راه دشوار آزادی 17

شماره ( 241) چهارشنبه (4) سنبله (1394) / ( 26) اگست (2015)
خاظرات نلسون ماندلا
ترجمه : مهوش غلامی
در «فورت هير» من به همان اندازه كه در كلاس مطالب تازه مي آموختم در خارج از كلاس نيز به حقايق تازه اي دست يافتم. نخست آنكه در آنجا من از نظر ورزشي از زماني كه در هيلدتاون درس مي خواندم فعالتر شدم. علت آن به دو عامل بستگي داشت: اول آنكه قوي تر و بلند قدتر شده بودم و مهم تر آنكه فورت هير از هيلد تاون بسيار كوچكتر بود و رقباي كمتري داشتم. در فورت هير توانستم در دو رشته ورزشي ، فوتبال و دو وميداني با ديگران رقابت كنم . دويدن ، درسهاي با ارزشي به من مي آموخت . در مسابقات دو وميداني آموزش وتمرين بيش از توانايي ذاتي و نظم و انضباط اهميت داشت ومي توانستم بي استعدادي ذاتي خود ر ا با انضباط و سخت كوشي جبران كنم. من اين الگو را در همه جا به كار مي بردم. حتي زماني كه دانشجو بودم بسياري از جوانان را مي ديدم كه از توانايي طبيعي زيادي بر خوردار بودند،اما صبر و انضباط لازم را براي تقويت استعداد خود نداشتند.
من همچنين به جامعه نمايش و تئاتر پيوستم ودر نمايشنامه اي درباره آبراهام لينكلن كه يكي از همكلاسي هايم به نام لينكلن مكنتان تدوين كرده بود نقش بازي كردم. مكنتان از خانواده اي متشخص اهل ترانسكي بود كه من احترام زيادي براي او قائل بودم و او را بالاتر از خود مي دانستم كه البته اين توصيف از نظر ظاهري نيز درست است، چون او تنها دانشجويي بود كه از من بلند قدتربود. مكنتان نقش لينكلن را بازي مي كردومن عهده دار ايفاي نقش جان ويلكس بوت ، قاتل لينكلن بودم. تصويري كه مكنتان از لينكلن ارائه داد، رسمي وبا وقار بود ويكي از بزرگترين سخنراني هاي او را در گتيز برگ قرائت كرد كه مورد تحسين فراوان تماشاگران قرار گرفت . نقش من كوچكتر بود، اما درس اخلاقي نمايش از طريق من به تماشاگر القا مي شد و اين بود كه افرادي كه خطرات بزرگ را پذيرا مي شوند، اغلب عواقب خطیري را متحمل مي شوند.
من به عضويت «انجمن ميسحي دانشجويان » در آمدم و روزهاي يكشنبه د ر يكي از روستاهاي مجاور انجيل درس مي دادم. يكي از رفقاي من در اين سفر ها يكي از دانشجويان جدي علوم بود كه من در زمين فوتبال با او آشنا شده بودم . او اهل پوند ولند ، واقع در ترانسكي بود واليور تامبو نام داشت. از همان لحظه او ل مشاهده كردم كه اليور از هوش سرشاري برخوردار است. او مباحثه گري قهار بود كه حرفهاي پيش پاافتاده اي را كه بسياري از ما براحتي مي پذيرفتيم ، قبول نمي كرد. او در «بداهال » شبانه روزي وابسته به كليساي انگليس زندگي مي كرد و هر چند ما در «فورت هير» تماس زيادي با او نداشتيم ، اما براحتي مي دانستيم كه آينده، كارهاي بزرگي براي او در پيش دارد.
در روز هاي يكشنبه گاهي گروهي از ما پياده به « آليس » مي رفتيم و ناهار را در يكي از رستورانهاي شهر مي خورديم . اين رستوران توسط سفيد پوستها اداره ميشد و در آن روزها يك سياهپوست نمي توانست حتي اين تصور را به خود راه دهد كه از درجلوي رستوران وارد شود ويا در سالن غذا خوري غذا بخورد . بلكه ما پولهاي خود را روي هم مي گذاشتيم ، به آشپزخانه مي رفتيم و غذايي را كه مي خواستيم در آنجا سفارش مي داديم .
من در فورت هير نه تنها فيزيك را ياد گرفتم، بلكه علم فيزيكي دقيق ديگري را نيز فراگرفتم: رقص در سالن، ماساعت ها در كنار يك دستگاه گرامافون قديمي به تمرين رقص فوكس ترات ووالس مي پرداختيم و هريك از ما به نوبت با ديگري مي رقصيد. الگوي ما در رقص ، ويكتور سيلوستر بود و مربي ما نيز يكي از همكلاسي ها به نام « اسمالي سيووندلا» بود كه در واقع نسخه جوانتر الگوي ما بود.
در يكي از روستاهاي نزديك ما سالن رقصي آفريقايي بود كه «نتسلامانزي» نام داشت و از بهترين هاي جامعه سياهان محلي پذيرايي مي كرد ولي ورود به آن براي دانشجويان ممنوع شده بود. اما يك شب كه ما مشتاق تمرين عملي رقص بوديم ، كت و شلوار پوشيديم و بي سرو صدا از خوابگاه بيرون زديم و به سالن رقص رفتيم. آنجا محل عالي و گراني بود و ما احساس پردلي و جسارت مي كرديم . من متوجه خانم زيبايي در آن سوي سالن شدم و مودبانه او را به رقص دعوت كردم او پذيرفت و بعد از چند دقيقه نامش را پرسيدم . او با آرامي گفت: « خانم بوكووه » . من فورا اورا به كنار سالن بردم. اطراف را نگاه كردم و دكتر رزبري بوكووه ، يكي از محترمترين دانشمندان و رهبران آفريقايي زمان خود را ديدم كه در حال گفتگو با زي.كي.ماتيوس، استاد من و برادرزاده او بود. من از خانم بوكووه عذر خواهي كردم و بعد شرمساري و خجالت زده در مقابل چشمان كنجكاو دكتر بوكووه و پرفسور ماتيوس، او را تا كنار سالن همراهي كردم. دوست داشتم همانجا به زمين فرو مي رفتم . من تمام مقررات دانشگاه را نقض كرده بودم. اما پر فسور ماتيوس كه رييس امور انضباطي در فورت هير بود هيچگاه كلمه اي در مورد اين جريان نگفت. او مي توانست آنچه را كه روح سركش مي ناميد در صورت توام بودن با كار سخت و كوشش تحمل كند. فكر نمي كنم هيچوقت مثل چند هفته بعد از آن شب در نتسلامانزي آن طور با پشتكار در خوانده باشم.
فورت هير هم از نظر اجتماعي و هم از نظر فكري پيشرفته بود و براي من تازگي داشت. ممكن است در معيار هاي غربي فورت هير چندان پيشرفته نباشد، اما براي يك پسر روستايي مثل من ، شگفت انگيز بود. من براي نخستين بار پيژامه مي پوشيدم ، البته در اوايل با پيژامه راحت نبودم، اما بتدريج به آنها عادت كردم . قبلا هيچوقت از مسواك و خمير دندان استفاده نكرده بودم چون در خانه ، ما از خاكستر براي سفيد كردن دندانها و از خلال دندان براي تميز كردن آنها استفاده میكرديم. حمام آب گرم و توالت نيز براي من تازگي داشت . قبلا سالهاي متمادي ما از پودر لباسشويي آبي رنگ براي شستشوي دستها استفاده كرده بوديم و اكنون براي نخستين بار از صابون استفاده مي كردم.
احتمالا به دليل همين نا آشنايي بود كه من در آرزو ي خوشي ها و لذايذ ساده اي بودم كه در كودكي طعم آن را چشيده بودم. فقط من نبودم كه اين احساس را داشتم. من به گروهي از جوانان پيوستم كه شبها پنهاني به مزرعه دانشگاه مي رفتند. در آنجا ما آتش روشن مي كرديم و ذرتهاي را روي آن كباب مي كرديم . سپس دور هم مي نشستيم و بلال مي خورديم و داستانهاي باور نكردني تعريف مي كرديم . علت اين كار ما گرسنگي نبود، بلكه از روي نياز به داشتن احساسي انجام مي شد كه آشناترين احساس براي ما بود. ما درباره پيروزيها خو د ، توانايي هاي ورزشي خود و اينكه بعد از فارغ التحصيل شدن چقدر پول بدست خواهيم آورد، لاف مي زديم. هر چند من خودم را جواني پيشرفته مي دانستم، اما هنوز پسري روستايي بودم كه لذتها و خوشي هاي روستا را از دست داده بود.Ÿ
بقيه در آينده

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: