نگاهی به اعترافات زلمی خلیلزاد در کتاب «فرستاده» – قسمت دوم

اوت 24, 2016

تتبع ونگارش : داود سیاووش
قسمت دوم
پاکستان مانع تشکیل دولت مؤقت:
در حالیکه اکثریت کارشناسان پس از سال 71 مدعی اند که گویا اتحاد جنبش و شورای نظار و حزب وحدت مانع تشکیل دولت مؤقت شد، خلیلزاد از رازی پرده بر می دارد که بر مبنای آن با توجه به عدم رضایت دولت پاکستان از تشکیل دولت مؤقت ایالات متحده بخاطر جلوگیری از بروز بحران روابط آن کشور با پاکستان تشکیل دولت مؤقت را کنار می گذارد.
«در جریان نشست هایم در پاکستان رابرت اوکلی سفیر جدید امریکا به ارماکاست پیامی فرستاد .اوکلی گزارش داد که نظامیان پاکستانی و متحدین اسلام گرای آنها در مقاومت افغانستان نگران تشکیل یک دولت موقت استند. باور دارم که اوکلی و میلتون بردن رییس دفتر سیا در پاکستان با ویلیم ویبستر رییس سازمان سیا تماس گرفته و استدلال کرده بودند که رابطه امریکا با پاکستان به مراتب مهمتر از آنست که بر سر روند سیاسی افغانستان آسیب ببیند…
وقتی روشن شد که شوروی عقب نشینی میکند ایالات متحده نتوانست تصمیم به موقع بگیرد ما در تشکیل دولت فراگیر انتقالی ناکام شدیم.» (ص 62-64)

برجسته شدن نقش کرزی و پایین آوردن نقش ظاهر شاه با انداختن چادر به سر ظاهر شاه:
خلیلزاد می نویسد:
«همزمان کرزی و دیگر تبعید شدگان برای برگزاری نشست اپوزیسیون در فرانکفورت کارهایی انجام داده بودند، طالبان که نگران تلاشهای فزاینده اپوزیسیون شده بودند به صورت وحشیانه انتقام گیری کردند، طالبان در جولای 1999 پدر پیر کرزی را در روز روشن… کشتند.» (ص 89)

خلیلزاد از شاه در مقام پتره گر دعوت میکند:
«من در تابستان 1999 بار دیگر به روم به دیدار ظاهر شاه رفتم او راه تشویق کردم که پتره گر افغانستان شود… شاه اول از این قیاس خوشش نیامد مقایسه بین نقش او و یک پتره گر کارگر طبقه پایین جامعه برایش سخت بود سرانجام این مفهوم را پذیرفت و توافق کرد که مجموعه یی از افغانهای تبعیدی را در روم ریاست کند.» (ص 89)
ظاهر شاه توهین میشود:
«سرانجام در کنفرانس نومبر 1999 دهها نماینده برجسته شامل تکنوکرات ها، مقامهای پیشین، فرماندهان و دیگران تبعید شدگان (در کنفرانس) شرکت کردند، ظاهرشاه همینکه به جایگاه رفت (گفت) که به دنبال هیچ نقشی برای خود نیست، او فقط میخواست که به عنوان یک بنیانگذار خدمت کند تا این جلسه (کالیفرنیا) پایان موفقیت آمیز داشته باشد، در همان موقع یکی از نمایندگان زن بلند شد و چادرش را بر سر شاه انداخت… اهمیتش در آن بود که شاه باید (مرد باشد، شجاع باشد و مبارزه کند یا چادر بپوشد و فقط زن باشد)… کنفرانس اگر چه برای افغانها اهمیت داشت اما در واشنگتن توجه کمی جلب کرد.» (ص 90)

خلیلزاد ارتباط کرزی را با ائتلاف شمال تسهیل میکند:
«اگر چه ائتلاف شمال به صورت مستقیم در کنفرانس حضور نداشت اما احمد شاه مسعود و عبدالله عبدالله وزیر خارجه آنها از این ابتکار اعلام حمایت کردند. من به کرزی و تیمش با گرفتن ویزا کمک کردم که از راه ازبکستان برود و با ائتلاف شمال وارد تماس شود.» (ص 90)

وزارت خارجه امریکا طالبان را حامی تروریزم نمیدانست:

خلیلزاد مینویسد:
«در جبهه افغانستان تا این وقت دیگر روشن شده بود که القاعده تهدید جدی را متوجه ما کرده است، اما با وجود ارتباط آشکار بین طالبان و القاعده هیچ اجماع نظری شکل نگرفت که با رژیم طالبان چه برخوردی صورت گیرد، وزارت خارجه، افغانستان را حتا به عنوان دولت حامی تروریزم مشخص نکرده بود. برنامه امریکا در دولت کلینتون در قبال طالبان عمدتاً روی مسایل غیر متجانس اجرایی مانند تولید مواد مخدر، حقوق زنان، آزادی مذهبی و دیگر نگرانی های حقوق بشر بود، رایس مسأله را به یک گروه کاری به رهبری کلارک واگذار کرد که من شرکت کننده منظم آن بودم. کلارک که مأمور معتمد به نفس بود با سطح فوریت غیر معمول به مسأله تروریزم پرداخت… کلارک توصیه های خوبی برای تشدید مبارزه علیه القاعده ارایه کرد که اصولاً شامل زدن اهدافی در افغانستان بود، گروه کلارک بر سر گزینه های گوناگونی بحث کرد: استقرار دارایی های اطلاعاتی و نظامی در آسیای مرکزی، استفاده از هواپیما های بدون سرنشین برای زدن اهدافی در افغانستان، افزایش فشار ها علیه طالبان برای بریدن از القاعده و کار با ائتلاف شمال.
ماهیت کار ما تولید دو چیز بود پیش نویس فرمان امنیت ملی ریاست جمهوری در مورد القاعده و ستراتیژی چند ساله برای رسیدگی به مخفیگاه های تروریستی در افغانستان.» (ص 102)

ارزیابی شخصی خلیلزاد ازتاریخ افغانستان و مشوره آن به قصر سفید:
در اینجا نظریات قومی خلیلزاد بار دیگر با ماموران امریکا در مقابله قرار میگیرد.در حالیکه سایر مقامات تمایل به ائتلاف شمال داشتند خلیلزاد از سه سده حاکمیت پشتون ها وادامه آن سخن میگوید.
خلیلزاد می نویسد:
«مطالعات من از تاریخ افغانستان به من میگفت که باید یگ گروه اپوزیسیون با بنیاد های وسیع برای جایگزین کردن طالبان ایجاد کنیم، نمیتوانستم تنها به ائتلاف شمال اتکاء کنم، پشتون ها بزرگترین گروه قومی در افغانستان از قرن هفدهم نیروی سیاسی مسلط بوده اند، تقریباً همه رهبران افغان در سه سده گذشته پشتون بوده اند، من نگران آن بودم که تمایل عمده ایالات متحده به جانب ائتلاف شمال تلاش ها برای بسیج اپوزیسیون پشتون را به تحلیل ببرد چون طالبان خود اصولاً با حمایت پشتون ها به قدرت آمده بودند… گرچه رایس با ترجیح من با ایجاد مقاومتی با بنیاد وسیع علیه طالبان موافقت کرد دیگران در روند بین سازمانی چندان اشتیاقی نداشتند البته آنها مخالفت همکاری پشتون ها نبودند بلکه با افزایش تهدید القاعده آنها ائتلاف شمال را توانمند ترین گروه برای مهار القاعده میدانستند، آنها شک داشتند که اپوزیسیون پشتون قابلیت و همبستگی لازم برای ایجاد چالش مؤثر داشته باشد، آنها همچنان میترسیدند که تلاش برای دسترسی به پشتون ها همکاری امریکا را با ائتلاف شمال با مشکل و تأخیر مواجه خواهد ساخت.» (ص 105)

روایت معیاری کارشناسان سیا از افغانستان:
در حالیکه کارشناسان سیا افغانستان را کشوری که هرگز دولت کار آمد نداشته میدانند وآن را ترکیبی از قبایل واقوامی ارزیابی میکنند که کمتر وفاداری به حکومت مرکزی دارند .خلیلزاد در مخالفت به آن استدلال میکند که افغانستان گویا یوگوسلاویا نیست وباز هم از مشت آهنین استبداد عبدالرحمن خان به عنوان بهترین الگو نام میبرد که چگونه گروه های به نوشته موصوف متمرد را سرکوب کرد.اینکه خلیلزاد در چه حالت وبرای چه وضعیت از ساطور عبالرحمن خان درمهد دموکراسی ودر قصرسفید با افتخار یاد میکند جای تعجب میباشد.برای روشن شدن کارنامه های عبدالرحمن خان کافیست اشاره شود که عبدالرحمن خان برای اداره کشورعلاوه بر زندان های پایتخت وولایات سیاه چاه های کابل وهرات با اقسام شکنجه های وحشتناک چون کنده، ولچک، غره بغرا، زولانه ، قین وفانه ، تیل داغ ، قطع اعضا، بیدار خوابی دادن ، کورکردن ، برچه پک ،چاندماری، غرغره ، ذبح کردن ، سنگ سار ، به توپ بستن ، توسط درخت پاره کردن داشت که حتا نوشتن نام آن انسان را به وحشت می اندازد. معلوم نیست خلیلزاد این فصل های تاریخ را نخوانده ویا میخواهد اداره بوش را به صفت عبدالرحمن خان دوم در قرن بیست وارد افغانستان سازد.در اینجا باز هم دیده میشود که اگر این نماینده امریکا یک امریکایی اروپایی یا افریقایی تبار میبود هرگز افغانستان به این سرنوشت دچار نمیشد.
خلیلزاد می نویسد:
«روایت معیاری در میان کارشناسان (سازمان سیا) این بود که افغانستان هرگز دولتی کارآمد نداشته و کشور به طور کلی ترکیبی از قبایل است و اینکه گروه های قومی کمترین وفاداری به ملت دارند، من به رییس جمهوری گفتم که روایت سیا خیلی هم درست نیست توضیح دادم که حتا در دوره هایی که جنگ داخلی کشور را به تجزیه تهدید کرده بود هویت ملی افغانی گروههای گوناگون قومی را یکجا کرده بود. اینجا یوگوسلاویا نیست که جوامع بخواهند در کشور های مجزا زندگی کنند… توضیح دادم که افغانستان در قرن های 19 و بیستم از کابل اداره میشد گاهی توسط دولت مرکزی نسبتاً قدرتمند و گاهی هم توسط دولت ملی که از طریق رهبران محلی حاکمیت میکرد، اواخر قرن نزدهم اوج قدرت مرکزی بود این زمانی بود که عبدالرحمن خان (امیر آهنین) خود را بالاترین مقام مذهبی ملت اعلام کرد و ارتش خود را مستقر کرد تا نظم را میان گروه های متمرد قبیلوی و مذهبی بر قرار کند. من تاریخ موفق دولت رو به گسترش و ملت سازی افغانستان را از 1929 تا اشغال شوروی در 1979 توضیح دادم… رییس جمهور سوال گنده یی پرسید که در ذهنش بود. در جهان اسلام چه مشکلی وجود داشته است؟ چرا گروههای تروریستی مثل القاعده ظهور کرده است؟… من با گفتن این موضوع به رییس جمهور که جهان اسلام با بحران تمدن مواجه است به پاسخ دادن شروع کردم. مسلمانان از درک این مسأله عاجز اند که چگونه تمدن آنها از شکوهی که در قرن پانزدهم داشت و امپراطوری های اسلامی از اسپانیا در غرب تا هند مدرن در شرق حاکمیت داشتند و تمدن اسلامی در زمینه آموزش، توسعه، دانش و فلسفه جهان را رهبری میکرد سقوط کرد گفتم (تمدن رو به رشد بود) رییس جمهور که گمان میکرد که من اغراق میکنم به شوخی سخنان من را قطع کرد و گفت:(خُب راستی زل!)» (ص 114)
اعتماد بوش به خلیلزاد:
در این حال به نظر میرسد بوش مانند مرد نا بینا دست به دست کسی به عنوان مشاور داده که امریکا را به عوض راه به سوی چاه میبرد که باتلاق جنگ افغانستان میباشد.
خلیلزاد تا آن حد نزد بوش از اعتبار برخوردار بود که باری به نوشته خلیلزاد بوش رو به خانمش لورا کرده گفت:
«بوش رو به سوی لورا بوش کرد و ادامه داد این کسیکه در باره اش با تو حرف میزدم همه افغانستان به او زنگ میزنند (اشاره بوش به خود خلیلزاد)» (ص 118)
خلیلزاد در تائید این اعتماد می نویسد:
«با دیدن روابط من آنها در مورد استثنایی قایل شدند، این مسوولیت من شد که به رییس جمهوری کمک کنم که اوضاع را از یک کانال مجزا از فلتر های معمول وزارت خارجه، پنتاگون و سیا نظارت کند.» (ص 118)
بقیه در آینده

نگاهی به اعترافات زلمی خلیلزاد در کتاب «فرستاده»

اوت 23, 2016

فرستاده

نوشته داود سیاووش
حتا یکروز پیش از مطالعه کتاب «فرستاده» نوشته زلمی خلیلزاد ،نماینده و سفیر پیشین ایالات متحده در افغانستان ،نگارنده چنان تصور میکرد که پس از حمله 11 سپتمبر بربرج های تجارت جهانی، سیاست های امریکا در رابطه به افغانستان را شاید بورد یا بیورویی مشتمل بر کارشناسان ارشد و سیاستمداران کار کشته امریکا منجمله رؤسای جمهور بازنشسته چون فورد، کارتر،ریگن، کلینتون، بوش پدر و وزرای خارجه با تجربه و بازنشسته یی چون هنری کسینجر، شولتز، مادلین اولبرایت و… همآهنگ ساخته توسط وزارت خارجه و شورای امنیت امریکا به منصه اجرا گذاشته میشود؛ اما مطالعه کتاب «فرستاده» اصلاً نظر و دیدگاه نگارنده را در رابطه به سیاست خارجی شانزده سال اخیر امریکا تغییر داد که شواهد آن به اعتراف خود خلیلزاد قرار ذیل است:
1- خلیلزاد علاقمند امیر عبدالرحمن خان معمار معمار دموکراسی در افغانستان:
زلمی خلیلزاد در این کتاب در حالیکه به معمار دهه دموکراسی ظاهر شاه باری در صفحات کتاب به عنوان پتره گر اشاره میکند در باب رهبر مورد علاقه سیاسی خود می نویسد که: «من به دو رهبر افغانستان معاصر علاقمند بودم یکی عبدالرحمن خان که امیر آهنین خوانده میشد، او بین سالهای 1880 تا 1901 یک دولت مدرن را بنا گذاشت، عبدالرحمن خان به نیروی اراده و قدرت فزیکی یک دولت متمرکز از بالا به پایین ایجاد کرد.» (ص 16)
تعین شخصی با چنین افکار به عنوان معمار دموکراسی و راوی سیاست خارجی امریکا در افغانستان در واقع تمام رشته افکار خواننده را نسبت به نیت ایالات متحده در افغانستان و تعهد آن کشور در زمینه تحقق دموکراسی، آزادی بیان و مردمسالاری دچار شک و تردید میسازد.
2- علاقمندی جنرال ضیاالحق به خلیلزاد:
تصحیح سیاست امریکا توسط خلیلزاد مبنی بر تشویق آن کشور به فروش طیارات اف 16 به پاکستان بار دیگر نگرانی خواننده را نسبت به سمپتی خلیلزاد به پاکستان افزایش میبخشد، خلیلزاد می نویسد:
«فکر کردم امریکا باید پیشنهاد ضیا مبنی بر کمک امنیتی ایالات متحده از جمله فروش جیت های جنگنده اف 16 به پاکستان در ازای همکاری آن کشور برای رساندن کمک امریکا به مقاومت افغانستان را بپذیرد، من این دیدگاه را به کمیته روابط خارجی کنگره ارایه کردم. بعد از اظهار نظر در کمیته یادداشتی از جنرال اعجاز اعظم سفیر پاکستان در امریکا دریافت کردم او گفت که ضیا با اظهار نظر من خشنود شده و میخواهد من به پاکستان سفر کنم.» (ص 49)؛
خلیلزاد در ادامه می نویسد:
«ضیا همچنان میخواست که منازعه تاریخی مرزی با افغانستان را یکسره کند عناصر اسلام گرای مقاومت بجای تحکیم یک دولت ملت در باره تشکیل خلافت متحد اسلامی صحبت میکردند. این ایده به دیدگاه ضیا مبنی بر تشکیل کنفدراسیون متحد مشتمل بر قلمرو های پاکستان افغانستان و آسیای مرکزی نزدیکتر بود.» (ص 50)
3- تمایل خلیلزاد به نزدیک ساختن بخشی از بنیادگرایان با ملاحظات قومی به امریکا:
در کشور کثیرالاقوامی چون افغانستان وقتی یک قدرت بزرگ چون امریکا نماینده خود را از یک قوم بر می گزیند در حالیکه تمایل موصوف به آن قوم در وجود عبدالرحمن خان و اداره آهنین آن از نوشته خودش مبرهن است به طور طبیعی تحقق سیاست امریکا در افغانستان متمایل به یک قوم بوده، سایر اقوام خود را منزوی احساس می کنند. چنانکه از میان رهبران مجاهدین در اقوام پشتون، تاجک، هزاره و… خلیلزاد این نزاکت ها و حساسیت ها را در نزدیکی امریکا به رهبران مجاهدین با رؤسای جمهور امریکا مطرح نکرد و به گلبدین و یونس خالص که به قوم و تبار و تمایل خودش نزدیک بود بدون هشدار به تبعات و پس لرزه های بعدی تمایل رؤسای جمهور امریکا با این رهبران در میان سایر رهبران مجاهدین رضایت نشان داد و به همین علت دشمنان و مخالفان حکمتیار و یونس خالص (که از یک قوم و یک حزب بودند )از سیاست امریکا دور شده برهان الدین ربانی و احمدشاه مسعود به فرانسه و عبدالعلی مزاری به ایران نزدیک شدند.
خلیلزاد می نویسد:
«اکتوبر 1985 بود من به درخواست والت ریموند رییس ارشد شورای امنیت ملی با حکمتیار در باره اهمیت دیدار با رییس جمهور ریگن تماس گرفتم. او پرسید:«چرا از من میخواهید که به کاخ سفید بیایم تا با رییس جمهوری ایالات متحده عکس بیندازم؟ این مرا در سرتاسر جهان اسلام خورد خواهد کرد» وقتی دانستم که گفتگوی ما به جایی نمیرسد پیشنهاد سفری به نیویارک را مطرح کردم حکمتیار آنرا هم رد کرد. سخنان جدی من در مورد اینکه جاذبه های شهر از کیفیت فرهنگی و آموزشی بالایی برخوردار است به گوش ناشنوا نرفت حکمتیار اصرار کرد که در اینجا هیچ چیز وجود ندارد جز (فاحشه خانه ها).» (ص 53)
خلیلزاد در ادامه می نویسد:
«رهبری دوره مجاهدین در سال 1987 به یک بنیاد گرای دیگر یونس خالص رسید ،باز هم فرصتی برای دیدار با رییس جمهوری امریکا فراهم شد دست کم خالص موافقت کرد اما دو روز پیش از آن لحظه بزرگ او را در وضعیت عصبانی دیدم. او از اضطراب و ناراحتی دستانش را تقریباً پیچانده و چیزی را که تا کنون در دل خود نگهداشته بود بیان کرد. بلی بنیادگرایان همراهش میان رهبران مقاومت توافق کرده بودند که او میتواند با رییس جمهور امریکا ملاقات کند ،اما آنها یک شرط وضع کرده بودند ،خالص باید پیام اسلام را به ریگن ببرد وقتی این موضوع را به من گفت یاد آور این نکته بود که طبق سنت اسلامی حضرت محمد هم پیک هایی به پایتخت های غیر مسلمان فرستاده بود تا آنها را به اسلام دعوت کند… خالص نگران واکنش ریگن بود… بی درنگ با کاخ سفید تماس گرفتم شنیدم که رییس جمهور ریگن میخواهد دیدار طبق برنامه پیش برود خالص آزاد است که طبق دستور خود عمل کند.» (ص 54)
حالا برای هر کس به وضاحت هویدا می باشد که نزدیکی امریکا به حکمتیار و خالص به معنای دوری از مسعود و ربانی و عبدالعلی مزاری در آن شرایط می انجامید، در حالیکه خلیلزاد این حساسیت های قومی را برای قصر سفید هشدار نداده بود.
4- خلیلزاد با طرح دولت امریکا در رابطه به اقدامات پس از خروج قوای شوروی مخالفت کرد:
خلیلزاد می نویسد:
«ایالات متحده موافقت کرده بود که بر اساس طرح سازمان ملل متحد ضمانت نماید که به محض شروع خروج نیروهای شوروی از افغانستان واشنگتن رژیم کمونیستی را در کابل به رسمیت بشناسد .موافقتنامه (بین وزارت خارجه و مسکو) همچنان از امریکا و پاکستان خواسته بود که حتا پیش از خروج شوروی کمک های خود به مقاومت را بی درنگ قطع کنند . در جریان این مدت شوروی ها اجازه دارند که کمک های مداومی برای وابستگان خود به کابل فراهم کنند…
من فکر کردم که این معامله (موافقتنامه) خیلی به سود شوروی ها است وقتی نگرانی خود را مطرح کردم حامیان موافقتنامه پرسیدند که چرا اصلاً من با تحلیل آنها (وقت تلف میکنم) آنها ادعا کردند که امریکا میتواند شرایط سخاوتمندانه یی بر شوروی بدهد رویهمرفته اجماع نظر در وزارت خارجه و سیا این بود که شوروی ها در واقعیت امر هرگز خارج نخواهد شد وقتیکه شوروی این معامله سخاوتمندانه را رد کند ایالات متحده با نشان دادن اینکه اتحاد شوروی سرکش است به نمره تبلیغاتی بیشتری دست خواهد یافت…
تا اواخر 1987 من از نظری حمایت میکردم که طرفدارانش در دولت ریگن در اقلیت بودم خوشبخانه رییس جمهور خود با من همنظر بود پس از بررسی پیشنویس توافقنامه از امضای آن خودداری کرد.» (ص 58-59)
حالا برای هر تحلیلگر و مفسر در هر سطحی به وضاحت معلوم می شود که در چنین لحظۀ تاریخی یک نماینده افغان متمایل به پاکستان و مخالف شوروی چگونه سیاست امریکا را با تکانه حداقل از هدف منحرف میسازد، اگر این نماینده یک امریکایی میبود شاید ما امروز شاهد تحولات دیگری در افغانستان می بودیم. خلیلزاد که با موضعگیری های ضد شوروی در پوهنتون امریکایی بیروت به مخالفت های خود به مقابل جنید شریف محصل افغانی آن پوهنتون در کتاب اشاراتی دارد نشان میدهد که در قبال شوروی تا چه حد نفرت و پیشداوری در مقایسه به پاکستان داشته است.
5- علاقه خلیلزاد، کرزی و خاندان گیلانی به طالبان:
خلیلزاد می نویسد:
«من مثل بسیاری نسبت به طالبان خوشبین بودم . من میدانستم که هرج و مرج و خشونت فراگیر مردم افغانستان را غارت کرده است جنگسالاران مردم افغانستان را آزار میدادند…
طالبان حرف دل مردم را میزدند وعده دادند که نظم می آورند، لویه جرگه برگزار میکنند و شاه سابق را بر میگردانند تا به انتقال سیاسی نظارت کند .کرزی هم مانند دیگر افغانها طالبان را وسیله یی برای گریز از فاجعه یی که کشور را در خود غرق کرده بود میدانست . خاندان گیلانی… در خرید کت و شلوار و کیف برای بازگشت شاه همکاری کرد…
وزارت داخله پاکستان و آی اس آی به زودی تمویل، تجهیز و آموزش طالبان را شروع کردند. طالبان مورد حمایه آی اس آی پیکار نظامی خود را شدت بخشید و اواسط 1996 کابل را تسخیر کرد…
آی اس آی از پیشرفت طالبان خشنود بود. طالبان که شهر غربی هرات را گرفتند یک مشاور همراه آی اس آی با طالبان به نام سرهنگ امام گویا اعلام کرد (امروز هرات فردا تاشکند)…
بعد از ترک پنتاگون در سال 1992 من ارتباط خود را با رهبران اپوزیسیون طالبان حفظ کردم در این دوره من و کرزی توانستیم یکدیگر را بهتر بشناسیم، کرزی مانند بسیاری افغانها ابتدا از طالبان به عنوان نیرویی برای پایان دادن جنگ و مبارزه با جنگسالاران استقبال کرد. در واقع او در اجتماعات اولیه طالبان سهم گرفت و به نحوی در سازمان دادن این گروه نقش سازنده داشت….
وقتی من و کرزی در واشنگتن دیدار کردیم او از رازی پرده برداشت که طالبان در نظر دارند او را به نمایندگی خود در سازمان ملل تعین کنند، از من مشورت خواست.» (ص 84-86)
روشن تر از این اعترافی نیست که به موازات آن مردم را حق دهیم که با برداشت های آفاقی در آستانه پیشروی طالبان در افغانستان پیشگویی میکردند که گویا طالبان گماشته امریکا میباشد؛ اگر قرار باشد که خوشبینی خلیلزاد را به طالبان در چوکات سیاست خارجی ایالات متحده از زبان نماینده اش ارزیابی کنیم واقعاً به مردم باید حق داد که بگویند طالبان را امریکا به افغانستان آورد، چون واقعاً طالبان به حمایت خلیلزاد به عنوان چشم و چراغ شان حرکت می کردند و حامد کرزی قرار بود نماینده شان در سازمان ملل گماشته شود.
بقیه در آینده

مردم افغانستان از فشار مالیاتی حکومت به فغان آمده اند

اوت 20, 2016

حکومت وحدت ملی در حالی از کریدت کارت تا نشر کتاب و واردات مواد غذایی وادویه و… مالیات اخذ میکند که توجه به بیلانس عاید ومصرف خانواده در پرداخت معاشات کارمندان دولت ندارد وفشار هرنوع مالیه در نهایت به دوش کارمندان دولت و مصرف کنندگان کالا وارد میشود.

Malia

دیگ شیر احساسات رییس اجراییه به جوش آمد

اوت 18, 2016

نوشته: محمد داود سیاووش
در حالیکه از تشکیل حکومت وحدت ملی تاکنون در طی دوسال داکتر عبدالله از کریدت اجتماعی و سیاسی خویش درقوم تاجک و سازمان جمعیت اسلامی و شورای نظار مصرف کرده و داکتر غنی به کریدت اجتماعی و سیاسی خویش به کمک حامد کرزی در میان قوم پشتون افزوده، در فرجام دوسال طوری در بازی های رقابت سیاسی داکتر عبدالله را داکتر غنی در منگنه گرفت که اکنون در پایان کارهای انجام نشده دوسال که در واقع پایه های تقنینی،سیاسی و اجتماعی داکتر عبدالله به شمار میرود زمانی فریاد میکشد که به ضرب الاجل دوساله وظایف حکومت وحدت ملی چند روزی بیش نمانده است. عبدالله عبدالله که در پی انتخابات مملو از تقلب سال ۲۰۱۴ براساس یک توافقنامه سیاسی حکومت وحدت ملی را با رئیس جمهور اشرف غنی تشکیل داد، روز پنج شنبه (۱۱ آگست) شدیداَ از رئیس جمهور انتقاد کرد.
عبدالله که به مناسبت تجلیل از روز جوانان صحبت می‌کرد، شکایت کرد که رئیس جمهور در تعیینات و تصمیم‌گیری‌ها، آن‌چنان که در توافقنامه حکومت وحدت تذکر رفته است، با او مشورت نمی‌کند.
عبدالله گفت: «زمان این که کسی را به شیرینی و کلچه بازی بدهند، گذشته است. در قالب حرف هم کسی کس دیگر را فریب داده نمی‌تواند.»
عبدالله با بیان این که «کسی که حوصله بحث ندارد، لیاقت ریاست ندارد» افزود: «حکومت فلج است. اصلاَ وزیران مجال صحبت کردن ندارند. یک ساعت خود شان لکچر می‌دهند، نیم ساعت یا ده دقیقه عذر و مشکل وزیر را هم بشنوند.»
عبدالله در بخش دیگری از سخنان خود گفت: «محترم رئیس صاحب جمهور افغانستان! خودت وقت نداری که با رئیس اجراییه ات در ظرف سه ماه حداقل دو ساعت یا یک ساعت تنها یک به یک ببینی، پس وقت شما بزرگوار در چه سپری می‌شود؟
درین حالت داکتر عبدالله از دو طرف تحت فشار قرار میگیرد، تیم رقیب و ارگ به خاطر ایجاد نشدن بنیاد های حقوقی و قانونی جایگاه وی از انگشت افگارش گرفته آن را به دنباله روی خود دعوت میکنند و تیمی که اورا به قدرت رساند به خاطر عدم رضایت از کفایت کاری وی در اجرای وظایفی که در موافقت نامه تشکیل حکومت وحدت ملی قید شده بود از او انتقاد نموده ناراضی میباشند.داکتر عبدالله را با حوصله اش در عدم گوش دادن ارگ به سخن هایش میتوان باحوصله ترین دولتمرد افغانستان خواند. وقتی نظام انتخاباتی اصلاح نشده رییس کمیسیون تقلب انتخاباتی به صفت سفیر جایزه میگیرد، توزیع شناسنامه های برقی صورت نمی گیرد، لویه جرگه یی که جایگاه قانونی داکتر عبدالله را مشخص سازد تدویر نمی یابد، در آخر کار فقط به خاطر تقرر و تبدل دو شخص داد و واویلا سر دادن کاملا نا وقت و این احساسات مانند به جوش آمدن دیگ شیر است که با یک اشاره یک سخنگوی ایالات متحده دوباره از جوش و خروش پایین خواهد آمد. آخرین حربه یی که به دست داکتر عبدالله باقی مانده اشتراک در مراسم دفن امیر حبیب الله کلکانی میباشد. اگر داکتر عبدالله پیشاپیش همه جنازه امیر حبیب الله کلکانی را به دوش گرفته به خاک سپرد ،بینی خمیری از محبوبیت برباد رفته خود را در میان متحدین قبلی خواهد ساخت و اگر بازهم مانند گذشته در موضع تذبذب و دوگانه ماند این بار در واقع آخرین میخ بر تابوت تا بو های مذبذب این جریان کوبیده خواهد شد.
به نظر میرسد دکتر غنی در سیاست بازی با رقیبان در دو سال اخیر خیلی موفقانه عمل نموده است. اولا جدا شدن جنبش از جمعیت با اختلافاتی که در شمال میان این دو جریان ظهور نمود موقعیت طلایی را در برتری بر رقیبان برای داکترغنی مساعد ساخت . در مرحله دوم با تقرر معصوم استانکزی و عبدالله خان در مقامات ریاست امنیت ملی و وزارت دفاع وحنیف اتمر در شورای امنیت با آزرده خاطر شدن و به انزوا رفتن جنرال دوستم فرستی را کمایی کرد. در مرحله سوم با جدا شدن خط خلیلی و محقق قوم هزاره را به دو گروه تقسیم نموده و در مرحله چهارم با به خاک و خون غلتیدن چند صد جوان جنبش روشنایی در جاده دهمزنگ میان صفوف و رهبران قوم هزاره فاصله بزرگی ایجاد شد. در همین حال به حمایت حامد کرزی توانست جایگاه خود را میان اقوام سدو زی ، الکوزی ، محمد زی ، اچکزی ، اسحاق زی و نور زی تا حدودی تحکیم بخشد.به خاک سپردن سردار محمد داود، تجلیل از سالگرد محمد ظاهر شاه، تجلیل از سالگرد حشمت خلیل کرزی و تجلیل از سالگرد حکومت داری احمدشاه ابدالی آن هم در شرایطی که در نقطه مقابل آن فرمان دفن امیر حبیب الله کلکانی را امضا نکرد میتواند به صفت صف آرایی های مشخص در پایتخت ارزیابی شود . با پخش شایعات و سر و صدا های تعویض پست معاون اول به داکتر عبدالله و مخالفت جنرال دوستم با آن فضای روابط معاون اول با داکتر عبدالله بیش از پیش مکدر شد و با ابراز این جمله که غنی خطاب به حامد کرزی در محفل سالگرد حشمت خلیل کرزی گفت: اگر یکبار رییس جمهور گفتی چند بار برایت رهبر ملی گفتم. نیش زهر آلود دیگری به داکتر عبدالله زد. اتهامات جدیدی که توسط سخنگوی داکتر عبدالله مبنی بر امکان توطیه حامد کرزی بر علیه حکومت وحدت ملی مطرح شد بار دیگر بر تیرگی روابط کرزی و عبدالله افزود. در فرجام داکتر عبدالله که د راین دو سال در بدل حفظ حوصله مندی و آرامش در برابر حکومت از محبوبیت خود در میان جمعیت و شورای نظار شدیدا کاسته بود هنگامی زهره ترکاند که عطا محمد نور به صفت رقیب عبدالله و والیی که طی دو سال بدون فرمان رییس جمهور بر بلخ حکم رانده سر بلند نمود و حتی غنی حاضر شد باوی ملاقات دو به دو داشته باشد و این ملاقات در حالی صورت میگیر د که چند روز قبل داکتر عبدالله در کمال بی حوصله گی از حاضر نشدن داکترغنی به ملاقات دو به دو در طی سه ماه گفت: کسی که حوصله بحث را ندارد قابلیت رهبری را نیز ندارد و ضرب الاجل تعیین کرد که روز شنبه پس از آن اظهارات با رییس جمهور غنی مسایل را دو به دو مطرح خواهد کرد در حالیکه رییس جمهور غنی به روز شنبه که ضرب الاجل تعیین شده بود بازهم حاضر به ملاقات با داکتر عبدالله نشده درمراسمی به مناسبت گرامیداشت ازروزجهانی جوانان درارگ دراین باره چنین می گوید:”من یک رئیس جمهور انتقالی استم، کسی که منافع منفی داشته باشد، بر من اعتقاد نداشته باشد، من هم سر از آنها عقیده ندارم.داکترغنی در افتتاح پارلمان جوانان گفت: هر وقت که از مبارزه با فساد صحبت میکند کسانی که از فساد صاحب میلیون ها دالر شده اند او را به انحصار طلبی متهم میکنند. در آخرین عکس العمل به این اظهارات داکتر غنی داکتر،داکتر عبدالله هشدار داد که از پروتوکول های که در دولت با مافیا عقدشده اطلاع دارد ومی داند که با اقارب زمامداران چه پروتوکولهایی عقد شده است وپس از این تنش ها مذاکراتی پشت درهای بسته میان رییس جمهور ورییس اجراییه صورت گرفت که محتوای آن تا کنون افشا نشده است.
در چنین وضعیت حساس سیاسی ، سر بلند نمودن تشکیلات هایی در وجود انور الحق احدی، عمر داود زی و شورای حراست که از صفوف آن تشکیلات صداهایی بلند میشود که گویا ریاست اجراییه بار دوش حکومت است و از جانبی ملاقات ها و دید وا دید های کرزی با مقامات کنونی و حکومت پیشین و متنفذین محلی و مطرح نمودن اینکه لویه جرگه عنعنوی باید دایر شود حدس و گمان های زیادی را در حلقات مدنی و اجتماعی باعث گردیده است. در حالیکه از نظر قانون اساسی بنابر عدم تدویر انتخابات ولسی جرگه و شورا های ولسوالی امکان تشکیل لویه جرگه قانونی وجود ندارد. کارشناسان پیشبینی میکنند که هرگاه لویه جرگه عنعنوی پیشنهادی حامد کرزی تدویر یابد با توجه به زمینه سازی که حامد کرزی در طی دو سال نموده این لویه جرگه داکتر عبدالله و داکتر غنی را از قدرت کنار گذاشته حامد کرزی را بار دیگر به صفت رییس اداره موقت بر خواهد گزید . در چنین لحظه حساس که دولتمردان به جان هم افتاده اند آنطرف حریف سیاسی افغانستان از یکطرف پروژه های تاپی و کاسا با افغانستان را کنار میگذارد و از طرف دیگر دروازه سرحدی را در تورخم افتتاح نموده در سایر نقاط مرزی میخواهد گسترش دهد و در کابل در حالی که ستون پنجم در قدرت تکیه زده هیچ صدایی در اعتراض به آن بلند نمی شود و کسانیکه تا دیروز ترانه( دا پشتونستان زمونژ ) را زمزمه میکردند مهر سکوت بر لب دارند.
کارشناسان تماس های مجدد حکومت با حزب اسلامی و اظهار آمادگی به بر گشت حکمتیار به کابل را از زبان فرزندش با بلند نمودن سمبولیک دست حامد کرزی در محفل سالگرد حشمت خلیل کرزی را توسط داکتر غنی ، فصل جدیدی از تشکیل اتحاد ها و بروز اختلاف ها و کشمکش ها در شرایط فعلی ارزیابی میکنند.
کارشناسان این انکشافات اخیر را، در راستای آن گفته حامد کرزی میدانند که به اشرف غنی در آستانه تشکیل حکومت وحدت ملی گفته بود: یکبار تو در ارگ داخل شو ، کشیدن عبدالله از قصر سفیدار آسان است.

استاد پوهاند غلام جیلانی عارض پدرجغرافیای افغانستان به ابدیت پیوست

اوت 10, 2016

ariz

پدر جغرافياي افغانستان ديگر در ميان ما نيست يادش گرامي و روحش شاد باد!
مرگ صاحبدل جهاني را دليل كلفت است
شمع چون خاموش گردد داغ محفل مي‌شود
همه انسان ها مي ميرند و ما مانند ساير پديده هاي هستي محكوم به فناييم،‌ اما انسان هاي بزرگ با كسب مدارج عالي مردانه زندگي مي كنند و نام خويش را جاويدان مي‌سازند چنانچه شاعر مي سرايد:
مرد نميرد به مرگ، مرگ از او نام جست
نام چو جاويد شد مردنش آسان كجاست.
دانشمند فقيد «پوهاند غلام جيلاني عارض» فرزند مرحوم محمد اسماعيل خان در سال 1308 هـ. ش در قلعه قاضي چهاردهي تولد و روز دوشنبه يازدهم اسد سال 1395 هـ.ش در كارته مامورين شهر كابل اين جهان فاني را وداع گفت. ايشان از مفاخر كشور و يكي از اولين پوهاندهاي افغانستان بودند. وي شخصيت كوشا، خستگي ناپذير و پويا داشتند و نمي گذاشتند لحظه يي از كتب و قلم دور باشند- در هشتاد سال عمر پربارش لحظه‌يي چشمش از كتاب و دست مباركش از قلم و كاغذ دور نبود-عالي مي نوشتند و نيكو از عهده يي هر متن و محتوايي به در مي‌آمدند، در اين زمينه چنين مي فرمودند: «هركاري مشكلي را مي توان با همت عالي و تسليم نشدن در برابر آن مي توان به سر رساند» و مصداق آن، آثار متعددي علمي در زمينه‌هاي جغرافيا است.
«پوهاند عارض» از اولين استاداني است كه بيشترين آثار علمي- تحقيقي در زمينه جغرافيا براي تحصيلات عالي و معارف كشور تأليف و نوشتند. طوري كه اين آثار در زمينه هاي مختلف جغرافيا در پوهنتون‌هاي افغانستان و معارف كشور به عنوان منابع معتبر علمي و كتاب درسي كه با ادبيات خيلي عالي و روان – با تكيه بر منابع معتبر و دست اول نوشته شده اند- مورد استفادة محصلان و محققان قرار گرفته است.
ايشان كتاب جغرافياي صنوف هفتم و دهم را بار اول براي معارف كشور نوشتند و بعد در موقف اديتور (ويراستار) علمي و مسلكي كتب جغرافياي معارف (از سال 1387 الي 1392) خدمت نمودند و در مجموع 93 عنوان كتاب جغرافيه را ويرايش نمودند. ايشان قلم عالي داشتند و در زمينه‌هاي مختلف مقالات زيادي نوشتند. از جغرافيا گرفته تا موضوعات سياسي و اجتماعي و ساير عرصه ها. مقالات زيادي از ايشان در مجلات و روزنامه‌هاي علمي و معتبر داخلي و خارجي به چاپ رسيده است.
ايشان شخصت علمي عالي داشتند و مرد خلاق و نوآور- داراي توانايي فوق العادة حل مسأله يا مشكل، شخص فصيح و بليغ الكلام، منعطف، آراسته با دسپلين فردي و سازماني و داراي معلومات همه جانبه در زمينه هاي مختلف جامعة افغاني و فرد مسول و متعهد بودند. با در نظرداشت اين شايستگي ها ايشان در بيش از 19 كنفرانس و سمينار علمي معتبر بين المللي به نماينده‌گي از كشور و دولت افغانستان اشتراك وزيدند-عالي درخشيدند و با ارايه مقالات عالي و ارزشمند- براي كشور و ملت سربلند افغانستان افتخار آفريدند و به جهانيان نشان دادند كه مردم افغانستان نيز دوستدار علم و دانش، و اهل قلم و خردند.
ايشان شايستگي هاي عالي رهبري و مديريت را نيز دارا بودند بنابراين، در موقف‌هاي آمر ديپارتمنت جغرافيه پوهنحي زمين شناسي، دوبار رييس فاكولته زمين شناسي، سه بار معاون پوهنتون كابل، عضو شوراي علمي پوهنتون كابل، آمر بخش اجتماعيات نصاب تعليمي معارف، رييس انجمن جغرافيه دانان، مدير مجله جغرافيه و بلوتن، ‌آمر موسسه جغرافيه، مدير مجله محيط زيست، عضو رهبري اطلس افغانستان در اداره عمومي جيوديزي و كارتوگرافي، با شايستگي تمام و تعهد و مسوليت‌پذيري صادقانه براي كشور و دولت خدمت نمودند. بالاتر از همه ايشان تعداد بي شماري از فرزندان وطن را آموزش دادند و به جامعه عرضه داشتند. چنانچه تعداد زيادي از آن ها موقف هاي عالي را در دولت نصيب شدند. مصداق آن، استادان پوهنتون در پوهنتون كابل و پوهنتون‌هاي ولايات كشور و نيز كادر مسلكي و علمي رياست جيوديزي و كارتوگرافي و ساير نهادهاي علمي و خدمات ملكي افغانستان است.
ايشان در تهيه نقشه ها مهارت خارق العادة داشتند چنانجه در تهيه اطلس افغانستان خدمات بي شايبه و قابل ملاحظه‌يي انجام دادند با توچه به اين خدمات و زحمات، و خلاقيت و نوآوري و نوشتن آثار علمي متعدد، از سوي مجمع پوهنتون هاي افغان- جرمن مورد تقدير قرار گرفتند و جايز داوگ براي ايشان اعطا شد. به همين ترتيب با در نظرداشت تعداد آثار علمي- تحقيقي شان برنده جايزه ايكو(ECO) شدند و لوح تقدير دريافت نمودند. ذكر نام آثار علمي ايشان از حوصله اين نبشته خارج است.
«پوهاند عارض» فرد وطن پرست و مرد آزاده، و عاشق كشور و مردمش بود گرچه تحصيلات عالي خويش را به سطح ماستري در ايالات متحده امريكا به پايان رسانيده بود و در يكي از دانشگاه هاي امريكا نيز براي مدتي تدريس نمود. زماني كه مي خواست به وطن برگردد، رهبري همان دانشگاه وي را نمي گذاشت كه بر گردد، تا جايي كه پيشنهادات امتيازات خاصي نيز برايش، اما پوهاند عارض آن آرامش و زندگي غربي را نخواست و براي خدمت به مردم و كشور- بخصوص تربيه اولاد وطن، به وطن برگشت و با وجود بحران هايي كه در افغانستان رخ داد ايشان با عشقي كه به وطن داشت در دشوارترين شرايط سياسي، اجتماعي و اقتصادي- خنده بر لبان داشت و با همت عالي و توكل به ذات يكتا با فاميلش يكجا در اين وطن عمرش را به سر برد. وي نام خويش را با نوشتن آثار متعدي جاودان ساخت و براي فاميل و كشور افتخار آفريد.
وي با كتاب و قلم عشق مي ورزيد كه مصداق آن را دوستان حاضر حين مراسم خاكساري ايشان با چشم سر ديدند. هنگاميکه وجود مبارك ايشان را در قبر گذاشتند و هنوز تخته سنگ هاي روي قبر گذاشته نشده بود، قلم به جانب راست ايشان درست نزديك دست راست به داخل قبر ايشان افتاد، دوستان آن قلم را برون كردند. بار دوم همان قلم، زماني كه تخته سنگ ها را روي قبر مباركش مي‌گذاشتند و مي خواستند سوراخ‌ها‌ و فاصله‌هاي باقيمانده ميان سنگ هاي روي قبر را با گِل بپوشانند، افتاد. اين است نشانه ي عشق واقعي به قلم و عالم بودن است.
با توجه به آنچه گفته شد بي دليل نيست كه ايشان لقب پدر جغرافياي افغانستان را كمايي كردند. «پوهاند غلام جيلاني عارض» اولين دانشمند جغرافياي افغانستان بود، زيرا ايشان بيشترين كتب (بيش از 30 جلد كتاب) و مقالات علمي در زمينه جغرافيا از خود به بجا گذاشته اند. آثار و خدمات ايشان براي كشور و مردم مايه افتخار و سرمايه جاودان است كه نسل های بعدی مي توانند از آن بهره گيرند. «پوهاند عارض» نمرده است بلكه از اين ديار فاني به سوي ديار ابدي رخت بسته اند. آثار وي و خدماتش او را جاودان ساخته است. يادش گرامي و روحش شاد باد.
در خاتمه از دولت انتظار مي رود تا براي ارجگزاري و تقدير از اين دانشمند و پدر جغرافياي افغانستان موارد آتي را جامه عمل بپوشاند و به اين شكل مراتب قدرداني و سپاسگزاري خويش را از خدمات علمي ايشان نشان دهند تا به اين شكل مرهمي باشد بر قلب هاي داغديدة بازماندگان آن مرد اهل قلم و خرد و از سوي ديگر مشوقي باشد براي ساير دانشمندان كشور كه مردم و دولت خدمات آن ها را يكروز به ديده قدر خواهند نگريست.
– برگزاري مراسمي براي بزرگداشت از شخصيت علمي و كاري شان
– اعطاي مدال افتخاري
– چاپ مجموعه آثار ايشان
– مسما نمودن يكي از مكاتب در پاينخت كشور به نام «ليسه پوهاند غلاجيلاني عارض»
به قلم دوستان پوهاند عارض
انالله وانا الیه راجعون

ازشکستن قلم نماینده یوناما کی باید خجالت بکشد؟

اوت 9, 2016

نوشته : محمد داود سیاووش

وقتی نماینده یوناما از غصه وخشم فساد حاکم برافغانستان تا آن حد احساساتی میشود که در جلسه قلمش را میشکند ، حال باید دولتمردان افغانستان سر به گریبان برده از جا تکان بخورند که کی هستند وچه کاره هستند واگر رییس جمهور غنی و عبدالله ریگی به کفش خود ندارند باید یخن خود را پاره کنند ویا اجازه دهند مردم یخن شان را پاره کند.

به گزارش بی بی سی مارک هارتمن یکی از مسوولان دفتر هییات نمایندگی سازمان ملل در افغانستان (یوناما) در مراسمی به ارتباط اصلاحات ادارای وزارت عدلیه با انتقاد از فساد در دستگاه دولت افغانستان به حدی به خشم آمد که قلمش را شکست و در اوج احساسات گفت:
تا حال هیچ وزیر و حتا معاون وزیر فعلی یا پیشین به دلیل دست داشتن در فساد به دادگاه کشانیده نشده است.
این مقام سازمان ملل گفت: حکومت افغانستان قانون دسترسی به اطلاعات را تصویب نموده ،اما در عمل اگر فردی برای گرفتن اطلاعات به یک اداراه حکومتی برود ماموران او را مسخره و از اداراه بیرون خواهند کرد.
در ادامه سخنان انتقادی نماینده یوناما، خان جان الکوزی معاون اتاق تجارت در این جلسه گفت: در گذشته پرداخت رشوه از طریق حساب های بانکی صورت میگرفت اما حالا رشوه به صورت نقدی و آشکار در داخل اداره پرداخته میشود.
افغانستان در ردیف فاسد ترین حکومت های جهان به شمار میرود و سازمان شفافیت بین المللی این کشور را در ردیف سومین کشور فاسد جهان درجه بندی کرده است.
با توجه به افتضاح لاینحل کابل بانک و حتی متهم شدن افرادی به دریافت پول از این بانک در کمپاین انتخاباتی دوره دوم حامد کرزی، لا ینحل ماندن ماجرای شهرک هوشمند، افتضاح کرایه طیارات انتقال حجاج در سال گذشته که عملا در این سه ماجرا پای سه مشاور رییس جمهور کشیده شد و سر به مهر ماند و با توجه به رسوایی مکاتب خیالی و مصرف یکصد و چهار میلیارد دالر در بازسازی که گزارشات تکان دهنده یی از فساد و حیف و میل این پولها توسط اداره سیگارمنتشر شد و با درنظر داشت ادعایی که جنرال دوستم معاون اول رییس جمهور در زمینه تقسیم پولهای سیاه میان رییس جمهور و رییس اجراییه مطرح نمود و سر به مهر ماند ، به نظر نمی رسد دست کسی به یخن کدام فاسد در ارکان عالی قدرت برسد و تا آنجا که به تشکیل دادگاه ویژه مبارزه با فساد ارتباط میگیرد این اقدام بیشتر سمبولیک بوده و برای مصرف در گزارش کنفرانس وارسا طور تحفه لفظی برای اشتراک کننده گان مطرح شد، در حالی که از کنفرانس وارسا تا کنون هیچ اقدام عملی در زمینه صورت نگرفته است.
مردم میگویند : وقتی یک نمایند سازمان ملل از وضعیت فساد در افغانستان آنقدر نا راحت واحساساتی میشود.برای دولتمردانی با غرور وخاطر آرام بر کرسی ها تکیه زده با تبختر بر مردم فخر میفروشند چه عنوان میتوان داد. افغانستان از شانزده سال به اینسو توسط تیمی رهبری میشود که تعدادشان از پنجصد نفر تجاوز نمیکند و با شناخت وتعاملاتی که با جامعه جهانی دارند پای اکثریت قریب به اتفاق شان در این رسوایی وآبروریزی کشور دخیل است.

شرط دادن اعلان به رسانه های آزاد داشتن پسپسک با الیگارشی قدرت تعین شد

اوت 7, 2016

اعلان ، اعلان ، اعلان
برای استفاده از اعلانات شرکت ها رسانه های آزاد باید سند پسپسک با یکی از قدرتمندان، ثروتمندان و ارکان الیگارشی دولت را در پیشانی خود نصب نموده به ما مراجعه نمایند. درغیر آن لطفا مزاحم ما نشوید

k

مرد و نامرد

اوت 5, 2016

در این روزها که فشار افکار عامه از حکومت خواهان به خاک سپاری امیرحبیب الله خادم دین رسول الله میباشد.توجه خوانندگان را به داستان (مرد ونامرد) بقلم توانای دکتور اکرم عثمان جلب میکنم که در آن ابعاد جوانمردی وعیاری امیرحبیب الله در برخورد با استاد قاسم به تصویر کشیده شده است

h

shah amanulla

nadir

نوشته : اکرم عثمان
akram osman
ویانا- ثور1361
بازهم ورق بر گشته بود. استاد پیر دست به عصا میخواست به بار گاه امیر جدید برود، به بارگاه امیری که رهین دست بازیگر روزگار بود و زور و زر را از باد یافته بود. در آستانه، با این که همه آن استاد بزرگ وزبان گویای زمانه را میشناختند کسی سلامش نکرد وراهش نداد. حاجبان همان حاجبان قدیم بودند، همان هایی که به نرخ روز نان میخوردند و نبض زمانه را نیک میشناختند.
استاد خود سلام کرد ودر برابر نوکران تعظیم معنی دارای نمود. فرومایه ترین آنها که روزگاری در برابر استاد دولامی شد واز فرط چاپلوسی، بار ها کفشهای استاد را پیش پایش گذاشته بود با سردی پرسید:
کی ره کار داری ؟ اینجه چه میخایی؟
استاد با تواضع جواب داد:
چیزی نمی خایم، مه قاسم استم خواننده قدیمی دربار، آرزو دارم امیر جدید سلام کنم.
حاجب گفت: عجب!
قاسم گفت: چه عجب مگم سلام کردن به امیر مایه تعجب است ؟
حاجب گفت: مگم امیر هنوز خواب هستند.
با آنکه نزدیک چاشت بود وهیچ امیری نباید تا آن گاه بخوابد قاسم دم نزد وپرسید:
آیا می تانم معطل شوم ؟
حاجب مردد ماند. دیگری که کمتر بی حیا بود، خشک وخنک رو به همکارش گفت:
بمانیش که بیایه : چه میشه ؟
استاد وارد تالار بزرگی شد که سقف چراغانی، بلند و منقش گچبریهای زیبایش روی ده ها ستون مرمری استوار بود واز زیر چون «نگارستان مانی » مینمود.
کسی به استاد تکلیف نشستن نکرد . درباریان که بیشتر همان درباریان قدیم بودند، نادیده اش گرفتند، به ناچار با نفس سوخته دم در وروردی بر ستونی تکیه کرد ودم گرفت. استاد یکا یک را از نظر گذاراند:
» محب السلطنه » وزیر درباره سابق را که خدمتگزاری چالاک وحراف بود وهمواره امیر سابق را طواف میکرد و صدقه و قربان میشد.
» شجاع السطنه » وزیر جنگ سابق را که در هیچ جنگی نجنگیده بود و با فرمانی مفتخر به چنین لقبی بود.
« امین الدوله»وزیر مالیه،سابق را که گنجبری چابک و تردست بود و در روز روشن سرمه از دیده میدزدید، جیبهایش را از پول بیت المال می انباشت و در انظار به خاطر تظاهر فقر، لبهایش را به خاک میمالید.
« دبیر الدوله» وزیر هنر سابق و شاعر کژقلم را که در مدیحه سرایی و ثنا خوانی و چاپلوسی سر آمد روزگار بود و فرمانروای وقت را ظل الله و شاه شاهان میخواند.
بالاخره همه و همه کنار هم مثل هم گویی از نو به منصب رسیده اند و چون کودکان معصوم و مظلوم اند در یک ردیف پهلو به پهلو نشسته بودند.استاد سر سپید و بزرگش را می جنباند و غرق در گذشته میشود…
***
« غازی مرد» بر اورنگ شاهی نشسته است و شمشیری مرصع به کمر دارد. قندیلها و چراغها از بالا گرد طلا میریزند و صورت شاه شاهان را نورانی تر مینمایانند.
قاسم « در باری» میخواند و رودبار مواج و نواگر صدایش زیر سقف بلند تالار طنین می اندازد و گوشهای مجلسیان را مینوازد. شاه در خلسه عاشقانه فرو میرود و در باریان در جذبه دلقکانه، قاسم و امیر چون جسم و جان بودند، یکی بر دلها حکومت میراند و دیگری بر جانها.
در آن شب که هنوز فصلی از سلطنت امیر نگذشته بود « دابس » سفیر حسن نیبت امپراطوری زرد موها و سبز چشمها نیز مهمان خوان نعمت امیر بود و چنان جلوه میکرد که انگار فرادستش دستی وجود ندارد. امیر بی اعتنا به « دابس» بر شمشیر بران و دانه نشانش تکیه کرده و با سری سر شار از شور، آزادی و وارسته گی به نوای رودبار زمزمه گر صدای قاسم گوش میدهد:
قدمی که بر نهادی به وفا و عهد یاران
اگر از بلا بترسی قدمی مجاز باشد
***
گرچه گرد آلود فقرم شرم باد از همتم
گربه آب چشمه خورشید دامن ترکنم
سرشک شوق در دیده گان شاه فرهیخته دور میزند و شاه قلی های سبک مغز و تنک مایه به تقلید از امیر ، بوزینه وار سر های چرب معطر شان را با زیر و بم سرهای گونه گونه قاسم که آغازگر فصل و دورانی در مطربی و ساز بودهم آهنگ میکنند و مانند عروسکهای کوکی از حالی به حالی میشوند.
«دابس» که از دیرگاه در دری را با دهان گشاد و دره مانند و مردارش تفاله میکرد و قند پارسی را از نمامان و دلقکان و خرقه پوشان و چاکر صفتان از طریق استراق سمع و از پشت دیوارهای پست و بلند و سرگوشی با موشها و کور موشها آموخته بود از روی تصنع رو به قاسم لبخند میزند و هی هی میگوید و قاسم در پاسخ چنین میخواند:
گر افتد آن غزاله دولت به چنگ ما
از همت بلند رها میکنیم ما
می میخوریم و نعره مستاند میکشیم
با این دو روزه عمر چها میکنیم ما
« دابس » که صدای خوشی داشت و هنر دوستی را از هنر وران نیم قاره آموخته بود به خاطر اینکه چون پینه سر آستین خود را به جمع صاحبدلان پیوند بزند و خوش طبعی کند،از مسندش پایین آمد و کنار قاسم روی تشک نشست. استاد لب فرو بست و مجلسیان سراپا حیرت شدند. دابس کت کت خندیده دست به شانه قاسم گفت:
استاد شما خیلی خوب میخانید مثل استادان هندی!
استاد گفت عجب میفرمایید اما:
قدر زر زرگر بداند
قدر جوهر جوهری
قدر گل بلبل بداند
قدر قنبر را علی
«دابس» به معنی تلخ کنایه استاد رسید ولی استادانه خشمش را فرو خورد وبه رویش نیاورد.
سپس با خوشرویی پرسید:
استاد آیا به من ساز و آواز یاد میدهید؟ من در هندوستان کمی هارمونیه یاد گرفته ام .
قاسم جواب داد:
با سرو چشم ، چرانی ، شما مهمان استین ، شما سفیر حسن نیت استین !
ما حق خدا همسایه رانیک میدانیم.
« دابس» که مرد زیرکی بود پاسخ داد:
تشکر استاد ما ازین هم نزدیک تریم. ما چون شما اهل خانه می باشیم !
حرف دابس چون خنجری بر جگر خونین استاد خلید ، ولی خود را نباخت وبا خوشرویی پنجه های دابس را روی پرده های هارموینه گذاشت وسری را یادش داد و آن گاه گفت:
– جناب سفیر ، لیاقت و کاردانی و هنر دوستی و اعجاز انگشت های شما کم از کلک هنر آفرین ساحران هندی نیست . آفرین صد آفرین حالا من بیتی میخوانم وشما آن بیت را تکرار کنید تا همدل وهم صدا شویم.
دابس گفت : بسیار خوب بسیارخوب بخانید !
استاد دوباره هارمونیه را پیش کشید و در سر ( بیر می ) چنین آوا سرداد.
مکتب ماست جای استقلال
سرنمودن فدای استقلال
درس ما نکته های آزادی
سبق ما هوای استقلال
دابس گیچ وسر گشته و پشیمان و دست و پاچه و خود باخته استاد را تعقیب کرد وبا صدای لرزان و هراسان ، آن شاه فرد را که ندای تمام کوه ها و دریاها ووادی ها و ابر ها و بارانها وسیلابها و بادها و فصل ها و سالها و آدمهای این آب و خاک بود چار و ناچار خواند و آزاد مردان کف زدند و گردن افراشته دابس از مهره شکست و چهره اش که چون آفتاب کاذب امپراطوری از اشک و خون فرو دستان جهان روشن بود و هرگز رنگ نمی باخت ، نخستین بار بیرنگ و پریده رنگ شد ازآن پس آفتاب آزادی فراز قله های برفپوش «هندوکش» طلوع کرد و بادها این بشارت را از هندوکوه به گوش موجهای هیرمند رسانید و موجهای هیرمند آنرا به گوش «سیستان» و «ریگستان» بُرد و سیستان و ریگستان آنرا به «اباسین» و «سفید کوه» و «سیاه کوه» گفت. و آن گاه خبر پیروزی استاد هنر بر استاد سیاست، عالمگیر گشت.
دیگر برنده و بازنده هویدا گشت مجلسیان بعد از عرض ادب به شاه راهی خانه های شان شدند، قاسم نیز میخواست برود اما شاه شاهان که سرو سرور دلاوران بود با اشارت انگشت اجازه رفتنش نداد. وقتی تنها شدند شاه حقشناس و سخندان متین و شاد و خندان از تخت فرود آمد و به قاسم نزدیک شد. قاسم بی درنگ و با تمام وجود دست به سینه به احترام برخاست امیر قاسم را در آغوش کشید و سر و صورتش را غرق بوسه کرد، قاسم خواست دست شاه را ببوسد ولی امیر به سرعت دستش را پس کشید و با کمی عتاب گفت:
نی این چه کاریست که میکنی؟
قاسم جواب داد: دست فیاض، پر بار و پر برکت شاه در خور بوئیدن و بوسیدن است. مردم نان و نوا و عدل و داد را ازین دستها یافته اند از دست هایی که با شمشیر حق حافظ حقوق یتیمان و یسیران است.
شاه گفت: نی استاد، دهان گهربار تو از گنج های شاهی بر تراست. دهان تو خود گنج است، گنجی شایگان، صدای تو صدای مردم است صدای مردمی که مه خدمتگار شان استم، ازی خاطر این دهان و دندان و سینه سوزان بر مه مقدس است.
سرشک شوق و سپاس از چشم های گیرا و مردانه و جذاب و خمار آلود قاسم چون دانه های مرواریدی اصیل سرازیر می شود و گریبانش را تر می کند و شاه آن غازی مرد گوهر شناس و جوهر شناس منقلب می شود و بی درنگ با دستمال پرنیانی و نرمش آن مروارید ها را می رباید.
اما «دابس» آن مداری خوش خط و خال، چون مار آستین در مغز و روح و جیب و جامه درباری ها خانه می کند و با زهر کشنده هلاهل دربار را می آلاید. موریانه ها پایه های تخت تبار جمشید را می خورند و جام جم با شرنگی بی درمان، مکدر و آلوده میگردد، نمک خور ها نمکدان شکن می شوند و دنیا را توفان سیاهی و بی باکی و بی وفایی فرا میگیرد. شاه نمیداند تیغ کین را کدام کین توزی حواله میکند و خدنگ زهر آگین را چه تیر اندازی پرتاب می نماید اما «دابس، آن شیطان رجیم و بر سیسای» محیل بر کنگره قصرش قهقهه می خندد و باز هم در رگ و روان دبیر و وزیر خود فروخته روح پلیدش را میدمد. سرانجام شیرازه ها پاره می شوند و در ایوان کیخسرو، زاغ و زغن خانه میکند. شاه به خاطر دفع شرو به پاس مردمیکه بر سر بود و نبودش همدگر را میدردیند رخت از ورطه میکشد و در زمهریری بی مثال با دلی پر درد و جبین پر آژنگ راهی دیار غربت می شود و منزل را به منزل این بیت را زمزمه میکند:
میروم تا که نشنوی نامم
اگر از نام من تر ننگ است
«قاسم» تک تنها می ماند و قسم یاد میکند که هرگز در محضری ظاهر نشود و لب به بیت و غرل نگشاید، در «خرابات» در خلوت خانه یی کوچک مثل یک خم باده که ساهای سال با قلقل و غوغایش در خود میخروشد منزوی می شود.
به «بچه سقا» خلف روستایی و ساده دل «غازی مرد» خبر می برند که قاسم به خاطر کسی شبها گریه می کند و هوای امارت امیر را ندارد. و او هم نوکرانش را می فرستد تا قاسم را شباشب حاضر آورند. وقتی استاد به «ارگ» میرسد و او را تنهای تنها در تالاری خلوت و بزرگ رها می کنند در همان تالاری که شبی با «دابس» فرنگی مناظره داشت و «غازی مرد» مروارید های غلتان سرشکش را با دستمال حریر و معطر سترده بود. به ستونی تکیه می کند و نیرنگ روزگار را به یاد می آورد. دقایقی بعد، فشار دست سنگینی را بر شانه اش حس میکند و روبر میگرداند. «بچه سقا» موقر و آرام می پرسد: استاد بالاخره آمدی؟
استاد سلام می کند و منتظر فرمان می نشیند اما بچه سقا به رغم تصور قاسم میگوید:
استاد کار دنیا همی قسم است. دیروز دگی پاچا بود امروز مه، دنیا وفا نداره، بیا که بریم ده دربار غم غلط کنیم.»
سپس بچه سقا وقاسم وارد تالار دگری میشوند که در آن درباریان دست به سینه منتظر ورود فرمانروا بودند . بچه سقا بعد از جلوس با لحن و لهجه خاصی از قاسم میپرسد : شنیدم که شوها گریه میکنی هه؟
قاسم با تواضع جواب میدهد : بلی قربان .
بچه سقا میپرسد: پشت کی ؟
قاسم جواب میدهد : پشت امیر.
بچه سقا میپرسد : همو دشمن مره میگی ؟
قاسم میگوید : نخیرهمو دوست خوده .
بچه سقا استفهام آمیز می گوید: خو خی خوب شد مالوم شد، تو ام دشمن است؟
قاسم با فروتنی پاسخ میدهد: مه؟ نخیر، صاحب مه و دشمنی از هم دور استیم.
بچه سقا میپرسد: چطور؟
قاسم جواب میدهد: بر ازی که مه دشمنی را یاد ندارم.
بچه سقا با شک و تردید می گوید: چه میفامم خدا بهتر می دانه!
قاسم می گوید: استغفرالله، مه دروغه یاد ندارم.
بچه سقا می گوید: عجب، هیچ دروغ نمیگی؟
قاسم جواب میدهد: هیچوقت.
بچه سقا میگوید: نی، شد نداره، دنیا قلب شده زمانه پر از دروغ شده، باورم نمیشه.
قاسم با صداقت تمام میگوید: اگر دروغ بگویم دگه صدایم می شینه، دگه خانده نمی تانم.
بچه سقا میپرسد: دشمنی چه، آیا دشمنی رام یاد نداری؟
قاسم جواب میدهد: بلی صاحب، اگه دشمنی کنم دگه دلم چرک میشه بی سوز میشه.
بچه سقا می گوید: شوه که شد پروا نداره چه نقص میکنی؟
قاسم جواب میدهد: چرا صاحب سینه که بی سوز شد صدایم بی سوز میشه ،او وخت ساز از دستم میره، هیچ میشم، خانه خراب میشم.
بال و پر بچه سقا می پژمرد و دقایقی به چرت میرود. از آن به بعد بی آنکه سرش را بردارد می گوید:
خوب چه یاد داری بخان که دلم دق است.
قاسم با کمی استرحام می پرسد: صاحب بی ساز؟
بچه سقا می گوید: راست میگی، دست خالی آمدی؟
قاسم پاسخ می بدهد: بلی صاحب مه گمان میکدم که مره بری کشتن میبرن.
بچه سقا میپرسد: خوب چیته بیارن، کتی چی میخانی؟
قاسم جواب میدهد:
قربان کتی دستیم، کتی رفیقایم از یک دست هیچوقت صدای نمیایه. بچه سقا با جنباندی سر تصدیق می کند و آن وقت نوکران امیر، دسته استاد را حاضر میکنند و قاسم بی کینه و بی دروغ و بی حقد و حسد در مقام «بیرمی» مثل یک عاشق صادق می خواند:
گلستان وفا بوی تو داره
شقایق لاله روی تو داره
هموماهیکه از قبله زند سر
چو آیینه عکس از روی تو داره
***
تبسم صبحدم بوی تو داره
شمیم هر دو گیسوی تو داره
سر عاشق هوای سجده یی چند
به محراب دو ابروی تو داره
«بچه سقا» آهسته آهسته از مجلس جدا می شود و به دشت ها می رود و به وادی های «شمالی» استاد باز ناله سر میدهد:
«شمالی لاله زار باشه به ما چی!»
اما بچه سقا قبل از اینکه استاد مصراع دوم را بخواند مثل اسپند نیم سوخته از جا می جهد و بر آشفته میپرسد:
هه چی گفتی استاد؟ «شمالی لاله زار باشه به ما چی؟» چرا چی!؟ پنجه های استاد روی پرده های هارمونیه کرخت می شود. طبله چی دق میماند و سر انگشت ربابنواز روی زه های رباب میمیرد. درباری های کاسه لیس و چاپلوس و پله بین با چشمانی پاره تر استاد را زیر نظر میگیرند و منتظر فرمان اند تا آن دهان مشکبیر و عنبربیز و در افشان را پاره کنند.
«دبیر الدوله» وزیر هنر پیشین نرادی نردباز و حقه باز و تردست که با نرادی از دربار «غازی مرد» به دربار بچه سقا راه گشوده بود از جا می جهد و پا پیش قبض بران و براقی نهیب میزند.
بچه سقا می پرسد: خیریت است آغا بچه؟
دبیرالدوله می گوید: قربان خیریت، مثلی که زبانش از بریدن اس؟
بچه سقا باز میپرسد: زبان کی؟
«دبیر الدوله» جواب میدهد: حضور، زبان «خلیفه قاسم».
بچه سقا میپرسد: برای چی؟
دبیرالدوله جواب میدهد: برای ازی که زبان درازی کد.
بچه سقا میگوید: بسیار خوب، زبانشه می بریم، بسم الله بخی!
«دبیرالدوله» آماده انجام خدمت می شود و خطاب به قاسم جیغ میزند: بی معرفت بی ادب بکش زبانته!
استا به به چشمان جلادک چموش خیره میشود، به چشم های لق، موذی و شیادش که سالها تظاهر به شیفتگی سرو و صدای استاد میکرد و خود را بیش از دیگران فریفته و شیفته نشان میداد.
استاد خونسرد و آرام می گوید: آغا زاده، ای زبان دروغ نگفته ای زبان بازی نداده و چپ و راست نرقصیده، این زبان فحش و دشنام نداده، ای زبان دو پشت و دورو نبوده، ای زبان صادق است مثل صبح صادق، ای زبان صد ها بلا ره دفع و صد ها سره از کشتن نجات داده. یک زبان پاک نباید با تیغ ناپاک بریده شوه ،خوب است امیر صاحب، ای امره به یک مرد بته، به یک مرد که دستش به تیغ بیرزه.
تیغ در دست درباری میلرزد و بچه سقا در دلش میگوید که زبان این مرد کم از تیغ تیز نیست.
سپس با لحنی آرام از چاکر چموش و رنگ و رو باخته میپرسد:
خوب نگفتی اگه زبان استاده ببریم کی عوضش میخانه؟
دبیرالدوله جواب میدهد: حضور امیر صاحب، سازنده زیاد است. هر جت و جولا و دم و دلاک ای کاره کده میتانه.
بچه سقا میپرسد: ده کجا، ده اینجا، ده دربار؟
دبیرالدوله جواب میدهد:
حضور امیر صاحب مقصدم ایست که او از ما نمیشه او «لاتی» است.
بچه سقا میپرسد: منظورت از لاتی کیست؟
دبیرالدوله رندانه با لبخندی جواب میدهد: قربان امان الله ره میگم.
بچه سقا استفهام آمیز می پرسد: مگم تو چی؟ تو نوکرش نبودی؟
دبیرالدوله در می ماند و با اضطراب جواب میدهد:
صاحب ما بودیم. مگم توبه کدیم.
بچه سقا میگوید: توبه؟ چرا؟ مرد هیچوقت از گپ خود نمیگرده.
دبیرالدوله جواب میدهد: صاحب از دین گشته بود.
بچه سقا جواب میدهد: غازی مرد از دین بر میگردد؟ عجب! خی بری چی غزا کد؟
«دبیرالدوله» لا جواب می ماند و بچه سقا می گوید:
مه پوست دوستای بی غیرت و بی وفا ره در چرمگری می شناسم.
مه مرد، او مرد، تو سگه چی؟
«دبیرالدوله» به لکنت می افتد و چیزهای نامفهوم می گوید
بچه سقا می گوید:
بشی نامرد، تو کجا و «غازی مرد» کجا، تو کجا و استاد کجا، استاد مرد خداست مرد حق است.
چراغ دربار است، چراغ شار کابل است، چراغ کل شارا، اگه استاد بره دگه ای ملک سالای سال بی استاد میشه، مگم پاچا ماچا و وزیر و وکیل و سگ و سگر و مسقره و مشله هیچوقت کم نیست، میفامی هه؟
دبیرالدوله با سری افگنده جواب میدهد: بلی صاحب و مثل موش به گوشه یی می خزد.
آن وقت رو به قاسم میپرسد: خوب استاد بخان، دگیشه بخان چی بود. شمالی لاله زار باشه به ما چی؟
استاد گلو صاف می کند و از چشمه سار سینه شفافش این سرود به بالا میخیزد:
شمالی لاله زار باشه به ما چی
زمستانش بهار باشه به ما چی
شبم در گریه و روزم به زاری
که یارجان انتظار باشه به ما چی
«بچه سقا» آرامشش را باز می یابد و پنجه های سحر آفرین استاد بار دیگر روی پرده ها می دود و از دل ساز نواهای سوزانی بر میکشد و حجاب تزویر و ریا را میدرد. انگار سرپنجه یی از غیب حایل ها و پرده را پس زند، بچه سقا از دیوار بلند ارگ شاهی از برج و باروهای شهر کابل بال می کشد و چون پاره ابری اشک آلود فراز «شمالی» سرشک می بارید.
درباری ها حیرت می کنند چه هر گز نم اشکی، چشم بچه سقا را نیازرده بود. بچه سقا پس دست سنگینش را به چشمان میمالد «شمالی» را برابر چشمش می بیند. باغهای انگور را، رودخانه های نقره یی رنگ را، کوچه باغهای خلوت و تنگ را، دیوار های پخسه یی و پرچالها و پرچین های پست را.
دختران روستایش «کلکان» را می بیند که چون لاله های باران شسته میان گندمزار ها می چمند و دزدکی برویش لبخند میزنند.
قاسم ادامه میدهد:
همیشه یاد رویت می کنم گل
گلاب استی مه بویت می کنم گل
اگر صد یار جانی داشته باشم
فدای تار مویت میکنم گل
«امیر» بیتاب می شود. از بیخودی به خود می پیچد، تاب از کف میدهد و سر شوریده و بیباکش را عاشقانه می جنباند.
قاسم باز کردکی وار مثل عاشقان پاکباز شمالی نوا سر میدهد:
ترا از دور می بینم چی حاصل
به پهلویت نمی شینم چی حاصل
درخت حسن تو گلزار باشه
از آن گل ها نمی چینم چی حاصل
و بچه سقا با خود میگوید: چه حاصل! چه حاصل! چه فایده!
و استاد باز در دل بچه سقا غوغا بر پا می کند:
بهار و ابر و باران دلفریب اس
نهال نورس من جامه زیب اس
برای عاشق دلداده از کف
رخت باغ و زنخدان تو سیب اس
و بچه سقا غرق در شبهای مهتابی میشود، غرق در چرت هایی که از آن شبهای مهتابی در دلش جوانه زده و بیخ و ریشه کرده اند.
عشق و عاشقی یادش می آید، وفا و صفای … که بوی خوش میداد و از تنش عطر جوانی می تراوید و دق دل آدم را وا میکرد.
شرشر آبها به گوشش می رسد شرشر آبهایی که چون استاد «مطرب صاحبدل» خوش می سرودند و گوش های آدم را پر از زمزمه خوب آور میکردند. تکک بیلش به یادش می آید که زیر نور مهتاب برق میزد و بر شانه سطبرش کمی سنگینی میکرد و شور جوانی و نشاط کار را در رگهایش جاری میکرد. کردهای خرد و کلان پلوانک های گلی و آبگیر های کوچک و مرغابی ها و قاز ها و جویک جاری و پاره ابرهای فراری و با غریوهای بابه غرغری در گستره اثیری و ملایم و رقیق نور ماه چار ده، مقابل دیدگانش دامن میگشایند و او را چون قطره یی در خود جذب می کنند پوستینچه اش را پس میزند کمرش را باز میکند و بیخودانه صدا می زند:
اخ، اخ سوختم، استاد الهی زنده باشی!
استاد با لبخند مهر آمیزی صدای دل بچه سقا را بدرقه کرده دوام میدهد:
نمی مانه به تو ای حسن گلگون
نمی مانه به من ای قلب پر خون
نشو مغرور ده ای چار روزه دنیا
نماند تخت با سلیمان گنج به قارون
و بچه سقا جواب میدهد:
راست میگی، چه استادی! چه غازی مردی! حق داری گریه کنی ،باز ام گریه کو. لپ لپ گریه کو، راستی که غازی مرد مرد بود. مرد و نامرد از روی دوست و رفیقش شناخته میشن. میگم استاد هوشت باشه که کتی هر کس و ناکس نشینی، دنیا ره چغل گرفته، میترسم نامردا تره سر مه ضایع کنن، او وخت دنیا بی استاد میشه و پشیمانی فایده نداره.
***
«دبیر الدوله » وزیر هنر سابق را که از دربار بچه سقا به دربار جدید با صد چم و خم و چال وفن راهی برایش کشوده بود سرفه می گیرد واستاد بار دیگر به تالار بر میگردد. نگاه های آن دو در یک لحظه تمام آن گذشته ها و تمام آن سالها را باز گو می کنند و مرد و نامرد آشکار میشود.
درین اثنا مصاحب خاص سر می رسد و بیخ گوش استاد میگوید:
حضور امیر هنوز هم استراحتند ممکن است دیر شوه و شما باز ام معطل بمانین، آیا بهتر نیست یک وخت دگه یک روز دگه مشرف شوین؟
و استاد آن زبان بی ترس و گویای زمانه شکر میکند. حاجب با تعجب علت شکرش را می پرسد و استاد از زبان «سعدی» شیرین سخن میگوید:
ظالمی را خفته دیدم نیم روز
گفتم این فتنه است خوابش برده به!
تا حاجب میخواهد ندای مخالفت بلند کند استاد باز هم از زبان سعدی میگوید:
ذوالفقار علی در نیام و زبان سعدی در کام به!
خدا حافظ جناب حاجب.

آقایان غنی و عبدالله ! لطفا به اخبار گوش کنید و تاریخ بخوانید

اوت 4, 2016

نوشته : محمد داود سیاووش
اگر شما به اخبار رسانه ها گوش میدادید، حتما میفهمیدید که در خوست به گزارش بی بی سی قبرستان عربهای قرار دارد که در جنگ با نیروهای امریکایی و حکومت دیروز و امروز شما کشته شده اند.
اگر باز هم به اخبار رسانه ها گوش میدادید حتما حالا میفهمیدید که جسد ملااختر منصور رهبر طالبان در قبرستان سپین بولدک در ساحه تحت حاکمیت حکومت شما دفن شده است.
اگر بیشتر از این به اخبار گوش میدادید شاید میدانستید که به اعتراف یک وزیر پیشین طالبان ملاعمر رهبر گروه طالبان در بخشهای مرزی خاک افغانستان به خاک سپرده شده است.
خیلی خوب !
حتما شما به جواب میگویید که ما از همه این حوادث خبر داریم ،همانطوریکه رییس جمهور از پیام مرده ملاعمر تشکر کرد و بعد رییس اجراییه با گردن افراشته گفت: ما از پیش میدانستیم که ملاعمر مرده است.
به هر حال، هر گاه شما حتا اکنون نیزاعتراف کنید که از حوادث فوق واقف میباشید به آگاهیتان از اوضاع کشور شاد باش میگویم و از همین زاویه اعتراف تان از شما میپرسم که:
وقتی قبرستان القاعده، قبر ملااختر منصور و قبر ملاعمر را در خاک افغانستان تحمل میکنید چرا به دفن نمودن امیر حبیب الله خادم دین رسول الله که در یک برهه از زمان در افغانستان رسما و علنا حکومت کرده و از خود سکه و نام و نشان و دوره مشخصی از کارنامه دارد رضایت نشان نمی دهید؟
اینکه آن پادشاه یعنی امیر حبیب الله را چگونه کشتند؟چگونه سرزمین شمالی را تاراج و مردمش را بی عزت کردند؟ در حال حاضر موضوع بحث نیست و قضاوت آن به تاریخ تعلق دارد ولی آنچه را شمایان باید بدانید این است که با دفن مجدد امیر حبیب الله مرده اش چوکی هیچ یک از شما را نخواهد گرفت و حداقل به صفت یک انسان از نظر شرعی و بشری این حق را دارد که در زمین خدا دفن شود و( گور ) داشته باشد.
دلتان را به چاپلوسان ، موزه پاکان و پیزار بردارانی که از نام قوم تاجک به خاطر مقام و چوکی در اطرافتان پرسه میزنند خوش نکنید. برادران امان الله خان نیز در دربار امیر حبیب الله کلکانی احترام میشدند و حتی یکی از برادرانش در حضور امیر حبیب الله میخواست زبان استاد قاسم را به خاطر اشک ریختن پنهانی در فراق امان الله خان ببرد. اصل مساله آنست که داکتر عبدالله کندهاری را مردم شمالی و تنظیم جمعیت و شورای نظار تاجکتبار به مقام حکومتداری قصر سفیدار رسانده و داکتر غنی را جنرال دوستم و قوم ازبک و هزاره به ریاست حکومت وحدت ملی رسانده است که با این حال حتی اگر بخاطر حفظ چوکی های لرزان تان هم شده ازین ماجرا جویی دست بردارید و اجازه دهید امیر حبیب الله کلکانی در مقام یک پادشاه ولو شما آن را خوش نداشته باشید و یا حتی بد ببیند دفن شود ورنه با این ممانعت شما زخم دیرینه دشمنی پارینه را تازه میسازید.
در گذشته های نه چندان دور وقتی مردم کوهدامن( بخاطر شکایت از مسدود ساختن راه شمالی توسط دولت) نزد داکتر نجیب آمدند نجیب در جریان صحبت با مردم شمالی به سوالی روبه رو شد که گویا مردم از این کار وی چیز دیگر میفهمند و در جواب با شدت لهجه و قهر و غضب موضوع را باز نموده پشت سوال را خوانده گفت: یعنی مردم میگویند نجیب دشمنی شمالی و جنوبی را زنده ساخته است و با همان شدت لهجه و صدای بلند از قوماندانان مجاهدین نام گرفت که در شمالی به قوم به اصطلاح خودش ارتباط داشتند و در کوهدامن قوماندان مجاهدین بودند.
این شدت لهجه و سخنان تحریک آمیز به حدی مردم را حساس ساخت که ناقوس مرگ و پایان رژیم را در ساختار قوای مسلح کشوری که 500 هزار مرد کمر بسته مسلح در پشت سرش ایستاده بود به صدا آورد و به طور گروهی نیروهای مسلح از مجاهدین اعلام پشتیبانی کردند. این صفحه تاریخ و آن اخبار روز:
هرکه ناموخت از گذشت روزگار
هیچ ناموزد زهیچ آموزگار
وما علیناالاالبلاغ المبین

حکومت نباید از نافرمانی های مدنی بترسد

اوت 2, 2016

تتبع ونگارش: محمد داود سیاووش
در شرایطی که در پیشانی نافرمانی های مدنی نوشته شده (عدم خشونت ) حکومت از فریادهای عدالتخواهانه معترضانی که با دست های خالی در خیابان ها فریاد می کشند به هراس افتاده است.
در حالیکه خون جوانان جنبش روشنایی بر جاده دهمزنگ هنوز نخشکیده و تقاضاهای مکرر شهروندان در توزیع شناسنامه برقی، تعریف دشمن و دوست، توسعه و تحکیم قدرت دولتی ، تصفیه ستون پنجم و اشتراک عادلانه مردم در حیات سیاسی بی جواب و به صفت عقده های حل ناشونده در دل های شان به زخم های ناسور مبدل شده ، حکومت به دفن یکی از پادشاهان افغانستان که در تاریخ مسجل و در برهه یی از تاریخ در کشور زمامداری داشته با بی اعتنایی رسمی برخورد میکند.
اعتراضات مدنی خیابانی که حق قانونی مردم است برای مدتی ممنوع میگردد و به تقاضاهای عدالتخواهانه قومی چار اطراف کشور جواب رد و یا سکوت داده میشود. دو حادثه بخاک و خون کشیدن حرکت مدنی روشنایی در خیابان دهمزنگ و عدم پاسخ واضح به مراسم دفن امیر حبیب الله کلکانی در پسمنظر تاریخ صحنه های خطرناکی را به یاد می آورند.
یکی باری که در مخالفت با نافرمانی مدنی محصلین در داخل شدن به تالار شورا (غرض استماع بیانیه رأی اعتماد صدر اعظم )با استعمال گاز اشک آور و فیر بر محصلین جواب داده شد وبه استعفای صدراعظم و سر بلند نمودن نیروهای جوان پس از 3 عقرب منجر شد و اینک با عدم تأمین امنیت تظاهرات 2 اسد درهمان میدان منجر به فاجعه خونین کشته شدن بیش از 80 نفر و زخمی شدن چند صد نفر گردید .
دوم ملاقات داکترنجیب با مردم شمالی با برخورد تند و یادآوری خاطرات تلخ دشمنی های شمالی و جنوبی به جواب یک جوان کلکانی که مانند تیزاب صفوف حزب و دولت را ذوب و نابود کرده حکومتی را که پنجصد هزار نیروی مسلح کمر بسته داشت به سقوط کشاند و اینک در صحنه دوم مخالفت علنی با تقاضای حداقل به خاک سپردن امیر حبیب الله کلکانی (که در این حال صرفنظر از پادشاه بودن و یا نبودن )به صفت یک انسان حق شرعی ومدنی به خاک سپردن را دارد و از آن انکار میشود. که با این کار از نظر کارشناسان در واقع آخرین میخ بر تابوت حکومت وحدت ملی کوبیده خواهد شد.
در حالیکه حکومت وحدت ملی حتا از مرده امیر حبیب الله کلکانی میترسد کسانی به نام قوم تاجک بر کرسی های دولت جا خوش کرده اند که هر روز دهها بار به نام سقاوی و سقا، پنجرمین و کلینر از طرف مخالفان امیر حبیب الله کلکانی و احمدشاه مسعود توهین میشوند و در حالیکه به گوشهای شان پخته گذاشته اند به قول معروف از آن ضرب المثل استفاده میکنند که یک جو دانه از مردی کم کن و به زندگی آرام در ویلاها و قصر ها ادامه بده.
تبعات این حوادث مانند آتش زدن در انبار باروت بوده و نباید با آن سطحی برخورد نمود . هر چند محاسبه سرمداران حکومت آنست که با گنجانیدن لیدران و لیدر نمایان اقوام هزاره و تاجک در چوکی های تشریفاتی بر این غایله غلبه خواهند کرد، اما تجربه نشان داده که پس از احمدشاه مسعود و عبدالعلی مزاری در میان اقوام تاجک و هزاره رهبر و لیدری که بتواند صفوف پا برهنه ها را در اعتراضات مدنی بدنبال خود از رفتن به مبارزات مدنی متوقف سازد وجود ندارد و این دو قوم یتیم اند. سر نوشت قوم پشتون به مراتب وخیم تر از اقوام تاجک و هزاره میباشد که با اختلافات اقوام سدوزی و محمد زی و بارکزی و پوپلزی و اقوام ساکن در کندهار، جنوبی و مشرقی لیدرشیپ واحدی در آن به نظر نمی رسد و تنها نکته یی که بر آن میتوان توجه نمود قدرت تعامل پذیری کندهاری ها در سیاست میباشد. تنها قومی که در حال حاضرتحت یک لیدرشیپ واحد حرکت میکند اقوام ازبک و ترکمن میباشند که این وحدت را جنرال دوستم به بهای ترک قصر مرمرین و نشستن در پوسته های گلین در قرا و روستا ها در دفاع از مردمش حفظ کرده است ،اما تعاملات مغلق دیگری که در آن شخص انتقاد کننده بر عملیات جنرال دوستم در فاریاب در کنار ترکتباران دری زبان در مجلس ایشان نشسته و در تایید به سخنانشان سر میجنباند معمای مغلقی را در اذهان تداعی میکند.
زمامدارانی که از شنیدن صدای اعتراضات مدنی این لایه های مدنی اجتماعی اقوام و گروه های اتنیکی- سیاسی میترسند ،حالا در یک فورمول مغلق از مخالفت خود شان و عمال انفجاری و انتحاری با این اعتراضات و نافرمانی های مدنی ضد حکومت استفاده کرده میخواهند این امواج خروشان مردمی را خفه سازند . با توجه به اینکه چگونه در این برهه زمان صدای کسانیکه در مخالفت با حکومت خود را انفجار و انتحار میکنند با صدای حکومت در مخالفت با کسانیکه بر ضد حکومت با دست خالی شعار میدهند هم آهنگ شده باید جانب احتیاط را رعایت نموده و با توجه به اینکه میان زمامداران دولتی و عما ل انتحاری چگونه همصدایی در خموش کردن این اعتراضات به وجود آمده باید به این موضوع اندشید که راه پیمایی خیابانی یگانه راه نافرمانی مدنی نیست، بنابران برای رعایت جانب احتیاط و جلوگیری از تلفات باید به اشکال جدید نافرمانی مدنی فکر کرد.
از نظر کارشناسان برای حکومت خیلی بهای این راه پیمایی های خیابانی ارزان بود که با چند فریاد مدنی و گلو پاره کردن های خیابانی در فرجام هر کس پی کارش میرفت ، ولی با خفه ساختن این صدا ها امکان انفجار و ترکش بزرگ اجتماعی در روان خفقان ودلتنگ مردم به حدی خطرناک است که شاید هیچکس آنرا مهار کرده نتواند.
بیایید ببنیم سایر اشکال نافرمانی های مدنی که میتوان از آن استفاده کردکدام هاست:
یکی از نخستین درس ها آنست که نافرمانی مدنی الزاماً در راهپیمایی خیابانی خلاصه نمیشود و با سیمای تازه یی که در نام دوم طالب به داعش داده شده و در شرایطیکه رسانه های مخالف این حرکت مدنی به صراحت از زبان سخنگوی وزارت دفاع تبلیغ میکنند که داعش میخواست به کابل نفوذ کند این شیوه و راهکار اهمیت دیروزی خود را از دست داده و بغیر از خطر کشته شدن تظاهر کنندگان پیامدی در قبال ندارد، بنابران باید از راهکار های دیگری استفاده شود که برخی از آنها را با استفاده از نظریات پژوهشگران در ذیل بر میشماریم:
در بنگلادش
تاریخچه‌ی پیدایش روز جهانی زبان مادری به حرکتهای دانشجویان دانشگاههای بنگلادش در سال ۱۹۵۲ برمی گردد. زمانی که تعداد زیادی از دانشجویان بنگالی در اعتراض به تحمیل زبان اردو به عنوان زبان رسمی و دیوانی در بنگلادش (پاکستان شرقی آن زمان) توسط دولت پاکستان در محوطه دانشگاه داکا توسط ماموران دولت پاکستان به رگبار بسته شدند. دانشجویان با هدف به رسمیت شناساندن زبان مادری مردم سرزمین شان یعنی زبان «بنگلا» یا «بنگالی» اقدام به تظاهرات وسیع نمودند. زبان رسمی که در مدارس و دانشگاههای بنگلادش در آن زمان تدریس می شد. زبان پاکستانی (اردو) بود. تظاهرات گسترده دانشجویان و اساتید دانشگاه داکا در روزهای ۲۱ و ۲۲ فبروری سال ۱۹۵۲ اتفاق افتاد و ماموران دولت پاکستان در تیراندازی به دانشجویان و اساتید دانشگاه تعدادی از آنان از جمله ابوالبرکت استاد دانشگاه داکا، رفیع الدین احمد دانشجو، شوفیر رحمان کارمند عالیرتبه دادگاه عالی بنگلادش را کشتند؛ اما ایستادگی و مقاومت دانشجویان، اساتید دانشگاهها و فعالان فرهنگی بنگلادش باعث شد که در سال ۱۹۵۶ مجدداً زبان بنگالی به رسمیت شناخته شود. تداوم مبارزات مردم و فعال سیاسی و فرهنگی باعث شد که در سال ۱۹۷۱ بنگلادش از پاکستان جدا و استقلال پیدا کند.
پس از استقلال، مراسم روز ملی زبان مادری در بنگلادش همه ساله در ۲۱ فبروری با شکوه خاص برگزار می شد تا اینکه در ۱۷ نوامبر ۱۹۹۹ سازمان آموزشی، علمی و فرهنگی ملل متحد (یونسکو) پیشنهاد رسمی کشور بنگلادش برای اعلام ۲۱ فبروری به عنوان «روز جهانی زبان مادری» را پذیرفت و ۱۸۸ کشور عضو یونسکو به آن رای داده و آنرا تائید کردند. پس از آن برای اولین بار مراسم روز جهانی زبان مادری در فبروری سال ۲۰۰۰ در پاریس با حضور نمایندگان کشورهای مختلف جهان، زبان شناسان و دبیر کل سازمان یونسکو برگزار شد.
1- اعتصاب:
اعتصاب یکی از رایج ترین روش های نافرمانی مدنی و مبارزه عدم خشونت بود کـه گـانـدی از آن اسـتـفـاده کـرد. وی بارها از مردم هندوستان خواست که دست به اعتصاب بـزنـنـد و آنـهـا نـیز چنین کردند؛ به عنوان مثال : قضات وکلای دادگستری و کارگران کـارخـانـجات اعتصاب کرده و از گاندی خواستند که رهبری اعتصابات آنها را بپذیرد. او بـه شـرطـی کـه دسـت بـه هیچ اقدام خشونت آمیزی نزنند، معترض اعتصاب شکنان نشوند، پولی قبول نکنند و در خواسته های خود ثابت قدم بمانند، رهبری آنها را پذیرفت و آنهم به نتیجه رسید.
2- عدم قبول مشاغل اداری:
گاندی از مردم دعوت نمود که از پذیرش هر گونه عناوین اداری ، نـظـامـی و افـتـخـاری اجتناب ورزند و در صورت تصدی مقامی آن را ترک کنند. او ابـتـدا خـود در ایـن راه پیشقدم شد و و همه مدالها و نشان هایی را که در گذشته به خاطر خدماتش به دولت انگلستان در جنگ های آفریقای جنوبی ….
3- تحریم کالاهای دشمن:
گـانـدی در سال 1920 میلادی اعلام کرد که مردم از پوشیدن لباسهای خارجی بخصوص انگلیسی ، خـودداری کـنـنـد و آنـهـا را بـه نـشـانـه اعـتـراض ، در خـیـابـانـهـا بـسـوزانـنـد. بـه هـمین دلیـل ، در سـراسـر هـنـدوسـتـان جـشـن هـای پارچه سوزی آغاز شد. گاندی خود از آن پس تـصمیم گرفت تنها با لنگی که با دست خود بافته بود، خود را بپوشاند و این تنها پـوشـشـی بـود کـه تـا آخـر عـمـر از آن اسـتفاده می کرد. او به مردم هند نیز آموخت که با استفاده از چرخ های نخ ریسی ، صنعت کهن و دیرپای هند را نجات دهند تا هم درآمدی برای خود آنها باشد و هم به کارخانه های پارچه انگلیس در هند ضرر و زیان وارد کنند. از آن پـس چـرخ نـخ ریـسـی تـبـدیـل بـه نـمـادی از اسـتـقـلال هـنـد شـد و حـتـی پـس از استقلال تصویر آن بر پرچم ملی این کشور، جای گرفت.
شیوه های مبارزه شهروندی:
مهمترین هدف مبارزات مسالمت آمیز شهروندی اعمال فشار بر سیاست مداران و کارگزاران حکومت ها درتصویب و اجرای قوانینی است که سطح زندگی مادی و معنوی شهروندان را بدون درنظر گرفتن تفاوت‌های فردی و اجتماعی آنان بهتر کند. به این معنی تمام اقشار مردم از هر تیپ و دسته ، قومیت ، دین و جنسیت دربرابر قانون از حقوق برابر برخوردارند. اعمال فشار بر دستگاه دولتی و سیاسی به اشکال گوناگونی بروز می‌کند. و اغلب درجه اهمیت موضوع مورد مناقشه، نوع برخورد و روشهایی را که افراد برای اصلاح قانون یا تدوین سیاست جدید در ذهن دارند را تعیین می کند. بدیهی است که تمام مسائل در جامعه از اولویت یکسان برخوردار نیستند و یک شبه و تنها با مصوبات قانونی حل نمی شوند. از سوی دیگر برای پیشرفت اصلاحات اجتماعی فرهنگ سازی و نهادینه کردن ارزش‌های جدید فکری هم ضروری اند. فرهنگ سازی نیز یک شبه انجام نمی گیرد. برای پیشبرد امور اجتماعی و دموکراتیک کردن هرچه بیشتر قوانین باید بتوان اعتراض های مردمی را هدایت و تقویت کرد. و هم آگاهانه از رواج روشهای خشونت آمیز و تخریب اموال عمومی خودداری کرد.
برای مثال دراغلب جنبش های شهری چالش با قدرت رسمی با مقابله منفی، خودداری از همکاری و اطاعت از سیاست‌های رسمی و عرف جامعه به موازات فعالیت‌های هدف مند اعتراضی به پیش می روند. بنابراین ترکیبی از روش‌های گوناگون همواره مورد نیاز است. تجربه عملی در کشورهای مختلف نشان می‌دهد که می‌توان درمبارزه مسالمت آمیز راهکارهای متفاوتی را برگزید و هم بایکدیگر ترکیب کرد.
اهرم‌های فشار گزینه ای در برابر روش‌های خشنونت آمیز
جین شارپ محقق سرشناس درزمینه مبارزات مدنی با بررسی و مطالعه عمیق جنبشهای اجتماعی دهه های اخیر،در مورد چگونگی ابداع و پیشبرد راهکارهای موسوم به اهرم‌های فشار برپایه تجربه عملی درکشورهای مختلف آنها را دسته بندی می کند.
شارپ از گسترش اعتراض، پرهیز از همکاری و نافرمانی مدنی، دخالت درامور جاری بدون به کارگیری خشونت، نام می برد. این روش‌ها در بیشتر مبارزات مدنی مرسوم و با تاثیر از پشتوانه فرهنگی و سنت‌های مردم شکل می گیرند. برای مثال:
استفاده از نماد ها:
مبارزات و اعتراض برای نشان دادن مخالفت فرد یا جمع با استفاد از نمادها و سمبل ها. راه پیمایی ها، نقاشی روی دیوار، چسباندن پوسترها و پخش اعلامیه، تحصن و غیره از جمله روشهایی هستند که درسراسر دنیا به کار گرفته می شوند.
خودداری از همکاری با حاکمیت سیاسی:
–اغلب شاهدیم که مردم ناراضی با عدم شرکت خود در مراسم رسمی، جشنهای حکومتی، و یا انتخابات از همراهی با دولت مردان حاکم خوداری می کنند. شهروندان ناراضی به این ترتیب علیه تبلیغات دولتی و یا جنجال های رسانه‌های حکومتی به میدان می آیند. در رژیم های سرکوبگر تبلیغات و رسانه‌های دولتی برای تحکیم قدرت، ادعای حقانیت و مشروعیت به طور وسیعی به کار گرفته می شود، بنابراین مبارزه منفی مردم در افشای سیاست‌های دروغین بسیار موثر است. در زمان ما برای نشان دادن عدم استقبال مردم از انتخابات و تحریم آن، نقش رسانه‌های اجتماعی مانند فیس بوک و غیره بسیار تعیین کننده است. این رسانه‌ها در جنبشهای اعتراضی موسوم به بهار عربی و یا در جنبش مردمی سبز پس از آخرین انتخابات ریاست جمهوری درایران اعتراضات به حق را به خوبی منعکس و تبلیغات دولتی را خنثی کردند.
اعتصابات فلج کننده:
– شکل دیگر عدم همکاری دست کشیدن از کار و اعتصاب کردن است. مبارزات کارگری اغلب با اعتصاب همراه است. در جنبشهای مدنی صلح آمیز اعتصاب های طولانی می توانند فلج شدن مراکز اقتصادی، فراگیر شدن اعتراض عمومی و سرانجام سرنگونی قدرت مندان حاکم را درپی داشته باشند. مبارزات کارگران لهستانی در دهه هشتاد قرن بیستم برای آزادی اتحادیه های صنفی درنهایت به جنبش عظیم سیاسی و فروپاشی حاکمیت کمونیست‌ها دراین کشور و به تبع آن در بخش‌های دیگر اروپای شرقی در دهه 90 منجرشد.

برخورد انتقادی نباید تنها از سوی روشنفکران ورسانه ها صورت گیرد:
برخورد آگاهانه در انتقاد از مسئولان و رهبران یا به معنای دیگر دخالت فعالانه در اوضاع جاری روش مؤثر دیگری در مبارزات شهروندی است. برخورد انتقادی نباید تنها از سوی روشنفکران و روزنامه نگاران انجام شود. اعتراضات مکتوب شهروندان، انتقاد آن‌ها از قوانین و یا عملکرد دستگاه‌های اجرایی درسطح وسیع می‌تواند در گسترش مبارزات شهروندی بسیار مؤثر باشد. برای نمونه نوشتن نامه‌های اعتراضی و جمع آوری امضا علیه زندانی بودن فعالان اجتماعی و مدافعان حقوق بشر که یکی از روش‌های متداول است. یا نوشتن نامه سرگشاده به رهبران جامعه از طرف افراد سرشناس که در برانگیختن مردم، ایجاد احساس مسئولیت و کاهش ترس از اعتراض کردن و هم در افشای فساد و بی‌عدالتی بسیار مؤثر است. نقش افراد مشهور و موردعلاقه مردم یعنی هنرمندان و یا نویسندگان در پشتیبانی از کارزارهای اجتماعی درجلب آنان به مبارزات شهروندی مؤثر است.
مثال‌های دیگر درمورد روش دخالت فعالانه:
اعتصاب غذا
، تجمع در مراکز اداری
، سازمان دهی اعتراضات جمعی و غیره هستند که بسته به شرایط و زمان اشکال متفاوتی پیدا می کنند.
خلاقیت، ابتکارعمل و پشتکار در شیوه‌های مبارزات شهروندی به همراه صبوری و اعتقاد به مؤثر بودن اعتراضات حتی در شرایط سخت و غیر قابل تحمل ازجمله نکات مهم دیگر دراین بحث هستند. پیشبرد مبارزات شهروندی در شرایط سخت همواره در ابتدا امری غیر ممکن و دشوار به نظر می آید. اما تجربه عملی در دنیای ما نشان می‌دهد که این مبارزات در دراز مدت اغلب ثمربخش بوده و موثر واقع شده اند.
الگوی متفاوت از خشونت پرهیزی نلسون ماندلا:
ماندلا نهایتا توانست در سال ۱۹۶۱ رهبران کنگره ملی آفریقا را قانع کند که شاخه نظامی کنگره را تشکیل دهد و در نتیجه مشی مبارزه را از روشهای مقاومت مدنی مسالمت‏ آمیز به روشهای قهرآمیز تغییر داد. با این وجود اما شیوه مبارزه او هرگز «خشونت محور» و بر مبنای ترویج خشونت کور نبود. ماندلا در دفاعیه تاریخی خود در دادگاه که با عنوان «من برای مرگ آماده هستم» شهرت یافت، از سیر روش مبارزاتی خود اینگونه دفاع می کند:
«… قانون‏گذاران همه راههای قانونی را برای بیان مخالفت مسدود می‏کردند و ما خود را در شرایطی می‏دیدیم که یا باید وضعیت دائمی تحقیر را می‏پذیرفتیم یا در قبال بی‏عدالتی حکومت مقاومت می‏کردیم. ما سرپیچی از قانون را انتخاب کردیم اما بدون توسل به خشونت. فقط بعد از وضع قوانین جدید علیه روشهای ما و به‏دنبال تظاهرات قدرت‏مدارانه از طرف حکومت برای نابود کردن همه مخالفان سیاسی بود که تصمیم گرفتیم، جواب خشونت را با خشونت بدهیم. لیکن خشونتی که ما انتخاب و اتخاذ کردیم، شبیه «تروریسم» نیست. همگی ما که گروه «نیزه ملت» را تاسیس کرده بودیم، عضو کنگره ملی افریقا بودیم و برای حل کشمکش سیاسی بر اصول بدون خشونت و برپایه مذاکره تکیه می‏کردیم … اما پنجاه سال بدون خشونت هیچ چیزی برای مردم افریقا به بار نیاورده بود، مگر قوانین بیش از پیش سرکوبگرانه و حقوق هر چه کمتر… از میان همه طرح‏ها، چهار شیوه را مطرح کردیم؛ خرابکاری، جنگ چریکی، تروریسم و نافرمانی آشکار. سپس اولین گزینه را انتخاب کردیم و مطمئن از انجام آن بودیم، بدون اینکه به روش دیگری متوسل شویم. با مشخص بودن پیشینه سیاسی ما، این انتخابی منطقی بود. خرابکاری با تباه‏کردن زندگی انسانها متفاوت بود و از آن جلوگیری می‏کرد و آینده روابط نژادی امیدبخش را نابود نمی‏کرد …»
درحالیکه بسیاری بر این باور بودند که شاید ماندلا و دیگر هم رزمانش به اعدام محکوم شوند، اما در اثر فشارهای بین المللی دادگاه در ۱۹۶۴ آنها را به حبس ابد محکوم کرد. ماندلا به همراه دیگر مبارزان ضد تبعیض نژادی مدت ۲۷ سال را در زندان گذراند و البته در زندان نیز دست از مبارزه نکشید و به مقاومتی فعال در آنجا ادامه داد. نهایتا ادامه مبارزات و فشارهای وارده از داخل و خارج کشور، نظام آپارتاید را به استیصال کشاند و باعث شد تا ماندلا در سال ۱۹۹۰ از زندان آزاد شود و پای در مرحله جدیدی از «راه دشوار آزادی» بگذارد.
اما آنچه که نلسون ماندلا را از بسیاری دیگر رهبران انقلابی و مبارز جهان متمایز می کند، شیوه او در «خشونت پرهیزی پس از پیروزی» است. الگوی منحصر بفرد ماندلا در همین رفتار صلح طلبانه اوست: او اگر چه بعنوان آخرین اقدام و به اقتضای شرایط در راهبرد مبارزه اش «خشونت کنترل شده» را بکار گرفت اما از «خشونت پس از پیروزی» بطور مطلق خودداری کرد و پس از بدست گرفتن قدرت، اقدام به حذف رقیبان و دگراندیشان نکرد. این مهمترین آموزه و میراث نلسون ماندلا برای تاریخ مبارزات مدنی و فهم مشی خشونت پرهیزی اوست. آنچه که از ماندلا میتوان آموخت این است که پیوند خشونت پرهیزی و مبارزه مدنی بیش از آنکه وابسته به عدم استفاده مطلق از خشونت «پیش از پیروزی» باشد، به نفی مطلق خشونت «پس از پیروزی» وابسته است.
روحیه صلح جویانه ماندلا، توانست کشتی طوفان‏زده‏ی آفریقای جنوبی را بدون آنکه به چرخه مهارنشدنی خشونت و انتقام دچار شود، به ساحل دموکراسی و برابری نژادی برساند. ماندلا در نطق پذیرش جایزه‏ی صلح نوبل می‏گوید:
«بدین‌سان ما سعادتمندانه خواهیم زیست، چرا که جامعه‌ای خلق کرده‌ایم که در آن انسان‌ها برابر به دنیا می‌آیند و از آزادی، کامیابی، حقوق بشر و حکومتگری خوب، سهمی برابر می‌برند. چنین جامعه‌ای هرگز اجازه نخواهد داد که کسی به دلیل پاسخ دادن به ندای وجدان خود، به زندان بیافتد و یا حقوق عضوی از اعضای جامعه نقض شود. در این جامعه هرگز نباید راه‌های مسالمت‌آمیز تغییر و تحول توسط غاصبانی مسدود شود که تنها در پی ربودن قدرت از مردمند…»
آفریقای جنوبی با مرگ نلسون ماندلا پدری را از دست داد که سالها رنج کشید تا فرزندانش را از موهبت آزادی و عدالت برخوردار کند. جهان با مرگ نلسون ماندلا آموزگاری الهام بخش را از دست داد که به انسانها درس ایستادگی و آزادگی آموخت و به رهبران سیاسی یاد داد که بزرگی و جاودانگی یک رهبر، در نشستن دایمی بر مسند قدرت نیست. او وقتی فروتنانه از پله های اریکه قدرت پایین آمد، بر سریر نرم قلبهای مردم نشست و جاودانه در آنجا جای گرفت.
مبارزه مدنی در شکل سازش با دیکتاتور ها ممکن نیست:
سکوت یا خشم فروخورده
طبیعی است که برای هر جامعه شناس و روانشناس و هر آن کسی که حتی اندکی با خلق و خوی انسان امروز آشنا باشد، سکوت مردم در مقابل بیدادگری ها و خشونت افسار گسیخته ی دیکتاتوری نمی تواند به معنای قبول و یا تسلیم گرفته شود چرا که انسان امروز، در هر گوشه ای از دنیا که باشد و در هر سرزمین توسعه نیافته و یا دیکتاتور زده ای که زندگی کند و هر اندازه که زیر سانسور خبرها قرار گرفته باشد، باز به دلیل ارتباط های گريزناپذيرش با دنیای پیش رونده، با حداقل حقوق انسانی خویش آشناست. او را نمی توان به راحتی وادار به قبول ناحقی و بی عدالتی و تبعیض کرد، به خصوص که مردمان آزادی خواه و حق طلب در این سرزمین ها همیشه از قشر جوان و با سواد بوده و به خوبی با حقوق خویش آشنا هستند.
به همه ی این دلایل به نظر می آید که سکوت کنونی نمی تواند جز به خشمی خاموش، یا خشمی فروخورده، تعبير شود. این را حتی می توان از نوشته ها و يادداشت هایی دریافت که به طور روزمره در رسانه های همگانی غیر مجاز و یا وبلاگ ها منتشر می شوند.

از نظر پژوهشگران این نوع سکوت یا خشم دو شکل دارد: یا توفانی است که در گلوگاه دریا منتظر لحظه ی حرکت ایستاده، و یا نوعی هوشیاری ملی است، بر اين اساس که وقتی در جایی امکان رویارویی و چالشی هموزن با دشمن سراپا مسلح نیست، بهتر آن است که فعلا خشم را فرو خورد و در سکوت منتظر لحظه ای شد که حکومت ضعیف و ناتوان شود؛ یعنی لحظه ای که او بتواند با مبارزه ای مدنی و هزینه ای کمتر از شر این هیولای نیمه مرده اما همچنان خطرناک نجات پیدا کند.
هیچ جامعه شناس و سیاستمداری نمی تواند قاطعانه پیش بینی کند که کار سکوت مردم به توفانی شدن (انقلاب يا کودتا) می رسد و یا با حساب و کتابی مدنی به خاتمه ی حکومت می انجامد. طبیعی است که همیشه انقلاب ها و کودتاها سریع تر می توانند بساط دیکتاتوری را برچینند اما ـ همانگونه که توفان ـ انقلاب نیز می تواند در مسير خود خانه های بسياری را خراب و مردمان بی گناهی را در خود غرق کند. و همانگونه که توفان تفاوت بین بد و خوب و زشت و زیبا را نمی شناسد، انقلاب و کودتا نیز می توانند ضایعات جبران ناپذیری داشته باشند. علاوه بر این، انقلاب و کودتا (آن گونه که تا به حال در تاریخ دیده ایم) لزوماً با اين تضمین همراه نيستند که بلافاصله دموکراسی و مردم سالاری را جانشین دیکتاتوری کنند و اتفاقاً در بسياری موارد دیکتاتوری سخت تری را بر مردمان تحمیل می کنند. در مقابل اما مبارزان مدنی اگر هوشیارانه و به درستی عمل کنند نه تنها خشونت و هزینه ی کمتری بهمراه دارند بلکه در پی پيروزی شان امکان جایگزین کردن دیکتاتوری با حکومتی دموکرات و مبتنی بر اعلامیه حقوق بشر بسیار بیشتر است.
معنای وارونه مبارزه ی مدنی:
متاسفانه برخی از تئوریسین ها و اهل سیاست، به عمد یا به سهو، اين نوع مبارزه را وارونه به مردم معرفی کرده اند. حتی برخی شان تا جایی پیش رفته اند که زیر نام «مبارزه ی مدنی» یا «مبارزه ی بی خشونت» نسخه ی سازش و یا حل شدن در حکومت دیکتاتوری را، با پیشنهاد عقب نشینی و یا شرکت در انتخابات زیر کنترل حکومت، می نویسند. در حالی که مبارزه ی مدنی به هیچ وجه به معنای سازش با دیکتاتوری نیست، و همیشه آنجایی به پیروزی رسیده و راه را به آزادی گشوده که از ابتدا تا انتهایش و به شکلی روزمره به ضعیف کردن طرف مقابل (اعم از حکومت اشغالگر، یا دیکتاتوری، و یا قوانین تبعیض آلود) پرداخته باشد.
نمونه های روشن و زیبای اين واقعيت را می توان در مبارزات استقلال طلبانه ی مردم هند در زمان گاندی و مبارزات رفع تبیعض نژادی در زمان مارتین لوترکینگ، و در مبارزات برابری خواهانه ی زنان در کشورهای اروپایی و آمریکا دید. در این نوع مبارزات هیچ گاه مبارزان مددرسان «دشمن آزادی» خویش نشده اند، کنارشان نایستاده اند، و مداوماً از خواسته های خود (که برخلاف خواست های دشمن آزادی شان بوده) گفته و آن ها را تبلیغ کرده اند.
مبارزان مدنی همیشه وقتی در جریانی حضور يافته، یا احیاناً تن به مذاکره داده اند، که امکان پیروزی را دريافته و یا توانسته اند از جایگاهی محکم نیروهای مبارز خود را به رخ ديگرانی بکشند که می توانند به نفع آن ها وارد عمل شوند.
گذشته از این همه، به راستی مبارزه ای مدنی را وجود ندارد که کارش فربه تر کردن «دشمن آزادی» بوده و یا، به بهانه ی نقب زدن به آزادی، به میان دشمن برود و بخواهد «از درون!» آن ها را شکست دهد ـ همان کاری که اتفاقاً در کودتا های خونریز بیشتر دیده شده تا در مبارازت مدنی. مبارزه ی مدنی مبارزه ای است با دست های باز و روشی روشن در مقابل مردم، به خصوص در آنجا که ماهيت و چهره ی دشمن بخاطر سلب مسلحانه ی کلیه ی آزادی های مدنی و قانونی برای مردم کاملاً معلوم باشد.
شرکت در نمایش های انتخاباتی:
در واقع، یکی از عواملی که در یک مبارزه ی مدنی به ضعیف تر شدن سریع حکومت های دیکتاتوری می انجامد بر هم زدن نمایش های انتخاباتی آن هاست. حضور هر چه بیشتر مردم یا اپوزیسیون در این گونه انتخابات، چه به خاطر نشان دادن عظمت و بزرگی بخشی از اپوزیسیون باشد و چه به دلیل گرفتن جایگاهی در حکومت، جز مجهز کردن این حکومت به حقانیت مدرنی که از درون صندوق های رأی (حتی از طريق تقلب و نمايش) بر می خيزد و تضعیف هرچه بیشتر مردم چیز دیگری با خود ندارد.
هر کسی حق دارد که هر نوع تبلیغی را برای دعوت مردم به شرکت در انتخابات این «گروه خشن» انجام دهد اما حق ندارد اين عمل خود را با عنوان «مبارزه ی بدون خشونت» یا «مبارزه ی مدنی» به خورد مردم دهد. چنين کاری نه تنها نادرست و غیر واقعی است بلکه کاملا به زیان مردم است.
مبارزان واقعی مدنی وقتی می توانند مطمئن باشند که حضور در انتخابات به نفع دیکتاتوری تمام نمی شود و به نفع مردم و سرزمین شان خواهد بود که به وسیله ی سازمان های بین المللی، رضایت رسمی و علنی حاکمان دبکتاتور را برای حضور و نظارت این سازمان ها را، و همچنین حضور همه ی گروه های اپوزیسیون در جریان تبلیغات انتخاباتی را حداقل برای یک سال، گرفته و شرایط آن را مهیا و رسماً اعلام کرده باشند.
باید قبول کنیم که در حال حاضر مردم بسیار تنها هستند و به دارای اپوزیسیونی قابل اتکا و کارآمد نیستند.

راه حل چیست؟
ناظرین اوضاع به این باور اند که اگر جنبش روشنایی، طرفداران به خاک سپاری امیر حبیب الله کلکانی، طرفداران اصلاح نظام انتخاباتی و به محاکمه کشانیدن تقلب کاران انتخابات ریاست جمهوری، مخالفان فعالیت خارج دوره قانون اساسی ولسی جرگه ، مخالفان وضع محدودیت بر آزادی های مدنی و آزادی بیان، طرفداران تحقق عدالت اجتماعی در تطبیق پروژه ها در بودیجه سال مالی ملی، طرفداران مبارزه با کشت تولید و قاچاق مواد مخدر، فعالان طرفدار مبارزه با فساد، فعالان طرفدار مبارزه با الیگارشی فاسد قدرت، هواداران و فعالان محیط زیست، مخالفان تشکیلات فرمایشی نهاد های معاش خور مدنی و سازمان های اجتماعی ، طرفداران حل دیموکراتیک مساله ملی، طرفداران پایان دوره خارج از تعریف قانون حکومت وحدت ملی و روند های خود جوش مدنی جوانان،زنان و اصناف و اقشار مختلف اجتماعی با کنار گذاشتن اختلافات جزیی دست به دست هم داده صدای واحد و مدنی شان را از کلیه اشکال و شیوه های مدنی و بدون خشونت از حنجره واحد بلند کنند، ستون فقرات وهسته زورگویان ، قلدران، معامله گران،قانون شکننان و… خواهد شکست.
مشکل اساسی لحظه جاری در کجاست؟
مشکل اصلی لحظه جاری کشور بر میگردد به شبه روشنفکران ،کهنه روشنفکران و تابوهایی که قدرت را در گروگان گرفته اند.
شبه روشنفکران و کهنه روشنفکرانی که اسیر و مسحور قدرت و عاشق رسیدن به وزارت و ریاست و سفارت و ولایت و… اند.
شبه روشنفکران وکهنه روشنفکرانی که گویی هپنوتیزم شده اند و قدرت اندیشدن جدا از قدرت را ندارند و همه لاف و گزاف شان تا رسیدن به زیر چنار های ارگ و قصر سفیدار میباشد.
شبه روشنفکران و کهنه روشنفکرانی که ضرورت روند تکامل اجتماع را در ارتقا خود و زوال دیگران می بینند.
شبه روشنفکران و کهنه روشنفکرانی که آزادی بیان را در تایید ارگ و قصر سفیدار و تکذیب انتقاد کنندگان آنان می بینند.
شبه روشنفکران و کهنه روشنفکرانی که از میان همه مکتب های سیاسی فقط مکتب منفعت خود را به رسمیت میشناسند.
شبه روشنفکران و کهنه روشنفکرانی که ایدال ها و دورنما های اصلاح بنیان اقتصادی کشور را درزیستن خانواده خود در کاخ خلیفه و ویلاهای بند قرغه و وزیر اکبر خان و هند واروپا وامریکا می بینند.
شبه روشنفکران و کهنه روشنفکرانی که از 40 سال به این سو با جویدن افکار دیگران بر شانه مردم سوار و بر حکومتها حکم رانده و با گرگ گوشت خورده و با چوپان نوحه کرده تغییر سیاست را با تغییر دریشی و لباسشان تجلیل کرده اند.
شبه روشنفکران و کهنه روشنفکرانی که در هر مرحله از حکم رانی انتقاده کننده دوره یک روز قبل حکمرانی خود و مداح مرحله فعلی زمامداری شان بوده اند.
با این حال باید اولا خط روشنفکران واقعی از شبه روشنفکران و کهنه روشنفکران و تابو های معامله گر جدا گردد. آنانیکه لمیدن در هوای سرد ایرکندیش را در تابستان و بخاری گرم در زمستان را به هرچه فکر تغییر نافرمانی مدنی است ترجیح میدهند.
آنانیکه خودشان در کرسی های رهبری دولت و مقامات وزارت و سفارت و ولایت و ریاست و… و خانواده هایشان در کشور های پیشرفته جهان زیست میکنند و در دفاتر کارشان در زیر میزکار بکسی پر از دالر و ویزه اقامت دایمی فلان کشور غربی را با تاپه در پاسپورت شان همزمان جابه جا کرده و هر لحظه به پاسپورت،بکس دالر،ویزه اقامت و صدای طیاره فکر میکنند. تا وقتی این مشکل حل نشود و چهره های واقعی نترس،مبارز، بادست پاک و دارای ایدال های واقعی ملی و وطنی از چهار گوشه کشور دست به دست هم ندهند و به مبارزه مدنی وارد میدان نشوند بیرون رفت از این بحران انحصار اولیگارشی معامله گران فساد و قاچاق ناممکن است.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.