌نظامی هر دو جناح چپ و راست هستند.

 

 

8- پرو: خدمات عمومی نامناسب

کالکا[۶] و در نزدیکی آن آکومایو[۷] دو شهرستان پرو در ارتفاعات کوه‌ها هستند. در هر دوی آن‌ها نوادگان کِچوآ-زبانِ[۸] اینکاها ساکنند که محصولات کشاورزی یکسانی پرورش می‌دهند. در عین حال آکومایو فقیرتر است و ساکنانش مصرفی حدود یک سوم کمتر از مصرف ساکنان کالکا دارند. مردم این را می‌دانند. در آکومایو، آنها از خارجیانِ پرجرات می‌پرسند: “نمی‌دانید مردم اینجا فقیرتر از کالکا هستند؟ چه چیز اینجا را می‌خواهید ببینید؟”

 

در واقع رسیدن به آکومایو از کوسکو[۹]، پایتخت منطقه‌ای[۱۰] و مرکز باستانی امپراتوری اینکا، بسیار دشوارتر است تا رسیدن به کالکا. جاده کالکا آسفالته است درحالی‌که جاده آکومایو احتیاج به تعمیر اساسی دارد. برای رسیدن به بالای آکومایو نیاز به اسب یا قاطر دارید—نه به جهت تفاوت‌های توپوگرافی، بلکه چون جاده آسفالته‌ای وجود ندارد. در بازارهای کالکا، ذرت و لوبیا را در برابر پول می‌فروشند، درحالی‌که در آکومایو همین محصولات را برای امرار معاش خودشان پرورش می‌دهند. نتیجتاً اهالی آکومایو یک سوم فقیرتر از اهالی کالکا هستند. زیرساخت‌ها اهمیت دارند.

 

 

9- بولیوی: بهره‌کشی سیاسی

بولیوی تاریخی طولانی در به کارگیری نهادهای بهره‌کش دارد که قدمتش به دوران اسپانیایی‌ها بازمی‌گردد—تاریخی که در طی سالیان خشم و تنفر به بار آورده است. در ۱۹۵۲ بولیوی یک‌پارچه در برابر نخبگان سنتی صاحب زمین و معادن به‌پاخاست. رهبران این انقلاب بیشتر شهرنشینان بیرون از قدرت و دایره حمایت‌های رژیم قبلی بودند. انقلابیون که به قدرت رسیدند، بیشتر زمین‌ها و معادن را مصادره کردند و حزبی سیاسی تشکیل دادند، جنبش ملی انقلابی (MNR). در ابتدا، در نتیجه این مصادره منابع، نابرابری همزمان با اجرای اصلاحات آموزشی MNR به شدت کاهش یافت. اما MNR دولتی تک حزبی شکل داد و کم‌کم آن دسته حقوق سیاسی را که خود در ۱۹۵۲ عرضه کرده بود، لغو کرد. در اواخر دهه ۱۹۶۰ نابرابری عملاً بیشتر از آن شد که قبل از انقلاب بود.

 

برای توده عظیم روستاییان بولیوی، فقط نخبه‌ای جانشین نخبۀ دیگری شده بود، آنچه جامعه‌شناس آلمانی روبرت میشل[۱۱] “قانون آهنین الیگارشی” نام نهاده است. روستاییان هنوز هم حقوق مالکیت نامطمئنی دارند و هنوز هم مجبورند رای خود را برای دسترسی به زمین، اعتبار یا کار بفروشند. تفاوت اصلی این است که به‌جای مالکان سنتی این خدمات را به MNR ارائه می‌دهند.

 

 

10- سیرالئون: جنگ بر سر غنایم

بهره‌کشی شدید، بی‌ثباتی و شکست به بار می‌آورد چراکه، مطابق با قانون آهنین الیگارشی، دیگران را برمی‌انگیزاند تا نخبگان موجود را خلع کنند و کنترل امور را به دست گیرند.

 

دقیقاً چنین اتفاقی در سیرالئون افتاد. سیاکا استیونس[۱۲] و حزب کنگره تمام مردم[۱۳] (APC) این کشور را از ۱۹۶۷ تا ۱۹۸۵ همچون ملک شخصی خود اداره کردند. از زمان پا پس کشیدن استیونس و واگذاری قدرت سرکوبگرش به دست‌پرورده خود جوزف مومو[۱۴] که فقط به غارتگری ادامه داد، تغییرات اندکی رخ داده است.

 

مشکل این است که این نوع بهره‌کشی نارضایتی‌های عمیق و نزاع‌هایی بر سر قدرت برای به چنگ آوردن غنائم به بار می‌آورد. در مارس ۱۹۹۱ جبهه متحد انقلابی به رهبری فودی سانکوه[۱۵] با حمایت و به احتمال زیاد دستور دیکتاتور لیبریایی، چارلز تیلور[۱۶] وارد سیرالئون شد و کشور را به یک دهه جنگ داخلی باطل و وحشیانه کشاند. سانکوه و تیلور تنها شیفته یک چیز بودند: قدرت، که با استفاده از آن می‌توانستند به غارت الماس و دیگر چیزها دست زنند. وجود رژیم استیونس و APC بود که به آنان امکان می‌داد چنین کنند. کشور خیلی زود به آشوب کشیده شد، با جنگی داخلی که زندگی حدود ۱ درصد از جمعیت را گرفت و افراد بی‌شماری را قطع عضو کرد. دولت و نهادهای سیرالئون کاملاً فروپاشیدند. تا سال ۱۹۹۱، درآمد دولت از ۱۵ درصد درآمد ملی عملاً به صفر رسید. به عبارت دیگر، دولت چنان شکست نخورد که کاملاً نابود شود.

 

 

پانوشت‌ها:

[۱] برگرفته از Foreign Policy، ۱۸ ژوئن ۲۰۱۲، قابل دستیابی در

http://www.foreignpolicy.com/articles/2012/06/18/10_reasons_countries_fall_apart

[2] color bar

[3] Tsarskoe Selo

[4] Pavlovsk

[5] FARC

[6] Calca

[7] Acomayo

[8] Quechua-speaking

[9] Cusco

[10] regional capital

[11] Robert Michels

[12] Siaka Stevens

[13] All People’s Congress

[14] Joseph Momoh

[15] Foday Sankoh

[16] Charles Taylor

من وموش و ویرانه پیرزن

اکتبر 21, 2017

 

 

یکی گربه در خانهٔ زال بود

که برگشته ایام و بدحال بود

دوان شد به مهمان سرای امیر

غلامان سلطان زدندش به تیر

چکان خونش از استخوان، می‌دوید

همی گفت و از هول جان می‌دوید

اگر جستم از دست این تیر زن

من و موش و ویرانهٔ پیرزن

نیرزد عسل، جان من، زخم نیش

قناعت نکوتر به دوشاب خویش

خداوند از آن بنده خرسند نیست

که راضی به قسم خداوند نیست

سعدی

مهاجران سرگردان وبی خانمان و نکوور

اکتبر 18, 2017

 

از هر ده نفر بی خانمان در ونکوور، دو نفر شاغل هستند

اکتبر 3, 2017

هوممم

شاغل بودن دیگر تضمینی برای داشتن سرپناه مناسب در ونکوور محسوب نمی شود.

 

تازه ترین گزارشی که در مناطق مختلف ونکوور تهیه شده نشان می دهد از هر دو نفر بی خانمان در ونکوور، دو نفر شاغل هستند

 

در این گزارش 346 فرد بی خانمان عنوان کرده اند شغل نیمه وقت دارند وحتی 122 نفر دیگر از آنها تاکید کرده اند به طور تمام وقت کار می کنند ولی هنوز مسکن مناسب ندارند.

 

در این نظرسنجی از 3605 نفر درباره شرایط زندگی شان سوال شده بودو به این ترتیب 21 درصد از آنها را افراد شاغل تشکیل می دهند.

 

این افراد دلایل بی خانمان بودن خود را اجاره بهای سنگین در شهر ، عدم درآمد کافی و نبود خانه  استیجاری کافی در سطح شهر عنوان کرده اند.

 

تعداد افراد بی خانمان در تمامی مناطق ونکوور بزرگ بجز نورث شور طی سالهای اخیر افزایش داشته است . این افزایش بنی 19 درصد در برنابی تا 142 درصد در وایت راک و دلتا متغیر است  .از نطر تعداد هم در ونکوور 335 و در سوری 199 نفر به تعداد آنها در بین سالهای 2014 تا 2017 اضافه شده است.

 

گرگ مور شهردار پورت کوکیتلام و مایک کلی شهردار پورت مودی هر دو تاکید می کنند اکثر افراد بی خانمان در این دو شهر از جای دیگری نیامده اند و در این نظر سنجی نیمی از آنها عنوان کرده اند  10 سال یا بیشتر است که در این شهرها زندگی می کنند و بنا به شرایط سخت اقتصادی بی خانمان شده اند

Ironia.ca

موضعگیری های  ضدونقیض زمامداران روی صحنه و پشت صحنه افغانستان

اکتبر 8, 2017

 

نوشته: محمد داود سیاووش

در این لحظاتی که پس از سالها قطب نمای سیاست مسیر حرکت مخالف اسلام آباد را در ارتباط آنکشور با واشنگتن نشان میدهد و با ستراتیژی جدید ترامپ منطقه از جا تکان خورده است، در دولت افغانستان  سیاستمداران روی صحنه و موج سواران  پشت صحنه با اظهارات ضد و نقیض این مسیر را از داخل افغانستان سبوتاژ می کنند.

راکتباران پایگاه هوایی کابل به پیشواز ورود جیمز متیس و سکرتر جنرال ناتو و اخلال سفر دکتر عبدالله در رفتن به افتتاح نمایشگاه دهلی قویترین پیامی بود که نظامیان پاکستان از هژمونی شان در دولت افغانستان به گوش امریکا رساندند. ایالات متحده که از این نمایش قدرت اسلام آباد در کابل تکان خورده بود ، پس از رفتن متیس به واشنگتن سیاست فعال تحقق ستراتیژی جدید ترامپ را در منطقه در پیش گرفت. اما برخلاف این ایقاض و هشداری که از اسلام آباد واشنگتن را بیدار کرد در کابل زمامداران به رسم پهلوان زنده خوش است آن راکتباران را نادیده گرفته حتا در روزی که پایگاه هوایی کابل در استقبال متیس راکتباران شد رییس جمهور غنی از دادن جواب مثبت واضح به تقاضای ترامپ مبنی بر بستن دفتر قطر در حالی طفره رفت که صدای انفجارات را در حضور متیس و سکرتر جنرال ناتو در کنفرانس خبری می شنید و بلافاصله در حالیکه ولسوالی های ولایت ننگرهار توسط قوای پاکستان راکتباران می شد رییس جمهور غنی با پذیرش سفر قمر باجوه لوی درستیزیا رییس ارتش پاکستان به کابل در پایان آن ملاقات دعوت سفر به پاکستان را قبول کرده گفت: فضای اعتماد در میان کابل و اسلام آباد به وجود آمده است. در حالیکه همزمان با این اظهارات شورای امنیت پاکستان به زعم خودشان کشمیر و افغانستان را برای اسلام آباد با اهمیت قلمداد نمودند  و جالب تر از همه اینکه دفتر رییس جمهور در واکنش به بسته شدن دفتر طالبان در قطر تلویحاً در رد این تقاضا گفت:  تمرکز بالای کسانی است که در میدان می جنگند و دفاتری که در خارج استند غیر مؤثر می باشند و متعاقب آن حکمتیار مخالفتش را با بسته شدن دفتر قطر ابراز کرد.

پاکستان با توجه به چنین وضعیت پایش را از گلیم اش دراز تر نموده حتا وزیر خارجه آنکشور از کمک به جهاد و مخالفت با شوروی در زمان حمله شوروی به افغانستان اظهار ندامت کرده همکاری پاکستان را با امریکا در آنزمان یک اشتباه خواند.

جالب ترین بخش  نرمش موضعگیری رییس جمهور غنی در این وضعیت ، خموشی رییس جمهور به تقاضای لوی درستیز پاکستان مبنی بر اعزام نیروهای نظامی افغان به خاطر تعلیم و تربیه به آنکشور می باشد که اکنون حتا افراد بیسواد و عامی و عادی در خیابان های پایتخت از همدیگر می پرسند که چرا رییس جمهور غنی به جواب این تقاضای باجوه نگفت: لطفاً بجای کمک به آموزش افسران نظامی افغانستان به کشور ما انفجاری و انتحاری نفرستید. و باز رییس جمهور در حالیکه راکتباران پاکستان بر ننگرهار جریان داشت چرا دعوت باجوه را برای سفر به پاکستان قبول کرد؟

در حالیکه ستراتیژی جدید ترامپ پاکستان را از داخل به لرزه آورده و حتا دیپلومات های ورزیده یی چون  حسین حقانی بر سیاست موجود پاکستان انتقاد می نمایند و منابع رسمی آنکشور ارتباط 37 عضو پارلمان آنکشور  با دهشت افگنان  را افشا می کند و آصف غفور سخنگوی اردوی پاکستان به داشتن ارتباط آی اس آی با دهشت افگنان اعتراف می کند و همزمان دانفور رییس ستاد ارتش امریکا از ارتباط آی اس آی با دهشت افگنان پرده بی می دارد و از موجودیت اسنادی در جلسه کنگرس  امریکا سخن گفته میشود که از ارتباط روسیه وایران با طالبان پرده برمیدارد واز جانبی  وزیر خارجه پاکستان می گوید که امریکا جنگ افغانستان را باخته و  حکومت کابل فاسد است و افسران افغان را متهم به فروش جنگ افزار به طالبان می کند، در همین حال از پشت جبهه حکومت وحدت ملی حامد کرزی صدا می کند که: «افغانستان او پاکستان دوه غبرگ ورونه دی» و خواهان تحکیم روابط نیک با پاکستان شده و اینطرف رییس جمهور غنی میخواهد به پاکستان سفر کند در حالیکه رییس حزب خیبر پشتونخوا حمایت از طالبان را افتخارش می داند و باز کرزی در حالی پاکستان و افغانستان را برادران می خواند که  از طرف دیگر خواهان رهبری هند بر منطقه می شود، در حالیکه وزیر خارجه پاکستان نرندرا مودی صدراعظم هند را تروریست میخواند.

این سخنان ضد و نقیض  رهبران روی صحنه و پشت صحنه دولت افغانستان نشان میدهد که واقعاً رییس جمهور غنی بنابر فشار های وضعیت کنونی از نظر خودش دشوارترین کار جهان را انجام می دهد و تا آن حد تحت فشار قرار دارد که سخنانش را در مبرم ترین مسأله سرنوشت ساز کشور یعنی کار با متحدان و رقبا ضد و نقیض ادا میکند وحامد کرزی رهبر پشت پرده میخواهد منافع ملی افغانستان را فدای اختلافات شخصی اش با امریکا نماید.

آنچه ناگفته می ماند اینکه چرا زمامداران روی صحنه چون دکتر غنی و پشت صحنه چون کرزی از احداث راه آهن کاشغر-گوادر اظهار نگرانی نمیکنند در حالیکه با تحقق آن برنامه افغانستان به قول معروف  عملأ به پس خانه پاکستان مبدل شده از نظر جیواکونومیک به قلعه متروکی مبدل می شود که پروژه های کاسا، توتاپ، تاپی… را باید به طاق نسیان بگذارد.

منافع ملی چه حکم میکند؟

  • باید دولتمردان روی صحنه و پشت صحنه افغانستان از اظهارات ضد و نقیض در رابطه به خطوط  سرنوشت ساز منطقوی پرهیز کنند  و مطابق منافع ملی در مسایل موضعگیری نمایند.
  • دستگاه دیپلوماسی دولت افغانستان فعال گردد، در مقابل حملات لفظی خواجه حافظ نقش دفاعی وزارت خارجه افغانستان اصلا محسوس نیست واصلا فهمیده نمیشود که افغانستان وزارت خانه به نام وزارت خارجه داشته باشد.
  • دولتمردان روی صحنه وپشت صحنه در قبال  پروژه راه آهن گوادر-کاشغر مخالفت شدید خود را ابراز داشته با ایالات متحده در این  رابطه همصدا شوند.
  • با متیس وزیردفاع و تیلرسون وزیرخارجه ایالات متحده که عنقریب پیام های قوی ترامپ را به رهبران اسلام آباد گوشزد می کنند  دولتمردان روی صحنه وپشت صحنه  افغانستان همصدا شده سیاست های کشور را در راستای نزدیکی به هند و ایالات متحده طوری تنظیم کنند که پاکستان از مداخله در امور داخلی افغانستان صرفنظر نموده و  کشورهای همسایه افغانستان را به صفت یک کشور دارای حاکمیت ملی و تمامیت ارضی به رسمیت بشناسند.
  • هرگاه کشوری چون بلوچستان تشکیل شود از یکطرف افغانستان به بحر راه پیدا میکند و مسیر انتقال اموال آسیای میانه به بحر از طریق افغانستان صورت میگیرد واز جانبی افغانستان در رأس مثلث کشورهای ایران-پاکستان طوری قرار میگیرد که پاکستان به انزوا رفته، هیچگاه  افکار عمق ستراتیژیک و هژمونی بر افغانستان  وبه قدرت رساندن یک دولت ضعیف ودست نشانده  در کابل  در مخیله اش خطور نمیکند.
  • از تبلیغات گروههای وابسته به حامد کرزی، لابی های پاکستان و ستون پنجمی ها بر ضد ستراتیژی ترامپ در رابطه به آوردن فشار بر پاکستان در رسانه های شخصی و دولتی افغانستان و نشرات بی بی سی و صدای امریکا جلوگیری شود.
  • این سوال از وزیر خارجه پاکستان پرسیده شد، در حالیکه پاکستان ادعا مینماید بر طالبان نفوذ ندارد کنفرانس عمان را چگونه به اشتراک طالبان در آینده دایر خواهد کرد.

 

آنچه سوال بر انگیزست اینکه اگر در کندهار به قوای هوایی افغانستان طیارات بلک هاک از طرف ایالات متحده کمک می شود و جنرال نیکلسون در حمایت از قوای مسلح افغانستان صحبت می کند، چگونه در کوه صافی طیاراتی که از بگرام به کابل در حرکت اند کانتینر مواد لوژستیکی را سقوط میدهند یا  از آنها سقوط میکند؟

از جانب دیگر در حالیکه طالبان و داعش در کندهار در آستانه وحدت با هم قرار دارند چگونه مناطق قوش تیپه و درزاب بدست داعش می افتد ، در تخار طالبان به شهرک سازی می پردازند و قوماندان پولیس بدخشان از سرکوب خارجی ها در وردوج اظهار عجز و ناتوانی می کند؟

آنچه خیلی شگفت انگیزست اینکه ، در حالیکه هنگام تسلیمی طیارات بلک هاک در پایگاه هوایی کندهار رییس جمهور غنی و جنرال نیکلسون از شکست طالبان  در جنگ سخن میگویند و در مقابل سخنگوی طالبان از  مقابله با تخنیک پیشرفته نظامی امریکا در افغانستان ابرازنظر میکند، رییس جمهور پیشین حامد کرزی در چنین وضعیت نازک میگوید: زمان شکست طالبان گذشته است!