فضای افسرده زای شهر کابل

شماره(253) چهارشنبه 27 عقرب 1394 / 18 نوامبر 2015

baran.02
کوه بچه

صرفنظر از عدۀ انگشت شماری که با موتر های آخرین مودل از این قصر به آن قصر و از این مهمانخانه به آن مهمانخانه در شهر کابل در حرکت بوده پای شان از موتر در مناطق شلوغ و مزدحم شهر پایین نمیشود، برای اکثریت قشر بینوا و فقیر و غریب و حتا عده یی از طبقه متوسط جامعه زیست نمودن در شهر کابل ملال آور و افسردگی زا میباشد.
وقتی یک کارمند پایین رتبه دولت به قصد خریداری سودا از خانه یا دفتر به سوی شهر میرود در اولین قدم دشواری کمبود و یا نبود وسیله ترانسپورتی او را آزار میدهد چون توان پرداخت کرایه تکسی شخصی را ندارد و موتر های ملی بس و بس های برقی در اکثر نقاط شهر غیر فعال میباشند. این کارمند بیچاره مجبورست به اصطلاح با شانه جنگی و (تیله و تنبه) خود را در موتر هایی با کرایه 20 تا 30 افغانی به هر دشواری جا دهد. با پایین شدن از موتر در نقاط مزدحم شهر چون ده افغانان، اطراف پارک زرنگار، جوار فروشگاه بزرگ، اطراف پل خشتی، پل باغ عمومی، شاه دو شمشیره و… نگاه سرگردان این کارمند سرگردان به زخم پای مردی میخورد که قصداً آنرا در هوای نهایت گرم و یا نهایت سرد برای دیدن و جلب ترحم عابرین برهنه کرده و با آه و ناله و زاری گدائی میکند. با دیدن این صحنه دلخراش حتا هدف آمدن به شهر از یاد آن عابر فقیر تر از این گدا میرود و فراموشش میشود.
با همین مزاج خسته به طرف گلبهار سنتر میرود جاییکه عالیترین و مدرن ترین وسایل لوکس در آن به فروش میرسد. در سایه دیوار گلبهار سنتر و در مقابل فروشگاه بزرگی که در جوار تعمیر کهنه کتابخانه عامه بنا شده مرد دیگری را می بیند که دو دست قطع شده خود را از بازو در حالیکه یک خریطه از آن آویزان میباشد به رسم طلب کمک بالا گرفته و با چشمان خسته از دنیا به سوی رهگذران نگاه میکند که مگر مبلغی را به عنوان کمک در آن خریطه بریزند. با مشاهده این صحنه هوش از سر آن کارمندیکه 95 فردایش در گرو 5 امروز میباشد کوچ نموده نا خودآگاه به دستور احساسات و عواطف انسانی دست به جیب برده نصف آن مبلغی را که به خاطر خریداری سودا با خود آورده در خریطه آن انسانی که هر دو دستش قطع میباشد میریزد و با حالت خستگی وصف ناپذیری از برابر آن مرد عبور میکند.
اگر اتفاقاً در همان لحظه کدام دیپلمات یا مقام ارشد دولت به قصد ملاقات تودیعی یا تعارفی از آن سرک به سوی قصر های قدرتمندان عبور کند این کارمند نگون بخت مجبور است حداقل نیم ساعت تا عبور آن آقا از سرک توقف کند. با شنیدن بوق موتر های اسکورد آن مقام و عبور تند و متکبرانه آن دولتمرد از برابر چشمانش دیگر اصلاً چیزی بنام اعصاب برایش باقی نمیماند و با صرفنظر نمودن از هدف آمدن به بازار و یا فراموش نمودن آن به خانه برگردد. اگر اتفاقاً آنروز بارانی باشد با عبور از چند سرک از مرکز شهر و عبور از شهر نو و وزیر اکبرخان به مناطقی از شهر میرسد که از آب باران سرکهای آن به تالابها تبدیل شده و با این حال سرک، پیاده رو، چقری، سوراخ جوی و پلوان های سرک کاملاً زیر آب میباشد و چند آدم بیچاره و نگون بخت تر از خود را می بیند که در ازای پول ناچیزی با کراچی ها از میان آن تالاب ها اطفال و زنان را از یکطرف جاده به سوی دیگر انتقال میدهند و چه بسا تیره بختانی که با رفتن پای کراچی ران به کدام چقری و جویه سرک در میان آن تالاب و گنداب افتاده داد و واویلای نجات را سر میدهند.
این کارمند افسرده و خسته و پریشان سر انجام با سر و روی گل آلود و عبور از تالابهای آب و لای و لوش به خانه میرسد، اولادها و همسرش که چشم به توشه راه پدر افسرده شان میباشند تا مگر چیزی برای خوردن و تناول شب شان با خود آورده باشد او را با دست خالی و پیشانی ترش و اخم و مزاج آلوده به خشم در وضعیتی می بینند که حتا حوصله جواب دادن به (مانده نباشی) را هم ندارد و با این حال اتفاقاً آن کارمند مظلوم در ساعتی به خانه میرسد که اخبار مهم شب از رادیو پخش میگردد و نطاق میگوید: 104 میلیارد دالر برای عمران، ساختمان و ارتقای سطح زندگی و رفاه مردم در افغانستان طی چهارده سال به مصرف رسیده است.
از شنیدن این خبر و دیدن آن وضعیت شهر دنیا دور سرش چرخ میخورد، در بستر دراز افتاده از هوش میرود.Ÿ

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: